April 19, 2011

چه کسی زمانه را ورشکسته است؟

نامهی سرگشاده عباس معروفی به دکتر بيژن مشاور، رييس بورد راديو زمانه

 

بيژن عزيزم، سلام

هرچه کردم نتوانستم نامهای غريبانه و رسمی به تو بنويسم، اگر يادت باشد در همان اولين روزهايی که همديگر را ديدم گفتم که چقدر به ايرج من شباهت داري. ايرج "فريدون سه پسر داشت" را می گويم. پيش از آن شنيده بودم که تو بدون وابستگی سازمانی و حزبی با انقلاب مسخرهی فرهنگی و تعطيل شدن دانشگاهها سخت مخالف بودهاي، و سربند همان مخالفت زندان جمهوری اسلامی را هم به جان خريدهاي، بعدها به هلند آمدهاي پزشک موفقی شدهاي؛ دکتر بيژن مشاور.

اينها را شنيده بودم تا اينکه ديدمت. از همان وقت ارادتم به تو صد چندان شد و با چنين احترام هموارهای حالا به دادخواهی آمدهام، میخواهم به حرفهام گوش دهی، حتا اگر هيچ اقدامی صورت ندهی، و پرونده را به "مصلحتی" ببندی.

اگر به ياد داشته باشی من هم مثل خيلیهای ديگر با اسم و اعتبار و حيثيتم از اولين روز "زمانه" کارم را آغاز کردم. از زمانی که هنوز "زمانه" وجود نداشت، من هم جزو آن هشتاد نفری بودم که مهدی جامی برای کارگاههای ساختار راديو زمانه دعوت کرده بود. دورهای بود که کارهای ديگر را زمين گذاشتيم و هفتهای چند برنامه برای زمانه توليد میکرديم.

چهار سال و اندی بدون هيچ تعطيلی و مرخصی، بی وقفه برای "زمانه" نوشتم و برنامه ساختم. در موارد بسياری آن نوشتهها و برنامهها آبروی من بود، تجربهی يک عمر نويسندگیام بود، چيزهايی که فقط برای "زمانه" نوشتم، همان چيزهايی که بسياری از جوانهای مملکتم هر روز دنبال لينکش میگردند و پيدايش نمیکنند. و من کارم شده اين که برنامههای قديمی زمانه را برای آنها ای ميل کنم.

زمانه اين مجال را ايجاد کرده بود که ابتکارمان را خرج کنيم. بايد فضا را عوض میکرديم؛ کلاس داستاننويسی، مرور داستانهای نويسندگان نوپا، جايزهی ادبی قلم زرين، آنهمه شور، آنهمه بده بستان، زمانه فضايی شد برای باليدن نويسندگان جوان، انصافاً چنين دورهی درخشانی در فضای هيچ رسانهای وجود نداشته است؛ و ديدی که کيهان تهران ما "ناتو فرهنگی" ناميد و تهديدمان کرد.

بعدها مواردی پيش آمد که از من خواستی به هلند بيايم و نقشی به عهده بگيرم، و خودت شاهدی که من بر پرنسيپهای حرفهای پای فشردم، طرف رفاقت يا مصلحت را نگرفتم، بلکه از حق و عدالت دفاع کردم.

حالا هم همان آدمم، و میخواهم بی دغدغه اين نامه را خطاب به تو پايان دهم.  

سردبير جديد آمد، ما از سوابق حرفهایاش کوچکترين اطلاعی نداشتيم. میگفتند همراه يکی از جريانهای سياسی مدتی در روسيه بوده، از کانادا آمده، قدبلند و چهارشانه است، مغازهی موبايل فروشی داشته، عينک ریبن میزند، ستارهی اقبالش بلند است، خُب، سوابق کار مطبوعاتی؟

هيچکس چيزی نمیدانست. گفتيم خب عيبی ندارد، جوان است کمکش میکنيم راه میافتد. علاوه بر آن بورد زمانه آنجا با دقت مراقب همهی ماست. مراقب اعتبار و کار و آثار ماست.

 

 

حقالتحرير به بادرفته

اولين کاری که سردبير جديد کرد اين بود که با پاسکاریهايی که بين او خانم رييس برقرار بود حقوق يک ماه کار تماموقت مرا بالاکشيدند و خوردند. آنهم به شکلی توهينآميز. نامهنگاریها کرديم، آن خانم میگفت من برای زمانه دردسرهای فراوان ايجاد کردهام. و من مانده بودم کی؟ کجا؟ و لحن نامههايش توهينآميز بود. و عاقبت آقای سردبير! با تهديد و ارعاب طی نامهای اين باب را بست، يعنی دهن مرا بست.

در اروپايی که بهترين قانون مطبوعات وجود دارد، آنها با قانون مندرآوردیشان حقوق همکاران را بالا میکشيدند. آنهم در مطبوعات، نه در نانوايی نورآباد ممسنی.

 من يکی دوتا از آن نامهها را برای شما هم فرستادم، و آقای سردبير! با لحنی توبيخآميز برای من نوشت که چرا وقت انسانهای "شريف" را میگيرم و نامه را برای شما فوروارد میکنم؟ اما من هرگز نفهميدم منظورش از اين کلمهی شريف چي بود؟ آيا آدمها در ذهن او دو دستهاند؟ شريف و بیشرف؟ يا اينکه ايشان تازه با تو آشنا شده، و شرافت تو را تازه کشف کرده؟

دومين کارش اين بود که برنامههای مرا به يک چهارم تقليل داد، گفت که بودجه نداريم، هفته ای يک برنامه، و حقوق؟ 150 يورو. من پذيرفتم. چون زمانه را دوست دارم. از اينکه مردم هلند بودجهای فراهم کردهاند تا ما رسانهای در شأن فرهنگ خود برپا کنيم و به تمرين آزادی و دموکراسی بپردازيم، احساس خوبی دارم توأم با احترام. در چنين فضايی به نقشی میانديشم که میتوانم ايفا کنم، هرچند اين نقش بسيار کوچک باشد، به مجموعهای فکر میکنم که میتواند حاصل خرد جمعی ما باشد.

 

"خيلی خوبه" يعنی ولش کن!

سومين شاهکار آقای سردبير! به درد موزهی مطبوعات میخورد. و واقعاً تأسفانگيز است. سال گذشته من برای شرکت در دو فستيوال بينالمللی عازم ايتاليا بودم. پيش از سفر، هم با ای ميل و هم تلفنی به او گفتم: من مهمان فستيوال بينالمللی آزولو هستم، خودم هم کنار چند نويسندهی آمريکايی و ايتاليايی و امريکای لاتينی سخنرانی دارم. برنامههای ديگر هم هست، میخواهيد براي "زمانه" گزارش يا خبر يا مصاحبهای تهيه کنم؟

آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»

دو روز بعد در فستيوال بينالمللی فيلم ونيز به عنوان مهمان حضور داشتم. از قبل با آقای سردبير! تماس گرفتم و گفتم که من مهمان آقای احمد رافت هستم، برای زمانه خرجی ندارد، می خواهيد گزارشی خبری مصاحبه‌‌ای تهيه کنم؟

آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»

و هرگز تلفن نزد.

دوبار، دو سال پياپی در نمايشگاه بينالمللی کتاب فرانکفورت از قبل برايش ای ميل زدم و تلفن کردم که من با هزينهی خودم هرسال به نمايشگاه کتاب میروم. از اين نمايشگاه ما هرساله برای زمانه گزارش و برنامههايی تهيه میکرديم، میخواهيد امسال هم گزارش و مصاحبه و خبر تهيه کنم؟

آقای سردبير! گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.»

هردو سال به من گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.» جالب است که امسال از يک ماه قبل برايش نوشتم و تلفن زدم که کارت خبرنگاری من مهلتش تمام شده، يا يک کارت برای من تهيه کنيد يا يک معرفینامه بدهيد که من برای ورود مشکلی نداشته باشم.

بيژن عزيز، باور میکنی دو هفته پس از خاتمهی نمايشگاه کتاب فرانکفورت به من نوشت: «شما اين کارت را برای چی لازم داريد؟»

توی دلم گفتم برو بابا. حالم از اين رسانه و سردبيری و رابطه به هم میخورد. آخر اين چه آدمی است؟ از کجا پيدايش کردهايد؟ آدمی که فستيوال فيلم ونيز، و مهمترين نمايشگاه بينالمللی کتاب دنيا برايش مهم نيست، آدمی که  نه نويسندگان مملکت را میشناسد، نه روزنامهنگارانش را، نه منتقدانش را، و نه هيچ. هيچ چيز "زمانه" برايش اهميت ندارد، و اصلاً چکار میکند؟ جز اين است که با دروغ و ارعاب و تهديد يکی از مهمترين رسانههای ما تبعديان را در کنترل گرفته؟ آدمی که زمانه را اداره نمیکند، بلکه کنترل میکند.

 

سردبير دروغگو!

اما چهارمين دسته گل آقای سردبير! قراردادی بود که در دسامبر گذشته برای من فرستاد. قراردادی که از زمان آمدن خودش آغاز میشد و به دسامبر 2011 ختم میگرديد. قرارداد را امضا کردم و فرستادم، دو روز بعد برايم يک ای ميل فرستاد با قراردادی ديگر. اين يکی از زمان آمدنش آغاز میشد، و به پايان ژانويه 2011 ختم میگرديد. برايم نوشته بود که ببخشيد، اشتباه شده.

تلفن زدم گفتم برای اين يک ماه بايد اين قرارداد را امضا کنم؟ چرا؟ چرا حقوق دوسال نوشتهها و برنامههام را به اين يکماه بفروشم؟

به دروغ برايم نوشت: «شما اين را امضا کنيد، قرارداد بعدی عنقريب ارسال میشود.» و به دروغ گفت: «با همه همينجور قرارداد امضا کرده ايم.» و باز به دروغ گفت: «مدير جديد چنين دستوری داده.»

همان لحظه میدانستم که دارد دروغ میگويد. گفتم بگذار بگويد، اين ميراثی است که رييس جمهور فعلی مملکتمان در بسياری به وديعه نهاده، کسانی که کارشان بی نقاب و بی دروغ پيش نمیرود، و فرصت کافی هم برای راست کرداری و راست پنداری راست گفتاری ندارند، دير رسيدهاند و فرصت ندارند بياموزند، ديگران را میآزارند و خودشان را پيش میبرند. حالی که مسئوليت سردبيری، آگاهی و معرفت و انسانيت میطلبد.

 

به نام ما، به کام آقا

و تو میبينی که حاصل دسترنج مردم هلند به "نام" توليد و خلاقيت و همگرايی، به "کام" يک آدم سرازير میشود که نويسندگان و برنامهسازان و دوستداران زمانه را بزند و بيرون بريزد و در حد دشمن تنزل شأن بدهد.

اعضای بورد که بايد مراقب کرامت انسانی باشند، فضا را آرام میبينند، بله. صدای کسی درنمیآيد، فکر میکنند همه چيز امن و امان است، رسانه در حد مطلوب پيش میرود، صفحات پر و خالی میشود، و ظاهراً همه هم هستند.

ولی مطالب ما را بازپخش می کنند، تکراری. شنوندگان و خوانندگان "زمانه" از چندصدهزار به يکی دو هزار رسيدهاند. چه پيش آمده؟ راستش فضا را خالی کردهاند، کوچکترين انتقادی را برنمیتابند، و با کمترين اعتراضی موقعيت موبينگ و ارعاب میسازند، و يکی يکی برنامهسازان و دوستداران زمانه را دور میريزند.

هيچوقت آقای سردبير! مستقيم با برنامهسازان حرف نمیزند، از طريق واسطه حرفهاش را میفرستد که بگويند: «اينو اينجوری نگاش نکن، توی روسيه آموزش ديده، با همون شيوهی روسی دخل آدما رو مياره. پشتش به کوه دماونده، ازش بترس، بهش زنگ نزن، براش ای ميل نفرست، هرچی گفت بگو چشم. جواب نده، ازش سئوال نکن. اصلا! برو، برو يه رسانهی ديگه...»

آخرين بار که داشتم برنامهام را ارسال می کردم در همين ماه فوريه، يکساعت پيش از پخش برنامه يکباره تلفن هايشان از هلند و فرانسه به راه افتاد که آقا نفرست. دست نگهدار. نفرست. گفتم چی شده؟

عاقبت خود آقای سردبير! واسطههای خودش را دور زد و شخصاً به من تلفن زد که بله، ما خيلی عاشق برنامههای شما هستيم، ولی بودجه نداريم. و با اينکه پنج برنامه ادبی به او پيشنهاد داده بودم، گفت که خانم مدير جديد بايد تصميم بگيرد، من کارهای نيستم.

هر روز برنامههای مرا از راديو پخش میکنند، آن هم برنامههايی که جزو ادبيات خلاقه است. من آنها را از جايی کپی نکردهام، آنها آثار من است. آثاری که از تو میخواهم جلو پخش همهشان را بگيری. ديگر نمیخواهم در فضايی که با دروغ و دبنگ دست مرا از رسانهام کوتاه کردهاند، برنامههای قشنگ مرا پخش کنند و به ريش من بخندند.

اعتماد بين نويسنده و خواننده، اعتماد بين رسانه و مردم، و اين اعتمادی که زمانه را به يک رسانهی مهم تبديل کرد، ارزان و ساده به دست نيامده که بدين ارزانی و سادگی به باد رود. باور کن، و از ديگران بپرس تا ببينی که "زمانه" فعلی ساختار حرفهای ندارد.

اين رسانه همکاری همهی ما را داشت که "زمانه" شد، و حالا میبينی چطور همهی سازندگان و دوستدارانش توسط همين فرد زخمی و رانده شدهاند، و تو فکر میکنی بدون حمايت ما اين رسانه به جايی خواهد رسيد؟

آدمی که با نويسندگان و برنامهسازانش چنين رفتاری میکند، تو فکر میکني آيا برای خوانندگان اهميتی قايل است؟ در تمام سالهای عمرم که سی و پنج سالش به نوشتن و انتشار گذشته تا کنون چنين "پديدهای" نديده بودم. اينها چند نمونه از وضعيت ما بود که نوشتم تا بدانی رفتار استثمارگرانه و دروغآلود و ارعابآميزش نسبت به من که عمرم به نوشتن و انتشار سپری شده چگونه بوده، و وای به حال ديگران! عجيب نيست که مدام نگران روزنامهنگاران و نويسندگان جوان وطنم باشم. اين آدم چه بلايی سر استعدادهای نوشکفته و آثارشان میآورد؟

 

آرشيو نابودشده، لينکهايی که کار نمیکند!

میپرسيم: آرشيو گرانقيمت و ارزشمند زمانه چه شد؟ کجا رفت؟ میگويند: اين آقا مثل خلخالی افتاده به جان قبر رضاشاه.

میگوييم: مردم چگونه مطالب قبلی را پيدا کنند؟ میگويند: يک سايت درست کن، همهی مطالبت را بکش آنجا. زودتر هم اين کار را بکن تا هنوز باقيست.

می پرسيم: چطور میتوان به آرشيو دست يافت؟ میگويند: آرشيو مثل يک کتابخانهی کلاسيک و قديمی است که برای سردبير کلی هزينه داشت. روی دستش مانده بود که باهاش چه کند. عاقبت تصميم گرفت آرشيو و لينکهايش را رفته رفته بفرستد هوا، و يک کتابخانهی جمع و جور با هزينهی مناسب از زمانهی دورهی خودش راه بيندازد.

فرياد می زنم: مگر چکاره است که بخواهد به هر دليلی آرشيو ارزشمند و غنی زمانه را زير خاک پنهان کند؟ اين رسانهی جمعی است، و اگر قرار باشد هرکه از راه رسيد من باب سليقههای ادواری يا بهانههای ديگر کوچکترين بلايی سر آرشيو و لينکهايش بياورد، ديگر چرا عربها و مغولها را لعن و نفرين میکنيم؟ چرا هرکس از راه میرسد میخواهد قبر رضاشاه را خراب کند؟ اين کار فاشيستی است، و اگر اتفاقی برای آرشيو و لينکها و دستاورد ما بيفتد بايد اين آدم را به محاکمه کشاند.

همين حالا هم لينکهای زمانه کار نمیکند. علاقهمندان به آرشيو سرگردان شدهاند، و سردبير آتی بايد لطف کند و اين بی مبالاتی را جبران کند. کدام رسانه را میبيني که لينکهايش اينهمه دربدری ايجاد کند؟ لينک بی بی سی از چهارده سال پيش دقيق کار میکند، پس چرا لينک چهارسالهی ما مدام میخورد به ديوار؟ کی اجازه داده؟ مگر هرکس سردبير شد چنين حقی دارد؟ و مگر ما میگذاريم که حاصل کار جمعیمان را بريزند توی سطل آشغال؟

بيژن عزيز،

حتماً يادت هست که به خودت گفتم من زمانه را بيشتر از گردونم دوست دارم. گردون همهاش مال من بود، آرزوی کودکیام بود، رژيم جمهوری اسلامی آن را از من گرفت.

زمانه مال همهی ما بود. همهی ما با نام و کار و اعتبارمان آن را ساختيم، يک سردبير تحميلی آن را از ما گرفت. سردبير بی کفايتی که بلد نيست يک گزارش يا خبر يا مقاله بنويسد.

حيفت نمیآيد رسانهای که تا دوسال پيش يکی از سه رسانهی مهم خارج از کشور بود امروز تبديل به يک سايت سوخته شده که به اندازهی يک وبلاگ شخصی هم کليک نمیخورد؟

حيفت نمیآيد همکاران و دوستداران زمانه يکی يکی زده شوند؟ و ناراحت نمیشوی ببينی يک باند که تحمل کوچکترين انتقادی را ندارند، همهی دوستان زمانه را بزنند و در هر فرصتی از آنان انتقام بگيرند؟ ياد دولت فعلی ايران نمیافتی، که تحمل منتقدان داخلی خودش را هم ندارد؟

ويژگی زمانه به همان پنجرهاش بود که ديگران نظر بنويسند، ولی حالا بيشتر نظرها حذف میشود. بی توجهی به نظر خوانندگان و کامنتها هم از پديدههای نوظهور اوست. آخر آقای سردبير! حساس است و تحمل انتقاد و نظر خوانندگان را ندارد؟

برائت ازدانش و کارایی این آقا در  همان سه ماه نخست شروع به کارش به سمع و نظر بورد رسید و ما اعلام کردیم که در پایان موعد شش ماههی دوران آزمایشی لطفاً قراردادش را تمدید نکنید که متاسفانه هرچه داد زدیم و التماس کردیم اهمیتی ندادند. به جای آن همکاران کليدی ما و کسانی که در ساختن زمانه نقش داشتند نظير پرويز جاهد، رضا جمالی، اردوان روزبه، آزاده اسدی، نيکآهنگ کوثر، و خيلیهای ديگر از زمانه کنار گذاشته شدند.

پافشاری اعضای محترم بورد برای نگهداشتن اين سردبير! ما را ياد پافشاری مقام رهبری برای نگه داشتن احمدینژاد دروغگو در پُست رياست جمهوری میاندازد. ما نويسندگان و روزنامهنگاران و برنامهسازان که "زمانه" حاصل تلاش و کار جمعی ماست، از بورد زمانه میخواهيم که اين فرد را از سردبيری زمانه برکنار کند. زيرا او کفايت و لياقت فرهنگی، سياسی، اخلاقی، و حرفهای ندارد. لطفاً او را برکنار کنيد تا فرد شايستهای زمانه را از اين سقوط وحشتناک نجات دهد.

حالا که مدير جديد آمده و دارد به امور اداری سامان میدهد، فرصت را غنيمت بشمريم و فرد شايستهای انتخاب کنيم که غم ايران داشته باشد، نه فقط غم نان.

 

 عباس معروفی

نويسنده و برنامهساز زمانه