April 19, 2011

چه کسی زمانه را ورشکسته است؟

نامهی سرگشاده عباس معروفی به دکتر بيژن مشاور، رييس بورد راديو زمانه

 

بيژن عزيزم، سلام

هرچه کردم نتوانستم نامهای غريبانه و رسمی به تو بنويسم، اگر يادت باشد در همان اولين روزهايی که همديگر را ديدم گفتم که چقدر به ايرج من شباهت داري. ايرج "فريدون سه پسر داشت" را می گويم. پيش از آن شنيده بودم که تو بدون وابستگی سازمانی و حزبی با انقلاب مسخرهی فرهنگی و تعطيل شدن دانشگاهها سخت مخالف بودهاي، و سربند همان مخالفت زندان جمهوری اسلامی را هم به جان خريدهاي، بعدها به هلند آمدهاي پزشک موفقی شدهاي؛ دکتر بيژن مشاور.

اينها را شنيده بودم تا اينکه ديدمت. از همان وقت ارادتم به تو صد چندان شد و با چنين احترام هموارهای حالا به دادخواهی آمدهام، میخواهم به حرفهام گوش دهی، حتا اگر هيچ اقدامی صورت ندهی، و پرونده را به "مصلحتی" ببندی.

اگر به ياد داشته باشی من هم مثل خيلیهای ديگر با اسم و اعتبار و حيثيتم از اولين روز "زمانه" کارم را آغاز کردم. از زمانی که هنوز "زمانه" وجود نداشت، من هم جزو آن هشتاد نفری بودم که مهدی جامی برای کارگاههای ساختار راديو زمانه دعوت کرده بود. دورهای بود که کارهای ديگر را زمين گذاشتيم و هفتهای چند برنامه برای زمانه توليد میکرديم.

چهار سال و اندی بدون هيچ تعطيلی و مرخصی، بی وقفه برای "زمانه" نوشتم و برنامه ساختم. در موارد بسياری آن نوشتهها و برنامهها آبروی من بود، تجربهی يک عمر نويسندگیام بود، چيزهايی که فقط برای "زمانه" نوشتم، همان چيزهايی که بسياری از جوانهای مملکتم هر روز دنبال لينکش میگردند و پيدايش نمیکنند. و من کارم شده اين که برنامههای قديمی زمانه را برای آنها ای ميل کنم.

زمانه اين مجال را ايجاد کرده بود که ابتکارمان را خرج کنيم. بايد فضا را عوض میکرديم؛ کلاس داستاننويسی، مرور داستانهای نويسندگان نوپا، جايزهی ادبی قلم زرين، آنهمه شور، آنهمه بده بستان، زمانه فضايی شد برای باليدن نويسندگان جوان، انصافاً چنين دورهی درخشانی در فضای هيچ رسانهای وجود نداشته است؛ و ديدی که کيهان تهران ما "ناتو فرهنگی" ناميد و تهديدمان کرد.

بعدها مواردی پيش آمد که از من خواستی به هلند بيايم و نقشی به عهده بگيرم، و خودت شاهدی که من بر پرنسيپهای حرفهای پای فشردم، طرف رفاقت يا مصلحت را نگرفتم، بلکه از حق و عدالت دفاع کردم.

حالا هم همان آدمم، و میخواهم بی دغدغه اين نامه را خطاب به تو پايان دهم.  

سردبير جديد آمد، ما از سوابق حرفهایاش کوچکترين اطلاعی نداشتيم. میگفتند همراه يکی از جريانهای سياسی مدتی در روسيه بوده، از کانادا آمده، قدبلند و چهارشانه است، مغازهی موبايل فروشی داشته، عينک ریبن میزند، ستارهی اقبالش بلند است، خُب، سوابق کار مطبوعاتی؟

هيچکس چيزی نمیدانست. گفتيم خب عيبی ندارد، جوان است کمکش میکنيم راه میافتد. علاوه بر آن بورد زمانه آنجا با دقت مراقب همهی ماست. مراقب اعتبار و کار و آثار ماست.

 

 

حقالتحرير به بادرفته

اولين کاری که سردبير جديد کرد اين بود که با پاسکاریهايی که بين او خانم رييس برقرار بود حقوق يک ماه کار تماموقت مرا بالاکشيدند و خوردند. آنهم به شکلی توهينآميز. نامهنگاریها کرديم، آن خانم میگفت من برای زمانه دردسرهای فراوان ايجاد کردهام. و من مانده بودم کی؟ کجا؟ و لحن نامههايش توهينآميز بود. و عاقبت آقای سردبير! با تهديد و ارعاب طی نامهای اين باب را بست، يعنی دهن مرا بست.

در اروپايی که بهترين قانون مطبوعات وجود دارد، آنها با قانون مندرآوردیشان حقوق همکاران را بالا میکشيدند. آنهم در مطبوعات، نه در نانوايی نورآباد ممسنی.

 من يکی دوتا از آن نامهها را برای شما هم فرستادم، و آقای سردبير! با لحنی توبيخآميز برای من نوشت که چرا وقت انسانهای "شريف" را میگيرم و نامه را برای شما فوروارد میکنم؟ اما من هرگز نفهميدم منظورش از اين کلمهی شريف چي بود؟ آيا آدمها در ذهن او دو دستهاند؟ شريف و بیشرف؟ يا اينکه ايشان تازه با تو آشنا شده، و شرافت تو را تازه کشف کرده؟

دومين کارش اين بود که برنامههای مرا به يک چهارم تقليل داد، گفت که بودجه نداريم، هفته ای يک برنامه، و حقوق؟ 150 يورو. من پذيرفتم. چون زمانه را دوست دارم. از اينکه مردم هلند بودجهای فراهم کردهاند تا ما رسانهای در شأن فرهنگ خود برپا کنيم و به تمرين آزادی و دموکراسی بپردازيم، احساس خوبی دارم توأم با احترام. در چنين فضايی به نقشی میانديشم که میتوانم ايفا کنم، هرچند اين نقش بسيار کوچک باشد، به مجموعهای فکر میکنم که میتواند حاصل خرد جمعی ما باشد.

 

"خيلی خوبه" يعنی ولش کن!

سومين شاهکار آقای سردبير! به درد موزهی مطبوعات میخورد. و واقعاً تأسفانگيز است. سال گذشته من برای شرکت در دو فستيوال بينالمللی عازم ايتاليا بودم. پيش از سفر، هم با ای ميل و هم تلفنی به او گفتم: من مهمان فستيوال بينالمللی آزولو هستم، خودم هم کنار چند نويسندهی آمريکايی و ايتاليايی و امريکای لاتينی سخنرانی دارم. برنامههای ديگر هم هست، میخواهيد براي "زمانه" گزارش يا خبر يا مصاحبهای تهيه کنم؟

آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»

دو روز بعد در فستيوال بينالمللی فيلم ونيز به عنوان مهمان حضور داشتم. از قبل با آقای سردبير! تماس گرفتم و گفتم که من مهمان آقای احمد رافت هستم، برای زمانه خرجی ندارد، می خواهيد گزارشی خبری مصاحبه‌‌ای تهيه کنم؟

آقای سردبير گفت: «خيلی خوبه. اگه لازم شد تلفن میزنم.»

و هرگز تلفن نزد.

دوبار، دو سال پياپی در نمايشگاه بينالمللی کتاب فرانکفورت از قبل برايش ای ميل زدم و تلفن کردم که من با هزينهی خودم هرسال به نمايشگاه کتاب میروم. از اين نمايشگاه ما هرساله برای زمانه گزارش و برنامههايی تهيه میکرديم، میخواهيد امسال هم گزارش و مصاحبه و خبر تهيه کنم؟

آقای سردبير! گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.»

هردو سال به من گفت: «خيلی خوبه! اگه لازم شد زنگ میزنم.» جالب است که امسال از يک ماه قبل برايش نوشتم و تلفن زدم که کارت خبرنگاری من مهلتش تمام شده، يا يک کارت برای من تهيه کنيد يا يک معرفینامه بدهيد که من برای ورود مشکلی نداشته باشم.

بيژن عزيز، باور میکنی دو هفته پس از خاتمهی نمايشگاه کتاب فرانکفورت به من نوشت: «شما اين کارت را برای چی لازم داريد؟»

توی دلم گفتم برو بابا. حالم از اين رسانه و سردبيری و رابطه به هم میخورد. آخر اين چه آدمی است؟ از کجا پيدايش کردهايد؟ آدمی که فستيوال فيلم ونيز، و مهمترين نمايشگاه بينالمللی کتاب دنيا برايش مهم نيست، آدمی که  نه نويسندگان مملکت را میشناسد، نه روزنامهنگارانش را، نه منتقدانش را، و نه هيچ. هيچ چيز "زمانه" برايش اهميت ندارد، و اصلاً چکار میکند؟ جز اين است که با دروغ و ارعاب و تهديد يکی از مهمترين رسانههای ما تبعديان را در کنترل گرفته؟ آدمی که زمانه را اداره نمیکند، بلکه کنترل میکند.

 

سردبير دروغگو!

اما چهارمين دسته گل آقای سردبير! قراردادی بود که در دسامبر گذشته برای من فرستاد. قراردادی که از زمان آمدن خودش آغاز میشد و به دسامبر 2011 ختم میگرديد. قرارداد را امضا کردم و فرستادم، دو روز بعد برايم يک ای ميل فرستاد با قراردادی ديگر. اين يکی از زمان آمدنش آغاز میشد، و به پايان ژانويه 2011 ختم میگرديد. برايم نوشته بود که ببخشيد، اشتباه شده.

تلفن زدم گفتم برای اين يک ماه بايد اين قرارداد را امضا کنم؟ چرا؟ چرا حقوق دوسال نوشتهها و برنامههام را به اين يکماه بفروشم؟

به دروغ برايم نوشت: «شما اين را امضا کنيد، قرارداد بعدی عنقريب ارسال میشود.» و به دروغ گفت: «با همه همينجور قرارداد امضا کرده ايم.» و باز به دروغ گفت: «مدير جديد چنين دستوری داده.»

همان لحظه میدانستم که دارد دروغ میگويد. گفتم بگذار بگويد، اين ميراثی است که رييس جمهور فعلی مملکتمان در بسياری به وديعه نهاده، کسانی که کارشان بی نقاب و بی دروغ پيش نمیرود، و فرصت کافی هم برای راست کرداری و راست پنداری راست گفتاری ندارند، دير رسيدهاند و فرصت ندارند بياموزند، ديگران را میآزارند و خودشان را پيش میبرند. حالی که مسئوليت سردبيری، آگاهی و معرفت و انسانيت میطلبد.

 

به نام ما، به کام آقا

و تو میبينی که حاصل دسترنج مردم هلند به "نام" توليد و خلاقيت و همگرايی، به "کام" يک آدم سرازير میشود که نويسندگان و برنامهسازان و دوستداران زمانه را بزند و بيرون بريزد و در حد دشمن تنزل شأن بدهد.

اعضای بورد که بايد مراقب کرامت انسانی باشند، فضا را آرام میبينند، بله. صدای کسی درنمیآيد، فکر میکنند همه چيز امن و امان است، رسانه در حد مطلوب پيش میرود، صفحات پر و خالی میشود، و ظاهراً همه هم هستند.

ولی مطالب ما را بازپخش می کنند، تکراری. شنوندگان و خوانندگان "زمانه" از چندصدهزار به يکی دو هزار رسيدهاند. چه پيش آمده؟ راستش فضا را خالی کردهاند، کوچکترين انتقادی را برنمیتابند، و با کمترين اعتراضی موقعيت موبينگ و ارعاب میسازند، و يکی يکی برنامهسازان و دوستداران زمانه را دور میريزند.

هيچوقت آقای سردبير! مستقيم با برنامهسازان حرف نمیزند، از طريق واسطه حرفهاش را میفرستد که بگويند: «اينو اينجوری نگاش نکن، توی روسيه آموزش ديده، با همون شيوهی روسی دخل آدما رو مياره. پشتش به کوه دماونده، ازش بترس، بهش زنگ نزن، براش ای ميل نفرست، هرچی گفت بگو چشم. جواب نده، ازش سئوال نکن. اصلا! برو، برو يه رسانهی ديگه...»

آخرين بار که داشتم برنامهام را ارسال می کردم در همين ماه فوريه، يکساعت پيش از پخش برنامه يکباره تلفن هايشان از هلند و فرانسه به راه افتاد که آقا نفرست. دست نگهدار. نفرست. گفتم چی شده؟

عاقبت خود آقای سردبير! واسطههای خودش را دور زد و شخصاً به من تلفن زد که بله، ما خيلی عاشق برنامههای شما هستيم، ولی بودجه نداريم. و با اينکه پنج برنامه ادبی به او پيشنهاد داده بودم، گفت که خانم مدير جديد بايد تصميم بگيرد، من کارهای نيستم.

هر روز برنامههای مرا از راديو پخش میکنند، آن هم برنامههايی که جزو ادبيات خلاقه است. من آنها را از جايی کپی نکردهام، آنها آثار من است. آثاری که از تو میخواهم جلو پخش همهشان را بگيری. ديگر نمیخواهم در فضايی که با دروغ و دبنگ دست مرا از رسانهام کوتاه کردهاند، برنامههای قشنگ مرا پخش کنند و به ريش من بخندند.

اعتماد بين نويسنده و خواننده، اعتماد بين رسانه و مردم، و اين اعتمادی که زمانه را به يک رسانهی مهم تبديل کرد، ارزان و ساده به دست نيامده که بدين ارزانی و سادگی به باد رود. باور کن، و از ديگران بپرس تا ببينی که "زمانه" فعلی ساختار حرفهای ندارد.

اين رسانه همکاری همهی ما را داشت که "زمانه" شد، و حالا میبينی چطور همهی سازندگان و دوستدارانش توسط همين فرد زخمی و رانده شدهاند، و تو فکر میکنی بدون حمايت ما اين رسانه به جايی خواهد رسيد؟

آدمی که با نويسندگان و برنامهسازانش چنين رفتاری میکند، تو فکر میکني آيا برای خوانندگان اهميتی قايل است؟ در تمام سالهای عمرم که سی و پنج سالش به نوشتن و انتشار گذشته تا کنون چنين "پديدهای" نديده بودم. اينها چند نمونه از وضعيت ما بود که نوشتم تا بدانی رفتار استثمارگرانه و دروغآلود و ارعابآميزش نسبت به من که عمرم به نوشتن و انتشار سپری شده چگونه بوده، و وای به حال ديگران! عجيب نيست که مدام نگران روزنامهنگاران و نويسندگان جوان وطنم باشم. اين آدم چه بلايی سر استعدادهای نوشکفته و آثارشان میآورد؟

 

آرشيو نابودشده، لينکهايی که کار نمیکند!

میپرسيم: آرشيو گرانقيمت و ارزشمند زمانه چه شد؟ کجا رفت؟ میگويند: اين آقا مثل خلخالی افتاده به جان قبر رضاشاه.

میگوييم: مردم چگونه مطالب قبلی را پيدا کنند؟ میگويند: يک سايت درست کن، همهی مطالبت را بکش آنجا. زودتر هم اين کار را بکن تا هنوز باقيست.

می پرسيم: چطور میتوان به آرشيو دست يافت؟ میگويند: آرشيو مثل يک کتابخانهی کلاسيک و قديمی است که برای سردبير کلی هزينه داشت. روی دستش مانده بود که باهاش چه کند. عاقبت تصميم گرفت آرشيو و لينکهايش را رفته رفته بفرستد هوا، و يک کتابخانهی جمع و جور با هزينهی مناسب از زمانهی دورهی خودش راه بيندازد.

فرياد می زنم: مگر چکاره است که بخواهد به هر دليلی آرشيو ارزشمند و غنی زمانه را زير خاک پنهان کند؟ اين رسانهی جمعی است، و اگر قرار باشد هرکه از راه رسيد من باب سليقههای ادواری يا بهانههای ديگر کوچکترين بلايی سر آرشيو و لينکهايش بياورد، ديگر چرا عربها و مغولها را لعن و نفرين میکنيم؟ چرا هرکس از راه میرسد میخواهد قبر رضاشاه را خراب کند؟ اين کار فاشيستی است، و اگر اتفاقی برای آرشيو و لينکها و دستاورد ما بيفتد بايد اين آدم را به محاکمه کشاند.

همين حالا هم لينکهای زمانه کار نمیکند. علاقهمندان به آرشيو سرگردان شدهاند، و سردبير آتی بايد لطف کند و اين بی مبالاتی را جبران کند. کدام رسانه را میبيني که لينکهايش اينهمه دربدری ايجاد کند؟ لينک بی بی سی از چهارده سال پيش دقيق کار میکند، پس چرا لينک چهارسالهی ما مدام میخورد به ديوار؟ کی اجازه داده؟ مگر هرکس سردبير شد چنين حقی دارد؟ و مگر ما میگذاريم که حاصل کار جمعیمان را بريزند توی سطل آشغال؟

بيژن عزيز،

حتماً يادت هست که به خودت گفتم من زمانه را بيشتر از گردونم دوست دارم. گردون همهاش مال من بود، آرزوی کودکیام بود، رژيم جمهوری اسلامی آن را از من گرفت.

زمانه مال همهی ما بود. همهی ما با نام و کار و اعتبارمان آن را ساختيم، يک سردبير تحميلی آن را از ما گرفت. سردبير بی کفايتی که بلد نيست يک گزارش يا خبر يا مقاله بنويسد.

حيفت نمیآيد رسانهای که تا دوسال پيش يکی از سه رسانهی مهم خارج از کشور بود امروز تبديل به يک سايت سوخته شده که به اندازهی يک وبلاگ شخصی هم کليک نمیخورد؟

حيفت نمیآيد همکاران و دوستداران زمانه يکی يکی زده شوند؟ و ناراحت نمیشوی ببينی يک باند که تحمل کوچکترين انتقادی را ندارند، همهی دوستان زمانه را بزنند و در هر فرصتی از آنان انتقام بگيرند؟ ياد دولت فعلی ايران نمیافتی، که تحمل منتقدان داخلی خودش را هم ندارد؟

ويژگی زمانه به همان پنجرهاش بود که ديگران نظر بنويسند، ولی حالا بيشتر نظرها حذف میشود. بی توجهی به نظر خوانندگان و کامنتها هم از پديدههای نوظهور اوست. آخر آقای سردبير! حساس است و تحمل انتقاد و نظر خوانندگان را ندارد؟

برائت ازدانش و کارایی این آقا در  همان سه ماه نخست شروع به کارش به سمع و نظر بورد رسید و ما اعلام کردیم که در پایان موعد شش ماههی دوران آزمایشی لطفاً قراردادش را تمدید نکنید که متاسفانه هرچه داد زدیم و التماس کردیم اهمیتی ندادند. به جای آن همکاران کليدی ما و کسانی که در ساختن زمانه نقش داشتند نظير پرويز جاهد، رضا جمالی، اردوان روزبه، آزاده اسدی، نيکآهنگ کوثر، و خيلیهای ديگر از زمانه کنار گذاشته شدند.

پافشاری اعضای محترم بورد برای نگهداشتن اين سردبير! ما را ياد پافشاری مقام رهبری برای نگه داشتن احمدینژاد دروغگو در پُست رياست جمهوری میاندازد. ما نويسندگان و روزنامهنگاران و برنامهسازان که "زمانه" حاصل تلاش و کار جمعی ماست، از بورد زمانه میخواهيم که اين فرد را از سردبيری زمانه برکنار کند. زيرا او کفايت و لياقت فرهنگی، سياسی، اخلاقی، و حرفهای ندارد. لطفاً او را برکنار کنيد تا فرد شايستهای زمانه را از اين سقوط وحشتناک نجات دهد.

حالا که مدير جديد آمده و دارد به امور اداری سامان میدهد، فرصت را غنيمت بشمريم و فرد شايستهای انتخاب کنيم که غم ايران داشته باشد، نه فقط غم نان.

 

 عباس معروفی

نويسنده و برنامهساز زمانه

@ April 19, 2011 11:46 PM | TrackBack
Comments

درود. رسول شاکری هستم. ار دوسداران آثار شما. اهل ممسنی ام اصلا انتظار نداشتم تصورتان و نگاهتان درباره ی بخشی از سرزمین عزیزمان ابن اندازه توهین آمیز باشد. عبارت نانوایی در ممسنی

Posted by: رسول شاکری at March 8, 2012 4:55 PM

سلام. شک نکنید این سردبیر از طرف روسها برای بیرون راندن نویسنده گان مستقل و بزرگ آمده شیوه شیوه روس هاست. استالینی. عباس آقای عزیز تو با سمفونی مردگان بر تارک رمان نویسی ایران قرار داری. می دانم معلمی و روزنامه نگاری مکمل معلمی ست. زملنه با شما چند نفر زمانه شده وگرنه رهی ست که به ترکستان خواهد انجامید. بپایی . گردونت هنوز بازارگرمی می کند. جایزه اش هم از سر شهرت طلبی نبود مثل جایزه هاتی الان که جغله ها برای مطرح کردن خودشان سراغشان می روند. زمانه باید از شما خیلی چیزها فرا بگیرد. شب خوش با اورهان زمستان اردبیلی ست.
---------------
سلام

Posted by: m.mohammadi at December 6, 2011 10:55 PM

خاک بر سر هر چی ...

Posted by: at December 4, 2011 4:16 PM

باسی! نکنه آیدینی از علی آباد کتول یا تور آباد ممسنی رو برنجونی تو این قضایا

Posted by: مجتبی at November 27, 2011 2:07 AM

درود بر شما آقای معروفی عزیز
من کاملا حق را به شما میدهم. نه به خاطر ارادتی که به شما دارم و یا به خاطر مرام و مسلک. بلکه به خاطر اینکه شما اندیشه تولید میکنید و سردبیر بی مهر زمانه اندیشه میسوزاند. از همان روزهای ابتدایی زمانه من مخاطب پروپاقرص زمانه بودم. صفحه اندیشه و ادبیات یکی از علاقمندیهای خاص من بود. مطالب شما, نیکفر, کلانتری, گنجی و بسیاری از دوستان دیگه رو با جدیت دنبال میکردم. الان هفته ای یک بار هم سر نمیزنم. نه کسی کارگاه داستان برگزار میکنه و نه مطلب باارزشی در قسمت ادبیات پیدا میشه. خدا پدر و مادر پارسی پور رو بیامرزه با چند تای دیگه که در این وانفسا با جدیت به کارشون ادامه میدن. هیچی تو زمانه پیدا نمیشه. صفحه اندیشه به جز چندتایی تک و توک شده شر و ور. شده درس تشیع و اصول کافی. نمیدونم این کجاش ربطی به اندیشه داره. نیکفر که چند ماهی هست که مقاله نداده به جز یکی دو تا. گنجی که هیچ. کلانتری که هیچ. شما هم که وضعیتتون رو شرح دادین. ما از پشت پرده خبری نداریم. خوشحالم که این موضوع رو رسانه ای کردین. فکر کنم دوستان دیگر هم وضعیت شما رو داشته باشن.
افسوس بر زمانه و زمانی که بیخبران و نااهلان سردبیر و مدیر بشن. "اینها کوران و کران و گنگان هستند و لیکن نمیدانند". شاید هم میدانند.
امیدوارم تریبون دیگری برای نشر کارهایتان پیدا کنید. ما رو همدرد خودتان بدونید و به فکر بک آپ گرفتن اطلاعاتی باشید که ارزش معنوی فراوان دادند.
به امید روزی که با مخاطبان خود در کشور خود ایران عزیز رودر رو شوید و قدرتان را بدانند. هر چند ایران ما هم در حال تبدیل شدن به گورستانی برای دگراندیشان و نویسندگان است.
ارادتمند

Posted by: mostafa at November 6, 2011 8:39 AM

چقدر عصباني بوديد آقاي معروفي؟!
شايد اگر لحن آرام تري مي گرفتيد، اين نامه بيشتر تاثيرگذار مي شد. در كامنت ها هيچ كامنت مخالفي نديدم. اميدوارم از به اين مفهوم نباشد كه شما نيز كامنت هاي مخالف را حذف مي كنيد.

با احترام
----------------------
خشايار عزيز
سلام
من هيچ کامنتی را حذف نمی کنم، مگر هرزه گويی باشد

Posted by: خشايار at August 2, 2011 1:19 AM

در ضمن موزیک متن صفحه شما اینجا خیلی آرامش بخشه کاش میگفتید چه قطعه ایه و اثر کیه
----------------------
آلبوم آلینا از آروُ پرت

Posted by: at July 21, 2011 4:47 AM

یادش به خیر با چه ذوق وشوقی تو وبسایت زمانه برنامه های روزای گذشته رو دنبال میکردم.
حال و هوای رادیو ایران رو داشت تو وسط اروپا چقدر میچسبید

Posted by: at July 21, 2011 4:44 AM

سلام آقای معروفی عزیز نامه را خواندم و خط و خط بیشتر حیرانم کرد چه اعتباری داشت زمانه به یمن حضور شما ، شهرنوش پارسی پور ... آن آرشیو ارزشمند؟!!
از کارگاه داستان نویسی شما ، یعنی به راستی نیست شد ، هنوز باورم نمی شود اگر امکان دسترسی به آن آرشیو هست خواهش می کنم به گونه ای من را مطلع کنید .باور کنید هنوز باورم نیست که آن آرشیو از بین رفته باشد مبادا که چنین شده باشد نه اهل تعارفم و نه تکلفم اما یکباره چیزی در دلم فرو ریخت
-----------------------
آقای بهمن تمدن عزيز
سلام
دارم همه ی آن فايل ها را بازسازی می کنم و از هفته ی آينده در سايتی ديگر منتشرش خواهم کرد
ممنون

Posted by: بهمن تمدن at June 27, 2011 3:56 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم.
قصد ندارم زخم كهنه را نشتر زنم.
اما با شما هم همان رفت كه با مهدي جامي رفت.
خوشبختانه عاقبت حق را به جا نياوردن همين است.
من مطمئنم كه خدا تو را خيلي دوست دارد.
جاي شكرش باقي است كه وقت ترميم زخم هنوز باقي است.
دوستدار هميشگي.
-------------------------
ماهگون عزیز
سلام
من رفته بودم که جامی را بازگردانم، قول و قرارمان با او هم همین بود که بیاید از داخل زمانه امور را بگرداند هرچند با مسدولیت فقط سردبیری و قدرت کمتر
اما سر موقع نظرش عوض شد و کار به اینجا کشید

Posted by: ماهگون at June 26, 2011 10:23 PM

درود بر شما استاد گرانقدرم

چو گل پژمرد خار شاهی کند به گلشن ز خواری تباهی کند


این رسم روزگار ماست
که گل روزی چند تاجدار نمی ماند و تنگ زمانی بیش مصاحبتش میسر نیست
به حقیقت با آن زمانه ای که شما پیوسته اش می نگاشتید خو گرفته بودم
و چه در بهت مانده ام که دگر آن آشنا جز مختصر واژگان بی معنی چیزی در بر ندارد

افسوس و درد که بی مایگانی چنین عنان گیر و مصطبه نشین قدرت می گردند و این چنین به ویرانگی، خویش را توانمند می نمایند.


چو گل پژمرد خار شاهی کند به گلشن ز خواری تباهی کند
گریزان شود روزگار بهی نگون گردد آن تاج و آن فرهی

و به این امید دل ببندیم که باری بهار به گلشن افتد و گل فخر بفروشد.


Posted by: فریبرز مهر at June 17, 2011 6:29 PM

ناراحت نباشید. هر اتفاقی که برای شما می‌افتد لحظه‌ای نگرانتان نکند
شما تاثیر اساسی در روح و جان آدم‌ها گذاشته‌اید که پاک نمی‌شود

Posted by: مریم at June 13, 2011 10:45 PM

سلام آقای معروفی گرامی،
اینجانب هم سال پیش همکاریم را با زمانه قطع کردم. لازم به گفتن جزییات نیست ولی من فکر می کنم که شکوایه شما نزد آدرس اشتباهی رفته است. به قول یک ضرب المثل آلمانی، ماهی همیشه از سر شروع به گندیدن می کند. ماجرای قطع رابطه من با زمانه ربط به حذف مقاله ای داشت زیر عنوان "تصویر در خشت، ریشه در آینه" که سینمای ابراهیم گلستان را بررسی می کرد. من این مقاله را بعد از مدتی در جای دیگر منتشر کردم و در مقدمه ای کوتاه، دلالیل بازچاپش را عنوان کردم. اما درباره زمانه، یک نگاه کوتاه به سایت اش، نشان می دهد که همه چیز در حال آب رفتن است.
----------------------------
سلام آقای نکوبخت
من به بيژن عزيز گفتم اين چيزها را
و برای خودش متاسفم که يک باند غیر حرفه ای اما شارلاتان اعتبارش را به بازی گرفته است

Posted by: مسعود نکوبخت at June 9, 2011 6:22 AM

سلام
عباس عزيز:ايستاده ايم بالاي سرت تابميري انقدرارام بميري تا هيچکس باورنکند که دست ما بخونت اغشته بوده است .بعد گريبان چاک کنيم وبرايت مرثيه بسراييم. اين رسم ماست مابه مظلوم کشي عادت کرده ايم .سالهاقبل که گردونت راچپاول کردن مگرچه کرديم تکه پارهايش راازلابلاي کتابهاي دست دوم خيابان انقلاب جمع کرديم وبراي روزمباداارشيوکرديم ...
دلم مي سوزدبراي خودم براي شمابراي اين همه ميراث که براي مامانده است دلم مي سوزدبراي سردبيرومديري که دست زمان روي زمانه کاشته است (کاش مي دانستن ) نه ميدانن (کاش قدرمي دانستن ) وجود شمارا مثل ما که حالاهرچه تور مي اندازيم توي اين دريا (ايران) فقط گوش ماهي نصيبمان ميشود کاش قدرمي دانستن.
--------------------------------
آقای ملا احمدی عزیز
سلام
روشنفکران و مردم ایران در این قرن سه بار انقلاب کرده اند که در هر سه بار لاتها و لمپن ها به قدرت رسیده اند
سايه ی اين روند در بسياری از نهادهايی که توسط روشنفکران و مردم ساخته شده، به چشم می خورد. زمانه هم يکی از همين نهادهاست که با نام و حيثيت و کار و تلاش عده ای سازمان يافت، و حالا به دست چند پخته خوار فرصت طلب بی لياقت اداره می شود
اولين کاری که با من کردند اين بود که ای ميل شخصی مرا از دسترسم خارج کردند
واقعا که مرحبا به قطع کنندگان اينترنت و پيامک و تلفن و ای ميل در حکومت ايران، و نيز گردانندگان زمانه در اروپا
می بينيد که جنس کارشان يکی است، و رفتارشان يکی
اما
این نیز بگذرد

Posted by: قاسم ملا احمدي at June 3, 2011 8:15 AM

سلام استاد. من که مدت ها دنبال خواندن تماما مخصوص بودم. وقتی با آیدین در سمفونی مردگان همذات پندار شدم و ...فرهاد را یک شبه خواندم و از پی آن به گزارش نویسی و تاریخ کافه های تهران کشیده شدم. به تصویرهای کافه فردوسی و دختری که صاحبخانه به خاطر سقف بالاسر بهش دست انداخت. اگه اسم دقیق رمان یادم نیست همه تصویرهاشو یادمه که بخش های دردآلودش هنوز تو جامعه دیده می شه و هر روز پررنگ تر. می خوام تماما مخصوص رو بخونم استاد. آها! راستی من هم درام نویسی هستم که اگه کاری چاپ کنم بعد از 40 سالگی این کارو می کنم. پس اونجا هم فضای رسانه مثل همین جاست. به خاطر فضای مطبوعات بعد از 10 سال روزنامه نگاری رو کنار گذاشتم و از صبح تا شب می رم تو مغازه املاک دوستای محلم کار می کنم. نه وقت کافه رفتن دارم نه با جماعت روشنفکر سر و کله زدن. فقط دارم سعی می کنم تو املاک تن به دروغ ندم و واسه همین مضحکه همکارانم شدم. اما استاد نامه شما را باید کپی کرد و به خیلی از مدیران مسوول فرستاد.

Posted by: iman at May 20, 2011 7:19 PM

salam ostad, man kheili dost daram be didaneton biam vali hanoz in sadat ro nadsahtam, be tazegi samfonie mordegan ro tamom kardam , vaghean ye shahkare.. ba che emiali mitunam ba shoma tamas bargharar konam?
mamnon misham age rahnamaie konid, bi sabrane montazeram
---------------------------------
abbasmaroufi@googlem​ail.com
سلام

Posted by: negin at May 16, 2011 11:07 PM

تولدت 54 سالگیت مبارک اقا باسی!

چند سال دیگه تو بزرگترین کافه تهران همه باهم برات تولد می گیریم!
--------------------------
مرسی. مرسی. مرسی

Posted by: at May 15, 2011 10:56 AM

آقای معروفی امکانش هست نام داستانی از آقای گلستان رو که در مصاحبه با BBC مدنظرتون بوده اینجا ذکر کنید؟
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/05/110510_l41_book_maroofi_interview.shtml
-----------------------
سلام
به زودی منتشرش می کنم، همراه مروری که بر داستان نوشته ام

Posted by: Darieh at May 14, 2011 11:06 PM

استاد عزیزم جناب آقای معروفی سلام.
امروز برای پدرم لینک زیر را خواندم. بارها اما مجبور شدم خواندنم را قطع کنم تا بغضی که در گلویم مانده بود بشکند و قدری آرام شوم. وقتی به بخش پایانی مطلب رسیدم دیگر نتوانستم ادامه دهم. پدرم خود مشغول خواندن
شد اما او هم نتوانست بدون گریستن خواندنش را به انتها برساند.خیلی دوست داشتم لینک را برای شما هم بفرستم. چند روز گذشته که کتاب مرگ نور را می خواندم هم نمی دانم چرا یاد شما افتادم. فعلن این لینک را در زیر همین کامنت برایتان می گذارم تا بعد مفصل برایتان بنویسم.

http://www.sahamnews.net/2011/04/%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d8%ad%d8%a7%d9%85%db%8c/

Posted by: moghim at May 14, 2011 3:43 PM

استاد عزیزم جناب آقای معروفی سلام.
امروز برای پدرم لینک زیر را خواندم. بارها اما مجبور شدم خواندنم را قطع کنم تا بغضی که در گلویم مانده بود بشکند و قدری آرام شوم. وقتی به بخش پایانی مطلب رسیدم دیگر نتوانستم ادامه دهم. پدرم خود مشغول خواندن
شد اما او هم نتوانست بدون گریستن خواندنش را به انتها برساند.خیلی دوست داشتم لینک را برای شما هم بفرستم. چند روز گذشته که کتاب مرگ نور را می خواندم هم نمی دانم چرا یاد شما افتادم. فعلن این لینک را در زیر همین کامنت برایتان می گذارم تا بعد مفصل برایتان بنویسم.

http://www.sahamnews.net/2011/04/%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d8%ad%d8%a7%d9%85%db%8c/

Posted by: moghim at May 14, 2011 3:43 PM

استاد عزیزم جناب آقای معروفی سلام.
امروز برای پدرم لینک زیر را خواندم. بارها اما مجبور شدم خواندنم را قطع کنم تا بغضی که در گلویم مانده بود بشکند و قدری آرام شوم. وقتی به بخش پایانی مطلب رسیدم دیگر نتوانستم ادامه دهم. پدرم خود مشغول خواندن
شد اما او هم نتوانست بدون گریستن خواندنش را به انتها برساند.خیلی دوست داشتم لینک را برای شما هم بفرستم. چند روز گذشته که کتاب مرگ نور را می خواندم هم نمی دانم چرا یاد شما افتادم. فعلن این لینک را در زیر همین کامنت برایتان می گذارم تا بعد مفصل برایتان بنویسم.

http://www.sahamnews.net/2011/04/%d8%b4%db%8c%d8%ae-%d8%ad%d8%a7%d9%85%db%8c/
-------------------------
سلام محمدجان
ممنونم

Posted by: moghim at May 14, 2011 3:42 PM

مهم نيست، مهم اين است شما سمفوني مردگان را نوشتيد و فريدون سه پسر داشت را و داستان هاي معركه ي ديگر را.
مهم اين است كمتر كسي به بزرگي شما مي رسد. مهم شماييد كه هميشه مهم مي مانيد. جاودانه.
--------------------------
سلام
ممنونم. اما رنج می کشم که رسانه های ما به دست کسانی اداره شود که بلد نیستند یک نامه به مامان شان بنویسند

Posted by: at May 14, 2011 1:09 PM

سلام آقای معروفی.
می خواستم ببینم نتایج اولیه و نهایی مسابقه ی داستان نویسی تیرگان کی اعلام می شه؟
---------------------------
سلام
تا بيست و نهم ماه می نتايج مرحله اول اعلام می شود

Posted by: بهزاد at May 12, 2011 12:52 AM

آقاي معروفي سلام. اين خانم الهام يكتا نسبتي با شما دارد؟ خودش را در مجله ادبي آينه‌ها همسر شما معرفي كرده است. اين بنده خدا مشكل رواني دارد؟ اين اراجيف چيست كه در سايتش مي‌نويسد؟ رمل و اسطرلاب لازم است تا از حرف‌هايش سر دربياوري و بعد آسمان و ريسمان را به هم مي بافد. اشرف پهلوي را به فلاني و فلاني را به بهماني ربط مي دهد و مشابه سازي مي‌كند. آيا همه به جز ايشان حقه‌بازند و چند چهره و ايشان پاكند و صادق؟ جداً براي ايشان متاسفم و اگر همسر شما باشند براي شما هم متاسفم.
-----------------------------
سلام
جز اینکه این خانم کتابی درباره ی سمفونی مردگان نوشت
من هیچ اطلاعی از مابقی ماجراها ندارم
و این را هم می دانم که ایشان شوهر و فرزند دارد
من حتا ارتباط ای میلی هم با او ندارم
چه رسد به همسرایی

Posted by: at May 11, 2011 11:58 AM

استاد گرامي

با نامه اي به صادق هدايت....

م.آرمان

Posted by: م.آرمان at May 9, 2011 10:07 PM

باسی عزیز
سلام
نمی دونم برای ماهایی که اونور آب کسی رو نداریم که تماما مخصوص رو بگیریم چه فکری می کنی . قربونت برم من شش ساله که می آم اینجا به عشق شعرهای نابت و همون تکه تکه های تماما مخصوص . یه راهی نشونمون بده.
--------------------------
سلام وحید عزیز
سعی می کنم تا ماه آینده رمان رو بذارم روی آی بوک

Posted by: وحید at May 9, 2011 7:28 PM

سلام استاد عزیزم
فکر نمیکنم شما و آثارتون نیازی به تعریف و تمجید داشته باشن ولی نموتنم اینو نگم که عاشق خودتون و آثارتون هستم
ای کاش اینجا بودید و میتونستیم توی نمایشگاه ببینیمتون. کی میدونه؟ شاید یه روز این اتفاق بیفته
دوتا سوال از شما داشتم که اگه بهم جواب بدید ممنون میشم:
اول اینکه میخواستم ببینم چطور میشه آموزش داستان نویسی شما رو بدست بیارم؟ آخه تمامی لینک ها غیر فعال هستن
دوم هم اینکه شما سال 88 یه مصاحبه با بی بی سی فارسی کردید که من همون موقع از بی بی سی دیدم در حالیکه بغضم ترکیده بود و داشتم فقط گریه میکردم، هنوز یادمه که اونجا گفتید: "اون به من گفت که تو نویسنده نمیشی ولی من میخواستم نویسنده بشم..." باور کنید 2ساله دنبال اون مصاحبم ولی گویا روی اینترنت قرار داده نشده، میخواستم ازتون خواهش کنم اگه اون مصاحبه رو در اختیار دارید روی اینترنت(یوتیوب، فیس بوک یا...) قرارش بدید
از شما ممنونم و بهترین ها رو براتون آرزو میکنم
------------------------
مسعود عزيزم
سلام
من اين نامه را نوشتم، و اميدی ندارم که اتفاقی به نفع ادبيات و فرهنگ بيفتد
زمانه که من شخصا بيش از چهارصد برنامه ادبی در آن دارم برای ما مردم ايران غیر قابل استفاده است، و مثل ايران شده حالا، افتاده دست کسانی که زورشان بر هر منطقی می چربد
حتا ای ميل مرا هم از دسترسی ام خارج کرده اند، و اينجا اروپاست؟
علی آباد کتول؟
در اين روزها در حال گفتگو بودم که بزودی تمام اين مطالب را بازسازی کنم و از سايت ديگری در اختيار علاقه مندانش قرار دهم
برنامه بی بی سی را هم پيگيری می کنم، اگر موفق شدم براتون می فرستم
و ممنون برای مهرتان
عباس معروفی

Posted by: masoud at May 4, 2011 6:00 PM

به نام خدا

وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ ( بقره/207)

از مردمان, برخی جان خويش را در گروي خشنودي خدا نهاده اند؛ خدا با اين پرستندگان بسي مهربان است.
ملت شريف و بزرگ ايران!
مهندس عزت الله سحابي، نماد آزايخواهي ملت ايران، که شصت سال براي اخلاق، آزادي و عدالت و پيشرفت کشور و احيای هويت ملي ايراني، به جان کوشيده و هستي خود را در آيين توحيد در کف نهاده است، اينک پس از دو بار عمل جراحي، با قلبي آکنده از هزاران آرزو در حسرت نجات و زندگي شرافتمندانه برای مردم ايران، که همانا فرزندان اويند، در بخش مراقبتهاي ويژه ي بيمارستان، در شرايط نگران کننده اي است. هر جا هستيد، دست در دست يکدگر، روي به سوي پروردگار عالميان بلند کنيد و براي نجات و سلامت پدر معنوي آزاديخواهان ايران دعا کنيد.
شوراي فعالان ملي- مذهبي
90/2/13
---------------------
دوست گرانقدری بود که تا اسفند سال 74 مثل برادر بزرگترم هعميشه نگرانم بود
و بسيار مهربان

Posted by: moghim at May 3, 2011 7:55 PM

چرا این دنیا را با این همه زیبایی آفریدی و بهره گیری از آن ها را گناه قرار داده ای و بندگانت را به پرهیز از آن ها سفارش کرده ای؟ چرا وسوسه را برای ما آفریده ای؟ وسوسه! ولی آیا همین وسوسه نیست که من می خواهم از شادی ها و لذت های زندگی بگریزم و برای آخرت توشه ای به جایی بفرستم که شاید موهوم باشد؟

Posted by: moghim at April 30, 2011 8:04 AM

عباس معروفی عزیز
سلام.
مدتی بود دنبال کارهای جدیدت در زمانه می چرخیدم. به سایت قدیم می رفتم که لینک برنامه سازان داشت و اسمت را می دیدم. اما چنین لینکی روی سایت جدید وجود ندارد و آدم می ماند چطور به مطالب نویسنده مورد علاقه اش دسترسی پیدا کند. می گفتم شاید هر روز باید زمانه را نگاه کنم تا نوشته ات را گم نکنم. نوشتن را با کارگاه داستان نویسی ات شروع کردم. ممنون به خاطر تمام دقایقی که آفریدی. به دل نشست و می نشیند. گوش کردن دوباره اش هم حس نوشتن را در من زنده می کند. بعضی قسمتها را بارها شنیده ام و بعضی هاش توی ذهنم باقی مانده:"...یک دسته گل آبی بنفش، مثل لوستر خودش را رها کرده بود که بدرخشد. انگار ازش نور می‌تابید. نور آبی بنفش. صدام می‌کرد، آرامم می‌کرد، بوی زندگی می‌داد، و مرا به طرف خودش می‌کشید..." شنیدن بخشهایی از داستانهای انتخاب شده از مجموعه ادبیات جهان برای جا افتادن مطلب همراه با موزیک متنی مناسب فضای داستان. گفته بودی نویسندگی کارگردانی است و من تمام اجزای این کارگردانی را از انتخاب داستان و بازی گرفتن از نمونه های موفق تا تدویه نهایی با موزیک متن را می دیدم، می شنیدم، یاد می گرفتم و لذت می بردم. ممنون.
امیدوارم زمانه به همراهان و همکاران قدیمی اش برگردد.

معروفی بمانید.
داود
---------------------
سلام داود جان
متاسفم که رسانه ی ما را ملاخور کردند
حتا قرار بود مسابقه ی داستان نویسی داشته باشیم که خبر ندادند. و بعد فهمیدم که آن هم دروغ بوده. در واقع حذف مرا در اين دروغ ساندويچ کردند
مهم نيست
شايد به زودی در رسانه ای ديگر همه ی اينها را برقرار کنم

Posted by: داود at April 29, 2011 7:28 PM

واقعا" تاسف برانگیزه
امیدوارم که این متن تاثیر خود را بگذارد

Posted by: سپهر at April 28, 2011 4:36 PM

سلام آقای معروفی خیلی عزیزم.
لینک یک گفتگو را می فرستم. اسم ذوب شده هم هست. گفتم بخوانید.
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1756552&Lang=P
کتاب من هم به چاپ دوم رسید. ناشر البته باز هم از غرفه در نمایشگاه بی نصیب مانده. دیگر نه زیاد شاد می شویم نه زیاد ناراحت. تنهایی حتی بدون کیسه های سیمان... دلم برایتان یک ذره شده. سنگ شده ام. اصلا خودمان داریم اسطوره می شویم. خیلی مراقب خودتان باشید. می بوسمتان
---------------------------------------------
سلام رضیه عزیز
ممنونم. امیدوارم به زودی ببینمت

Posted by: رضیه at April 28, 2011 12:34 PM

سلام آقای معروفی
شما هم که زدی تو گل خودت!
واقعا اگر آدم یک جای کار خودش ایراد نداشته باشه همون اول که به قول شما پولشو خردند و سرش دونداند ول نمیکنه بره؟! آخه مرد حسابی شما که با همه سازی رقصیدی الان که نمیزنن چرا معترضی؟ ترو خدا نگو به خاطر «زمانه» و نمیدونم حاصل تلاش فلان و فلان .....
بعدش شما که میگی «اعضای محترم بورد» مثل خامنه‌ای در حمایت از احمدی‌نژاد برخورد میکنند چرا از همونها میخوای این سردبیر رو بذارن کنار؟ یعنی کار خامنه‌ای اگر از شما حمایت کنه خوبه؟ بعدش نمیدونم شما که خاضری برای کسانی که مثل خامنه ای هستن کار کنی چرا نمیری ایران؟
امیدوارم به خاطر همون فرمایشات درباره حقوق کاربران و حق کامنت گذاشتن و این حرفا اینو نریزید دور.

Posted by: سیامک at April 26, 2011 8:08 PM

باسی عزیز شاید نتوان هیچ واکنش مناسبی نسبت به این غم نامه نشان داد
جز اینکه شاید باید دلخوش بود لینک ها، فایل های صوتی و درس های نویسندگی به خیلی از جوان ها سواد آموخت؛ کسانی که قطعاً فراموش نمی کنند آموزگارشان چه کسی بود

Posted by: سارا at April 25, 2011 11:11 PM

آقای معروفی عزیز خیلی از آقای مشاور تعریف کرده اید و نوشته اید به او ایمان دارید و آدم باصداقت است. می خواستم بپرسم اصلا حالی از شما پرسیده است در این روزها که این نامه دردمندانه را منتشر کرده اید؟ اگر پرسیده که خوب است اطلاع رسانی کنید اگر نپرسیده شاید وقت اش است که در این تعریف و توصیفات تجدید نظر کنید. نامه جواب می خواهد. اگر بی جواب بماند چه فرقی دارد با نامه هایی که برای علی خامنه ای می نویسند و جوابش زندان است یا سکوت سنگین؟ و اگر این اقای مشاور به شما جواب ندهد به کی جواب خواهد داد؟

Posted by: بهرام at April 24, 2011 11:52 PM

سلام آقای معروفی عزیز
تعجب من نه از آن سردبیر است که احوالاتش را نوشتید بلکه از شماست. شمایی که صابون این آدم‌ها بارها در زندگی‌تان به تن‌تان خورده بود چرا دوباره مارگزیده شدید؟ عباس معروفی برای من و نسل من همان نویسنده تاثیرگذار است و ذره‌ای از وجودش به تمام این دغل‌بازی‌ها می‌ارزد. اما وقتی من روزنامه‌نگار در همین ایران شاهد بدتر از این‌ها هستم، شما در کشوری غریب جای خود دارید. اینجا به قول فروغ، ستاره‌ها همه خاموشند...چند سال پیش یک کارآموز داشتیم در همشهری که غایت آرزوش، بردن مطالب به قسمت حروف‌چینی بود. هیچ‌کس نه خطی از او دیده نه مطلب دندانگیری. اما حالا سردبیر روزنامه‌های تهران امروز شده. باورتان نمی‌شود! می‌گویند از بیت رهبری حمایت شده و الخ. حالا شما دیگر به این مسایل احمقانه فکر نکنید. تاریخ، بهترین قاضی است. وقتی رژیم از ترس عباس معروفی، کتاب ذوب شده را تنها 24 ساعت پس از انتشار جمع می‌کند، خیلی معنا دارد. (لطفا ایمیل مرا منتشر نکنید)
باقی بقای‌تان و دوام قلم‌تان

Posted by: نیما at April 24, 2011 10:12 PM

جناب معروفی سلام .از اینکه نویسنده ی موفقی هستید بهتان تبریک می گویم.ولی نمی دانم چرا هر کسی که در رشته ی خودش سرامد می شود .خودش را گم می کند .چرا حاضر می شود شخصیت ایرانی خودش رازیر سوال ببردوچراوارد بازیهای سیاسی قدرتمندان می شود.چرابه خود القا می کند که به خاطر هنرش خارجی ها تحویلش می گیرند نه به خاطر مسائل سیاسی ودشمنی دیرینه .متاسفانه یکی از خصوصیات بد بعضی از ایرانیها حسادت وسنگ اندازیست.من این را درک می کنم ولی درک نمی کنم چرا به رئیس جمهور یعنی به کسی که با تمام توانش برای ابادی ایران تلاش می کند توهین می کنید دنیا محل گذر است واین مناصب دنیایی شما را از حقیقت دور نکند.باور نکنید انهایی که شما را ارج می نهند صرفا به خاطر هنرتان است چرا که هنرمندان خودشان در فقر به سر می برند.انهایی که در هر مقام کوچک وبزرگ در نظام ایران وظیفه ای به عهده شان است وکوتاهی می کنند یقینا خائنند ودر نزد خدا مسئول وگنهکار.همین که باعث می شوند مردم نسبت به اسلام وانقلاب اسلامی بدبین بشوند.ولی شما به عنوان یک انسان فرهیخته نباید به خودتان اجازه بدهید بانظر تنگی یک یا چند نفرکل نظام را زیر سوال ببرید.ما ایرانیها خیلی از خصوصیتمان مشترک است مسئولین نظام هم از میان خودمان هستند به جای توهین وبر هم زدن اتحاد باید انتقاد کردن وانتقاد پذیری را یاد بگیریم

Posted by: مریم at April 22, 2011 11:34 PM

از ماست که بر ماست

Posted by: sepideh at April 22, 2011 3:03 PM

من یه چیزی رو نمیفهمم، مگه این سردبیر کیه یا چیه که بقیه ناراضی ها سکوت کردن و ازش میترسن؟ چرا این نامه از طرف دوستان شما در زمانه نشانه شجاعتتون تعبیر میشه؟ اگه اینطوریه فرق مطبوعات ایران و اروپا چیه؟
------------------------
زهرای عزيز
مسئله امنيت شغلی ست که با اعتراض يا انتقاد به خطر می افته

Posted by: zahra at April 21, 2011 4:19 PM

سردبیر بخت‌برگشته که آوازه‌ی رسوایی‌‌اش جایی نیست که نپیچیده باشد. احوال این آدم به قدری رقت‌انگیز است که لازم نیست برای نابودی‌اش کاری کرد؛ آینده‌ی محتوم‌اش فرونشستن است. من در عجب‌ام از آن مثلاً ادیب‌الادبایی که دست راست این مردک شده و خم و راست می‌شود زیر دست کسی که خودش به‌تر از همه می‌داند کیست. آقای ادیب و داستان‌نویس و مترجم و هرچه که حالا هستی، قبل شما واژه‌ی مزدور را تنها شنیده بودم، بعد از شما مزدور را به چشم دیدم. دریغ
-----------------------
دوست گرامی
من ناچار شدم برخی کلمات شما را حذف کنم

Posted by: - at April 21, 2011 4:17 PM

پس تعجب نکنیم که که کشورمان به اینجا رسیده. هیچکس سر جایش نیست ، حتی آقایی که سالهاست ایران نبوده واینجا هم هیچ چیز جدید نیاموخته حتی انسانیت. آقا خرجشان از مغازه در نیامد، تصمیم گرفتند سردبیر شوند ولی این روزها کسی به زمانه گوش نمیکند چون دیگر محتوایی ندارد ، حتی برای چند دقیقه

Posted by: mehrak at April 21, 2011 2:10 PM

عباس عزیز

نیکان راست می گوید. زمانه را همان همکاران سابق ما که لابی کردند و این لمپن را بر سر کار آوردند و همین آقای مشاور و همدستان او برباد دادند. اگر آن زمان که من فریاد زدم که این آقا فاشیست و تروریست است و مرا به پوشیدن جلیقه ضدگلوله تهدید کرده، صدای مرا می شنیدید و به جای سکوت از پایمال شدن حقوق یکی از همکارانتان دفاع می کردید، اکنون روزگار زمانه این چنین نبود. الان کارگران واگن پارس در اراک بهتر از حقوق همکاران اعتصابی شان دفاع می کنند.
همین آقای مشاور که تو او را صادق می دانی در برابر ظلمی که به من شد دم برنیاورد و با هزار دسیسه و نیرنگ از سیاست ها و رفتارهای غیرقانونی و ضد انسانی آقای سردبیر و خانم کروننبرگ خانم مدیر زمانه دفاع کرد.
-------------------------------
پرویز جان
من بايد حرفها و دلايل بيژن را هم بشنوم
این بلا را خانم کروننبرگ با همدستی سردبیر به سر همه آوردند
تلاش کنيم تا افشا شوند
و زمانه به ما بازگردد

Posted by: پرویز at April 21, 2011 11:19 AM

حکایت تازه ای نیست
زیادند سردبیرنماهایی که هر روز و هر روز رسانه های را به خاک می سپردند و کار می کنند که شاید برای همیشه از آرزوهای نوشتنت دست بکشی.
برای من هم پیش اومده
برای خیلی ها هم پیش اومده و نمی دونم باید چیکار کرد که این پیش اومدن ها را ندید.
ولی ممنونم از مطلب بسیار صادقانه و حرفه ایتون
ایده خیلی خوبی بهم داد که من هم برای مدیر غیر حرفه ای رسانه حرفه ایم نامه اینچنینی بنویسم.
زنده باد نوشتن و زنده باد دانستن!

Posted by: روزنامه نگار خسته امروز at April 21, 2011 9:58 AM

زمانه دیگر به لعنت عمر هم نمی‌ارزه

Posted by: نصیر at April 21, 2011 5:36 AM

معروفی عزيز
اين آقا تمام مدتی که با زمانه کار می کنم طوری تحقيرآميز و با تفرعن برخورد می کنه که شب وقتی کامپيوتر رو خاموش می کنم دلم می خواد جيغ بزنم و سرمو بکوبم به ديوار. هر تصميمی بخواد می گيره و ماها که زير دستش کار می کنيم فقط بايد خفه خون بگيريم.
اين چيزا رو همه کم و بيش می دونيم، ولی کسی جرأت گفتنشو نداره. از شما بخاطر شهامت و صداقت تون تشکر می کنم. اگر آقای مشاور و بورد ازش حمايت نکنند و کنارش بذارند خواهيد ديد که بقيه ی همکاران چه جوری دهنشون باز ميشه. اونوقت چهره ی واقعيش برای همه مشخص ميشه.

هميشه عاشق کتابها و نوشته هاتون بودم. بخصوص سال بلوا. حالا بخاطر اينکه صدای رسای ما هستين دوست تون دارم.

Posted by: همکار at April 21, 2011 4:49 AM

آقای معروفی عزیز
من هنور ایران بودم و دونه به ذونه شماره های داستان نویسی رو پرینت می گرفتم؛ آخرش همه رو سیمی کردم شد یک کتاب، اون کتاب هنوز تو انباری خانه مادرم در تهران هست، فقط یه شمه کوچک از کارهای این آقا رو می دونم، یکی از خبرنگاران جوان رادیو فردا فیلمی ساخته بود به اسم زنان کفن پوش یا یک همچین چیزی، برای این آقا فرستاده بود تا احتمالا به خاطر ارتباطاتی که داره به جشنواره ها بفرسته، فکز می کنید این آقا چی کار کرده بود؟ اسم خودش رو هم در تیتراژ به عنوان یکی از کارگردان ها اضاقه کرده بود فیلم رو فرستاده بود جشنواره ها, ای خدا بعضی وقتا فکر می کنم خارج از ایران که بدتر از داخل ایران هست،

Posted by: Hossein at April 21, 2011 3:09 AM

آقای معروفی عزیز
یاد سه سال پیش افتادم؛ من هنور ایران بودم و دونه به ذونه شماره های داستان نویسی رو پرینت می گرفتم؛ آخرش همه رو سیمی کردم شد یک کتاب، اون کتاب هنوز تو انباری خانه مادرم در تهران هست، این آقا چه طور تونسته آرشیوهای داستان نویسی رو از بین ببره؟ من فقط یه شمه کوچک از کارهای این آقا رو می دونم، یکی از خبرنگاران جوان رادیو فردا فیلمی ساخته بود به اسم زنان کفن پوش یا یک همچین چیزی، برای این آقا فرستاده بود تا احتمالا به خاطر ارتباطاتی که داره به جشنواره ها بفرسته، فکز می کنید این آقا چی کار کرده بود؟ اسم خودش رو هم در تیتراژ به عنوان یکی از کارگردان ها اضاقه کرده بود فیلم رو فرستاده بود جشنواره ها, ای خدا بعضی وقتا فکر می کنم خارج از ایران که بدتر از داخل ایران هست، چه شایسته سالاری حاکم هست در اروپا به خدا داخل ایران با همه شرایط وحشتناکش امثال این آدم ها نمی تونن رشد کنن، به خدا احمدی نژاد و خامنه ای برای دزدی زحمت می کشن تا بدزدن؛ مثل این که این جا نیازی به زحمت هم نیست

Posted by: Hossein at April 21, 2011 3:07 AM

به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
--------------------
سلام محمدجان
چه سرنوشت غم انگيزی داشته ايم ما
می بينی؟
اينجا اروپای آزاد است و کارکنان زمانه همه با تهديد و ارعاب مشغول به کارند
همه زير شمشير داموکلس

Posted by: moghim at April 20, 2011 8:46 PM

آقای معروفی، زمانه آخرین نفسهایش را می کشد، شاید هم تا به حال مرده باشد. سایتش که ظاهری زشت دارد و امروز هیچ اثری از آن زمانه سابق که حس و حال داشت و اسم و رسم، نمانده. رهایش کنید. نمی توان نجات ش داد دیگر.
--------------------
من به آقای مشاور قول داده ام که هر کاری بتوانم برای نجات زمانه انجام می دهم
يعنی زمانه را به خاطر يک آدم به باد می دهند؟
می رويم مراجع بالاتر. شکايت می کنيم و آثارمان را نجات می دهيم

Posted by: ص.ف at April 20, 2011 8:01 PM

واقعا چه خوش گفت شاعر که" از ماست که بر ماست"... این آقای سردبیر ، آن آقای رئیس جمهور، این هیأت مدیره، آن مقام معظم رهبری،.. کمی‌ اگر فکر کنیم از این دسته انسانها در اطراف خود کم نداریم. شاید خود من، خود ما هم یکی‌ از آنها هستیم... افسوس

Posted by: Poorandokht at April 20, 2011 7:32 PM

آقای معروفی عزیز ... حقیقتا آدم نمی دونه از این اوضاع غمگین بشه یا عصبانی... خیلی متاسفم

Posted by: کتایون at April 20, 2011 6:07 PM

عباس عزیز،
اولا قدیم‌ترها با معرفت‌تر بودی. ایمیل زدم، آمدم برلین، هیچی به هیچی.
در ثانی، من که به همه هشدار داده بودم. به بیژن مشاور نیز. به بچه‌هایی که اسیر بازی غیر قانونی کاندیدا کردن یک نفر بعد از مهلت شدند و الان ساکت هستند.
خوشحالم که خودم کنار کشیدم. خوشحالم درگیر رسانه‌ای شدم که بودجه میلیونی ندارد و از زمانه پیش است. شنیدم بچه‌هایی که عضو زمانه بودند و بعد از انتخابات به خطر افتادند و از ایران رفتند، از حمایت جماعت طرفدار حقوق بشر زمانه بی بهره ماندند...لا اقل چند نفرشان برایم تعریف کردند چه شده...
به نظرم ماندن در چنین رسانه‌ای افتخار نیست و از تو چنین ماندگاری را بعید می‌دانم.
بیژن مشاور اجازه داد در زمان ریاستش کارهای غیر منطقی انجام شود و در برابر نقض حقوق افراد سکوت کرد.
------------------------
سلام نيکان عزيز
موقعی که تو آمده بودی برلين من در لندن بودم
و چقدر حيف که نبودم ببينمت
در مورد سردبير جديد زمانه، حرف و حديث بسيار است
ولی من آقای مشاور را فردی راستگو و درست می دانم
به وجدانش اعتماد دارم

Posted by: نیک آهنگ at April 20, 2011 5:08 PM

آقای معروفی عزیز،
چرا این نامه ناقص است
--------------
ناقص؟

Posted by: حسام at April 20, 2011 11:05 AM


اعوذبالله من «سردبیر» رجیم!
معروفی عزیز
یزدان شما را به داشت خود بدارد.واقعا" اسفناک است. از این اسبان"کالیگولا" در ملک ما هم زیاد پیدا می شوند. فکرش را نکنید.

Posted by: nawisa at April 20, 2011 10:18 AM

جدا مایه تاسف است. زمانه دیگر مدتهاست که جذابیت خود را از دست داده است. سایت ان هم که از رادیو پرطرفدارتر بود خراب شده است. راستی اگر شرایط اینگونه نبود و قدر قلم دانسته بود کسی میتوانست با عباس معروفی که نویسنده ای بزرگ است چنین کند؟

Posted by: at April 20, 2011 10:03 AM

دروغ، ریا، مصلحت بازی
خسته ام. از اینها خسته ام.
اولین باری که دنبال موسیقی فیلم سفید بودم، با قسمت برنامه ی پرویز جاهد آشنا شدم. و بعد این سو و آن سوی متن.
من نویسنده نیستم. بعضی وقت ها رمانی میخوانم. عاشق این برنامه شدم. با ولع خاصی تا توانستم تمام برنامه ها رو دانلود کردم آن هم با سرعت افتضاح و فیلتر شکن .ام پی تریه برنامه ها همیشه تو مبایلم بود . به چند نفر هم بلوتوث کردم. بعد از برنامه ی جای خالیه سلوچ کتاب جای خالیه سلوچ رو خریدم و خوندم. خیلی جالب بود.
یک روز غروب که از انقلاب می گذشتم کتاب در خیابان مینتولاسا رو دیدم. شبش تا صبح کتاب رو خوندم.
برنامه رو به چند نفر دیگه هم معرفی کردم.
هر هفته یکی از کارهام سر زدن به صفحه ی برنامه بود.
اینها همه تاثیر برنامه های عباس معروفی بود بر گوشه ای از زندگی من.
چند وقتیه دیگه این سو و آن سوی متن نیست.
صدای عباس معروفی دیگه نیست.
من فقط می خواهم صدای جادویی عباس معروفی رو بشنوم.

Posted by: سلمان ابراهیمی at April 20, 2011 9:26 AM

زمانه به من نوشتن یاد داد و جرأت قلم به دست گرفتن...لطفا به این سادگی تحقق رویاهامون را محال نکنید...

Posted by: الهه علیزاده at April 20, 2011 8:31 AM

ببری مال مسلمان و چو نامت ببرند
داد و فریاد بر آری که مسلمانی نیست

Posted by: احمدی at April 20, 2011 8:15 AM

امید که به ندای دادخواهیتان گوش دهند استاد عزیز.

Posted by: سمانه میر at April 20, 2011 6:21 AM

dardnak bud . . .

Posted by: NiKOu at April 20, 2011 4:30 AM

مایه تاسف هست، که ما ایرانی‌ها به حقوق یکدیگر احترام نمیگذاریم. شاید همین نظام در خور ماست!

Posted by: sepehr at April 20, 2011 4:28 AM

ای وای ما.................ای وای ما

Posted by: مژده ع at April 20, 2011 3:34 AM

بسیار دردناک و غم انگیز بود.

Posted by: سحر at April 20, 2011 1:50 AM
Post a comment









Remember personal info?