November 1, 2011

باران صبح

.

باران تند بود. ما میدويديم و زير باران کاملاً حیس شده بوديم. از پياده رو همينجا به طرف پارک میدويديم. همه جا تعطیل بود و میخواستيم نان بخريم، نانمان تمام شده بود. شنيده بوديم که توی پارک یک دکهی نانفروشی هست، و زير باران میدويديم. وقتی رسیديم جلو پارک، گفت: «باسی، اينجا باش من برم نون بخرم بیام.»

گفتم: «با هم بريم.»

«برای خودت میگم، خیس میشی. چرا دوتایی خیس بشیم.»

«پس من ميرم که من خیس بشم.»

«نه. همینی که من میگم. اینجا باش الان برمیگردم.»

«برنمیگردی.»

«برمیگردم.»

«برنمیگردی.»

«اگه میترسی بيا، دستامو نگه دار.» و دستهاش را گذاشت توی دستهام.

تمام تنهاییهای کودکیام آمد جلو چشمم، آن خانه قديمی، درخت کاج وسط حیاط، سایه های آفتاب... به دور و برم نگاه کردم. اینجا کجاست؟ اگر گم بشوم؟ توی دلم گفتم تو رو خدا منو تنها نذار، بذار باهات بیام.

«نه. همین جا باش الان برمیگردم.»

و باران تند شده بود. همه جا خیس بود. صورتم خیس بود، چشمهام خیس بود، و موهای او که دور میشد خیس بود. حتا چکمههاش خیس بود.  بعد دیدم دیگر دستهاش توی دستم نیست. به دور و برم نگاه کردم. هیچ جا را نمیشناختم. در شهری غریب بودم، و انگار تازه بنایی کرده بودند و شکل آنجا عوض شده بود. گفتم حالا کجا دنبالت بگردم؟

باران همه چیز را میشست و با خود میبرد. همه جا خیس بود. و مه آنقدر در باران کش آمده بود که ديگر چشمم جایی را نمیديد. ناگهان فهمیدم که او دیگر برنمیگردد. به دلهره افتادم. دلتنگی و هراس چنان به جانم چنگ میانداخت که داشتم میمردم.

فریادی کشیدم و از جا کنده شدم. چشمم را باز کردم. داشت صبح میشد. تمام صورتم خیس بود. 

@ November 1, 2011 1:43 AM | TrackBack
Comments

سلام آقای معروفی عزیز
با اجازه من این نوشته رو توو فیسبوک لینک کردم
و حتی الان میخوام اجازه بگیرم برای لینک های احتمالی دیگه :)


Posted by: زینب at February 22, 2012 6:04 AM

سلام جناب عباس معروفي عزيز
نمي دونيد من چقد عاشق قلمتونم! تمام كتاباتونو خوندم. تنها آرزوم ديدن شماست.
سبز باشيد و عاشق.
--------------
ممنون از شما

Posted by: پريسا at February 11, 2012 12:18 PM

سلام بر عباس معروفی عزیز
در عالم مجازی مونس نوشته های زیبایتان هستیم . به امید دیدار حقیقی.
خواستم من هم خوابم را برایت تعریف کنم ممون میشم اگر اظهار نظر فرمایید.

گل کوکب
از مجموعه داستانهای کوتاه نو "بار چهارم تشنه بودم" انتشارات زوفا 1381
سید منصور غیبی

گل كوكب را گرفته بودم .غلتيدم و پايين تر از گاراژ اتحاد ، وارد معبد شدم .دربان معبد در خواب بود .بيدارش كردم و اسمش را به او دادم .دربان در حاليكه خميازه مي كشيد و چشمهاي اشك آلودش را با پشت دستش پاك مي كرد ،ليست را مي گشت . باران تندي مي باريد . صداي برخورد قطرات باران به شيرواني كهنه و فرسوده معبد ، آدم را به ترس وا مي داشت . معبد ، در گاهي بزرگي داشت .بالاي درگاهي اسبي شيهه مي كشيد و سم بر هوا مي كوبيد . مردي ، از پشت اسب به زمين افتاده بود و به حالت تضرع ، دستش را به سوي زني كه دامن كشان از او دورمي شد دراز كرده بود . مناره هاي معبد ، نوك تيز بودند و از دو طرف در گاهي ، بسوي آسمان كشيده شده بودند. باران گرد و خاك شهر كهنه و قديمي را شسته بود و از جوي كهنة جلوي معبد ، بسوي هدفي نا معلوم پيش مي راند . زيرا آن باران تند ، پير مردي چمباتمه زده بود .پالتو كهنه اي پوشيده بود و نايلوني را روي يك كتاب خطي انداخته بود و در انتظار يك نفر جن زده ، آب باران را از ريش بلندش مي چكاند . گويي شهر متروك بود . تمام چراغهاي خانه ها خاموش بودند . در كوچه ها ، برزن ها و خيابانها نمي شد كسي را پيدا كرد . داخل معبد ، شمع هاي نيمه جان مي سوختند و صداي ضجه اي ، شعله شمع ها را مي پراكند .
تا خودم را به معبد برسانم ، باران خيسم كرده بود . ترسم فقط از رسيدن اتوبوس بود و بس ، قطرات باران از سر و صورتم چكه مي كرد و دفتر ليست را خيس مي كرد . در بان سرش را بلند كرد و نگاهي تند به چشمهاي خسته و مضطربم انداخت و با بي حوصلگي گفت :“ آقا شما بيرون باشين ، اگه پيداش كردم خبرتون مي كنم .“
غروب بود . شكوفه ها خسته از شكفتن ، بر بالين برگها آرميده بودند . باراني نبود. كوچه ها غمگين از عبور پياده ها، غبار خيابان را به سينه كشيده بودند . سرازيري تندي به بيست متري ختم مي شد .خيابان در تاريكي خلوت خود فرورفته بود . گياهي به من داد و گفت :“ گل گوكبه “ گل كوكب را گرفته بودم . غلتيدم و پايين تر از كاراژ اتحاد وارد معبد شدم . دربان گفت :“ صداش كردم الان مياد رو تراس .“ روي تراس بودم . انگاراز خواب چندين ساله بيدار ش كرده بودند . روي تراس نفس هاي عميقي مي كشيد و چندمشت پي در پي به سينه اش مي كوبيد . چادر سفيدي سرش كرده بود . بادي كه باران را همراهي مي كرد ، چادرش را موج مي داد ، باران نمي گذاشت بالاي سرم را خوب ببينم . دستم را چتر چشمهايم كردم و گفتم :“ مي خواي بيايي يا نه ؟ “ او هم در حاليكه مستقيم به ابرهاي تيره و تار آسمان نگاه مي كرد با چشمهاي سياه و درشتش گفت :“ مي يام .“ با شادي و خنده از جلوي حمام شاداب گذشتم و وارد كوچة خودمان شدم. غلتيدم و شاگرد اول مدرسه شدم . توي مسابقات ، هميشه برنده بودم . توي ترافيك ها بهترين رانندگي را مي كردم . توي عروسيها با صداي زيبايي آواز مي خواندم . به راحتي از پشت بام مي پريدم ته دره . تير مي خوردم . بچه هاي محل مي گفتند :“ تو مردي .“ به آنها مي گفتم :“ بابا نمردم ، زخمي شدم .“ مي غلتيدم ودر درسهايم تجديد مي شدم . از بلندي مي افتادم و پايم مي شكست .عرق مي كردم ، ميرفتم تو دريا شنا مي كردم . مي گفتم :“ اي كاش زودتر ساعت پنج عصر بشه !“مي شد. تيمور لنگ مي آمد بالا و مي گفت :“ محسن ؟“ و يك خط روي كاغذ مي كشيد و بعد مي گفت :“ منافي ؟ “و دو خط روي كاغذ مي كشيد . بعد ما هم خط مي خورديم و رسول طاسه مي آمد و آينه اش را تنظيم مي كردو اتوبوس بسوي معبد راه مي ا فتا د. به شهري كهنه و قديمي مي رسيديم . من زودتر از همه از اتوبوس پياده مي شدم و زير باران از كوچه پس كوچه هاي شهر، خودم را به معبد مي رساندم و دربان را از خواب بيدار مي كردم و اسمش را به او مي دادم . مي امد روي تراس و مي گفت :“ مي يام . “ با خنده و شادي از جلو حمام شاداب مي گذشتم و وارد كوچه خودمان مي شدم و مي غلتيدم و با كمك عمو و پسر عمويم يك معبد مي ساختيم . عمو آجرها را مي آورد . پسر عمويم آب مي آورد . من هم گل كوكب مي آورم .بعد گلهاي كوكب را مي چيدم روي تراس معبد . بعد هم ار‏‎‏‎‏‏‎‏ه مي آورديم و درخت تبريزي را مي بريديم و از آنها قايق مي ساختيم و مي انداختيم تو آب و از رودخانه دمپايي ها را ميگرفتيم ، جمعا“ مي شد ، هفت سال . مي رسيديم خانه . مي ديديم پير مردي ريشو با يك پالتوي كهنه از خانة ما خارج مي شود . مادرم به عمويم مي گفت :“ سيد ! واسش دعانوش كه جن از سرش بپره .“ سيد به مادرم گفته بود :ـ “ يكيشو توآب حل مي كنين ، ميدين بخوره ، يكيشو توي بالشش مي ذارين و يكيشو هم مي سوزونين و خاكستر شو ، گوشة اتاق زير فرش قايم مي كنين . “ عمويم مي خنديد .پسر عمويم مي رفت يك نت جديد مي ساخت و با آن سمفوني درست مي كرد . رهبر اركست مي شدم .اول با دستهايم آنها را به آرامش دعوت مي كردم .دشت سر سبزي بود كه انتها نداشت . قايق ها كنار رودخانه ، روي شنها افتاده بودند . كوچه ها ، برزنها و خيابانها خالي بود .همه توي دشت سرسبز جمع شده بودند .دربان ،گارمان مي زد ، تيمور لنگ تار مي نواخت ،رسول طاسه ويولون مي زد ، عمويم كمانچه مي نواخت و پسر عمويم يك ضرب دستش گرفته بود و پانصد و پنجاه را مي زد . از دور ، مادرم دايره زنان وارد جمع مي شد . وسط ميدان سر سبز ، پير مردي ريشو با پالتوي كهنه ، جلو چادر سفيدي مي رقصيد . صبرم لبريز مي شد . يگ شاخه گل كوكب مي گرفتم دستم و گروه اركست را به هم مي زدم . مي آمد روي تراس و مي گفت :“ مي يام .“

با شادي و خنده از جلوي حمام شاداب گذشتم و وارد كوچه خودمان شدم . غلتيدم وديدم زني ، چادري سفيد بر سر دارد و باد چادرش را موج انداخته واز دشتي سر سبز كه انتها ندارد ، آرام آرام دور مي شود و مردي از پشت اسب زمين افتاد ه و با حالت تضرع ، دست به سوي او دراز كرده است . باران تندي مي باريد . پالتو كهنه اي پوشيده بودم و نايلوني را ، روي يك كتاب خطي انداخته بودم ودر انتظار يك نفر جن زده ، آب باران را از ريش بلندم مي چكاندم .غروب بود . شكوفه ها خسته از شكفتن ، بر بالين برگها آرميده بودند . باراني نبود ، كوچه ها غمگين از عبور پياده ها ، غبار خيابان را به سينه كشيده بودند .سرازيري تندي به بيست متري ختم مي شد . خيابان در تاريكي خلوت خود فرو رفته بود . گياهي به من داد و گفت : “ گل كوكبه .“

چشمهاي مردي پير، ابري بود . گل كوكب را روي سنگ قبر گذاشتم ، غلتيدم و ديدم همة مسافران اتوبوس بالاي سرم هستند .دربان معبد ، همراه عمو و پسر عمويم ، شمع هاي داخل معبد را روشن مي كردند . باران تندي مي باريد و ابرهاي تيره و تار ، آسمان را احاطه كرده بود . شمعهاي نيمه جان مي سوختند و صداي ضجه اي ، شعلة شمعهارا مي پراكند .

Posted by: سید منصور غیبی at February 1, 2012 10:45 AM

نمیشد جمله ی آخر داستان رو حذف کنید؟ البته جسارت است استاد ولی حسم بهم خورد با جمله ی آخر.

Posted by: arghavan at December 23, 2011 10:57 PM

امان از دست فیس بوک...اما باز هم خوبه که اونجا هم هستید.هر جا باشید خوبه.فقط باشید و مستدام.
-------------------
من هم ممنونم

Posted by: سیزدهمین دنده at December 19, 2011 12:24 AM

پس از مدت ها سرگردانی بینِ نقاشی، بازیگری، خوانندگی و رقاصی و بعد از تحمل شکست‌های کمرشکن فراوان، سرانجام به ادبیات رو آوردیم که در این دنیا پیوسته آخرین پناهگاه کسانی است که نمی‌دانند سر پُرشور خود را کجا به زمین بگذارند .
"میعاد در سپیده دم"
رومن گاری"

Posted by: الاهه at December 14, 2011 7:39 PM

درود بر خالق سال بلوا
بسیار خوشحالم از اینکه مکانی برای ارتباط با شما دارم.تمامی داستانهای منتشر شده ونشده ی شما در ایران رو خوندم.سمفونی مردگان رو دوست دارم ولی نه به اندازه ی سال بلوا.شما در این داستان رویای یک زن رو به زیبایی تمام به تصویر کشیدید و استفاده از استوره های ایرانی جذابیت کارتون رو دو چندان کرده.بی پیرایه بگم خوانش همه ی داستانهاتون رو به خوانندگان دور وبرم پیشنهاد کردم به جز ذوب شده.(ببخشید ولی من دوست نداشتم اونو در کارنامه بزرگی چون شما ببینم).منظره زیبای شما رو با آقای رویا درباره ی اروتیک خوندم.بسیار بسیار آموزنده و لذت بخش بود.امیدوارم سایه شما سالهای سال بر سر ادبیات ایران بمونه و ما استفاده کنیم از مطالب تخصصیتون
پیروز باشید.

Posted by: خاتونک at December 12, 2011 3:35 PM

کابوس ملموسی بود...تلخ شدم. مثل همه ی وقت هایی که یکی ازین کابوس ها می بینم.
قلم شما با روح ما چه می کند...
دوستتان دارم.

Posted by: عقیله at December 8, 2011 11:42 PM

سلام
اگر وقت و حوصله داشتید ، لطفا و حتما به وبلاگ من سری زده و درباره داستان هایی که هست ، حتی شده یک جمله ، کامنت بگذارید
در ضمن من شما را ، با اجازه خودم ، به وبلاگم لینک کردم ،شماهم
اگه امکانش هست ،
وبلاگ من را به وبلاگ خودتان لینک بزنید
راستی ! و به راستی که موسیقی که گذاشتی تو سایتت ...چطور بگم ... آدمو ...یه جورایی ....پرت می کنه تو یه دنیای دیگه ... یه دنیای دیگه ، رو همین زمین خودمون

Posted by: سوران at December 6, 2011 7:35 AM

سلام جناب استاد
توی وبلاگم با شعری تقدیم به شما و سمفونی مردگان به روزم
خوشحال میشم قدم به چشم بنده بگذارید
www.zerafat70.blogfa.com

Posted by: حمیدرضا ظرافت at December 4, 2011 5:11 PM

سلام


عباس معروفي يعني وقت داشته باشي يا نداشته باشي به حال باشي يا بي قراري كني . ذهن ات خالي باشد يا حتي كلي حرف داشته باشي ، نميتواني از كنار مرد ادبيات ايران به راحتي گذر كني ، آرام آرام دستت را ميگيرد و هر كجا كه ميخواهد ميبرد و اين يعني تمام حس هاي خوب و دوست داشتني اين حرفهايم مبالغه نيست مدتي با شخصيت هاي داستانهايش زندگي كردم و ميان انبوهي كتاب كه خواندم تكانم نداد ولي آرامش عباس بد من را ميلرزاند از همان موقعي كه ميفهمم مطلبي نوشته است و من نخواندم .

كاش ميشد داستانم هايم را بخواند . كاش . كاش نوشته هايم را ميخواند اصلا بي خيال او كه نميخواند بگذار من بخوانم من كه همراهم ...

بهترينها در لحظه براي تو و عزيزانت
---------------
سلام
و ممنون

Posted by: mo3tafa at November 28, 2011 7:34 AM

سلام
یک پنجره بود این را هم بستند
البته ترفندی هرچند موقت برای باز کردنش پیدا کردم ، و اولین جایی را که سر زدم اینجا بود
از این اتفاق نسبتا خوشحالم.

تنها آرزوی من برای تو...
هرچه آرزو داری..
آمین.
---------------
سلام
و ممنون

Posted by: وحید محسنی at November 25, 2011 10:58 PM

فقط خواستم بگم، با رمان های ایرانی، با نویسنده های ایرانی ،همه، قهر بودم. با خواندن سمفونی مردگان شما، به توصیه یک دوست، دوباره آشتی کردم.
ای کاش درخواست های دوستی توی فیس بووک را همچنان می پذیرفتید یا لااقل، یه کاری می کردید که بشه مشترک (subscriber) صفحه شما شد!
و مرسی به خاطر دغدغه هایی که توی کتابهاتون مطرح می کنید. سال بلوا را هم خیلی خوب نوشته بودین. به عنوان یه زن با احساسات نوشا غربیه نبودم

Posted by: زهرا اسکندری at November 23, 2011 9:09 PM

...

Posted by: ... at November 17, 2011 6:07 PM

فکر می کنم دارم که چطور شما ... از خوندن شما هم بسیار درد می کشم و هم لذت می برم و هم می ترسم. تمام دقایقی که تجربه کردم و می کنم را...چطور ؟

دلم سخت می گیرد
تمام غصه ها را
وول نمی کند لعنتی
نه ریشه های سمج خاطرات را
و نه این لبخند معکوسی که از چشمانم آرام آرام سر می خورد
هرچند بارها خط خطی ات کرده ام از ذهنم
باز می بینم
بدجور در چمدان تنم رسوخ کرده ای
بیا بسوزان شاید
ققنوسی شوم دوباره
بی سر
بی پر
بی خیال
من توان بخشیدنت را ندارم
مرا بسوزان

Posted by: سوده at November 17, 2011 12:40 PM

از وقتی کتاب را باز کردم و کلاغها فریاد زدند :برف،برف .فقط سپیدی برفهای اردبیل را دیدم در یک تکنوازی از سمفونی مردگان.

قلمتان همیشه مانا.

Posted by: at November 15, 2011 9:38 PM

اقای معروفی عزیز . خاطرتان هست که مقاله ای را برای م فرستادید به نام چهار ستو ن داستان .این مقاله در عراق در ماهنامه معتبر و ادبی نوشفق به کردی منتشر شده است .
از شما تشکر می کنم . اگر می خواهید متن فایل ترجمه شده را داشته باشید به ایمیلم خبرم کنید .
بابک صحرانورد
کردستان

Posted by: babaksahranavard at November 13, 2011 5:58 PM

چه دعایی کنم در حق فیس بوک که شما را از ما که فقط اینجا از حضورتان بهرمندیم گرفت !!!
به قول مادرجونم " خدا به زمین گرم بزندش"

داستان تاثیر گذاری بود
کاش من هم از خواب می پریدم...

Posted by: فاطمه at November 11, 2011 8:24 PM

عباس عزیزتر از جان سلام .
نمی دانم این از معایب فیس بوک است یا از مضرات اش . از وقتی که فیس بوک ات را فعال کردی ؛ اینجا کم کار شدی . آنجا هم آنقدر هواداران ات دوره ات کرده اند که فرصت نمی کنی درخواست های دوستی را پذیرا باشی . ما به جهنم اگر مقبول نیستیم . لااقل اشتراک ات را آنجا فعال کن ؛ تا با توجه به سرعت پایین اینترنت در ایران ، بچه ها از به روزرسانی شدن صفحه ات باخبر شوند .
آسا هم می گوید به عباس جان ام سلام برسان .
دوستداران همیشگی ات : آسانارام

Posted by: وحید پیام نور at November 9, 2011 8:53 PM

سلام اقاي معروفي عزيز

كتاب سمفوني مردگان جنابعالي را بارها و بارها خوانده ام. بسيار بسيار قشنگ نوشته شده. شما محله هاي اردبيل رو خيلي خوب تو كتاب اورديد.

زندگي ادمهاي سمفوني مردگان اندكي شبيه زندگي ماست. اياز مانند دوست پدرم اباذر كه امنيه بود.ايدا به مانند خاله زيبايم كه خودش را در غربت به اتش كشيد.جابر مانند پدرم كه سختگيري ميكرد. و من شايد شايد شايد ايديني كه هنوز مشاعرم ر و از دست نداده ام.و عشقي كه درش شكست خوردم.استعدادي كه به هرز رفت.
البته شما در كتاب زياد روي دست بزنهاي جابر چيزي روشن و واضح ننوشته بوديد. گمونم اينشكلي بوده باشه كه بچه ها انقدر ميترسيدن ازش.مثل من.برادرم.خواهرم كه از ابهت پدرم وحشت ميكرديم و صداي دسته كليدهاش كه توي خونه ميپيچيد از ترس ميلرزيديم مخصوصا وقتهايي كه دعوايي تو خونه در جريان بود.و مادرم كه از خونواده اي ثروتمند بود اما مونده بود و ماها رو هم به اتش اين ساختن سوزاند. و وقتي فهميده بود بايد خيلي وقتها پيش ميرفته كه ديگه دير بود.پدرم فوت شد. و زندگي هرگز زيبا نبوده اقاي معروفي عزيز.

كتاب شما رو كسي كه عزيزم بود بهم معرفي كرد.بسيار زيباست سمفوني مردگان جنابعالي.

كتاب شما رو توي قفسه كتابهام مثل نگين ميبينم. وشعرهاي حسين پناهي جان رو هم همينطور.

دل خوش

جا مانده است
چيزي،جايي
كه هيچگاه ديگر هيچ چيز جايش را پر نخواهد كرد
نه موهاي سياه
نه دندانهاي سفيد

Posted by: at November 7, 2011 5:57 PM

وقتي راه اينجا را پيدا مي‌كنم
وقتي كه پيش تو مي‌آيم
دل بي‌قرارم قرار مي‌گيرد.


Posted by: حميدرضا سليماني at November 7, 2011 12:32 PM

کم پیدا چرا آقای معروفی ؟ کار بخصوصی شروع کردین ؟

Posted by: یوسف at November 5, 2011 11:19 PM

حالا کجا دنبالت بگردم. کاش دستهایت هنوز گرما بخش دستهای من بودند ...

Posted by: سوده at November 4, 2011 5:14 PM

و باران ، مرز رویاهام و واقعیت بود...

تو مثل همیشه خوبی عباس...

Posted by: سورین at November 3, 2011 12:53 PM

ما واقعاً مجبور نیستیم این همه رنج و تنهایی رو تحمل کنیم،...

Posted by: فاطمه at November 3, 2011 7:54 AM

از استاد جز متنی استادانه انتظار نمی‌رود. جسارت کرده عرض می‌کنم جمله‌ی پایانی به دل ننشست... اگر بخواهیم در پایان همه‌ی داستان‌ها باید از خواب بپریم...

Posted by: مصطفا at November 3, 2011 2:56 AM

ژانر وحشت!

Posted by: لی لا at November 1, 2011 8:41 AM

سلام.عباس عزیز من رو که یادتون میا؟2 سال پیش قرار بود بیاین نمایش ما رو ببینین و به خاطر درد دندان نیامدین و من چقدر در هنگام نمایش چشم به راهت موندم... .خواستم بگم نوشته ات شگفت انگیز بود و مثل همیشه پر از حس تنهایی. از دست دادن.و چیزهایی که میدونم گاهی اندیشه میکنی آیا دوباره برمیگرده یا نه؟اما هیچ چیز تکرار نمیشه وعمر به پایان میرسه.مراقب عباس باش تو دستاشو رها نکن و رویاهاتو ااز دست نده.:جواد هرمس.
-------------------
سلام
و ممنونم از لطف شما

Posted by: جواد at November 1, 2011 6:18 AM
Post a comment









Remember personal info?