January 18, 2012

اعتراف‌های من به پرسش‌های ماکس فریش


ماکس فریش نویسندهی پرسشگرا در سالهای 1967 تا 1971 مجموعه پرسشهایی مطرح کرد که اینها با تلاش ناشرش آقای اونزلد، (مدير سورکامپ) انتشار یافت. مطبوعات و دانشگاهها در طول 20 سال گذشته این پرسشهای ادبی فلسفی اجتماعی را در اختیار نویسندگان و فیلسوفان و هنرمندان قرار دادهاند تا پاسخ دریافت کنند. پرسشهای ماکس فریش در کشورهای آلمانی زبان همواره مطرح بوده و پاسخها نيز معمولاً شگفتی آفريده است.

رییس ایرانشناسی دانشگاه ماربورگ که روز 23 نوامبر در آنجا سخنرانی داشتم این پرسشها را در اختیار من قرار داد تا پاسخ بگويم. پرسشهای چندپهلوی دشواری که آدم گاهی تکلیف خودش را نمیداند. من اما هرچه بلد بودم صادقانه پاسخ گفتم. متن آلمانی با ترجمه مجید عباسیان در سایت دانشگاه منتشر شد.

1. Sind Sie sicher, daß Sie die Erhaltung des Menschengeschlechts, wenn Sie und alle Ihre Bekannten nicht mehr sind, wirklich interessiert?

1 -  آیا مطمئنید که حفظ نوع بشر، وقتی شما و آشنایانتان دیگر نیستید برایتان اهمیت دارد؟

عباس معروفی: بله. به شدت اهمیت دارد. اما بعد از مرگ من این اهمیت از اعتبار می افتد.

Abbas Maroufi :  

2. Warum? Stichworte genügen.

2 – مختصر بگویید چرا؟

عباس معروفی: اگر بقای بشریت برای کسی اهمیت داشته باشد، پیش از مردن هر کاری بتواند و بخواهد انجام میدهد. آن هم به شیوه و سلیقه و انتخاب خودش، با ابزار و توان خودش. وقتی زنده نباشی دیگر چیزی برای تو وجود ندارد. یک دریچهی دوربین برای ابد بسته میشود. با هر نگاه و حس و اندیشهای.

 

3. Wieviele Kinder von Ihnen sind nicht zur Welt gekommen durch Ihren Willen?

3 – چند تا بچه از شما به دلیل ارادهی شخصی تان به دنیا نیامدهاند؟

عباس معروفی: به خواستهی بانوی من که عاشقانه دوستش دارم، و با همراهی من یک بچهی ما به دنیا نیامد. بچهای که حاصل عشقمان بود پیش از اینکه روی زندگی را ببیند دستش از دار دنیا کوتاه شد.

خودم فرزند یک عشق هستم. و اولین چيزی که از محبوبم خواستم يک بچه بود، اما چنان تند واکنش نشان داد که ناچار به عذرخواهی شدم، و بعد برایش توضیح دادم که آنقدر عاشقانه دوستش دارم که دلم میخواهد یکی مثل خودش برایم به دنیا بیاورد. میخواستم یکی از خودش کپی کنم، میخواستم به چشمهای این نگاه کنم و آن ديگری را ببینم. قلبم از شادمانی درخشید اما به خاطر مصلحت و خواستهی بانویم به ناچار او را همراهی کردم. و این تنها چيزی است که تا زندهام از پشیمانیاش سیر نخواهم شد. متاسفم و همیشه به آن پسرک زیبای باهوش فکر میکنم که شبیه مامانش بود. و همیشه به مامانش فکر می کنم که چنین تجربهی تلخی را از سر گذراند.

 4. Wem wären Sie lieber nie begegnet?

4 – ترجیح می دهید با چه کسی هرگز روبرو نمی شدید؟

عباس معروفی: با بازجویم.

 5. Wissen Sie sich einer Person gegenüber, die nicht davon zu wissen braucht, Ihrerseits im Unrecht und hassen Sie eher sich selbst oder die Person dafür?

5 – آیا مقابل فردی که شما در موضع ناحق هستید، و او لازم نیست که از این قضیه اطلاع داشته باشد، از چه کسی تنفر داريد؟ از خودتان؟ يا آن فرد؟

عباس معروفی: اگر فرض کنم برابر کسی در موضع ناحق هستم از خودم بدم میآید. و زمانی که او از این موضع من بی خبر باشد، سعی میکنم بی اندازه بودن خودم را نشان دهم و سپس تلاش می کنم که دست را ببازم و صحنه را ترک کنم. چون حالا ديگر تحمل ديدن بلاهت را هم ندارم.

6. Möchten Sie das absolute Gedächtnis?

6 – دوست داريد حافظهی مطلق داشته باشید؟

عباس معروفی: اصلاً. گاهی حافظه باید پاک شود تا آدم بتواند دوباره اشتباه کند.

 7. Wie heißt der Politiker, dessen Tod durch Krankheit, Verkehrsunfall usw. Sie mit Hoffnung erfüllen könnte? Oder halten Sie keinen für unersetzbar?

 7 – اسم سیاستمداری که مرگش به دلیل بیماری، تصادف و غیره در شما امیدی برمیانگیزد چيست؟ یا فکر می کنید هیچکس غیرقابل جایگزينی نیست؟

عباس معروفی: با مرگ سیاستمداران چیزی عوض نمیشود. تجربه نشان داده که این امید فوراً به يأس غیر قابل جبرانی تبدیل میشود. وقتی خمینی مُرد بسیاری از ما امیدوار شديم، اما ديری نگذشت که سخت سرخورديم و دل مان میخواست زمان به عقب برگردد. با این حال مردم مدام به این مسئله در ذهن شان پر و بال می دهند. 

 8. Wen, der tot ist, möchten Sie wiedersehen?

8 – چه کسی هست که مرده و دوست داريد او را دوباره ببینید؟

عباس معروفی: پدربزرگم، و يک دوست که اسمش اسماعیل بود.

 9. Wen hingegen nicht?

9 – در مقابل چه کسی را دوست نداريد ببینید؟

عباس معروفی: مادربزرگم را.

 10. Hätten Sie lieber einer anderen Nation (Kultur) angehört und welcher?

10 – دوست داشتید متعلق به یک ملت و یا (فرهنگ) ديگری بوديد؟ و کدام؟

عباس معروفی: بله. همیشه به این فکر کردهام که به شدت دلم میخواست متعلق به ملت و فرهنگی بودم که با  راستی و شایستگی اموراتش را میگذراند و نانش را درمیآورد.

از ژاپن خوشم میآيد.

 11. Wie alt möchten Sie werden?

11- دوست داريد به چه سنی برسید؟

عباس معروفی: این بستگی به عشق دارد. آدم وقتی عاشق باشد دلش میخواهد تا نود سالگی عمر کند. وگرنه تا همینجا هم کافیست.

12. Wenn Sie Macht hätten zu befehlen, was Ihnen heute richtig scheint, würden Sie es befehlen, gegen den Widerspruch der Mehrheit? Ja oder Nein.

12 – اگر قدرت این را داشتید فرمانی بدهید که حالا به نظرتان صحیح است، آيا امروز بر خلاف نظر اکثریت این فرمان را صادر می کردید؟ بله يا نه؟

عباس معروفی: بله.

اگر قدرت فرمانی را میداشتم که میتوانستم با آن سرنوشت بخشی از مردم را عوض کنم ترديد نمیکردم. موقعیت فرمان دادن و قاطع بودن همیشه فراهم نیست. آدم وقتی در موقعیتی قرار گيرد باید قاطعیت عمل هم داشته باشد.

 13. Warum nicht, wenn es Ihnen richtig scheint?

13 – چرا نه؟ اگر به نظر شما صحیح است چرا نه؟

عباس معروفی:

 14. Hassen Sie leichter ein Kollektiv oder eine bestimmte Person und hassen Sie lieber allein oder im Kollektiv?

14 – شما از یک جماعت راحت تر متنفر هستید یا از یک شخص؟ و دوست داريد تنها متنفر باشيد يا جمعی؟

عباس معروفی: تنفر نقطهی مقابل عشق است، و به گرانی و عظمت عشق. حسی است بسیار سنگین و عمیق که نمیتوان به آسانی خرجش کرد. یک فرد خطاکار و خائن هم ارزش آن را ندارد که آدم این حس عمیق تنفر را نثار او کند. میتوان به جمعیتی تنفر ورزید که دست به دست هم سرنوشت یک ملت را به تباهی میکشند، و چه بهتر که این حس همراه ديگران به توان برسد.

15. Wann haben Sie aufgehört zu meinen, daß Sie klüger werden oder meinen Sie's noch? Angabe des Alters.

15 – کی از باور این که عاقلتر میشويد دست کشيديد؟ يا این که هنوز بر اين باور هستيد؟ چند سالتان است؟

عباس معروفی: در سی سالگی تکلیفم با خودم روشن بود و میدانستم چی برای ادبیاتم خوب است. و همان وقتها بود که جایی نوشتم: تا زمانی که بتوان از يک بچهی چهار ساله چيز آموخت، امیدی به آينده هست، و همیشه برایم مهم بود که هر تجربهای خطی بر پيشانیام جا میگذارد. این خطها جاپای اسبهای کالسکهی زمان است، و ارزان به دست نیامده. پس هر روز میتوان نسبت به روز قبل عاقلتر شد.

من پنجاه و چهار سالم است. 

 16. Überzeugt Sie Ihre Selbstkritik?

16 – انتقاد شخصیتان نسبت به خودتان شما را متقاعد میکند؟

عباس معروفی: گاهی نه. گاهی در عین مرور انتقاد شخصی این حقیقت هم وجود دارد که از بعضی اجبارها نمیتوان گریخت. گاهی در مسائلی به خودم سخت انتقاد میکنم و متقاعد هم میشوم، تصمیم میگیرم با تغییر روش آن مسائل را از پیش پا بردارم، اما باز بر اساس فشارهای بیرونی یا اجبارهایی گريزناپذير برمیگردم به نقطهی قبلی. همیشه زندگی با طراحی دلخواه پیش نمیرود، گاهی چیزهایی از سوی ديگران خود را دخیل میکند که آدم ناچار میشود خودش را مورد انتقاد قرار دهد. و این چرخه تمامی ندارد.

17. Was, meinen Sie, nimmt man Ihnen übel und was nehmen Sie selbst übel, und wenn es nicht dieselbe Sache ist: wofür bitten Sie eher um Verzeihung?

17 – فکر میکنید از چه کار شما ديگران میرنجند؟ و خودتان چه چيزی را به دل میگيريد؟ و اگر این دو موضوع یکسان نيست، شما برای چه چيزی ترجیحاً تقاضای بخشش میکنيد؟

عباس معروفی: از این که به کسی نمیتوانم نه بگویم، ديگران را میرنجانم. این تربیت غلط از کجا در من شکل گرفته که فکر میکنم آدم به دوست و آشنا و فامیل نمیتواند نه بگويد، و حتی الامکان برای غریبهها هم آن را به کار نبرد؟ اینجا در آلمان بچهها از کودکی ياد میگیرند که نه بگویند. من چرا نمیتوانم؟ خب به همین خاطر عزیزترین کسانم را رنجاندهام، چون به ديگران نگفتهام نه، و چيزی گرانبها مثل زمان را خرج آنان کردهام.

و من خود، از دروغ میرنجم، از این که کسی بخواهد مرا دودره کند بیزارم. با اینهمه برای این دو حالت متفاوت، من ترجیح میدهم از رفتار خودم تقاضای بخشش کنم. زیرا رفتار من اتفاقی نیست، چيزی ست که در وجودم کهنه شده، و باید کسی کمکم کند تا به مرور از آن خلاص شوم.   

18. Wenn Sie sich beiläufig vorstellen, Sie wären nicht geboren worden: beunruhigt Sie diese Vorstellung?

18 – اگر همینجوری تصور کنید که هرگز به دنیا نیامده بوديد، آيا این فکر خاطر شما را آشفته میکند؟

عباس معروفی: اصلاً. نه تنها خاطر مرا نمیآشوبد، بلکه فکر میکنم برای ديگران هم اهمیتی نداشته باشد.

19. Wenn Sie an Verstorbene denken: wünschten Sie, daß der Verstorbenen zu Ihnen spricht, oder möchten Sie lieber dem Verstorbenen noch etwas sagen?

19 – وقتی به مردگان فکر میکنید، دلتان میخواهد که فرد مرده با شما حرف بزند؟ يا دوست داريد شما چيزی به او بگوييد؟

عباس معروفی: دلم میخواهد حرفهای آن مرده را بشنوم. من چیز تازهای برای او ندارم، اما یک مرده قطعاً چیزهای جالب برای من خواهد داشت.

 20. Lieben Sie jemand?

20 – عاشق کسی هستيد؟

عباس معروفی: بله، با تمام سلولهای بدنم.

 21. Und woraus schließen Sie das?

21 – از چه چیزی به اين نتیجه رسیدهاید؟

عباس معروفی: از این که وقتی باهاش حرف میزنم، قلبم جور ديگری میتپد، وقتی میخواهم به دیدارش بروم بارها فکر میکنم چی بپوشم، چه عطری بزنم، چی بگویم، چه رفتاری داشته باشم. و بدبختی اینجاست که وقتی میبینمش همه چيزهایی که فکر کرده بودم یادم میرود، و حتا فضای اطرافش را به سختی میبینم. خودش بزرگتر از همه جاست. من یک بار در عمرم عاشق شدهام، و دلم میخواهد همیشه شاد و خوشبخت ببینمش، و برای این مقصود هر کاری که لازم باشد انجام میدهم. دلم میخواهد خودم با ابتکارهای خودم خوشبخت و شادش کنم.

من از مرگ نمیترسم اما از اینکه او را از دست بدهم به شدت وحشت دارم. یک هراس ويرانگر مثل مرگ سایه به سایهی زندگیام نفس میکشد که آخر مرا میکشد، و این هراس از دست دادن اوست. میدانم اگر نباشد انگیزهی همهی کارهایم را از دست میدهم. و میدانم که او تنها انگیزهی نوشتن، خواندن، ديدن و شنیدن من است. و حالا به موازات عشق حس ترس هم در قلبم میکوبد.

22. Gesetzt den Fall, Sie haben nie einen Menschen umgebracht, wir erklären Sie es sich, daß es dazu nie gekommen ist?

22 – فرض براینکه تا کنون هيچ انسانی را نکشتهاید، چگونه توضيح میدهيد که تا به حال کار هرگز به آنجا نینجامیده است؟

عباس معروفی: سوای قتلهایی که تصادفی اتفاق میافتد، قتل پیش از آن که از نظر فیزیکی رخ دهد، در ذهن آدمها اتفاق می افتد. آدمها بارها و بارها کسی را ذهن شان می کشند، و بعد که صحنه را از نظر گذراندند آرام می گيرند و زندگی عادی شان را ادامه می دهند.

برای یک نویسنده این سادهتر اتفاق میافتد. بسیار پیش میآيد که نویسنده با هنرمندی تمام یکی از شخصیتهای رمان یا داستانش را به قتل میرساند.

من آدمهای بسیاری را در ذهن و در رمانهایم کشتهام. و اعتراف میکنم که به آسانی تصوير کردن یک باغ چنین چيزی را نوشتهام، اما در حالت واقعی که به طور فيزیکی قتلی انجام دهم، خیر. کشتن کاری ست بسیار سخت که من جسارت و جرأت و انگیزهاش را هرگز ندارم.

 23. Was fehlt Ihnen zum Glück?

23 – برای خوشبختی چی کم دارید؟

عباس معروفی: همیشه چیزی کم است. همیشه نم اشکی گوشهی چشم وجود دارد برای روز مبادا. زندگی در جهان امروز به نقطهای رسیده که خوشبختی یک رویاست. گاهی یک عمر فقط کار میکنیم و اسمش را میگذاریم زندگی. من فقط او را کم دارم.

 24. Wofür sind Sie dankbar?

24 – برای چه چیزی سپاسگزار هستيد؟

عباس معروفی: این را از پدربزرگم آموختهام که برای سادهترین لطف سپاسگزار باشم.

من برای يک نان سپاسگزار شدم

به هنگامی که سخت گرسنه بودم،

برای بزرگترین عشق،

به هنگامی که از تنهایی

به تباهی رسیده بودم.

25. Möchten Sie lieber gestorben sein oder noch eine Zeit leben als ein gesundes Tier? Und als welches?

25 -  بیشتر دوست دارید مرده باشید يا این که هنوز مدت زمانی به صورت يک حيوان سالم زندگی کنيد؟ و کدام حيوان؟

عباس معروفی: دوست دارم زنده بمانم حتا به صورت یک مورچه که کاری را مدام تکرار می کند، و مدام کار میکند.

------------------------------------------------------------

شما هم به این پرسش ها برای خودتان پاسخ بگویید.

 

January 8, 2012

2011

سال بیکاری فرهنگ و ادبیات و هنر

ترجمه آلمانی این متن در ترانسپانسی برای ایران منتشر شد

 

در حالی آخرین روزهای سال 2011 را به پایان میبریم که نسبت به تصمیمهای سیاستگزاران فرهنگی و هنری ایران به شدت خشمگین و خستهایم. همین هفتهی پیش بود که مطبوعات خبر دادند در سال جاری بیش از صد کتابفروشی در تهران تعطیل شده. این خبر را یکی از ناشران اعلام کرده بود. دلایل آن البته روشن است؛ کتابهای مورد درخواست موجود نیست، قیمت کاغذ در همین یک ماه سی درصد افزایش داشته است. مأموران جورواجور برای کتابفروشیها مزاحمت ایجاد میکنند، کافه کتابفروشیها هم از قبل زیر فشار و آزار بودند که ناچار شدند کافه را جمع کنند. و عاقبت اینکه راستهی کتابفروشها تبدیل به بازار لباسفروشها شده و میشود. علاوه بر همهی اینها چشماندازی برای کتابفروشان جوان وجود ندارد. پس به همین سادگی بیش از صد کتابفروشی تعطیل شد.

این خبرها در ایران عادی است، همچنان که خبر مجوز نگرفتن بیش از پنج هزار کتاب در وزارت ارشاد حالا دیگر عادی شده. ناشران و نویسندگان میدانند که انتظار برای دریافت مجوز انتشار بیهوده است. و حالا در ایران یک اتفاق جدید خبرش دارد عادی میشود: نویسندگان ایرانی از این پس آثارشان را در خارج از کشور انتشار میدهند.

اخیراً کتابهایی که در خارج از کشور منتشر میشود دیگر لزوماً از آنِ نویسندگان تبعیدی و مهاجر نیست. آرام آرام کتابهایی بر پیشخان کتابفروشیها و سایتها قرار میگیرد که نویسندگان آنها در ایران زندگی میکنند.

پدیدهی تبعید برای کسی ناآشنا و غریبه نیست. معلوم است که نویسندگان تبعیدی در هر کجای جهان که باشند برای انتشار آثارشان در تبعیدگاه ناشر و امکان نشر پیدا میکنند و آثارشان را منتشر میسازند. حتا این را میشناسیم که نویسندهای در کشوری نتوانسته اثرش را انتشار دهد، و طبعاً راهی در خارج از کشور باز کرده است؛ نویسندهای چون بولگاکف را همه میشناسند.

اما این که نویسندگان داخل کشور به طور همگانی تصمیم بگیرند آثارشان را بیرون از مرزها منتشر سازند، يک فاجعهی ملی است. این اتفاق وحشتناک در سال 2011 در ایران فراگیر شده. و مهمترین وجه گستردهی این روند این است که بار مسئولان فرهنگی و وزارت ارشاد سبکتر و کارشان سادهتر شود.

چنان که در ابتدای همین سال در فستیوال فیلم تهران، خیمهی فاجعهای بزرگ بر سر سینماگران و فیلمسازان فرو خوابید و نتیجهاش این شد که آنان دیگر فیلم نسازند و سرگردان و بلاتکلیف بمانند.

امسال بسیاری از هنرپیشهها و کارگردانها و دستاندکاران سینمای ایران خانهنشین شدند و اصلاً فیلم نساختند، و تک و توک فیلمی اگر ساخته شد زیر فشارهای جهانی بود، و یا تهیهکنندگانی که سرمایههای هنگفت خود را معطل فیلمی کرده بودند، راهی برای نجات فیلم شان یافتند.

در همین راستا چهرههای سرشناس ادبیات و سینما عملاً از حضور در کشورهای دیگر منع شدند و راهشان به اروپا و دیگر کشورهای غرب بسته شد.

امسال سیمین بهبهانی شاعر بزرگ معاصر که از سوی فستیوال هنری تیرگان به تورنتو دعوت شده بود، نتوانست در این فستیوال شرکت کند.

او به من گفت که پاسپورتش را ضبط کردهاند و نمیگذارند سفر کند. بنابراین سیمین بهبهانی برای شرکتکنندگان آن فستیوال پیامی ویدیویی فرستاد و عدم حضورش را عذر خواست.

چند هنرپیشه و کارگردان که در فستیوالهای گوناگون دعوت داشتند به چنین سرنوشتی دچار شدند و در خانه ماندند.

دلیل این ممنوعیتها البته روشن است: مسئولان فرهنگی دارند بارشان را سبک میکنند، و کارشان را آسوده. آنها نمیخواهند کتابی منتشر شود تا خواندن و بحث و جدلی هم نباشد، نمیخواهند فیلمی ساخته شود تا اکرانی نباشد و نقد و نظر بینندگان به وجود نیاید. نمیخواهند هنرمندی در برنامهای حتا در خارج از کشور حضور یابد تا پژواکی در کار نیاید و نامی بر سر زبانها نیفتد.

بدتر از همهی این اتفاقها مسئولان وزارت ارشاد امسال رسماً گفتند که نویسندگان پیش از نوشتن به خط قرمزهای ما فکر کنند و چیزی بنویسند که بتواند مجوز انتشار دریافت کند.

این هم یکی از پدیدههای نوظهور بود که وزیر فرهنگ رسماً خودسانسوری و رعایت خط قرمزهای حکومت را به نویسندگان توصیه و ابلاغ میکرد.

به نظر میرسد سال 2011 در زمینهی فرهنگی سال جمعبندی ایدئولوژی حکومت جمهوری اسلامی و اعلام آن به ایرانیان بود. کارتها و بازیها رو بود، شمشیرها را از رو کشیدند، دیگر چیز پنهانی وجود نداشت. اگر در سالهای قبلتر موارد سانسورشدنی را به ناشران بهطور شفاهی میگفتند، امسال خیلی روشن و رسمی موارد سانسور را مکتوب به دست ناشران و نویسندگان دادند. و نیز گفتند اینطور بنویسد و آنطور ننویسید.

امسال در زمینهی فرهنگی کارنامهی مسئولان شرمآور بود.

یکی دیگر از کارهای شرمآور مسئولان فرهنگی دزدیدن مجسمههای شهر و از بین بردن یا پنهان کردن آن بود. این اتفاق در چند شهر رخ داد و سرانجام مجسمههای بسیار بزرگ آرش تیرانداز شخصیت اسطورهای ایران باستان که بر ارابهای چهاراسبه ایستاده و تیروکمان در دست دارد در یکی از میدانهای شهر ساری شبانه محو و نابود شد. این مجسمهها پیش از انقلاب در ایتالیا ساخته شده بود و مردم بسیار دوستش داشتند. اما مسئولان با کمال وقاحت این مسئله را حاشا کردند و اعلام بیخبری شان جامعهی فرهنگی را به شدت عصبانی می کرد.

همچنین نقاشیهای دیواری از داستاهای اسطورهای شاهنامه شبانه با رنگ پاک شد و صبح روز بعد مردم در برابر دیوار

سفید دچار حیرت شدند.

خراب کردن بناهای قدیمی از قبیل حمامی که در عهد صفویه ساخته شده و تبدیل آن به پارکینگ یا خراب کردن شبانهی یک کلیسای قدیمی در شهر کرمان، یا عمارتی در شهر تهران، لابلای دیگر خبرهای فاجعهبار گم شد.

به نظر میرسد که مسئولان رژيم جمهوری اسلامی فرض را بر این گذاشتهاند که باید تمامی پیوندهای فرهنگی و تاریخی ایران با گذشتههای غیر اسلامیاش باید محو و نابود شود.

امسال وزارت ارشاد دو کتاب مهم ادبیات هزار سالهی ایران را مورد هجوم قرار دادند. از ناشری خواستند که بخش عاشقانهی کتاب خسر و شیرین نظامی را "تلطیف" کند. یعنی در آن دست ببرد و تغییرش دهد. و این کار به کتابهای دیگر هم تسری پیدا کرد.

دست بردن و تغییر دادن کتابی که عمر هزار ساله دارد، کتابی که اهمیت ادبی و اسطورهای دارد، کتابی که بارها در طول تاریخ منتشر شده، جز ستیز یک قشر ایدئولوژیکی با فرهنگ و ادبیات ملت ایران هیچ معنای دیگری ندارد.

رژیم حاکم بر ایران در سال 2011 رسماً نشان داد و اعلام کرد که هیچ قرابت و علاقهای به فرهنگ و هنر و ادبیات و تاریخ ایران ندارد، و دغدغهاش همچون طالبان همانا اسلام حکومتی است که باید در جهان صاحب قدرت نظامی و قلدری و اتمی باشد.

همین چند روز گذشته، خانهی سینما، بزرگترین نهاد صنفی سینماگران توسط وزارت ارشاد طی حکمی توهینآمیز منحل شد. وزیر ارشاد بی توجهی سینماگران معترض را نسبت به این حکم، کلاهبرداری خواند.

زیر سایهی چنین حکومتی که از سایهها بیرون آمده، شمشیسر از رو کشیده و عربده میکشد، زندگی بر هنرمندان جهنمی هولناک است. سال 2011 تمام شد و باز ما دوره می کنیم روز را و هنوز را.