March 22, 2012

لحظه ی تحویل سال

آنقدر سردم بود که نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم. با لباس اضافی هم گرم نشدم که نشدم. دندونام می خورد به هم. با همون لباس گرفتم خوابیدم. باز هم سردم بود. تو این هوای بهاری ملایم چرا اینجوری شدم؟ چرا ضعیف شدم؟ چشم هامو که بستم دیدم دونه های درشت برف از سقف اتاق خواب پایین می اومد. دونه دونه روی لحافم می نشست، و من یواش یواش سنگینی یک تَل برف رو احساس می کردم. زیر آوار زمستون جا مونده بودم و راهی جز تسلیم بودن نداشتم.

یکباره از ترس چشم هامو باز کردم. بادکنک آویخته ی وسط اتاق، وقتی لامپ داخلش خاموش باشه مثل خورشیدیه که از آتیش تهی شده، و فقط تفاله هاش مونده. دلم می خواست یکی بیاد لامپ شو روشن کنه. دلم می خواست کسی برام یه شیشه آب بخره؛ با یه کاسه سوپ داغ سرماخوردگی. یه کبریت هم می خواستم ولی نمی دونم برای چی.

بذار بخوابم!

لب هام خشک شده بود. زخم تبخال هام می سوخت. گفتم ولش کن. وقتی بهش فکر نکنم یادم میره، می تونم بخوابم شاید اینجوری گرم بشم. اگه خوابم ببره... اگه خوابت ببره از این حالت درمیای و می تونی بری یه تکه نون بگیری. بخواب. سعی کن بخوابی. مسواک هم نمی خواد. هفت سین هم که نداری. سبزه هم یادت رفت. الکی رفتی گندم خریدی و آخرش یادت رفت سبزش کنی. زیرپوش هاتم که نشُستی! آقای باسی! پسر بد!

صدای دندون هام تو سرم می پیچید و نمی ذاشت بخوابم. صدای قطاری بود که از یه جای دوری داشت می اومد. و ما آدم ها در سکوت داشتیم به یه طرفی می رفتیم. صحرای محشر بود؟ اون جمعیت عظیم، اونهمه آدم از کجا اومده بودن؟ همه در سکوت داشتیم به جای نامعلومی می رفتیم که اونجا یک افسر عربده می کشید و ماها رو از هم سوا می کرد. یه عده رو می فرستاد اینطرف، یه عده رو راهی اونطرف می کرد. چشم هاش از قعر فرورفتگی زیر ابروهاش  برق می زد. صداش می پیچید: تو، تو، تو! اینطرف! تو، تو، تو! اونطرف!

یه خانمه رفت طرفش: آقا ما رو کجا می برین؟

افسره کلتش رو درآورد و بی معطلی شلیک کرد توی پیشونی زنه. نفس ها حبس شد. سکوت همه جا رو گرفت. بعد دوباره همه چی راه افتاد. قطار توی ایستگاه فش فش می کرد و سوز سردی از زیر چزخ هاش می ریخت توی تن ما. سربازها داشتن یه عده رو سوار قطار می کردن. اما هیشکی نمی دونست این قطار کجا میره. فقط این معلوم بود که: یه عده می مونن، یه عده هم با اون قطار میرن به یه جای نامعلوم. اسمش سرنوشته. اسم هردوتاش سرنوشته.

قطاره داره میره آوشویتس؟ مگه آوشویتس هنوز هست؟ یا یه جای دیگه؟ بمونم بهتره یا با اون قطاره برم؟ تو چی میگی؟ توی کدوم جمعیت باشم بهتره؟ یه عده دارن خودشونو با بدبختی از پنجره های قطار میندازن بیرون که بیان توی جمعیت ما، یه عده هم از لای جمعیت ما خطر می کنن با جون شون قمار می زنن تا خودشونو بندازن توی قطاره. ولی کدومش می رسه به شوربختی؟ و کدومش سر از خوشبختی در میاره؟

بعضیا میگن اگه اینجا بمونی و قانع باشی می تونی خوشبختی رو برای خودت درست کنی. خوشبختی نسبیه، مطلق نیست. برخیا میگن نه بابا! اینجا دیگه جای موندن نیست، خرابی از حد گذشته، بار و بنه رو باید بست؛ باید رفت. میریم. هرچی باشه از اینجایی که بودیم و هستیم بهتره.

و دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن. با جون خودشون بازی می کنن، به هم کلک می زنن، سر همو گول می مالن؛ هم اونوریا که می خوان از قطار بیان اینور، هم اینوریا که فکر می کنن اگه قطار بره دیگه همه چی رفته.

اینجا مثل روز قیامت شده. هر کسی داره تقلا می کنه که جا نمونه. نگهبانا عاجز شده ن، دیگه نمی دونن چه جوری جمعیت رو کنترل کنن. قطار میخواد راه بیفته، اما یه عده از پنجره هاش آویزوونن که خودشونو بندازن بیرون، یه عده هم از اینطرف دارن با دروغ و دبنگ و دودره کردن نگهبان ها اثبات می کنن که مال اونور بوده ن و جا مونده ن. و حالا به درهای قطار آویزوونن.

همه آویزوونن.

دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه آخه خوشبختی چیه؟ معناش چیه این خوشبختی؟ شاید هم دارن از شوربختی و بدبختی فرار می کنن. از خودشون فرار می کنن. از قلب شون. کسی چه می دونه؟

باد سرد از زیر چرخهای قطار خیز برمی داره طرف من، می لرزم، خودمو توی پتوهای دورم جمع می کنم. چشم هامو می بندم. باز داره از سقف اتاق برف میاد. دلم می خواد یکی از فرشته های خدا بیاد، سرمو بذاره توی بغلش، با چنگال اسپاگتی بذاره تو دهنم، و بوی پنیری که کش اومده از سر چنگال، گرمم کنه، آروومم کنه. خدایا فرشته هات به این زیبایی اند و ما توی زمین دنبال زیبایی می گردیم؟ دلم میخواد بین گشنگی و آغوش اون فرشته در خواب و بیداری معلق باشم. برم و بیام. هراس پنهان دلمو توی این خوشبختی چال کنم. دلم می خواد همینجور که غذا می خورم از لای چشم های خواب آلود و خسته م، بهش لبخند بزنم، چشم هامو در امنیت کامل ببندم، و باز یه لقمه ی دیگه.

بذار بخوابم!

فکر کنم سال داره تحویل میشه. نگاهی به ساعت دیواری میندازم؛ آره. سال تحویل شده. دستمو از زیر پتو درمیارم، موبایلمو ور میدارم، از توی حافظه یه شماره میگیرم و منتظر می مونم. هیشکی نیست.

بذار بخوابم!


یکم فروردین هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی 

 

باز هم سفر


دوستان من
 سال نو و نوروزتان مبارک
برای همه ی شما تندرستی و شادی و آزادی آرزو می کنم. امیدوارم ابران به ما بازگردد.

مدتی در وبلاگم کم کار بودم. سعی می کنم برای صفحه ی «حضور خلوت انس» بیشتر وقت بگذارم. و دلم می خواد طرح نو و بدیعی دراندازم که بین ما دیالوگ صمیمانه و قشنگی برقرار بشه. از پیشنهادهای مبتکرانه شما هم استقبال می کنم. می دونم بسیار به این صفحه سر زده اید و دل تون خواسته یک کار تازه ازم بخونین، خُب حق دارید. چشم.
در حال حاضر دارم خودم رو برای یک سفر ادبیاتی آماده می کنم. سفری به برایتون، تورنتو، مونترال، و کالیفرنیا