March 22, 2012

لحظه ی تحویل سال

آنقدر سردم بود که نمی تونستم خودمو سر پا نگه دارم. با لباس اضافی هم گرم نشدم که نشدم. دندونام می خورد به هم. با همون لباس گرفتم خوابیدم. باز هم سردم بود. تو این هوای بهاری ملایم چرا اینجوری شدم؟ چرا ضعیف شدم؟ چشم هامو که بستم دیدم دونه های درشت برف از سقف اتاق خواب پایین می اومد. دونه دونه روی لحافم می نشست، و من یواش یواش سنگینی یک تَل برف رو احساس می کردم. زیر آوار زمستون جا مونده بودم و راهی جز تسلیم بودن نداشتم.

یکباره از ترس چشم هامو باز کردم. بادکنک آویخته ی وسط اتاق، وقتی لامپ داخلش خاموش باشه مثل خورشیدیه که از آتیش تهی شده، و فقط تفاله هاش مونده. دلم می خواست یکی بیاد لامپ شو روشن کنه. دلم می خواست کسی برام یه شیشه آب بخره؛ با یه کاسه سوپ داغ سرماخوردگی. یه کبریت هم می خواستم ولی نمی دونم برای چی.

بذار بخوابم!

لب هام خشک شده بود. زخم تبخال هام می سوخت. گفتم ولش کن. وقتی بهش فکر نکنم یادم میره، می تونم بخوابم شاید اینجوری گرم بشم. اگه خوابم ببره... اگه خوابت ببره از این حالت درمیای و می تونی بری یه تکه نون بگیری. بخواب. سعی کن بخوابی. مسواک هم نمی خواد. هفت سین هم که نداری. سبزه هم یادت رفت. الکی رفتی گندم خریدی و آخرش یادت رفت سبزش کنی. زیرپوش هاتم که نشُستی! آقای باسی! پسر بد!

صدای دندون هام تو سرم می پیچید و نمی ذاشت بخوابم. صدای قطاری بود که از یه جای دوری داشت می اومد. و ما آدم ها در سکوت داشتیم به یه طرفی می رفتیم. صحرای محشر بود؟ اون جمعیت عظیم، اونهمه آدم از کجا اومده بودن؟ همه در سکوت داشتیم به جای نامعلومی می رفتیم که اونجا یک افسر عربده می کشید و ماها رو از هم سوا می کرد. یه عده رو می فرستاد اینطرف، یه عده رو راهی اونطرف می کرد. چشم هاش از قعر فرورفتگی زیر ابروهاش  برق می زد. صداش می پیچید: تو، تو، تو! اینطرف! تو، تو، تو! اونطرف!

یه خانمه رفت طرفش: آقا ما رو کجا می برین؟

افسره کلتش رو درآورد و بی معطلی شلیک کرد توی پیشونی زنه. نفس ها حبس شد. سکوت همه جا رو گرفت. بعد دوباره همه چی راه افتاد. قطار توی ایستگاه فش فش می کرد و سوز سردی از زیر چزخ هاش می ریخت توی تن ما. سربازها داشتن یه عده رو سوار قطار می کردن. اما هیشکی نمی دونست این قطار کجا میره. فقط این معلوم بود که: یه عده می مونن، یه عده هم با اون قطار میرن به یه جای نامعلوم. اسمش سرنوشته. اسم هردوتاش سرنوشته.

قطاره داره میره آوشویتس؟ مگه آوشویتس هنوز هست؟ یا یه جای دیگه؟ بمونم بهتره یا با اون قطاره برم؟ تو چی میگی؟ توی کدوم جمعیت باشم بهتره؟ یه عده دارن خودشونو با بدبختی از پنجره های قطار میندازن بیرون که بیان توی جمعیت ما، یه عده هم از لای جمعیت ما خطر می کنن با جون شون قمار می زنن تا خودشونو بندازن توی قطاره. ولی کدومش می رسه به شوربختی؟ و کدومش سر از خوشبختی در میاره؟

بعضیا میگن اگه اینجا بمونی و قانع باشی می تونی خوشبختی رو برای خودت درست کنی. خوشبختی نسبیه، مطلق نیست. برخیا میگن نه بابا! اینجا دیگه جای موندن نیست، خرابی از حد گذشته، بار و بنه رو باید بست؛ باید رفت. میریم. هرچی باشه از اینجایی که بودیم و هستیم بهتره.

و دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن. با جون خودشون بازی می کنن، به هم کلک می زنن، سر همو گول می مالن؛ هم اونوریا که می خوان از قطار بیان اینور، هم اینوریا که فکر می کنن اگه قطار بره دیگه همه چی رفته.

اینجا مثل روز قیامت شده. هر کسی داره تقلا می کنه که جا نمونه. نگهبانا عاجز شده ن، دیگه نمی دونن چه جوری جمعیت رو کنترل کنن. قطار میخواد راه بیفته، اما یه عده از پنجره هاش آویزوونن که خودشونو بندازن بیرون، یه عده هم از اینطرف دارن با دروغ و دبنگ و دودره کردن نگهبان ها اثبات می کنن که مال اونور بوده ن و جا مونده ن. و حالا به درهای قطار آویزوونن.

همه آویزوونن.

دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه آخه خوشبختی چیه؟ معناش چیه این خوشبختی؟ شاید هم دارن از شوربختی و بدبختی فرار می کنن. از خودشون فرار می کنن. از قلب شون. کسی چه می دونه؟

باد سرد از زیر چرخهای قطار خیز برمی داره طرف من، می لرزم، خودمو توی پتوهای دورم جمع می کنم. چشم هامو می بندم. باز داره از سقف اتاق برف میاد. دلم می خواد یکی از فرشته های خدا بیاد، سرمو بذاره توی بغلش، با چنگال اسپاگتی بذاره تو دهنم، و بوی پنیری که کش اومده از سر چنگال، گرمم کنه، آروومم کنه. خدایا فرشته هات به این زیبایی اند و ما توی زمین دنبال زیبایی می گردیم؟ دلم میخواد بین گشنگی و آغوش اون فرشته در خواب و بیداری معلق باشم. برم و بیام. هراس پنهان دلمو توی این خوشبختی چال کنم. دلم می خواد همینجور که غذا می خورم از لای چشم های خواب آلود و خسته م، بهش لبخند بزنم، چشم هامو در امنیت کامل ببندم، و باز یه لقمه ی دیگه.

بذار بخوابم!

فکر کنم سال داره تحویل میشه. نگاهی به ساعت دیواری میندازم؛ آره. سال تحویل شده. دستمو از زیر پتو درمیارم، موبایلمو ور میدارم، از توی حافظه یه شماره میگیرم و منتظر می مونم. هیشکی نیست.

بذار بخوابم!


یکم فروردین هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی 

 

@ March 22, 2012 10:02 PM | TrackBack
Comments

استاد تولدت مبارک
------------
ممنون محمدجان

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at May 17, 2012 2:00 PM

Apparently this is what the etseemed Willis was talkin' 'bout.

Posted by: Denise at May 15, 2012 4:43 AM

ممنونم استاد / شما هم

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at May 6, 2012 12:24 AM

ممنونم استاد / شما هم

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at May 6, 2012 12:23 AM

سلام استاد دور افتاده ام.
از نوشته ی زیبایتان دلتنگی و غربت را به وضوح حس کردم. دل من و تمام طرفدارانتان هم برای شما تنگ می شود. اما همین که حضور گرمتان را حس می کنیم برای همه ی ایرانی هایی که شما را می شناسند و به شما و نوشته هایتان عشق می ورزند، غنیمت است. از صمیم قلب برایتان آرزوی سلامتی و شادی دارم. ایام به کامتان باشد. ناهید.

Posted by: at May 3, 2012 6:58 PM

سلام. استاد دور افتاده ام.
از متن زیبایتان دلتنگی و غربت را به وضوح حس کردم. دل من و تمام طرفدارانتان هم برای شما تنگ می شود اما همین که حضورتان را حس میکنیم برای همه ی ایرلنی هایی که شما را می شناسند و به شما و نوشته هایتان عشق می ورزند، غنیمت است. از صمیم قلب آرزو میکنم که همیشه زنده و سلامت باشد. ناهید
-------------
ممنونم از شما

Posted by: at May 3, 2012 6:52 PM

سلام استاد عزیز
روز معلم بر شما مبارک
که از شما بسیار آموختیم
----------
سلام
ممنون

Posted by: هومن at May 1, 2012 8:10 PM

سلام
سرما آدم را می کشاند به احتیاجات اولیه .به اندک گرما نور غذا و با ز از ابتدا...و چقدر عالی پیوند زدید سرمای دقایق آخر سال را سرمای درون را با سرنوشت منجمد آدم های آوش ویتس
یکبار من هم یک شعر برای آنها نوشتم که دوست دارم برای شما بنویسم
اسمش هست
21 گرم برای آوشویتس

بوي چربي سوخته مي دهد هوا
اما
تو كه كم نشده اي!
اين يعني قانون بقاي جرم
يعني ٢١ گرم صابون مي شوي
و يك روز
در آشيانه كلاغي مرده
پيدايت مي كنند
*٢١گرم عنوان فیلمی از آلخاندرو گونزالز
الان که به اینجا امدم طرح جلد رمان های جدیدتان را هم دیدم.خبرش را نداشتم ...تبریک فراوان می گویم و بسیار مشتاق خواندشان هستم.
امروز شعر تازه ای نوشتم در باران بی هنگام.مسرور خواهم شد اگر بخوانید
همیشه برقرار باشید جناب معروفی عزیز
------------------
سلام سپاسگزارم از لطف شما

Posted by: کیانا برومند جاوید at April 28, 2012 7:51 PM

خسته شدم بس كه امدم دراين خلوت انس بي حضور ، ديگر نمي ايم ، خداحافظ

Posted by: ماندانا at April 25, 2012 8:37 PM

خسته شدم بس كه امدم دراين خلوت انس بي حضور ، ديگر نمي ايم ، خداحافظ

Posted by: ماندانا at April 25, 2012 8:36 PM

سلام جناب معروفی.می خواستم بدونم دیگه تو وبلاگ اموزش داستان نویسی رو ندارید؟

Posted by: sara at April 16, 2012 10:55 PM

سلام
من یکی از شخصیت های رمان بعدی شما هستم !
خواهش می کنم من رو نکشید !

البته این یه شوخی بود . چون هنوز تماما مخصوص رو نخوندم. امیدوارم عباس به سرنوشت بهتری نسبت به آیدین و نوشا و حسینا و... دچار بشه.

سال قشنگی داشته باشید _ مثل نوشته هاتون ، اما نه به تلخی اونا _
----------
-ممنون

Posted by: وحید محسنی at April 13, 2012 11:25 AM

سلام . قرار بود اينجا زود به زود به روز شه .منتظريم

Posted by: مي نا درعلي at April 10, 2012 4:08 PM

درود جناب معروفی
میشه لطف کرده برای خریدن کتابهاتون ( مجموعه عاشقانه ها و همین خواهر پاپ ) منو راهنمایی کنید؟ البته امیدوارم که اسم کتابها رو درست نوشته باشم
در سایت آمازون کتابهایی از شما موجوده که من همشو دارم.

با مهر
گلناز.
ایران. تهران
-------------------
سلام
می تونید به سایت من مراجعه کنید
اونجا همه چیزو می بینین

Posted by: گلناز at April 10, 2012 10:51 AM

آقای معروفی عزیز تماما مخصوص شما با هرچی که کمی قبل تر یا بعدترش نوشتید حس بد هذیانو تو ادم القا میکنه انگار که جمله های خوب ،بد تلفظ بشن ،کی این تب میخواد فروکش کنه؟ کی قراره آرامش بیاد؟
-------------
نمی دونم
این حاصل هفت سال کار منه

Posted by: .. at April 9, 2012 10:30 PM

درود بی پایان به تو عباس معروفی عزیزتر از جانم
ی بار در فیس بوک زیر یکی از شعرات نوشتم
روزی در شهر میدانی خواهیم داشت
اسمش میدان عشق خواهد بود
بدون شک تندیس تو در آنجا نصب خواهد شد..
این احساس درونی منه نسبت به خودت..زیرا من با کارهات زندگی میکنم
از سالها پیش از همان گردون کاراتو میخونم
کارگاه های داستان ت مو به مو خوندم
شعرات نوشیدم پوشیدم باهاشون بزرگ شدم
یکی دو ساله که نوشته هامو در سایت میزار که وبلاگمه مینویسم
باورم شده دارم مشق شاگردی میکنم
خیلیا گفتن میشه شعراتو تحمل کرد رنگ و بویی از معروفی داره
نمیدونم
خواستم ازتون خواهش کنم به کلبه ام سر بزنید و انگشت رنجه کنید...
خیلی برام عزیزید..شادیتون آرزومه..بمانید سبز و جاوید.
---------------------
سلام بهروز عزیز
چشم. میام به خونه ات و شعراتو می خونم

Posted by: بهروز at April 9, 2012 11:00 AM

سلام آقای معروفی عزیز
قیلا ها شعر می گفتید... خیلی به دلم می نشینه هم شعرها و هم نثرتون.... یا نوشت مایه تون چیزیه که همه رو سحر می کنه یا مسیرمون با هم یکیه که هر وقت می خوام شعر بخونم یاد شما می افتم.... وقتی فیلتر شکن پیدا کردم اولین سایتی که باز کردم سایت شما بود و اولین چیزی که خوندم شعرهای سه سال پیشتون بود.... شعر بود یا حرف دل؟ که به دلم نشست باز... در این شورآباد خیلی وقته که تمام شدیم آقای معروفی.... انگار خوردیم به بن بست مطلق.... شعرتون آرامش میده.... دوست دارم حرفهای دلتون رو...
--------------
خوشحالم که پنجره ای بازه
سمیه عزیزم

Posted by: سمیه at April 7, 2012 9:36 PM

انگار اینجا صمیمیت بیشتری ست . یک حس خوب قدیمی و آشنا اینجاست میان این سطرها
من باز برگشتم به همین مرز . من از اینجا نزدیکتر به شمام.
سلام استاد عزیزم
از آن روز که گفتید روزی صد صفحه می خونم.
--------------
سلام محمد جان
مراقب خودت باش

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at April 7, 2012 11:04 AM

آقای معروفی عزیز،

از ایران براتون می‏نویسم. مدتهاست که می‏خوام بنویسم، اما خوب، زندگی. . .
خیلی دیر با شما و کارهاتون آشنا شدم، اما خوشم که این آشنایی دیری خواهد پایید...

یادمه سال دوم لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی بودم، 81 یا 82، تو سالنی با دوستی ایستاده بودم و مشغول صحبت. گفت حتما باید برم انقلاب. گفتم واسه چی؟ گفت باید کتاب سمفونی مردگان رو بخرم. باید حتما بخرمش...

الان سالها از اون روز گذشته و من فوق لیسانسم رو هم گرفتم، اما همین مرداد گذشته بود که اون کتاب رو خوندم و شیفته ذهنی شدم که مدام از درون به برون و از برون به درون سیر می‏کرد. اون همه تغییر راویی حس دلنشینی از سرگردانی یه روح بی‏مأوا به انسان می‏داد. چقدر خودم رو با شخصیت آیدین عجین دیدم و چقدر اون پسر رو دوست داشتم. چقدر تنهایی و ویرانی کشورم آزارم داد، هنوزم آزارم میده، و چقدر نفسم گرفت وقتی رمان تموم شد:
دستش را روی سینه‏اش گذاشت: «این جام ایستاده. یک چیزی اینجا مانده که هی حالم را خرابتر می‏کند» صفحه 313

باید یک بار دیگه این رمان رو بخونم. باید یک بار دیگه بخونمش و بعد برم سر وقت کارای دیگتون.

خودم هم قلم دست می‏گیرم. با قطعه‏های ادبی شروع کردم، از 17 سالگی. دیگه تابستون 30 سالگیم تموم میشه. دارم رو رمانی کار میکنم. یک ساله که دستمه. ملاتش سخت گیرم میاد. چون چیزی رو درش دنبال میکنم. ذهنم میتراشم و مینویسمش. خیلی دوسش دارم. امیدوارم روزی تموم بشه و اونقدر بزرگ بشه که تنهایی بین دو تا جلد وایسه و بگه "من اومدم."

سال تحویل همیشه دردناکه، همیشه بوده. سال نو چیزی جز کهنگی و غبار سالهای پیر رفته نداره. به خصوص اگر دلهره‏های چه خواهد شد، چه خواهد شدها هم بهش اضافه بشه:

انگار زندگی به دور خود می‏چرخید، و صدای یکنواختی در طوا لوله آب به کندی تکرار، کمک می‏کرد. صفحه 123

سبز و خرم باشید، چون قلمتان. باز هم خواهم نوشت.
با احترام و سپاس.
---------------
سلام آزاده عزیز
ممنونم که کتاب منو می خونین

Posted by: azadeh at April 5, 2012 5:55 PM

چه اول فروردين تلخي!
چه بهار سردي!
دلم گرفت...

Posted by: رهــا at April 5, 2012 3:48 PM

استاد خوب و عزیزم درود و بیکران سپاس برای دلنشین نوشته نابتان که چون همیشه بر دل نشست و شاید اشکی همراه داشت و بغضی...شاد باش مرا با تاخیر برای بهار پذیرا باشید..جایتان در فیس بوک خالیست..دلتنگتان بودم...شاد باشید و همیشگی...
----------
سلام شبنم عزیز

Posted by: شبنم بهار at April 4, 2012 8:52 PM

سلام
آقای معروفی
مدت زیادی نیست که من شما رو شناختم البته شناختم نه به معنای واقعی شاید بهتره کلمه پیدا کردن رو استفاده کنم.اما بیشتر رمان هاتون رو خوندم.در واقع تمام اونهایی رو که تونستم دانلود کنم.از این نظر خیلی شرمنده و متاسفم که نتونستم کتابهای شما رو بخرم واز این طریق مجبور شدم که مطالعشون کنم.شما بهتر از من می دونید که لمس کاغذهای کتاب یه چیزه دیگه ایه.به هر حال مزاحمتون شدم که بگم خیلی از این جهت متاسفم که نتونستم هزینه کتابهای شما رو بپردازم..هزینه ای که حق شماست.امیدوارم که برمن ببخشید و راضی باشید
به امید روزی که آزاد باشیم

Posted by: ندا at April 4, 2012 8:39 PM

سلام
آقای معروفی
مدت زیادی نیست که من شما رو شناختم البته شناختم نه به معنای واقعی شاید بهتره کلمه پیدا کردن رو استفاده کنم.اما بیشتر رمان هاتون رو خوندم.در واقع تمام اونهایی رو که تونستم دانلود کنم.از این نظر خیلی شرمنده و متاسفم که نتونستم کتابهای شما رو بخرم واز این طریق مجبور شدم که مطالعشون کنم.شما بهتر از من می دونید که لمس کاغذهای کتاب یه چیزه دیگه ایه.به هر حال مزاحمتون شدم که بگم خیلی از این جهت متاسفم که نتونستم هزینه کتابهای شما رو بپردازم..هزینه ای که حق شماست.امیدوارم که برمن ببخشید و راضی باشید
به امید روزی که آزاد باشیم

Posted by: ندا at April 4, 2012 8:37 PM

امروز جزیره آروم بود اما فردا رو نمی دونم.
خوشبختی یعنی من و سه تارم.
خوشبخت باشی باسی عزیزم
سفر سلامت
روزگارتون پر از عطر یاس

Posted by: سوده at April 2, 2012 6:17 PM

وقتی زبان قاصرِ....وقتی باید سکوت کرد...وقتی باید فقط لبخند زد و رفت :)

Posted by: zahra at April 2, 2012 8:37 AM

بسیار زیبا ممنون استاد

Posted by: ramin alizadeh at April 2, 2012 12:53 AM

سلام: نمی دونم چرا هنوز هم شما رو دوست دارم؟! خیلی وقته که به هیچ بتی اعتقاد ندارم، تازه اون موقع هم که بت پرست بودم، شیفتگی بی چون و چرایی به شما نداشتم، ولی... بعد از این که نامه ی شما به گلشیفته رو خوندم، قسم خوردم که دیگه هیچ وقت اسمتون رو نیارم. بعدا به حرفاتون فکر کردم، کمی آروم تر شدم، ولی... می دونید، بعد از فکر کردن، به نظرم اومد شما دارید خیلی آرمانی به موضوع نگاه می کنید، مثل یک نقاش اومانیست ... من این جور رفتارها رو نمی تونم هضم کنم، از این که شما اینقدر با اطمینان موضع گرفتید، تعجب می کنم. کلا اختلاف عقیده همین طوریه... الان به نظرم می رسه که امکان نداره من یه روز مثل شما فکر کنم در این مورد. ولی شاید... شاید هم یه روزی برسه که شما فکرتون عوض بشه و بگید که اشتباه کردید ولی مسوولیت اون همه فکری که روشون تاثیر گذاشتید روی دوشتون خواهد بود... شما من رو نمی شناسید، این هم اسم مستعار منه. خودم دخترم ، پسر نیستم. می خواستم بگم سال نو برای شما هم مبارک باشه. این جا توی ایران، خیلی وقته که دیگه بوی عید نمیاد. من از عید با تمام مخلفاتش متنفرم، ولی به همه تبریک می گم. بخصوص به شما که نمی دونم چرا هنوز دوستتون دارم...

Posted by: Ali at April 1, 2012 5:39 PM

قشنگ بود!
سردم شد اما! دست بردم گوشواره هایِ صدف را بیرون کشیدم از لاله هایِ کوچک گوشم...خون قطره قطره چکید رویِ شانه هام ...
مگر نمی دانستی که از گوشواره هایِ صدف بیزارم...
من سردم است...سردم است!

Posted by: نسیم at April 1, 2012 2:37 PM

سلام. راستش نمی دونم باید چی خطابتون کنم؟ استاد گرامی (که خیلی کلیشه ای و رسمیه)، دوست عزیز (که دیگه بیش از حد خودمونی می شه و می ترسم در اون حد و اندازه نباشم)، نویسنده صمیمی (شاید این یکی بهتر باشه، چرا که با هیچ نویسنده ای تا امروز تنها در عرض یک ماه اینقدر احساس صمیمیت نکرده بودم). اصلا از عنوان بگذریم، من تنها یک ماهه که با شما و کتاب هاتون آشنا شدم. به سختی چهار تا از کتابهاتون رو از بازار سیاه خیابان انقلاب پیدا کردم و تو همین تعطیلی دو هفته ایِ نوروز "سمفونی مردگان" و "تماما مخصوص" تون رو خوندم. دومی رو همین چند دقیقه پیش تموم کردم و بعد جستجویی توی اینترنت کردم تا رسیدم به وبلاگتون و این نوشته تون. حیفم اومد ننویسم که چقدر دوستتون دارم و توی همین زمان کوتاه، چقدر عاشقتون شدم. حیفم اومد که بهتون نگم چقدر از اینکه می نویسید و نوشته هاتون رو با ما به اشتراک می گذارید متشکرم. آرزو می کنم سالهای سال، سالم و پر نیرو، به همین زیبایی قلم بزنید و ما رو در دنیای عباس و پری و آیدین و آیدا و دیگران همسفر خودتون کنید.
--------
سلام

Posted by: علی at March 30, 2012 9:32 PM

دلم گرفته تر شد در اين سال نو (گرفته را ايهام دار بدانيد / يكي گرفتني از سر دلتنگي هاي مشترك / از طرفي ديگر گير كردن به اتفاق جالبي كه قرار است بيفتد و دوباره اينجا پر بار شود ) !
خوشجالم كه فاصله ها قرار است دوباره كم شود . و اينجا سفره اي براي خواندن و نوشتن و دوباره خواندن و دوباره نوشتن ها باز بماند .
من پيشنهادي دارم و اينكه ...
نه اصلا بذاريد يه كم ديگه فكر كنم ،حتمن براتون ميفرستم .
و بايد ممنون اين عيدي هم باشم .
ممنون
اميدوارم سال نو مطابق ميلتان پيش برود.

Posted by: مي نا درعلي at March 30, 2012 8:08 PM

بسیار زیبا بود
سال نو مبارک

Posted by: فاطمه at March 29, 2012 9:20 PM

عدس سبز گفته برات خوب نیست. نمی‌خورم. ندارم. اصلاً ولش کن. قرمزش رو سبز می‌کنم. می ریزم تو ظرف. یه مشت. دو مشت. سه مشت. قراره تو این کاسه سفید سبز بشن. میشینم کنار سفره هفت سین. چشم می دوزم به عدس کوچولوهایی که حالا سبز شدند. نه. آبی شدند. نه. قرمز شدند. نگاه می‌کنم. هیچ صدایی نیست. قدیما توپ درمی کردند. ولی نه. هیچ صدایی. باز چشم می‌دوزم به سفره. نقش ماهی قالی شش متری گلبهی و زمینه گردویی می زنه تو چشم. نه. نه. ماهی گلی نه. حیفه. می میرن طفلکیا. سر بلند می‌کنم به سقف. لامپ کم مصرف آویزونه. خاموش...

خوشبختی یعنی اونقدر تنها نباشی که بته های فرش ماشینی خونه بشن سفره هفت سینت. خوشبختی یعنی اونقدر حوصله کنی که یک مشت عدس سبز داشته باشی تو خونه ات که بریزی تو ظرف سفید و بذاری جوونه بزنن.
خوشبختی یعنی این که سفره هفت سین داشته باشی...

Posted by: مریم at March 29, 2012 8:10 PM

سلام آقای معروفی نازنین
سال نو مبارک
نگاه پر از مهربانی شما را دوست دارم . باور دارم لبخند که می زنید هر نا ممکنی ممکن می شود.
پس من حق دارم دوستتان داشته باشم
آرزو می کنم آرامشی مهربان، همراه همیشگیه زندگی تان باشد
برقرار باشید
شراره

Posted by: at March 28, 2012 10:11 PM

سلام آقای معروفی نازنین
سال نو مبارک

نگاه پر از مهربانی شما را دوست دارم . باور دارم لبخند که می زنید هر نا ممکنی ممکن می شود.
پس من حق دارم دوستتان داشته باشم
آرزو می کنم آرامشی مهربان، همراه همیشگیه زندگی تان باشد
برقرار باشید
شراره

Posted by: at March 28, 2012 10:10 PM

سلام استاد
به نظر من هم که وبلاگ یه چیز دیگه ست
چه خوب که تصمیم گرفتید دوباره چراغشو روشن کنید
راستی من توی فیس بوک هم براتون پیغام دادم
نمیدونم فرصت کردید بخونید یا نه
سال نوتون مبارک

Posted by: هومن at March 26, 2012 10:46 PM

سلام به استاد عزيز كاش بزار بخوابم معنا يش به آرامش رسيدن بأشد اما با شناختي كه إز اثارتان دارم يعني دوباره خواب ديدن ،اميد دارم در سال جديد خواب هاي خوب ببينيد

Posted by: ماندانا at March 25, 2012 9:56 PM

ارادت داریم آقا

وقتی مثل شمایی تو این محیط می‌نویسید،آدم دلش گرم می‌شود.

Posted by: مهدی ملک‌زاده at March 25, 2012 9:27 PM

اینرو، دوست،
آنرو، دشمن،
سوغات ضرابخانه مدنیت!

Posted by: Mehrsa at March 25, 2012 5:50 PM

درود بر استاد معروفی عزیز
ممنون از نوشته زیبای شما.
از آرزوهای عید به عیدی هیچ خوشم نمیاد. برای همیشه لحظه های دلپذیر براتون آرزو می کنم.
چه کسی لکومتیوران هست استاد؟ قطارها کجا می روند؟
-------------------
سلام و ممنون

Posted by: مهری محمدی at March 25, 2012 1:34 PM

راستی خواستم ضمن تائید پیام داوود عزیز خدمتتان عرض کنم که من هم بعد از کلی فیس بوک بازی باز هم به وبلاگ رو آوردم. دنجی و خاص بودن وبلاگ چیزی است که قابل قیاس با فیس بوک نیست که نفس وجودی‌اش دوستان نزدیک و خانواده‌گی است اما به خاطر امکان باز بودن و باز هم همان دینامیک وجودی‌اش بیشتر محل عبور رهگذرانی شده که بیشتر آدم را یاد پیاده‌روها و میتینگهایی می‌اندازد که پر از ماموران امنیتی ناشناس است آنهم با اهدافی پراکنده و غیرمتمرکز و ناامن.
شاید بد نباشد در این وانفسا آن امنیت گمشده را با وجود عزیزانی چون شما در همین وبلاگ نفس بکشیم و به یاد بیاوریم گهگاه.
باز هم ممنون که گهگاه هستید.
دوستدار قدیمی شما.
---------------------
ماهگون عزیز
سلام
بله همینطوره
و ممنون

Posted by: ماهگون at March 23, 2012 5:34 AM

راستی خواستم ضمن تائید پیام داوود عزیز خدمتتان عرض کنم که من هم بعد از کلی فیس بوک بازی باز هم به وبلاگ رو آوردم. دنجی و خاص بودن وبلاگ چیزی است که قابل قیاس با فیس بوک نیست که نفس وجودی‌اش دوستان نزدیک و خانواده‌گی است اما به خاطر امکان باز بودن و باز هم همان دینامیک وجودی‌اش بیشتر محل عبور رهگذرانی شده که بیشتر آدم را یاد پیاده‌روها و میتینگهایی می‌اندازد که پر از ماموران امنیتی ناشناس است آنهم با اهدافی پراکنده و غیرمتمرکز و ناامن.
شاید بد نباشد در این وانفسا آن امنیت گمشده را با وجود عزیزانی چون شما در همین وبلاگ نفس بکشیم و به یاد بیاوریم گهگاه.
باز هم ممنون که گهگاه هستید.
دوستدار قدیمی شما.

Posted by: ماهگون at March 23, 2012 5:06 AM

سلام.
فوق العاده بود این تصویرسازی از حال و روز امروز میهن.
میهن کجاست راستی که ما اینقدر بهش محتاجیم؟
توی جهانی که وطن نیست هنوز...

Posted by: ماهگون at March 23, 2012 4:42 AM

سلام استاد
سال نو مبارک باشه
امیدوارم سال خوبی داشته باشید و باز هم مثل همیشه شاهد رمان‌های و قصه‌های عالی شما باشیم
دورادور می‌بوسمتون
----------------
سلام سینای عزیز
من هم می بوسمت

Posted by: سینا حشمدار at March 23, 2012 1:30 AM

عباس معروفی عزیز،
سلام
سال نو مبارک. برای همهٔ کسانی‌ که توی قطار یا بیرونش هستند آرزوی شادی و شادکامی می‌کنم. من هر وقت حضور خلوت انس به روز می‌شود خوشحال می شم. به هر صورتی‌ که باشد. با یک جمله، شعر، داستان، خبر و یا حتا پاسخ تو به یکی‌ از خوانندگان وبلاگ. گفتگوی تو با دوستان و دوستدارانت در بخش نظرات وبلاگ رو زنده و پویا نگه داشته. یادم میاد قبلا که اینجا فعا‌ل تر بودید روی هر مطلب جدید بالای ۱۰۰ نظر ثبت می شد که کم نظیر بود. این رو می‌شه با نگاهی‌ به وبلاگهای هنرمندان دیگه دید و فهمید. البته تعداد خوانندگان هر مطلب بسیار بیشتر از کسانی است که نظری هم می گذارند. فکر می‌کنم این پنجرهٔ دو طرفه و احترام متقابلی که بین نویسنده و خوانندگانش برقرار شده رمز موفقیت وبلاگ بوده. من از مرور مطالبی‌ که تا به حال نوشتی‌ هم لذت می‌برم. یک سیر رو نشان می دهد. یک سفر. یک وقتی‌ نوشته بودی:"من اینجا زندگی‌ می‌کنم" و وبلاگت جایی‌ بود برای زندگی‌ نویسنده با خوانندگانش و اونها می توانستند از نزدیک با او صحبت کنند. توی رمان ناطور دشت یک جان هولدن می گوید:"از کتابی که واقعا لذت می‌برم کتابی است که آدم موقع خواندن آرزو کند کاش نویسندهٔ آن رفیق او باشد و هر وقت آدم دلش بخواهد او را پای تلفن بخواهد گو اینکه خیلی‌ به ندرت چنین اتفاقی می‌افتد" و این همان امکانی است که این صفحه برای ما فراهم کرده. ارتباطی‌ نزدیک با عباس معروفی. ممنون و سفر به سلامت.
معروفی بمانید،
داود
-------------------
داود عزیزم
بعد از تلفن شما تصمیم گرفتم صفحه را فعال تر کنم
و ممنونم از یادآوری ات

Posted by: داود at March 23, 2012 1:15 AM
Post a comment









Remember personal info?