May 20, 2012

کفن دزد

پدر که تنها مرده‌ شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و بقول معروف چانه می ‌انداخت به پسرش گفت:

_ بابا جان؛ من بخاطر شماها، بخاطر آن شکم کاردخورده تان خیلی گناه کرده‌ ام و برای اینکه بتوانم یک لقمه نان وصله‌ی شکمتان بکنم، از هر مرده ‌ای نیم زرع کفن کم گذاشته ‌ام. لاابالی‌گری کرده ‌ام، کارم تمیز نبوده‌ است، سدر و کافورم آب زیپو بوده‌ است، همه‌ ی مردم هم این‌ها را می‌دانستند، اما قحطی مرده‌ شور بود و خب دیگر…بگذریم. دیشب خواب دیدم مرده‌ ام و رفته‌ ام جهنم، آخ که نمی دانی چقدر خوفناک بود! اگر می‌دانستم عاقبتم آنجاست، بخاطر جیفه‌ی دنیا که چرک کف دست است به این رذالت و نامسلمانی تن در نمی‌دادم و مرده‌های مردم را ناقص الکفن نمی‌فرستادم آن دنیا. خلاصه اینکه آنجا، شب اول قبر نکیر و منکر به من گفتند: «لامصب بی‌ دین، پنجاه شصت سال عمر کردی و یک «خدا بیامرزی» با خودت نیاوردی؟ که اگر آورده بودی، بخاطر شغل مشکلی که داشتی، یکی از همین مرده‌های با اصل و نسب شفیع تو می‌شد و ما می‌فرستادیمت بهشت. یا اگر چهل نفر از دنیای زندگان برایت خدا بیامرز می‌فرستادند…»

حرف پدر به اینجاها که رسید غافل دندان‌هایش قفل شد و دستهایش افتاد روی‌ سینه و چشمش برگشت و مرد. آن چهل سالش هیچ، جوانمرگ شد! و پسر از صبح فردا با شستن پدر کارش را شروع کرد و رسما شد مرده‌ شور شهر. و از همان روز کاسه‌‌ی گدائی دست گرفت و دوره افتاد به «خدابیامرز» جمع کردن برای پدر.

دلش می‌خواست مردم بیایند و یکی یک خدابیامرز بگویند و پدر را بی‌حساب و کتاب یک ‌راست بفرستند بهشت. یکی یک مو به کچل بدهند مودار شود. اما مردم مرده‌هاشان را می‌دادند دستش که بشوید، و خودشان مثل برج زهرمار گوشه‌ ای می‌ایستادند و هی امر و نهی می‌کردند:

_ هان بارک الله، طرف راست را یک بار دیگر تطهیر کن.

بعد هم هی غرغر و ناسزا.

آرزو به دل پسر مانده بود که یکی بهش بگوید: «خدا پدرت را بیامرزد» به این حساب که اگر پدرش دختر دنیا نبوده، اقل کم پسر آخرت باشد. اما نمی‌گفتند. تقصیر خودش بود. می‌خواست کفن ندزدد! نیم زرع کفن هر مرده را کش رفتن و یک عمر مرده‌ خوری، این حرفها را هم داشت. مردم که گناهی نکرده بودند. مرده ‌هاشان را می ‌دادند دست این خدانشناس که درست و حسابی بفرستد آخرت. پول خوبی هم می‌دادند، حتی آن اوائل عزت و احترامش هم می‌کردند. اما دیگر طاقت نمی‌آوردند که هر غلطی خواست بکند. آخر نیم متر کفن از مرده کم گذاشتن که نشد کار! هر چند که فقیر و بی‌چیز باشی.

مردم اگر بالاجبار کارشان به مرده‌ شور جوان می‌افتاد و تن به سلام و علیک می‌دادند، دیگر روح نمی‌دادند. ملکه‌ی ذهنشان شده بود: «کفن دزد خدا بیامرز ندارد» اصلا ثواب آخرت جمع کردن یعنی چه با این‌ همه چاپلوسی و دروغ و این حرفها! پدر کفن دزد، پسر هم بدتر از او! اما توقع پسر بالا بود و توی کله‌ی خرابش هزار خیال و سودا.

چاره‌ ای نبود پسر می‌بایست کاری بکند که برای پدر خدا بیامرزی بگیرد. از آن به بعد برای مرده ها فاتحه می‌خواند و می‌نشست یک شکم زار زار گریه می‌کرد و نوحه و ضجه‌ اش بالا می‌رفت. بلکه مردم آن یک جمله را بگویند و گذشته‌ها را از یاد ببرند. اما هر چه زور می‌زد کار بدتر می‌شد و چشم‌ غره ‌ها را می‌دید و فحش‌ها را می‌شنید.

اینکه می‌گویند توی خواب مار نیش نمی‌زند، درست، اما ممکن است بخت و اقبال یک‌هو رو کند، یک وقت ممکن است آدم توی خواب هزار مار و عقرب ببیند و بعدش راه گنج قارون را پیدا کند و یا شب تا صبح کابوس جهنم ببیند و بعدش دروازه ‌ی باغ شداد برویش باز شود. مثل پسر که الابختکی یک شب همین‌ که چشم بر هم گذاشت تا الاه‌ صبح خواب پدرش را دید.

اول هر چه نگاه کرد آتش بود و دود و جانور. بعد پدرش را دید که آن ته، وسط جانوران عجیب و غریب روی یک نیم‌ سوز نشسته و از زبانش آتش و دود می‌زند بیرون. تا پدر پسر را دید از جا پرید و دست تکان داد و فریاد زد:

_ پسرم؛ چه کردی؟ چه شد؟ چند سال است منتظرم که چهل خدا بیامرز برایم بفرستی، اما بگمانم از یادت رفته‌ام و شاید راه و روش مرا در پیش گرفته‌ای! نکند؟!

پسر لبخندی زد و گفت:

نه پدر جان، این مردم یک‌دنده و کله‌شق پایش ایستاده ‌اند که: «کفن دزد خدا بیامرز ندارد».

_ دروغ بارشان کن، خرشان کن، بترسانشان. این نیم‌ سوز را می‌بینی؟!

پسر نالید:

_ ای بابا، با این مردم مگر می‌شود بازی بازی کرد؟! تا بخواهی زیر ابروی فکر و خیالت را برداری، کورش کرده‌ای. هر چه پول داشتم جمع کردم، هرچه هم نداشتم کفن دزدیدم و شب سالت همه‌ی اهل شهر را سور دادم. خوردند و جز ناسزا چیزی نگفتند. بعد هم پشت سرم توی کوی و برزن صفحه گذاشتند که: «غذایش خوب بود، اما مرده‌ شور خانه‌اش را ببرد، عین قبر! خیال می‌کند شهر هرت است، نان بدهد عمله‌ی خیر اموات‌بگو جمع کند». و از این حرفها. خلاصه سوخته حسابشان را وصول کردند و هر چه داشتم خوردند و رفتند. می‌دانی پدر، هنوز هم که هنوز است، بد و بیراه است که از چپ و راست از در و دیوارم بالا می رود.»

ناگهان پدرش فریاد زد:

_ آی نگو، سوختم.نیم‌ سوز. خب گورکن ‌ها و مرده ‌خورها چطور؟ آنها هم چیزی نمی‌گویند؟

_ آنها کار می‌کنند اما «خدابیامرز» نمی گویند.

تا صبح همین‌جور، این گفت و آن گفت. آخرش هم نصفه‌ کاره ماند و پسر گیج و منگ از خواب پرید فقط یادش مانده بود که پدر چه زجری روی نیم‌ سوز می‌کشید. پیش خودش گفت: » درست است که «خدابیامرز» مفت نیست، درست است که مردم می‌دانند ما طایفتا» کفن دزد بوده‌ ایم، درست است که رسوای دو جهان شده‌ایم، اینها همه درست. اما هر طور شده باید «خدابیامرز» را بگیرم، بلکه فرجی شد و پدرم از آتش جهنم و آن نیم‌سوز نجات پیدا کرد.»

شب جمعه چند کیلو خرمای تازه خرید و سر بازار ایستاد جلوی مردم گرفت. به این امید که با هر خرما که بردارند، یک «خدابیامرزد»ی می‌گویند. اما دانه دانه ‌های خرما خورده شد و اگر بگوئی یک کلمه جز فحش و ناسزا به او و پدرش گفتند، نگفتند.

از فردای آنروز هر مرده ای که شست و کفن کرد، یک تکه از کفن را که دزدید هیچ، یک چوب تیز شده هم مثل نیم سوز در ماتحت مرده فرو کرد و زیر لب گفت:

_ دستم که به زنده ‌تان که نیفتاد، مرده‌ تان را ادب می‌کنم. حالا ببینم کی برای پدرم خدا بیامرزی نمی ‌گوید. از آن به بعد این کار برایش شد عادت. راحت یک تکه کفن می دزدید و یک چوب نثار مرده می‌کرد.آنقدر کرد و دزدید که گند کارش درآمد. یک دفعه مردم به صرافت افتادند و هجوم آوردند و ریختند توی غسالخانه و هوار هوار راه انداختند و دیوار هر چه موال را روی سرش خراب کردند که:

_ لامروت! خدا پدرت را بیامرزد، اقلا کفن می‌دزدید، دیگر چوب به مرده ‌هامان فرو نمی‌کرد. تو دیگر چه جانوری هستی؟

«کفن دزد» عباس معروفی Abbas Maroufi ♥
،تاریخ نخستین انتشار، اسفند ۱۳۵۸؛ شماره ۵ جُنگ ادبی برج.

دوستم ایراندخت لطف کرده و این داستان قدیمی مرا در صفحه ی فیس بوک خوددش به نمایش گذاشته. به نشانه ی قدردانی در
اینجا بازتابش می دهم. اما در ستون نظرات نوشتم
ایراندخت عزیزم، من این لطف شما رو از دیوار خودم برمیدارم میذارم توی وبلاگم. این اولین قدم های نویسنده ی شماست. پرونده ی نگاه و کار و زندگی منه. یادم هست در این داستان تلاش کردم که تقریبا همه ی جمله هاش رو باتمثیل بنویسم تا این تمثیل "رحمت به کفن دزد اولی" در زمانه ی مناسبش شکل بگیره. باز هم ممنون

May 5, 2012

تناسخ عاشقانه

                                     تناسخ عاشقانه

                                     داستانی از: فاطمه علیاکبریان

                                     (مهندس کامپیوتر، تهران)

هرچه به آدرس مچاله شدهی دستش نزدیک­تر می­شد قلبش تندتر می­زد. حوالی میدان فردوسی که رسید احساس کرد دیگر نفسش بالا نمی­آید؛ از تاکسی پیدا شد تا بقیه­ی مسیر را پیاده برود. فکر ­کرد برای دریافتن حقیقتی که سخت از آن وحشت دارد شاید این تنها راه ممکن نباشد ولی حتماً سرراست­ترین راه است. خودش را برای شنیدن هرچیزی آماده کرده بود، هرچه باشد، وقتی تمام این سال­ها تنها حرف­های معروفی را شنیده به خودش حق می­داد تا حرف­های طرف دیگر را هم بشنود. این کوچک­ترین حقی­ بود که می­توانست برای خودش قائل باشد، هر چند اگر معروفی از ماجرا بو می­برد که او این همه راه را رفته، کلی این در و آن در زده که حقیقت را از زبان یک دیوانه بشنود خونش به جوش می­آمد و می­گفت: «آب رو به جای اینکه از چشمه بگیری از جوب می­گیری؟» اما شک که به جانت بیفتد کاریش نمی­توان کرد، تو را به جایی می­رساند که برای یک قطره حقیقت حاضری ته جوب را هم لیس بزنی. بعد هم از کجا معلوم که چشمه­ی حقیقی همین­جا نباشد؟ مگر خود معروفی نمی­گفت که همه چیز جابه­جا شده؟ که هیچ چیز سر جای خودش نیست؟

    با قدم زدن کمی که ذهنش آرام­ گرفت، تازه متوجه سردی هوا ­شد، سوز تندی می­آمد. سرش را بلند ­کرد و متوجه شد که پشت چراغ قرمز چهارراه ولی­عصر منتظر است. از فردوسی تا ولی عصر را پیاده آمده بود ولی تا آن لحظه سردی هوا را حس نکرده بود. همانطور که پشت چراغ قرمز به زمین سرد خیره بود، سعی کرد گفتگوهای هفته­ی پیش را به خاطر آورد.

«برف، آره مطمئنم که برف میومد، نه از این برف­هایی که این روزها میاد، بیرون که میرفتی تا زانو خیس میشدی، سگ سرما بود، همه جا سفید بود.»

«کی بود؟ چه سالی؟»

«زمستون بود، سالش یادم نیست ولی مطمئنم که برف میومد. »

«من فکر می­کردم تابستون بوده، اشتباه نمی­کنید؟»

«درسته قاطی کردم، ولی گرما سرما هنوز حالیم میشه، برف و بارون رو می فهمم، اگه میشه تو تابستون اونجور برف بیاد شاید بتونی بگی تابستون بوده ولی بعیده، اونجور سرما! فقط تو زمستون ممکن بود.»

«اما من خونده بودم تابستون بوده، پس برفی هم در کار نبوده، شما این همه عمر کردید مگه تا حالا تو تابستون برف دیدید؟»

«نه والا! واسه همین میگم زمستون بوده، سرما رو شاید اشتباه کنم، یهو می­بینی لرزم می­گیره خود به خود، ولی سفیدی رو نه. سفیدی رو تشخیص میدم. زمین­ سفید بودند.»

دست چپش را بالا آورد و به آن خیره شد ولی یادش نیامد که چرا این کار را کرده، فقط حس کرد هوا سردتر شده است، دستش را دوباره گذاشت در جیب پاره­ی مانتوی کهنه­ای که معروفی تولد بیست سالگی­اش به او هدیه داده بود. چه اصرار کودکانه­ای داشت که همیشه این مانتو را بپوشد. انگشتانش را از سوراخ جیب­ بیرون آورد و به پایش تلنگری زد. بی­اختیار لبخندی روی لبانش نشست. لرزش ران­های او را زیر انگشتانش به یاد آورد و همزمان چراغی را که در قلبش روشن و خاموش میشد. چند سال می­گذشت؟ و چرا تمام لحظاتی که با او تجربه کرده بود همچنان تازه می­نمود؟

یادش آمد که می­خواسته ساعت را ببیند، دستش را دوباره بیرون آورد، ساعتش را نگاه کرد، هنوز وقت داشت و چقدر زمان کش آمده بود! به این فکر افتاد که آیا می­شود به حرف­های زن اعتماد کرد؟ مگر نه اینکه در "سال بلوا" هم در تابستان برف آمده بود.

بعد یکباره همهی جملههای زن بدون جاافتادگی در ذهن دختر شروع به حرکت کرد:

«سرد بود و همه جا را سفیدی پوشونده بود، من و اون داشتیم توی خیابان انقلاب کنار کتاب­فروشی­ها قدم می­زدیم. بهش گفتم "آیدین خودتی؟" یه لبخند زد و گفت "من یه ترکیبی از همه­شون هستم." گفتم "نکنه مثل یوسف خودتو پرت کنی". گفت "یهو دیدی این کارو کردم. کی از فردای خودش خبر داره؟" گفتم "نخیر! تو جون دوست­تر از این حرف­ها هستی، شاید یکی تو ذهنش نقشه­ی قتل تو رو بکشه اما خودت هیچ وقت به این فکر نمی افتی که خودتو پرت کنی" گفت "یوسف هم فکر می­کرد داره پرواز میکنه". دونه­های برف ریز می­خورد توی صورتمون. من دست­ چپمو گذاشته بودم توی جیب پالتوش و همونطور که از کنار کتاب­فروشی­ها رد می­شدیم راجع به شخصیت قصه­هاش حرف می­زدیم، اون موقع­ها داشت سال بلوا رو می­نوشت. اصرار داشت که باید یکی رو تو قصه دار بزنه، گفتم "تو چرا انقدر به مرگ فکر می­کنی؟"، گفت "مرگ هست چه بهش فکر کنیم، چه نکنیم" بعد جلوی ویترین یه کتاب­فروشی ایستاد و زل زد توی شیشه، گفتم "به چی زل زدی؟"

"نمی­بینیش؟"

"چی رو؟"

"همون جا! کنار دیوان حافظ، سال بلوا رو نمی­بینی؟"

"نه! اونجا که کتابی نیست."

"من دارم می­بینمش، چطور تو نمی­بینی؟"

دستشو گرفتم و از اونجا دورش کردم، گفتم "چی می­گی؟ تو که هنوز سال بلوا رو ننوشتی؟" گفت "نوشتمش، همونجا توی ویترین بود، برگرد بهت نشونش بدم." خب اون همیشه چیزا رو زودتر از اینکه اتفاق بیفتند می­دید، بعد از اینکه سال بلوا منتشر شد، آقای حکیم، کتابفروشه رو میگم، تا چند ماه گذاشته بوده­تش کنار همون دیوان حافظ. وقتی معروفی رفت آلمان بعضی وقت­ها که دلم می­گرفت می­رفتم همینطوری زل می­زدم به ویترین. بگذریم. حالا تماماً مخصوص رو گذاشتن توی همون ویترین.»

با تنه­ی آدم­ها به خودش آمد، چراغ سبز شده بود. یقه­ی مانتویش را جوری بالا داد که روی لب­هایش را بپوشاند. قدم­هایش را تندتر کرد تا خودش را گرم نگه دارد، هنوز راه زیادی داشت. با خودش فکر کرد که شاید زن این قصه­ها را سر هم کرده تا خودش را مرموزتر جلوه دهد و کنجکاوی او را بیشتر کند.

دوست نداشت اصلاً حرف­های زن را باور کند. می­دانست که از هفته­ی پیش تا امروز حسادت مانند یک غده­ی سرطانی آرام آرام در درون او در حال رشد کردن است. اما ریشهی این حسادت چی بود؟ آیا او به تمام خاطرات و تجربه­هایی که زن با معروفی داشت حسودی می­کرد یا از شناخت عمیقی که زن نسبت به معروفی نشان میداد رنج می­برد؟ از حسادتی که در درونش زبانه می­کشید احساس حقارت می­کرد اما نمی­توانست التیامی برای آن بیابد. با اینکه می­دانست تمام سال­هایی را که او در کنار معروفی سپری کرده آن زن تنها به خاطرات مشترکش با معروفی دلخوش بوده. همانطور که از کنار کتابفروشی­ها می­گذشت وسوسه شد از یکی از آنها سراغ "تماماً مخصوص" را بگیرد ولی زود از این تصمیم منصرف شد. از اینکه این فکر احمقانه به خاطر حرف­های آن زن به ذهنش خطور کرده بود احساس خشم و شرمندگی می­کرد.

«شما کتابو خوندهین؟»

«سوالی می­پرسی­ها؟ معلومه که خوندهم. کلی هم خندیدم.»

«خندیدین؟»

«به اینکه چه جوری همه چیزو عوض می­کنه و همون­طوری که دلش میخواد قالب می­کنه. اون دختره پری که تو رمانش بود، من می­شناسمش. یه سال می­شد که با معروفی عروسی کرده بودم که سر و کله­ی این زنیکه پیداش شد. بیست و پنج سالش بود. هر روز به یه بهانه میومد گردون، یه روز میخواست برای کتاب­های دوستاش امضا بگیره، یه روز یه آشغالی با خودش می­اورد میگفت طرح یه قصه­ست، نظر معروفی رو میخواست. یه روز میومد برای یه سخنرانی دعوتش می­کرد. معروفی هم تحویلش می­گرفت، البته من اعصابم خرد نمی­شد، خب معروفی اینطوری بود. کافی بود یکی بگه عاشق ادبیاته حاضر بود جونشو براش بده. ولی این دختره بدجور کنه بود. یه شب وقتی رفتم خونه، دیدم نشسته روی زانوهای معروفی دست کثیفشو انداخته روی شونه­های شوهر من و داشت براش قصه می­خوند. معروفی هم دستشو گذاشته بود روی زانوهاش و بهش می­گفت آفرین. خشکم زده بود، باورم نمی­شد به این زودی پاش به خونه­مون باز بشه. رفتم جلو و موهای دختره رو کشیدم. کلی بدو بیراه بهش گفتم و انداختمش بیرون. تهدیدش کردم اگر یه بار دیگه اینجا یا توی گردون ببینمش آبروشو می­برم. دیگه هم سروکله­ی دختره پیدا نشد.»

با یادآوری این خاطره که از زبان زن شنیده بود یاد اولین باری افتاد که به خانه­ی معروفی قدم گذاشته بود. چه شهامتی به خرج داده بود! به هر حال اولین دیدار با مردی که قبل­تر به او اظهار علاقه کرده بود کار آسانی نبود. همچون نوشا بود که برای اولین بار به دیدار حسینا می­رود، اما نه در میان کوزه­ها که در میان کتاب­ها. دلش آشوب بود و التهاب تازه عروسی را داشت که مدام از خود می­پرسد آیا به دل داماد خواهد نشست. سعی کرد جزئیات آن روز را به خاطر آورد؛ مثلاً این که چه لباسی پوشیده بود؟ ولی این تلاش بی­نتیجه بود.

«از کجا میگید پری اون بوده؟»

«چون اون روز که تو خونه­مون بود تی­شرت صورتی پوشیده بود­، گفتم که بیست و پنج سالش هم بود.»

«همین کافیه؟»

«برای معروفی کافیه. اون منتظر یه جرقه­ست. یه چیزی که می­بینه خودش تو خیالش ادامه­ش میده. طوری ماجراها رو عوض می­کنه که نفهمی از کجا آورده­تشون، ولی خب من یه عمر باهاش زندگی کردهم، از خودم بهتر می­شناسمش. از این دخترها باز هم بودن، زیاد بودن دخترهایی که دور و بر گردون و حتا دور و بر خونه­مون می­پلکیدن. اگر میخواستم به همه­شون اهمیت بدم که هر روز باید یه جنگ و دعوا راه می­انداختم. ولی این دختره پری فرق می­کرد، احساس می­کردم واقعاً معروفی رو دوست داره، مثل بقیه­شون نبود. توی چشمهاش یه برق خاصی بود. وقتی با معروفی حرف می­زد، لب­هاش می­خندید، چشمهاش می­خندید، حتا دست­هاش هم می­خندید. معروفی هم مبهوت اون خنده­ها بود. » 

با خودش فکر کرد که اگر حرف­های زن درست باشد الان پری کجاست؟ آیا سرنوشتی مانند همین زن دارد؟ یک لحظه احساس کرد که دارد در قلبش برای این زن­ها دلسوزی می­کند و از این حس خود متعجب شد. نکند با آن­ها احساس همدردی می­کرد چون در اعماق وجودش می­دانست که روزی شبیه یکی از آنها خواهد شد و سرنوشتی مشابه را تجربه خواهد کرد؟ غرق در این سؤالات زجرآور بود که تنهاش به مردی خورد. اول چشمش به شلوار سرمه­ای اتوکشیده­ی او افتاد، بعد ساعت طلایی رنگش توجهش را جلب کرد، و دست آخر صورتش را دید؛ در آن لحظه بعید نبود از حیرت زیاد، قالب تهی کند. مردی که حالا روبرویش ایستاده بود خود معروفی نبود؟ فکر کرد که شاید دارد خواب می­بیند، که مرد معذرت خواهی کرد و از او دور شد.

برگشت و داد زد: «باسی!» ولی مرد بی­هیچ توجهی به راه خود ادامه می­داد. این همه شباهت او را به وحشت انداخت. آیا ممکن بود که معروفی واقعاً همزادی داخل ایران داشته باشد؟ و این همزاد اوست که این همه اتفاقات را رقم میزند؟ آنقدر همه چیز سریع و عجیب می­نمود که قدرت فکر کردن را ازش می گرفت.

زن گفته بود که از معروفی یک پسر دارد و حتا­ عکس­هایش را هم به او نشان داده بود. کتاب " ازل تا ابد" را از کیفش بیرون آورد و شروع به ورق زدن آن کرد  تا به عکس پسرک رسید. همانی که در دیدار اول یواشکی از زن قاپیده و لای کتاب گذاشته بود.

زن حق داشت؟ شاید. پیشانی و چشم­های پسرک در عکس­ها عین خود معروفی بود. همانطور که به عکس نگاه می­کرد توجهش به جملههای کتاب جلب شد.  اینهمه دقت و دانش، هم او را به وجد می­آورد و هم به وحشتش می­انداخت. به نظر می­رسید که زن نه­تنها تمام جملات "سمفونی مردگان" را خوانده، بلکه با آن­ زندگی کرده است.   

«هرچی کتاب دارم یا اون نوشته یا نقد نوشته­های اونه، وگرنه از خودم یا بقیه حرفی برای گفتن ندارم... این خاصیت معروفیه. هر کی بهش نزدیک میشه فقط میتونه راجع به اون فکر کنه. ولی معروفی هیچ وقت سیر نمی­شه. همون وقت­ها هم بهش می­گفتم، وقتی هنوز ایران بود و شب­ها تو خواب ناله می­کرد. یه شب بیدارش کردم، گفتم "چته تو؟ چرا شب­ها هم آروم و قرار نداری؟" گفت "یه کارهایی هست که باید بکنم ولی هنوز نکردم. پریشونم." گفتم "تو خیلی کارها کردی. چرا این چاه تو پر نمی­شه؟" از جاش بلند شد و چهارزانو کنارم نشست. گفت "چاه؟" گفتم "توی وجود تو یه چاه خیلی خیلی بزرگه. هر چقدر که کتاب می­نویسی میندازی توی این چاه، هر چقدر که آدم­ها را اسیر خودت می­کنی و میندازی توی این چاه، هرکاری که می­کنی انگار عوض اینکه پر بشه خالی­تر می­شه." گفت "میگی چی کار کنم؟" گفتم "هیچی. یه مدت هیچ کاری نکن، هیچی ننویس. آدم­های مشکوک دور و برمون زیاد شدن. یه مدت به هیچ کی اعتماد نکن. با کسی حرف نزن." گفت "یه باره بگو بمیرم" گفتم "خدا نکنه." سرشو چسپوندم به سینه­م و موهاشو تا صبح نوازش کردم. آخر هم همون آدم­های مشکوک آواره­ش کردن.»

راست می­گفت. معروفی هنوز هم شب­ها در خواب ناله می­کرد. می­گفت کارهایی هست که دوست داریم و انجام نمی­دهیم، دیگر هیچگاه آنها را انجام نمی­دهیم و حسرتشان برای همیشه گوشه­ی قلبمان خواهد ماند. به ساعتش نگاه کرد، و یاد مصاحبه­اش افتاد که گفته بود هنوز شاهکارش را خلق نکرده. یعنی خلق این شاهکار بود که این همه سال او را اینطور بی­قرار و بی­تاب کرده بود؟ دوباره به ساعتش نگاه کرد. هنوز یک ساعت تا قرار وقت داشت. یعنی ممکن بود که زن سر قرار حاضر نشود؟ اگر نمی­آمد آیا می­توانست نتیجه بگیرد که تمام گفتگوهای هفته­ی پیش دروغ بوده؟ چرا همان ابتدا از زن نخواسته بود تا شناسنامه­اش را نشان دهد؟ چرا اینهمه مقدمه­چینی کرده بود و التهاب آن سوال و جواب­های دلهره­آور را به جان خریده بود؟

«راستش خانم یکتا! گفتنش سخته ولی ایشون تو سایتشون هرگونه ارتباط با شما رو تکذیب می­کنن و الان هم دارن با یه دختر جوون زندگی می­کنن، به اسم...»

«این رو هم تو سایتش نوشته؟ که داره با پری زندگی می­کنه؟ از تو بعیده!»

«چی از من بعیده؟»

«اینکه انقدر زود باور باشی. معلومه که تو هنوز معروفی رو نشناختی. البته بهت حق میدم. شناختن معروفی کار سختیه. پری! پس هنوز دست از بازی کردن با پری برنداشته؟»

«بازی کردن؟»

«حتماً داره باز یه رمان جدید می­نویسه.»

«یعنی می­گید این زندگی کردنش با این دختر جوون همه­ش دروغه؟»

«نمی­گم همه­ش دورغه ولی مسلماً اونجوری که میگه و می­نویسه نیست. بهت که گفتم اون ماجراها رو توی ذهن خودش تغییر می­ده.»

«و اینکه ارتباطشون رو با شما تکذیب می­کنن، برای این چه توضیحی دارین؟»

«می­ترسه. می­ترسه از اینکه برای من مشکلی پیش بیاد. خب اینا رحم و مروت که حالیشون نیست، میترسه عقده­هایی که نتونستن سر خودش خالی کنن سر من و یه دونه پسر­مون خالی کنن. اشتباه می­کنه، من هم بارها براش پیغام فرستادم که اوضاع خیلی عوض شده، مثل اون اوائل بگیر ببند نیست. ولی معروفی هنوز تو اون سال­ها زندگی می­کنه. البته بهش حق هم میدم­ها! بلایی رو که سر اون اومد هر کسی نمی­تونه تحمل کنه. نمی­دونم این نفرت تا کی ادامه داره ولی باید یک جا تموم شه. نه؟ اگر به "تماماً مخصوص" جایزه بدن شاید نظرش یه کم عوض شه و برگرده. تو اینجوری فکر نمی­کنی دختر؟»

چرا وقتی زن او را مخاطب قرار می­داد به دلشوره می­افتاد؟ درست مانند خود معروفی به چمشهایش خیره می­شد و مثل همان اوائل که با معروفی آشنا شده بود او را دختر صدا می­زد. یادش آمد تمام مدتی که با زن حرف می­زده دستش در دستان او بوده، و حتی تسلیم نهفته در دستهایش هم مانند همان­وقت­هایی بود که معروفی دست­هایش را می­گرفت. حس کرد که زن چه خوب می­تواند او را به هر جا ببرد و هر آنچه را که می­خواهد به او بباوراند. خود را در برابر زن، در برابر آن لحن نرم و آن داستان­های جالبش بی­سلاح می­دید. 

«یعنی انقدر بعیده که من زن معروفی باشم؟»

«نه. بعید نیست ولی باورم نمیشه که یک نفر بتونه این همه سال دروغ بگه.»

« اسمش دروغ نیست. اون با سبک خودش با حقایق بازی می­کنه، با آدم­ها، با موقعیت­ها.»

«با پری­ها؟»

«آره. با پری­ها. بیشتر از همه با اون­ها بازی می­کنه. دست خودش هم نیست. هیچ کس مثل اون نمی­تونه یه پری رو قشنگ ببینه، یه پری رو مثل اون ستایش کنه. این خاصیت معروفیه.»

«ولی یکی از اون پری­ها بودن خیلی سخته، اینکه بفهمی افتادی توی یه چرخه.»

«راستش سخت­تر اینه که زن معروفی باشی ولی هیچ وقت یکی از اون پری­ها نباشی. این اعتراف رو من فقط به تو می­کنم دوست بی­نام و نشان من! من همیشه از اینکه هیچ­وقت یکی از اون پری­ها نبودم رنج کشیدم. این سال­ آخری که معروفی ایران بود هر روز دعوا داشتیم. دست خودم نبود. حتی دوست نداشتم توی خونه راهش بدم. از دیدن بدن برهنه­ش چندشم می­شد. واقعیت تلخ زندگی من اینه که من و معروفی قهر بودیم که اون رفت آلمان.»

«طلاق گرفتید؟»

«نه. وقت این کارها رو نداشتیم. جونش تو خطر بود، باید هر چه زودتر می­رفت.»

دوباره به ساعتش نگاه کرد، دیگر وقت زیادی تا زمان قرارشان و دیدن شناسنامه­ی زن باقی نمانده بود. قدم­هایش را تندتر کرد.

«برام عجیبه بعد از این همه سال دوری و رنج این‌طور روشن و با عشق راجع به خاطراتتون و آقای معروفی حرف می‌زنید!»

« تو از عشق چی می‌دونی دختر؟»

زن طوری از موضع برتر این سؤال را پرسید که دختر بغض کرد و برای اینکه زن اشک‌هایش را نبیند سرش را پایین انداخت. در یک لحظه احساس کرد واقعاً چیزی از عشق نمی‌داند و تمام آنچه تاکنون برایش حکم زیباترین تجربه‌های عاشقانه را داشته دروغ و توهمی بیش نبوده است.

زن جوری در مورد عشقش حرف می زد که دختر به تمام اندوخته‌ها و داشته‌هایش شک کرد. و حالا باز این احساس فقر و بی‌پناهی به او هجوم آورده بود. حاضر بود هرچه دارد بدهد تا زن سر قرار حاضر نشود. اگر او شناسنامه را با خودش می‌آورد، دختر دیگر به چه چیز این زندگی می‌توانست دلخوش کند؟ این افکار پاهایش را سست می‌کرد و زانوهایش را می‌لرزاند. به گوشه پیاده‌رو رفت و سعی کرد با دیدن آدم‌های مختلف ذهنش را از این افکار زجرآور رهایی بخشد. به دیوار تکیه داد و خود را در برابر اینهمه آدم تنهاترین دید.

اگر معروفی را از دست می‌داد دیگر هیچ کس را در زندگی نداشت. با خودش فکر کرد که آیا همین تنهایی باعث شده اینقدر عاشق او باشد؟ دوست داشت تصور کند که اگر او را هم از دست بدهد می‌تواند به تنهایی روی پای خودش بایستد تا روزی که بمیرد. اما حتا تصور اینکه یک روز بدون او زندگی کند برایش غیرممکن بود. خود را سرزنش می‌کرد که چطور به خودش اجازه داده تا این همه وابسته‌ی او شود؟ و باز در درونش به آن زن رشک می‌ورزید. رشک و حسد. زن توانسته بود با خیال، حالا دروغ یا راست، این همه سال خود را سر پا نگه دارد، کتاب بنویسد، بنوازد، استاد دانشگاه شود ولی او چه؟ او بدون معروفی حتا نمی‌توانست غذا بخورد، زندگی‌اش تبدیل می‌شد به یک زندگی نباتی. در آن لحظات خود را ضعیف‌ترین و بی‌پناه‌ترین انسان روی زمین می‌دید و با حسرت به آدم‌های پیاده‌رو که با عجله حرکت می‌کردند می‌نگریست، آدم‌های باهدف، با انگیزه. با خودش فکر کرد که کاش این سال‌ها او هم حرفه‌ای، هنری چیزی می‌آموخت؛ تمام این سال‌ها مثل پروانه دور سر او چرخیده بود. آهی کشید و با حسرت زیر لب گفت «کاش لااقل نوشتن را رها نمی‌کردم.»

خود را سرزنش می­کرد که چرا نوشتن را ترک کرده. آیا تمام انگیزه­­اش از نوشتن، خود معروفی بود که حالا بعد از رسیدن به او آن را رها کرده بود؟ به دست­های یخکردهاش نگاهی انداخت. دست­هایش خالی بود، مانند قلبش که آن را تهی­تر از همیشه می­دید.

دوباره به ساعتش نگاهي انداخت. دير شده بود، قدم‌هايش را تندتر کرد تا بالاخره به کافه‌ي محل قرار رسيد. از پشت شيشه به درون کافه نگاهي انداخت و زن را روي يکی از صندلي‌ها تشخيص داد که به ديوار تکيه داده بود. ساعتش را نگاه کرد، حدود پانزده دقيقه تاخير داشت. در را هل داد و وارد شد. سراسيمه از ميان آدم‌ها و دودها رد شد، و زن را ديد که مانند کسي که يک دوست قديمي را بعد از سال‌ها مي‌بيند، به او نگاه مي‌کرد و برايش دست تکان مي‌داد. او هم دستش را براي زن تکان داد شايد براي اينکه نشان دهد او را پيدا کرده است. کنار ميز رسيد. ترديد داشت که با زن دست بدهد يا نه. کيفش را روي صندلي کناري زن گذشت و روبروي او نشست. مضطرب بود و نمي‌دانست چطور بايد حرف را شروع کند. سراسيمه نگاهي به دور و برش انداخت و براي اينکه حرفي زده باشد، گفت: «فکر نمي‌کردم انقدر شلوغ باشه، شايد باید جاي ديگه‌اي قرار مي‌ذاشتيم و اينهمه دود! نميدونم چرا اجازه مي‌دن مردم اينجا سيگار بکشن.»

زن که انگار به حرف‌هاي دختر گوش نمي‌کرد لبخندي زد و دست‌هايش را روي دست‌هاي او گذاشت: «چقدر دست‌هات يخ کرده‌.»

«از فردوسي تا اينجا رو پياده اومدم.»

بعد با خودش فکر کرد که نبايد اين اعتراف را مي‌کرده چون توجيهپذير نبود که بهخاطر پيادهروي، زن را يک ربع اينجا معطل کند: «ببخشيد منتظر مونديد.»

زن دست‌هاي دختر را در دستش گرفت و دختر دليل اين کارش را نفهميد، شايد ميخواست گرم‌شان کند، شايد ميخواست آرامش کند ولي هرچه بود دختر از اين کار خوشش نيامد، چون او را ضعيف‌تر از زن جلوه مي‌داد و براي همين زود دستش را پس کشيد و نگاهي به زن انداخت. زن مانتوي سبز روشني پوشيده بود که به سن و سالش نمي‌خورد، کمي هم آرايش ملايم کرده بود و لبخند ورمکرده‌اي هم روي لبانش بود. دختر حسابي از اينکه زن اينطور خوشحال و با آرامش روبرويش نشسته و او مثل اسپند روي آتش است حرص مي‌خورد.

«انگار خيلي منتظري که زودتر شناسنامه رو ببيني؟»

«فکر کنم براي همين قرار بود همديگرو ببينيم.»

«خب خودت ميدوني که شناسنامه بهانه بوده. من همون روز هم مي‌تونستم نشونت بدم.»

«شما گفتين که نمي‌دونين کجا گذاشتينش. يادتون نيست؟ نکنه دروغ گفتين.»

«به هر حال تو ميخواستي منو دوباره ببيني و البته بهانه‌اي براي اين کار نداشتي. من فقط خواستم کمکت کنم.»

دختر حسابي گيج شده بود. اين زن خيلي به خودش مطمئن بود و خيلي صريح هرچه به نظرش مي‌رسيد به زبان مي‌آورد. يک آن از اينهمه صراحت و حاضرجوابي خنده‌اش گرفت و با نوعي تمجيد به زن نگاه کرد. آرايش به زن مي‌آمد و دختر احساس کرد که از اولين باري که او را در خانه‌اش ديده بود زيباتر شده است. پوست صورتش شفاف و سفيد بود و چشمانش برق خاصي داشت. دختر سعي کرد که زن را در جواني تصور کند، حتماً آن روزها براي خودش دختر بسيار زيبايي بوده. در دلش به معروفي حق ميداد که روزي واقعاً‌ آنطور که زن ادعا مي‌کرد عاشقش شده باشد. در همين افکار بود که دوباره ديد دستش در دست‌هاي زن گمشده است. يادش نمي‌آمد کي زن دست‌هايش را گرفته بود. با لحني آرام گفت: «خانم يکتا اميدوارم اينبار شناسنامه‌تون رو همراه آورده باشين و باز گم نشده باشه.»

زن دست‌هاي دختر را رها کرد، شناسنامه‌ي کهنه‌اي از کيفش درآورد و روي ميز گذاشت: «ببينم اينطوري خيالت راحت ميشه!؟»

دختر دست‌هايش را جلو برد و روي شناسنامه گذاشت اما احساس کرد که دوست ندارد زير نگاه‌هاي زن آن را باز کند.

«چرا انقدر نگراني؟»

دختر دست‌هايش را از روي شناسنامه برداشت: «نميدونم.»

«توي شناسنامه دنبال چي ميگردي؟ فکر مي‌کني اگر پيداش کردي چي ميشه؟»

«مطمئن نيستم.»

«ميدوني دختر! شناسنامه چند ورق کاغذه. چيزي رو مشخص نمي‌کنه. من نميدونم چي تو رو به اينجا کشونده؟ ولي هرچي که باشه جوابش رو اين تو نميتوني پيدا کني!»

دختر احساس حماقت مي‌کرد. اين همه راه آمده بود  تا شناسنامه‌ي زن را ببيند، الان شناسنامه زير دست‌هايش بود ولي آن را باز نمي‌کرد. زن شناسنامه را گرفت و در دست‌هاي دختر گذاشت: «بازش کن!»

دختر شناسنامه را باز کرد، به صفحه‌ي دوم آن خيره شد و با تعجب نگاهي به زن انداخت که داشت سفارش قهوه مي‌داد.

«تو هم قهوه ميخوري؟»

دختر سرش را پايين انداخت و دوباره به شناسنامه خيره شد.

«دختر! ازت پرسيدم قهوه مي‌خوري؟»

دختر انگار که پيروز از جنگي سخت بازمي‌گشت هيجان‌زده و با غرور سرش را بلند کرد: «بله.»

و بعد همه اش شاد بود. حتا وقتی با فنجان قهوه‌اش بازي مي‌کرد، از شادي زن سردر نمي‌آورد. باورش نمي‌شد که اين همه اضطراب و دلهره را براي ديدن آن شناسنامه به جان خريده. زن يک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته بود. البته با فردي که نامش معروفي نبود. يک فرزند پسر هم داشت.

«خب! الان خيالت راحت شد؟»

چرا زن اين سوال را مي‌پرسيد؟ دختر با خودش گفت ديگر نبايد به حرف‌ها و سوال‌هاي اين زن توجهي کند. همين چند هفته براي اينکه وقت پاي آن اراجيف بگذارد کافي بود. دوست داشت زودتر آنجا را ترک کند و خودش را به کاري سرگرم کند تا شعله‌‎هاي خروشان آن افکار پوچ و تشويش‌ها و نگراني‌ها فروکش کند. دوباره احساس ‌کرد که چقدر دلش براي معروفي و تمام علائق روزمره‌اش تنگ شده. 

دختر گفت: «بله! فکر مي‌کنم ديگه خيالم راحت شد.»

اما خیالش راحت نشده بود و این را خودش چند لحظه بعد میفهمید. آن جمله را فقط به نشانه­ی پیروزی به زن گفته بود، اما چه فایده وقتی پیش زن پیروزی و شکست مفهوم خاصی نداشتند و دختر این را از همان اولین دیدارشان فهمیده بود؟ اصلاً  دنبال چی بود؟ نشانه­هایی از دروغ و خیانت در معروفی؟ که بعدش چکار کند؟ او را ترک کند؟ یعنی این همه راه آمده بود، خودش را به آب و آتش زده بود که بهانه­ای پیدا کند تا او را ترک کند؟ و این بهانه را برای چه کسی میخواست؟ خودش یا او؟ شعله­های سوزان تمام این سوالات با سوالی که زن پرسیده بود دوباره در ذهنش روشن شد.  

«اگر کسی بخواد با کسی بمونه نیاز به دلیل نداره. اگر هم بخواد اونو ترک کنه باز هم نیاز به دلیل نداره.»

این جمله را زن گفت، انگار که افکار دختر را می­خواند. دختر روبروی زن در حالیکه شناسنامه را دیده و خیلی چیزها را فهمیده بود ولی هیچ چیز در او تغییر نکرده بود. تمام احساس خوشحالی که چند لحظه پیش داشت چقدر زود ناپدید شده بود! با خودش اندیشید که همیشه همین­طور است، شادی­های زودگذر و غم­های ماندگار! هنوز داشت با فنجان قهوه­اش بازی می­کرد که زن سفارش کیک شکلاتی داد و با لبخندی بر لب با مهربانی رویش را به سمت دختر برگرداند. دختر داشت همچنان با فنجان قهوه­اش بازی می­کرد که زن برای برطرف کردن تشویش و اندوه او با لبخندی طعنه­آمیز پرسید: «تا کی؟»

«تا کی چی؟»

«تا کی می­خواهی تو زندگی معروفی، گذشته­ش و آدم­های اطرافش جستجو کنی؟»

«شما می­گید چکار باید بکنم؟»

«خودت بهتر می­دونی! بهتر نیست هرچی زودتر به خودت برگردی؟ از احساساتت هر چقدر هم که متضاد و مشوش باشن فرار نکن. خودتو بشناس. همون راهی رو انتخاب کن که واقعاً آرومت می­کنه.»

«شما منو می­ترسونید.»

زن که با حالتی سرخوش و بی­اعتنا داشت کیکش را با لذت می­خورد، با تعجب سرش را بلند کرد: "من؟ از چی می­ترسی؟»

«انگار که واقعاً ذهن آدم­ها را می­خونید. منظورم همون حرف­هایی هست که تو سایت آینه­ها نوشته بودید.»

«کدوم حرف­ها؟"

«همون حرف­ها راجع به صداهایی که می­شنوید و افکار آدم­ها که می­خونید، یادتون نمی­آد؟»

«نه. یادم نمی­آد.»

دختر با خودش فکر کرد که واقعاً نمی­تواند روی هیچ یک از حرف­های زن حساب کند؛ دوست داشت هرچه زودتر آنجا را ترک کند تا افکار خویش را در تنهایی­ منظم کند. تا به قول زن بتواند راهی را انتخاب کند که واقعاً آرامش می­کند ولی از طرفی دل آن را نداشت که در آن لحظات سخت از زن جدا شود. این زن با آن چشمان و دست­های مهربانش خوب توانسته بود در قلب دختر رخنه کند و دختر احساس می­کرد که او هم مانند معروفی چقدر می­تواند به او آرامش ببخشد. انگار دیگر حرف­های متضادش، خاطره­های دروغینش و شناسنامه­اش هیچ اهمیتی برای دختر نداشت. وقتی حواس زن به جایی دیگر معطوف می­شد، دختر به چهره­اش خیره می­گشت گویی می­خواست خطوط چهره­­اش را یک به یک به خاطر بسپارد. او را یاد معروفی می­انداخت

«خب؟ شناسنامه رو هم که دیدی. برنامه­ی بعدی چیه؟»

دختر لبخندی عصبی زد و رو به زن گفت: «شما طوری حرف می­زنید که انگار منو می­شناسید. که انگار از زندگی من و دغدغه­های من خبر دارید.»

زن در حالی که روسری­اش را مرتب می­کرد و با چشمانش پیشخدمت کافه را دنبال می­کرد با حالتی عاقل اندرسفیه جواب داد: «چیزهایی رو که باید می­فهمیدم در همون نگاه اول فهمیدم. این کنجکاوی و نگرانی تو نشون می­ده که بدجوری به معروفی دل بستهی و حالا شک کردهی. نه به عشق خودت که به عشق اون. نمی­دونم الان چه رابطه­ای باهاش داری، نمی­خوام هم که بدونم، دوستش هستی یا زنش، طرفدارش یا هر چی. برای من فرقی نداره، برای منی که اینهمه سال دور از اون بودم. خب اون حق داره که تنها نباشه.»

دختر احساس کرد گوشه­ی لب زن به هنگام گفتن این جملات می­لرزد و حتی صدایش هم کمی عصبی و همراه با بغض شده است. دستش را به طرف زن برد و دستش را نوازش کرد ولی نمی­دانست چه جمله­ای را برای آرام کردن او باید بر زبان بیاورد.

«اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی. من تمام این سال­ها را به عشق اون و با خاطراتش زندگی کردم. راحت نیست دختر! کلاً عاشقی کردن راحت نیست. شاید با معروفی کمی هم سخت­تر باشه. اگر واقعاً دوستش داری انقدر فکر نکن. انقدر کنکاش نکن. شک نکن. اینجوری که عاشقی نمی­کنن.»

دختر گیج شده بود. حتا یک لحظه به چشمهایش شک کرد، به چیزی که فکر کرده بود در شناسنامه دیده، طوریکه دوست داشت دوباره شناسنامه را بردارد و نگاهی به آن بیندازد ولی از نگاه­های زن خجالت می­کشید.

«اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی. ولی نمی­فهمم چرا معروفی انقدر این موضوع رو تکذیب می­کنه. اگر برای من  و پسرش می­ترسه، بهش بگو، بهش بگو که دیگه مثل اون اوائل نیست. بهش بگو که دیگه از اون بگیر ببندها خبری نیست. اون همسر منه. خودت که توی شناسنامه دیدی! ندیدی؟»

دختر از جایش بلند شد، روی صندلی کنار زن نشست و دستش را روی شانه­های او گذاشت: «بله. دیدم. دیدم خانم یکتا.»

«بهش بگو دیگه تمومش کنه. بهش بگو بهخاطر ترسش نباید بزنه زیر همه چیز!»

«میگم.»

«بهش بگو بسه. دیگه باید برگرده. اینجا اوضاع عوض شده. نمی­بینی دختر؟ قراره به "تماماً مخصوص" جایزه بدن. اون باید برگرده.»

«برمی­گرده خانم یکتا. من مطمئنم که یه روز برمی­گرده.»

دختر در حالیکه اشک­هایش را پاک می­کرد دست­های زن رو گرفت و گفت: «می­شنوید خانم یکتا؟»

«چی رو؟»

«موسیقی رو. این موسیقی خیلی به من آرامش میده. گوش کنید!»

«آره. دارم می­شنوم دختر!»

«قشنگ نیست؟»

«چرا. خیلی قشنگه.»

«نمی­خواین سفارش یه چیز دیگه بدیم؟ من که احساس می­کنم می­تونم یه فیل رو یکجا بخورم.»

«چرا. چرا.»

دختر دستش را برای پیشخدمت تکان داد. زن در حالیکه دست­هایش را روی زانوی دختر می­زد گفت: «گفتنش برام سخته. ولی تا وقتی که برگرده، مواظبش باش. عاشقش باش. بهم قول میدی؟»

«قول میدم خانم یکتا. قول میدم.»

زن لبخند زد، اشک­هایش را پاک کرد و جوری چهره­اش در چند لحظه تغییر کرد که دختر با تعجب خیرهاش شد. انگار که از نو متولد شده بود. دیگر از لرزش لب­ها و بغض در صدا خبری نبود. زن با همان اعتماد به نفس اولیه گفت: «حالا چی می­خوری دختر؟»

«هرچی شما بخورین. فقط دلم می­خواد دوباره از اون روزها برام بگین. از همون زمستون سرد.»

«آره. زمستون سردی بود. همه جا رو برف پوشونده بود. زمین­ سفید سفید بود. من و معروفی داشتیم کنار کتاب­فروشی­های انقلاب قدم می­زدیم. این­ها را برات گفتم دختر؟»

«دوباره بگین.»

«بهش گفتم "تو آیدینی؟" گفت "من یه ترکیبی از همشون هستم" گفتم "نکنه خودتو مثل یوسف پرت کنی." گفت "یوسف هم فکر می­کرد داره پرواز می­کنه".»

زن خاطراتش را می­گفت ولی دختر غرق در موسیقی­ شده بود. زن را نگاه می­کرد، حرکت لب­هایش را می­دید ولی چیزی نمی­شنید. یک آن احساس کرد در یک رویاست. انگار زن، کافه و تمام آدم­ها و دود تصاویری غیرواقعی و مبهم بودند. انگار در آن فضا تنها موسیقی آروُ پِرت واقعیت داشت. چشمهایش را بست و خود را بدست موسیقی سپرد. وقتی چشم­هایش را باز کرد، زن رفته بود. بعد موسیقی قطع شد. دختر سر بلند کرد؛ خود را در میان آدم­ها و دود تنها دید. سرگردان بود، لحظه­ای بعد صدای زن در ذهنش پیچید: «تا وقتی برگرده مواظبش باش. عاشقش باش.»

پایان