May 20, 2012

کفن دزد

پدر که تنها مرده‌ شور شهر بود، وقتی ریق رحمت را سر می‌کشید و بقول معروف چانه می ‌انداخت به پسرش گفت:

_ بابا جان؛ من بخاطر شماها، بخاطر آن شکم کاردخورده تان خیلی گناه کرده‌ ام و برای اینکه بتوانم یک لقمه نان وصله‌ی شکمتان بکنم، از هر مرده ‌ای نیم زرع کفن کم گذاشته ‌ام. لاابالی‌گری کرده ‌ام، کارم تمیز نبوده‌ است، سدر و کافورم آب زیپو بوده‌ است، همه‌ ی مردم هم این‌ها را می‌دانستند، اما قحطی مرده‌ شور بود و خب دیگر…بگذریم. دیشب خواب دیدم مرده‌ ام و رفته‌ ام جهنم، آخ که نمی دانی چقدر خوفناک بود! اگر می‌دانستم عاقبتم آنجاست، بخاطر جیفه‌ی دنیا که چرک کف دست است به این رذالت و نامسلمانی تن در نمی‌دادم و مرده‌های مردم را ناقص الکفن نمی‌فرستادم آن دنیا. خلاصه اینکه آنجا، شب اول قبر نکیر و منکر به من گفتند: «لامصب بی‌ دین، پنجاه شصت سال عمر کردی و یک «خدا بیامرزی» با خودت نیاوردی؟ که اگر آورده بودی، بخاطر شغل مشکلی که داشتی، یکی از همین مرده‌های با اصل و نسب شفیع تو می‌شد و ما می‌فرستادیمت بهشت. یا اگر چهل نفر از دنیای زندگان برایت خدا بیامرز می‌فرستادند…»

حرف پدر به اینجاها که رسید غافل دندان‌هایش قفل شد و دستهایش افتاد روی‌ سینه و چشمش برگشت و مرد. آن چهل سالش هیچ، جوانمرگ شد! و پسر از صبح فردا با شستن پدر کارش را شروع کرد و رسما شد مرده‌ شور شهر. و از همان روز کاسه‌‌ی گدائی دست گرفت و دوره افتاد به «خدابیامرز» جمع کردن برای پدر.

دلش می‌خواست مردم بیایند و یکی یک خدابیامرز بگویند و پدر را بی‌حساب و کتاب یک ‌راست بفرستند بهشت. یکی یک مو به کچل بدهند مودار شود. اما مردم مرده‌هاشان را می‌دادند دستش که بشوید، و خودشان مثل برج زهرمار گوشه‌ ای می‌ایستادند و هی امر و نهی می‌کردند:

_ هان بارک الله، طرف راست را یک بار دیگر تطهیر کن.

بعد هم هی غرغر و ناسزا.

آرزو به دل پسر مانده بود که یکی بهش بگوید: «خدا پدرت را بیامرزد» به این حساب که اگر پدرش دختر دنیا نبوده، اقل کم پسر آخرت باشد. اما نمی‌گفتند. تقصیر خودش بود. می‌خواست کفن ندزدد! نیم زرع کفن هر مرده را کش رفتن و یک عمر مرده‌ خوری، این حرفها را هم داشت. مردم که گناهی نکرده بودند. مرده ‌هاشان را می ‌دادند دست این خدانشناس که درست و حسابی بفرستد آخرت. پول خوبی هم می‌دادند، حتی آن اوائل عزت و احترامش هم می‌کردند. اما دیگر طاقت نمی‌آوردند که هر غلطی خواست بکند. آخر نیم متر کفن از مرده کم گذاشتن که نشد کار! هر چند که فقیر و بی‌چیز باشی.

مردم اگر بالاجبار کارشان به مرده‌ شور جوان می‌افتاد و تن به سلام و علیک می‌دادند، دیگر روح نمی‌دادند. ملکه‌ی ذهنشان شده بود: «کفن دزد خدا بیامرز ندارد» اصلا ثواب آخرت جمع کردن یعنی چه با این‌ همه چاپلوسی و دروغ و این حرفها! پدر کفن دزد، پسر هم بدتر از او! اما توقع پسر بالا بود و توی کله‌ی خرابش هزار خیال و سودا.

چاره‌ ای نبود پسر می‌بایست کاری بکند که برای پدر خدا بیامرزی بگیرد. از آن به بعد برای مرده ها فاتحه می‌خواند و می‌نشست یک شکم زار زار گریه می‌کرد و نوحه و ضجه‌ اش بالا می‌رفت. بلکه مردم آن یک جمله را بگویند و گذشته‌ها را از یاد ببرند. اما هر چه زور می‌زد کار بدتر می‌شد و چشم‌ غره ‌ها را می‌دید و فحش‌ها را می‌شنید.

اینکه می‌گویند توی خواب مار نیش نمی‌زند، درست، اما ممکن است بخت و اقبال یک‌هو رو کند، یک وقت ممکن است آدم توی خواب هزار مار و عقرب ببیند و بعدش راه گنج قارون را پیدا کند و یا شب تا صبح کابوس جهنم ببیند و بعدش دروازه ‌ی باغ شداد برویش باز شود. مثل پسر که الابختکی یک شب همین‌ که چشم بر هم گذاشت تا الاه‌ صبح خواب پدرش را دید.

اول هر چه نگاه کرد آتش بود و دود و جانور. بعد پدرش را دید که آن ته، وسط جانوران عجیب و غریب روی یک نیم‌ سوز نشسته و از زبانش آتش و دود می‌زند بیرون. تا پدر پسر را دید از جا پرید و دست تکان داد و فریاد زد:

_ پسرم؛ چه کردی؟ چه شد؟ چند سال است منتظرم که چهل خدا بیامرز برایم بفرستی، اما بگمانم از یادت رفته‌ام و شاید راه و روش مرا در پیش گرفته‌ای! نکند؟!

پسر لبخندی زد و گفت:

نه پدر جان، این مردم یک‌دنده و کله‌شق پایش ایستاده ‌اند که: «کفن دزد خدا بیامرز ندارد».

_ دروغ بارشان کن، خرشان کن، بترسانشان. این نیم‌ سوز را می‌بینی؟!

پسر نالید:

_ ای بابا، با این مردم مگر می‌شود بازی بازی کرد؟! تا بخواهی زیر ابروی فکر و خیالت را برداری، کورش کرده‌ای. هر چه پول داشتم جمع کردم، هرچه هم نداشتم کفن دزدیدم و شب سالت همه‌ی اهل شهر را سور دادم. خوردند و جز ناسزا چیزی نگفتند. بعد هم پشت سرم توی کوی و برزن صفحه گذاشتند که: «غذایش خوب بود، اما مرده‌ شور خانه‌اش را ببرد، عین قبر! خیال می‌کند شهر هرت است، نان بدهد عمله‌ی خیر اموات‌بگو جمع کند». و از این حرفها. خلاصه سوخته حسابشان را وصول کردند و هر چه داشتم خوردند و رفتند. می‌دانی پدر، هنوز هم که هنوز است، بد و بیراه است که از چپ و راست از در و دیوارم بالا می رود.»

ناگهان پدرش فریاد زد:

_ آی نگو، سوختم.نیم‌ سوز. خب گورکن ‌ها و مرده ‌خورها چطور؟ آنها هم چیزی نمی‌گویند؟

_ آنها کار می‌کنند اما «خدابیامرز» نمی گویند.

تا صبح همین‌جور، این گفت و آن گفت. آخرش هم نصفه‌ کاره ماند و پسر گیج و منگ از خواب پرید فقط یادش مانده بود که پدر چه زجری روی نیم‌ سوز می‌کشید. پیش خودش گفت: » درست است که «خدابیامرز» مفت نیست، درست است که مردم می‌دانند ما طایفتا» کفن دزد بوده‌ ایم، درست است که رسوای دو جهان شده‌ایم، اینها همه درست. اما هر طور شده باید «خدابیامرز» را بگیرم، بلکه فرجی شد و پدرم از آتش جهنم و آن نیم‌سوز نجات پیدا کرد.»

شب جمعه چند کیلو خرمای تازه خرید و سر بازار ایستاد جلوی مردم گرفت. به این امید که با هر خرما که بردارند، یک «خدابیامرزد»ی می‌گویند. اما دانه دانه ‌های خرما خورده شد و اگر بگوئی یک کلمه جز فحش و ناسزا به او و پدرش گفتند، نگفتند.

از فردای آنروز هر مرده ای که شست و کفن کرد، یک تکه از کفن را که دزدید هیچ، یک چوب تیز شده هم مثل نیم سوز در ماتحت مرده فرو کرد و زیر لب گفت:

_ دستم که به زنده ‌تان که نیفتاد، مرده‌ تان را ادب می‌کنم. حالا ببینم کی برای پدرم خدا بیامرزی نمی ‌گوید. از آن به بعد این کار برایش شد عادت. راحت یک تکه کفن می دزدید و یک چوب نثار مرده می‌کرد.آنقدر کرد و دزدید که گند کارش درآمد. یک دفعه مردم به صرافت افتادند و هجوم آوردند و ریختند توی غسالخانه و هوار هوار راه انداختند و دیوار هر چه موال را روی سرش خراب کردند که:

_ لامروت! خدا پدرت را بیامرزد، اقلا کفن می‌دزدید، دیگر چوب به مرده ‌هامان فرو نمی‌کرد. تو دیگر چه جانوری هستی؟

«کفن دزد» عباس معروفی Abbas Maroufi ♥
،تاریخ نخستین انتشار، اسفند ۱۳۵۸؛ شماره ۵ جُنگ ادبی برج.

دوستم ایراندخت لطف کرده و این داستان قدیمی مرا در صفحه ی فیس بوک خوددش به نمایش گذاشته. به نشانه ی قدردانی در
اینجا بازتابش می دهم. اما در ستون نظرات نوشتم
ایراندخت عزیزم، من این لطف شما رو از دیوار خودم برمیدارم میذارم توی وبلاگم. این اولین قدم های نویسنده ی شماست. پرونده ی نگاه و کار و زندگی منه. یادم هست در این داستان تلاش کردم که تقریبا همه ی جمله هاش رو باتمثیل بنویسم تا این تمثیل "رحمت به کفن دزد اولی" در زمانه ی مناسبش شکل بگیره. باز هم ممنون
@ May 20, 2012 10:37 PM | TrackBack
Comments

با این مردم مگر می‌شود بازی بازی کرد؟! تا بخواهی زیر ابروی فکر و خیالت را برداری، کورش کرده‌ای....
خوبش بود

من در کابل زندگی میکنم و خوشحالم که خواندمتان.مانا باشید
--------
ممنون

Posted by: TARA at September 30, 2012 6:35 AM

درود.... این داستان شما را نخوانده بودم و از خوش سعادتی بنده بازتابش را خواندم... طبق معمول بسیار لذت بخش بود... ممنون و دنیا به کام

Posted by: گلنوش at July 7, 2012 6:21 PM

Thniikng like that is really amazing

Posted by: Bibou at June 20, 2012 1:38 PM

salam man sajade nazari az shiraz hasam.rastesh madati has mikhaham baraye yeki az daneshgah haye alman eghdam konam vali namidunam che bayad bekonam.mikhastam agar emkanesh hast imaile shoma ro dashte basham ta ye mashvarati bekonam.khahesh mikonam agar moshkeli nis ye imail be man bezanid.saj.nazari@yaho.com.movafaghbashid dar panahe hagh

Posted by: sajjad at June 12, 2012 1:26 PM

این داستان رو که می خوندم یاد کتابای قدیمی که توشون افسانه های قدیمی نوشته می افتم... ردپایی از این افسانه ها هنوز هم توی آثارتون هست؛ حتی توی پیکر فرهاد با همه ی نوآوری هاش... این ترکیب رو توی آثارتون خیلییییییییی دوست دارم.
--------------
سلام مسافر کوچولو
از شما ممنونم
البته بی مرزی واقعیت و رویا و افسانه و تخیل هدف من بوده

Posted by: یه مسافر کوچولو at June 6, 2012 7:38 AM

یک سلام تماما مخصوص
این خیلی خوب است که شما حضور دارید و با ما حرف می زنید درود بر شما ایکاش روزی برسد که شما اینجا کنار ما و داستان ایران باشید. همیشه آرزوی پیروزی برای شما دارم
-----------
سلام و ممنونم از شما

Posted by: گلی بهاروندی at June 5, 2012 8:48 AM

درود بر ایراندخت عزیز بخاطر کار ارزشمندشان.
و درود بر شما استاد عزیز.دعوتید به داستانخوانی و البته نظردهی برای باز نویسی و بهتر شدن داستان:
آدرس:خیابان سهروردی،کوچه ی عارف، پلاک 13 !!!
منتظر نظرات ارزشمندتان هستم.

سبز مانید...
---------------------
سلام
چشم

Posted by: عادل قلی پور at June 4, 2012 3:31 PM

ای خدا. وقتی من اینجا میام وسوسه میشم که بیام برلین. چه قدر دوست دارم بیام ببینمتون. چه قدر من قلم شما رو دوست دارم
-------------
ممنون
و از این هفته میرم کانادا به مدت دو ماه

Posted by: نگین at June 3, 2012 7:48 PM

درود بر شما

بسيار عالي بود تمثيل هاتون من از نسل بعد شما هستم ولي يادمه يه بار سر كلاس معلم ادبياتمون اين داستان رو به عنوان نمونه كاربردي تمثيل خوند واسه مون و و برامون داستان شيريني بود من با اجازه تون اينو توي وب شبهاي شهرزاد قرار ميدم
-------------
سلام
و ممنون

Posted by: خاتونك at June 1, 2012 10:08 PM

باورم نمی شود که در 22 سالگی اینقدر خوب می نوشتید! متاسفانه یا خوشبختانه من از نسل بعدِ شما هستم. نسلی که این کفن دزدان و اینگونه "خدا بیامرزد" گرفتن را با پوست و گوشتش درک کرد. نه این که سیاسی باشم و این حرفها. آدم در آن مملکت در خیابان هم که راست راست راه برود این را می فهمد.
میدانید چند وقتی است که آمده ام برلین-پتسدام. فکر میکردم وقتی تمام آن زشتی ها جلوی چشمم نباشد، اندوهم کم میشود.... این از بی تجربگی ام بود.... اندوه آدم می تواند ثابت بماند و یا اغلب زیاد شود اما کم نه.
و تازه وقتی زیبایی و نظمِ اینجا را می بینی، غصه ات کرور کرور بیشتر میشود.
اصلا من -مثل خیلی ها- اینجا که آمدم تازه فهمیدم چقدر "آنجا" را دوست دارم.
نمیدانم شما جلسات ادبی هم در برلین دارید؟ سپاسگزار میشوم اگر راهنمایی بفرمایید.
------
سلام
بله همینطوره که میگید
گاهی جلسات ادبی هم داریم

Posted by: لادن at May 25, 2012 6:34 PM

خیلی عالی بود

Posted by: پگاه at May 24, 2012 9:42 PM

آدم شدن...مهربان شدن...حتی به اندازه‌ی یک نفس اگر نباشد حقیقتا این زندگی مفتش گران است.
درود بر صدق و حساسیتت معروفی عزیز.
من فروتنی تو را در میان نویسندگان یکی به خاطر همین ارتباط صمیمانه‌ی خاکی با آی‌.دی‌ها می‌پرستم. تویی که از عمر گرانقدرت مایه می‌گذاری و نه تنها در خانه‌ی خود که گاه در خانه و وبلاگ و پیج دیگران از روح زیبای خود میدمی....خصیصه‌‌ی ارزشمندی که در مدت ده سالی که در این فضای مجازی در آی.‌دی‌هایی که چند صباح اسمی در کرده‌اند بسیار کم دیده‌ام.
آی‌.دی هایی که با چند خواننده‌ی گمنام و بی‌هویت خود را آنقدر گم می‌کنند و تکبر می‌گیردشان که خیال می‌کنند علی‌آباد شهری است...نه همچون تویی که هر جمله‌اش در داستانها و رمانها و نوشته‌ها گذرگاه روح آدمی است.
که بزرگی و زلالی روح به طول و عرض خیالی خودبافته و نشئگی ناشی از چه‌چه چند طوطی مجازی نیست...بزرگی و زلالی روح به همین بی‌واسطه دیدن و بودن خود با تفکر و روحی جاری با معناست... نه اسامی بی‌جان و تندیسهای طلایی...
به زلالی و صمیمیت روح بی‌دریغت اقتدا می‌کنم که درس بزرگی است برای آدم شدن که شانه به شانه‌ی بی‌دریغی نور آفتاب و آب و هوای حیاتبخش می‌زنند.
این حرفها نه تعارف است نه غلو ...که نه من به آن نیاز دارم نه تو در این فضای مجازی.
درود بر نفحه‌ی خوش آدمیت که از چشمه‌ی روح زیبایت جاری است. از کنار آدمهای شهیر و نامدار بسیاری چون سایه گذر کرده‌ام اما شاید به ندرت مشتاق دیدار روی کسی بوده‌ام.
آرزوی دیدار و بودسیدن روی ماهت را دارم.
ای چون هوا بی‌دریغ و حیاتبخش و پنهان.
---------------------
ماهگون عزیزم
سلام
من هم امیدوارم ببینمت
و ممنونم برای اینهمه لطف.
برای من آدم بودن از هر چیزی مهم تر بوده
و باز سپاسگزارم

Posted by: ماهگون at May 24, 2012 8:45 AM

با سلام خدمت آقای معروفی

من بیش از 25 کشور آسیایی، اروپایی و آفریقایی را با دوچرخه گشته ام ؛ بنا بود با آقای ماندلا دیدار داشته باشم که سفارتخانه های حکومت با سنگ اندازی ها و مانع تراشی ها نگذاشتند آن ملاقات اتفاق بیفتد.

در حال نوشتن سفرنامه ام هستم. امکان انتشارش در ایران نیست. چطور میتوانم از شما برای انتشار آن کمک بگیرم؟

شاد و خرم باشید
-----------------
تلفن بزنید یا از طریق ای میل

Posted by: خسرو یوسفی (آذربیگ at May 23, 2012 4:15 PM

سلام و وقت به خیر

من نوشته ای دارم و میخوام خدمت شما بفرستم
چطور میتونم این کار رو بکنم؟
---------------
سلام
از طریق ای میل

Posted by: خسرو at May 23, 2012 4:00 PM

باسی جان چیزی نوشته بودید در مورد ذوب شده و تقدیمی که پس میگیرید.اون نوشته هاتون حتما برای من و خیلی دوستانتون باعث ناراحتی شد وقتی انسان مهربانی مثل شما دچار طغیان احساس ازنوع نفرت بشه و اصلا دیدنی نیست سخت نگیرید
انتهای مطلب این صفحه انگار از دستتون در رفته برای اصلاح:
http://maroufi.malakut.org/archives/2009/10/post_394.shtml اگر اشتباه نکنم؟!
--------------
متاسفانه این رذالت و قباحت نابخشودنی راه دیگری برایم نگذاشته

Posted by: :) at May 22, 2012 8:12 PM

سلام استاد احتیاج به کمکتون دارم برای نوشتن من مینویسم ...بیشتر شعر ....اما هیچکس نیست بهم کمک کنه برای ایرادهام
ممنون میشم بهم کمک کنید
آدرس pagei که در فیس بوک مینویسم این (http://www.facebook.com/pages/%D8%AE%D8%B7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D9%85/232532113518787?ref=tn_tnmn)هست
خیلی خوشحال میشم از کمکتون بهرمندم کنید....

Posted by: آدم برفی at May 21, 2012 11:20 PM

سلام، معروفی عزیزم!
حالا حکایت ماست!
آن روزها که میهن مال همه بود حقوق تمام ملت از یک جنس بود، اما این روزها مردم به "خودی" و "غیرخودی" و "دوست" و "دشمن" تجزیه‌ شده‌اند، جوری که از شر میهن به اجنبی پناه میبرند! تا خودیها به همین جرم تحمیلی چوب توی ماتحتشان کنند تا دودمانشان بر باد رود و میهن بماند برای چند نفر!
آن قدیمها به حکم "ولاتجسسو" تجسس در زندگی مردم عیب و گناه بود اما حالا آقایی بالای منبر میگوید این کار علیه "غیرخودی" یک‌جور عبادت است.
آن قدیمها "غیبت" شبیه خوردن گوشت مرده‌ی برادر بود اما این روزها همان آقا پشت تریبون به سفسطه به مردم کوچه و بازار می‌گوید "غیبت" و "فحاشی" به کفار(هر ایرانی که غیر از من بیندیشد) کار امامان است و غیرخودیها چون سگهای باران خورده‌اند!
آن قدیمها با تکیه بر "لااکراه فی الدین" گبر و یهودی و مجوس و مسلمان و بی‌دین همسایه و رفیق گرمابه و گلستان هم بودند اما این روزها مسلمان سایه‌ی فرزند مسلمان‌زاده‌‌ی خوارجی‌اش را قربة الی الله با تیر زهردادر جوری می‌زند که جای خودش در "بهشت زورکی" تنگ‌تر نشود.
روزگاری است این روزها...کم نمانده: یک دفعه مردم به صرافت افتادند و هجوم آوردند و ریختند توی غسالخانه و هوار هوار راه انداختند و دیوار هر چه موال را روی سرش خراب کردند!
کاتالیزوری شده‌اند این کفن‌دزدها در بلوغ یک ملت برای جبران مافات و عقب‌ماندگی تاریخی...از این بابت خدا پدر و مادرشان را بیامرزد...دور از جان همه اگر روزی روزگاری مرده‌ها بخواهند حقشان را از کفن دزدها بگیرند بلوایی خواهد شد که مسلمان نشنود کافر نبیند!
چرا که همیشه تعداد مرده‌ها بیشتر از زنده‌هاست!
بر قرار باشی عزیز برادر آنقدر که تا شاید آن روز شوم را نبینیم!
-----------------------------

ماهگون عزیز
سلام
من آن سالها 22 ساله بودم و همان ابتدا هرچه می دیدم و فکر می کردم داستان
می شد و تصویر می شد برایم. می خواستم نویسنده ی خودم باشم، و برای همین خیلی جاها نرفتم، خیلی کارها نکردم، با خیلی ها ننشستم، دنبال پست و مقام نرفتم، خیلی مراقب بودم که وقتم را صرف نوشتن و دیدن و خواندن بکنم.
تقریبا همه ی ایران را پازدم. و مثل اسب نوشتم و خواندم
دلم می خواست به نسل بعد و بعدتر بگویم می توان مثل ایرج رمان "فریدون سه پسر داشت" اندیشید، و چپ بود
می توان بدون وابستگی به احزاب کج و معوج آن روزگار مستقل ماند و یک راه را کوبید و کوبید و هموار کرد
می توان آدم بود، و آدم شد، و آدم تر
ما می خوانیم و می نویسیم و اینهمه فیلم و موزیک و تئاتر و کتاب و شعر و ادب و فرهنگ آخرش به کجا می رساندمان؟ آیا نباید آدم تر بشویم و زلال شویم و دروغ را افشا کنیم و به تاریکی ها نور بتابانیم؟
همین چیزها مهم است به نظر من
تندرست باشی و شاد

Posted by: ماهگون at May 21, 2012 2:10 PM

آقای من بزرگواری شما که برای به خانه بردن اموال خود از من مرید کسب اجازه می‌کنید منو به زانو در میاره:سپاس :کاش از این فروتنی بیاموزیم
---------------------
بانوی بزرگوار
سلام
اگر این بده بستان و دیالوگ بین ما برقرار نباشد برهوت می شود دنیا
من خوشبختی ام این است که آدمها را دوست دارم
بعضی ها را بیشتر

ممنون

Posted by: Irandokht at May 21, 2012 6:01 AM
Post a comment









Remember personal info?