September 26, 2012

تقدیم به شما

---------

ورژن جدید تماماً مخصوص


دوستان عزیز سلام.

این هم ورژن جدید رمان "تماماً مخصوص" که در شبکه قرار گرفت.

متن و جلد هردو آماده ی پرینت گرفتن است.

من این فضای محترمانه و پر از اعتماد را دوست دارم. و چنان که قبلاً نوشتم، از کسی توقعی ندارم. خوشحالم که توانسته ام تازه ترین کتابم را بی واسطه در اختیار شما بگذارم. ممنونم که کتاب مرا می خوانید.

نسخه ی چاپی نیز توسط نشر گردون انتشار یافته است. علاوه بر آن از طریق آمازون هم می توانید این 

رمان را تهیه کنید.


کتاب را از اینجا دانلود و پرینت کنید.

.
Tamaman%20Makhsoos%202%20Side%2001%20%281%29.jpg

September 9, 2012

حتا در خواب

----------
می خواهم همه ی دنیا باشم
در آغوش تو
می خواهم همه ی دنیایم
آغوش تو باشد
آقای من!
دنیایم را از من نگیر.
@
همینجور که ساده نگاه کنی
یا اخمالو
حتا در خواب
گوشه های لبهات
می خندد
نگاهت می کنم نگاهت می کنم
و مست به خواب می روم.
@
می شود صدایت را
همیشه در خواب من
جا بگذاری؟
@
رد انگشت هات
تنم را شعله ور می کند
به این لبخند می زنم
که هر ناخنی
دست مهربانی هم
همراهش هست.
نیست؟
@
من عاشق توام
بانوی تو
وقتی مرا نبینی
نیستم؛
نابود و نیست.
@
خوشبختی
تعریف های گونه گون دارد
به تعداد آدم های دنیا.
عمر من یکی
به خوشبختی قد نمی دهد
گل قشنگم!
می دانم در انتظار تو
فرو می شکند
و تو خوب می دانی که من
خوشبختی نمی خواهم
تو را می خواهم.

September 6, 2012

عاشقی

--------
تو بخواه
تا من برایت بمیرم
به طمع یک بوسه
با طعم نارنجی
یا هر رنگی تو بخواهی.
هرچقدر هم که عاشقت باشم
نمی توانم عاشقی ام را
به تو ترجیح دهم
هر چقدر که عاشقی بلد باشم
خرج تو می کنم
آقای من!
به جاش
تو برای من لبخند بزن.
می شود؟
@
همه ی کوچه ها را گشته ام
ایستگاه ها، فرودگاه ها، پارک ها
کافه های شلوغ
پاتوق های کوچک
خیابان ها و میدان ها
حالا من
به آسمان هم
نگاه نمی کنم
زیرا در آنجا هم نیستی
آب شده ای در چشم هام
یک قطره ی پاک.
خانه را هم گشته ام
بانوی من!
می شود کمد لباس را باز کنم
تو آنجا باشی و بخندی باز؟
می شود؟ 

September 4, 2012

زمین

----------

از اين تنهايی هزارساله
خسته‌ام
از این که صدای تو را بشنوم
خیال کنم وهم بوده
این که هرچی بخواهم بخرم
می گویم حالا نه
صبر می کنم وقتی آمدی
از این اجاق خاموش
این قابلمه ها، ماهیتابه ها
این شراب که هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های خاک گرفته
بشقاب های دلمرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را می گذاشتی
خودم که بهانهجو شده
از انتظار خسته ام
همینجا نشسته ام
و فکر می کنم
چه خوب! که زمین گرد است
عشق من!
می روی آنقدر می روی که باز
آنسوی زمین می رسی به من.

دگمه های زندگی

--------------
ما روي دو مبل نشسته بوديم و صاحب مبل‌فروشي صاحب کافه هم بود. بعد ديدم
 دگمه‌هاي مبل پخش شده وسط پياده‌رو، و روي ميزها پر از دگمه‌هاي رنگي است.
من توي آن مبل تکي سفيد فرو رفتم که دگمه‌هاش از سر پارچة خودش بود. در همين لحظه يک زن و مرد از کوچه‌اي درآمدند که توي مشت‌شان پر از دگمه‌هاي روکش‌شده و رنگ‌وارنگ بود. به صاحب مغازه گفتند: «اين دگمه‌ها بايد مال شما باشد، نيست؟»
«کجا بود؟»
«توي اين کوچه ريخته. زياد، زياد.»
و من نگاه کردم، دگمه‌هاي همة مبل‌ها کنده شده بود. اما اين چيزها برام اهميتي نداشت. به يانوشکا خيره شده بودم که چشم‌هاش مي‌خنديد. گفت: «دگمه‌هاي شما ريخته؟»
گفتم: «تو چرا تا به‌حال ازدواج نکرده‌اي؟»
گفت: «مردها هفت هشت سال با يک زن زندگي مي‌کنند بعد مي‌روند دنبال يکي ديگر. خب، ارزش ندارد. آدم جرئتش را از دست مي‌دهد.» و با ني از نوشابه‌اش نوشيد.
«چرا فکر مي‌کني هفت هشت سال؟»
«خب، وقتي آدم دگمه‌هاش بريزد، از ريخت مي‌افتد.»
«تو که از ريخت نمي‌افتي. هميشه زيبايي.» و به دگمه‌هاش نگاه کردم.
چشم‌هاش برق زد. به طرز شگفت‌آوري زيبا مي‌نمود. موهاش را تيره کرده بود، خرمايي. و حلقه حلقه ريخته بود دور و بر صورتش.
گفتم: «هيچوقت از قيافه نمي‌افتي.»
همين‌جور که مي‌نوشيد با چشم‌هاش گفت چرا. و لبخند صورتش محو شد. حرکاتش آرام گرفت. دست‌هاش با چرخش نرمي چنگال را در غذا زد و پلک‌هاش سنگين‌تر شد.
همه چيز را يواش کرده بودند، و ما در کُندي کيف‌آوري بيرون از کادر روزمره‌گي همديگر را تماشا مي‌کرديم. گفتم: «تشنه‌ام.»
يانوشکا ليوان نوشابه‌اش را گذاشت جلو من: «بنوشيد. همه‌اش براي شما.»
هرچي به ني پک مي‌زدم نوشابه نمي‌آمد. خيال کردم کمر ني گير کرده، پي‌اش را نگرفتم، و نشان دادم که نوشيده‌ام. اما تشنه بودم.
گفتم: «مي‌داني عشق يعني چي؟»
--------------------
تماماً مخصوص، ورژن جدید