September 4, 2012

دگمه های زندگی

--------------
ما روي دو مبل نشسته بوديم و صاحب مبل‌فروشي صاحب کافه هم بود. بعد ديدم
 دگمه‌هاي مبل پخش شده وسط پياده‌رو، و روي ميزها پر از دگمه‌هاي رنگي است.
من توي آن مبل تکي سفيد فرو رفتم که دگمه‌هاش از سر پارچة خودش بود. در همين لحظه يک زن و مرد از کوچه‌اي درآمدند که توي مشت‌شان پر از دگمه‌هاي روکش‌شده و رنگ‌وارنگ بود. به صاحب مغازه گفتند: «اين دگمه‌ها بايد مال شما باشد، نيست؟»
«کجا بود؟»
«توي اين کوچه ريخته. زياد، زياد.»
و من نگاه کردم، دگمه‌هاي همة مبل‌ها کنده شده بود. اما اين چيزها برام اهميتي نداشت. به يانوشکا خيره شده بودم که چشم‌هاش مي‌خنديد. گفت: «دگمه‌هاي شما ريخته؟»
گفتم: «تو چرا تا به‌حال ازدواج نکرده‌اي؟»
گفت: «مردها هفت هشت سال با يک زن زندگي مي‌کنند بعد مي‌روند دنبال يکي ديگر. خب، ارزش ندارد. آدم جرئتش را از دست مي‌دهد.» و با ني از نوشابه‌اش نوشيد.
«چرا فکر مي‌کني هفت هشت سال؟»
«خب، وقتي آدم دگمه‌هاش بريزد، از ريخت مي‌افتد.»
«تو که از ريخت نمي‌افتي. هميشه زيبايي.» و به دگمه‌هاش نگاه کردم.
چشم‌هاش برق زد. به طرز شگفت‌آوري زيبا مي‌نمود. موهاش را تيره کرده بود، خرمايي. و حلقه حلقه ريخته بود دور و بر صورتش.
گفتم: «هيچوقت از قيافه نمي‌افتي.»
همين‌جور که مي‌نوشيد با چشم‌هاش گفت چرا. و لبخند صورتش محو شد. حرکاتش آرام گرفت. دست‌هاش با چرخش نرمي چنگال را در غذا زد و پلک‌هاش سنگين‌تر شد.
همه چيز را يواش کرده بودند، و ما در کُندي کيف‌آوري بيرون از کادر روزمره‌گي همديگر را تماشا مي‌کرديم. گفتم: «تشنه‌ام.»
يانوشکا ليوان نوشابه‌اش را گذاشت جلو من: «بنوشيد. همه‌اش براي شما.»
هرچي به ني پک مي‌زدم نوشابه نمي‌آمد. خيال کردم کمر ني گير کرده، پي‌اش را نگرفتم، و نشان دادم که نوشيده‌ام. اما تشنه بودم.
گفتم: «مي‌داني عشق يعني چي؟»
--------------------
تماماً مخصوص، ورژن جدید

@ September 4, 2012 12:11 AM | TrackBack
Comments

همین الان تمامن مخصوص را تمام کردم.فکر نمیکردم عباس من را تا پایانش بکشاند به دره برفی .فکر میکردم در آغوش یانوشکا رهایش میکنم و میروم چایی بخورم و بخوابم.اما عجب که تا سرمای قطب هم دنبالش رفتم.وقتی گفت دنیا سیرکه چنان باهاش توافق داشتم که آرزو کردم درین سرما نمیرد راستی نمرد؟یا از اول هم مرده بود؟ استاد تو جانش دادی چرا مثل فرانکشتین این مخلوق را در قطب رهایش کردی چرا به او یاد ندادی که با مردم چگونه دمساز شود که اینطور تنها نماند؟انگار که بیرحمی رمز خلقت است و هر خالقی بیرحمانه مخلوقش را زیبا رها میکند.

Posted by: فرشید at December 3, 2012 6:17 AM

من، حتی تخت خوابگاه یادم هست و زمان و ساعت و حالتی که نشسته بودم و آنطور که می لرزیدم از حیرت، از گریه ی ناباوری، از گریه ی اندوه. و نوشا داشت حسی را از پنهان ترین عصبهای من اشکار می کرد، عریان می کرد و به من نشان می داد، در زیباترین عبارات. نویسنده چه می کند؟ بازمی گوید. و من زنانه ترین حسهایم را بازمی یافتم، اندوه را بازمی یافتم، همه ی چیزهایی که با من بود، از من بود اما نمی دانستم، نمی شناختم. من از تمام اینها گریه کردم، در داستانهایتان گریه کردم. شیفته شدم، شیفته ی شکل نوشتن. بازخواندم و به همه توصیه کردم. هنوز همان حیرت با من است، خوشحالم که نویسنده ای بعد از اینهمه سال، هنوز می تواند اینطور، جایی که انتظارش را ندارم، خطی و جمله ای را روکند که برخود بلرزم: در رمی یا قیام. خواستم بگویم ممنونم و مدیون.

Posted by: بیداری at October 23, 2012 11:41 AM

آقای معروفی عزیز
همین چند دقیقه قبل خواندن تماما مخصوص را تمام کردم فقط میتوانم بگویم احسنت......

دلم برای پری و یانوشکا سوخت بیشتر از آن دلم برای خودمان سوخت که ظاهرا نمرده ایم اما هر روز میمیریم وباز زنده میشویم مجبوریم با آنچه که دوست نداریم بسازیم و بسوزیم.
به عباس بگویید اگر اینجا نیست چیزی از دست نداده همه چیز عوض شده مردم نسبت به هم نامهربان وبی رحم شده اند فشار زندگی باعث شده که هر کس برای عبور از مشکلات پایش را روی سر دیگری بگذارد شاید باور نکنید اما بستنی های اکبر مشتی هم دیگر مزه سابق را ندارند!!
منتظر نوشته های جدیدتان هستیم.
دوستدار شما
نادر
-------------
نادر عزیز
سلام
ممنون که کتابمو خوندین
ایران هم درست خواهد شد
به زودی

Posted by: Nader at October 14, 2012 4:45 PM

سلام

قصد قیاس ندارم اما زیبایی نوشتارتان من را به یاد نوشته های هوشنگ گلشیری احمد محمود اسماعیل فصیح ... می اندازد
من را ببخشید که نام میبرم خواستم بگویم از خواندن نوشته هایتان هم خودم و هم همسرم به اندازه خواندن نوشته های بزرگان ادبیات که امروز بین ما نیستند لذت میبریم بخصوص این روزها که دور از تنها فرزندمان زندگی میکنیم.
آرزو میکنم تن و روح و روان سلامت داشته باشید و باز برای ما بنویسید از اینکه گاهی مجبوریم کتابهایتان را بصورت اینترنتی دانلود کرده و بخوانیم و وجهی بابتش نپردازیم (خواله برای حساب شما از ایران امکان پذیر نیست) ما را ببخشید!
نادر
------
من هم ممنونم

Posted by: Nader at September 30, 2012 1:34 PM

عباس معروفی عزیز!
محبوب ترین نویسنده ایرانی درنظرمن و خیلی های دیگر!
هروقت کتابهاتون رومیخونم حواسم رو جمع میکنم تا حتی کلمه ای روازدست ندهم که اگر از دست بدهم کل پاراگراف رامجبورم بخوانم.کمتر نویسنده ای را دیده ام که برای تک تک واژگانش به این اندازه وقت گذاشته باشد.در داستانهای ایرانی یک پاراگراف و صفحه و گاهی فصل رانخواندن باعث از دست دادن هیچ چیز نمیشود اما شما... .
فقط کاش در سایتتان قسمی را به معرفی و خط داستانی نوشته هایتان از نظرخودتان میپرداختید و بعدمخاطبان سایت می آمدند و تحلیلهایشان را مقایسه میکردند.مطمئنم برداشتهای شخصی تک تک ما متفاوت هستند .
خیلی خیلی دوستتان دارم.
-------------------
فهیمه عزیز
سلام
چند روز پیش در دانشگاه بریتیش کلمبیای ونکوور داشتم به بچه هام می گفتم
من موقع نوشتن به کل رمان سمپاتی دارم، و بعد به فصل ها، و بعد به پاراگرافها، و بعد به جمله ها، و بعد به کلمه ها
علاوه بر این باید حواس آدم جمع باشد که از برخی مترادفهای سوخته استفاده نکند
چون برخی واژگان مثل لامپ سوخته توی جمله کار نمی کنند
کلمه باید توی جمله کار کند، با خودش، با کلمه های قبل و بعد، با عبارت، با فصل، با کل رمان
اینجور نوشتن لذت عمیقی داره

و ممنونم از شما

Posted by: fahimeh at September 18, 2012 8:01 PM

چقدر ساده و غیر معمول این عشق تعریف و تصویر شده. بعد از دو بار خوندنش احساس رها شدن از چیزی سنگین داشتم.!

Posted by: 3 ghesseh at September 12, 2012 11:13 PM

دگمه‌های زنده‌گی
«دگمه‌هاي شما ريخته؟»
گفتم: «هيچوقت از قيافه نمي‌افتي.»
و لبخند صورتش محو شد.
...پلک‌هاش سنگين‌تر شد.
...همه چيز را يواش کرده بودند
... پي‌اش را نگرفتم، و نشان دادم که نوشيده‌ام
گفتم: «مي‌داني عشق يعني چي؟»
...
آفرین... زنده باد!
-----------
ممنون از شما

Posted by: ماهگون at September 4, 2012 2:04 AM
Post a comment









Remember personal info?