September 26, 2012

تقدیم به شما

---------

ورژن جدید تماماً مخصوص


دوستان عزیز سلام.

این هم ورژن جدید رمان "تماماً مخصوص" که در شبکه قرار گرفت.

متن و جلد هردو آماده ی پرینت گرفتن است.

من این فضای محترمانه و پر از اعتماد را دوست دارم. و چنان که قبلاً نوشتم، از کسی توقعی ندارم. خوشحالم که توانسته ام تازه ترین کتابم را بی واسطه در اختیار شما بگذارم. ممنونم که کتاب مرا می خوانید.

نسخه ی چاپی نیز توسط نشر گردون انتشار یافته است. علاوه بر آن از طریق آمازون هم می توانید این 

رمان را تهیه کنید.


کتاب را از اینجا دانلود و پرینت کنید.

.
Tamaman%20Makhsoos%202%20Side%2001%20%281%29.jpg

@ September 26, 2012 4:37 PM | TrackBack
Comments

سلام. چند وقت پیش دیدم که یه دست فروش چند تا از کتابهای شمارو روی پل عابر میدان صنعت می فروخت. خیلی دوست داشتم "تماما مخصوص" رو بگیرم. تردید درست بودن نگذاشت. کاش این کتاب ایران هم چاپ بشه و ما اون رو از انتشارات ققنوس بگیریم.

Posted by: لیلا at June 12, 2013 9:36 AM

سلام جناب آقای معروفی
تازه کتاب سمفونی مردگان شما را خوانده ام
می خواستم کتاب تماماً مخصوص را دانلود کنم- اما لینکش نبود. چیزی پیدا نکردم.
ممنون می شوم راهنمایی ام کنید.

Posted by: علی at April 15, 2013 7:20 AM

ممنونم استاد که به ما هم که در ایرانیم و امکاناتمون برای خرید کتابهای چاپ اونور سخته با دست و دلبازی ثمره رحمتتون رو ارائه میدید خدا سایه بزرگانی چون شما رو از سر ملت ایران کم نکنه
بنویس تا دختر من سالها بعد بتونه همونطور که من به نویسنده های حوونیم می بالم به شما افتخار کنه پاینده و پیروز باشی
-------------------
آقای مسعود خورشیدی عزیز
سلام
چشم. امیدوارم لیلقت اینهمه مهر مردم را داشته باشم

Posted by: masoud khorshidi at February 20, 2013 4:46 PM

سلام آقای معروفی عزیز
من بی نهایت عاشق نوشته های شمام... مخصوصا شعرهاتون... هیچ کس کلمات ساده رو اینقدر راحت نمیتونه به بازی بگیره و از تووش معانی ای رو دربیاره که خواننده رو متحیر کنه
من کتاب تماما مخصوص اولی رو خوندم و وقتی به ته قصه رسیدم احساس کردن ته ش شبیه قصه های شما نیست
دوستی گفت که یک نسخه با یه انتهای دیگه هم نوشتید... شما خودتون هم از ته قصه تون راضی نبودید؟

خیلی خیلی دوستتون دارم
------------
سلام مریم عزیز
لطفا ورژن جدید رو بخونین

Posted by: مریم at December 27, 2012 9:18 AM

سلام
آقای معروفی عزیز، هر روز تنها یک بخش از کتاب شما رو می خونم که دیر تموم شه، مثل بستنی های دوران کودکی ... یادتونه؟
خواهشم از شما اینه راهی را برای پرداخت در اختیار بنده که در ایران زندگی می کنم قرار دهید.
دوستتون دارم.
-----
ممنونم

Posted by: golkoo at November 21, 2012 1:53 PM

سلام. کاش کتاب چاپیتان در دستم بود
همیشه افسوس میخورم
دوستتان دارم

Posted by: المیرا at November 15, 2012 7:48 PM

با سلام خدمت استاد معروفی عزیز و تشکر از جنابعالی و روح و اندیشه والای تان
اگر ممکنه شماره حسابی (برای من که ساکن ایرانم ) ای میل کنید تا مبلغی ناقابل را بابت کتاب تماما مخصوصٍ ، واریز کنم
با آرزوی سلامتی و دیدار شما در ایران به زودی
-------
سلام
چشم

Posted by: Payam at November 4, 2012 5:59 AM

درود، استاد معروفیِ عزیز. سپاس از این قلمِ زیبا. با "تماما مخصوص" زندگی می‌کنم. پرسشم این است که چقدر این ورژنِ تازه با نسخه‌ی پیشین (جلد سبز) تفاوت دارد؟ من می‌خواستم برای تهیه‌ی نسخه‌ی چاپیِ این کتاب از سایتِ آمازون (بریتانیا) اقدام کنم اما تنها آن نسخه‌ی سبز رنگ موجود است.

سپاس
-----------
سلام
بله. فرق دارد
آن قبلی را فراموش کنید

Posted by: Mehdi at October 24, 2012 8:33 PM

من، حتی تخت خوابگاه یادم هست و زمان و ساعت و حالتی که نشسته بودم و آنطور که می لرزیدم از حیرت، از گریه ی ناباوری، از گریه ی اندوه. و نوشا داشت حسی را از پنهان ترین عصبهای من اشکار می کرد، عریان می کرد و به من نشان می داد، در زیباترین عبارات. نویسنده چه می کند؟ بازمی گوید. و من زنانه ترین حسهایم را بازمی یافتم، اندوه را بازمی یافتم، همه ی چیزهایی که با من بود، از من بود اما نمی دانستم، نمی شناختم. من از تمام اینها گریه کردم، در داستانهایتان گریه کردم. شیفته شدم، شیفته ی شکل نوشتن. بازخواندم و به همه توصیه کردم. هنوز همان حیرت با من است، خوشحالم که نویسنده ای بعد از اینهمه سال، هنوز می تواند اینطور، جایی که انتظارش را ندارم، خطی و جمله ای را روکند که برخود بلرزم: در رمی یا قیام. خواستم بگویم ممنونم و مدیون.

Posted by: بیداری at October 23, 2012 5:16 PM

من، حتی تخت خوابگاه یادم هست و زمان و ساعت و حالتی که نشسته بودم و آنطور که می لرزیدم از حیرت، از گریه ی ناباوری، از گریه ی اندوه. و نوشا داشت حسی را از پنهان ترین عصبهای من اشکار می کرد، عریان می کرد و به من نشان می داد، در زیباترین عبارات. نویسنده چه می کند؟ بازمی گوید. و من زنانه ترین حسهایم را بازمی یافتم، اندوه را بازمی یافتم، همه ی چیزهایی که با من بود، از من بود اما نمی دانستم، نمی شناختم. من از تمام اینها گریه کردم، در داستانهایتان گریه کردم. شیفته شدم، شیفته ی شکل نوشتن. بازخواندم و به همه توصیه کردم. هنوز همان حیرت با من است، خوشحالم که نویسنده ای بعد از اینهمه سال، هنوز می تواند اینطور، جایی که انتظارش را ندارم، خطی و جمله ای را روکند که برخود بلرزم: در رمی یا قیام. خواستم بگویم ممنونم و مدیون.

Posted by: بیداری at October 23, 2012 5:15 PM

من، حتی تخت خوابگاه یادم هست و زمان و ساعت و حالتی که نشسته بودم و آنطور که می لرزیدم از حیرت، از گریه ی ناباوری، از گریه ی اندوه. و نوشا داشت حسی را از پنهان ترین عصبهای من اشکار می کرد، عریان می کرد و به من نشان می داد، در زیباترین عبارات. نویسنده چه می کند؟ بازمی گوید. و من زنانه ترین حسهایم را بازمی یافتم، اندوه را بازمی یافتم، همه ی چیزهایی که با من بود، از من بود اما نمی دانستم، نمی شناختم. من از تمام اینها گریه کردم، در داستانهایتان گریه کردم. شیفته شدم، شیفته ی شکل نوشتن. بازخواندم و به همه توصیه کردم. هنوز همان حیرت با من است، خوشحالم که نویسنده ای بعد از اینهمه سال، هنوز می تواند اینطور، جایی که انتظارش را ندارم، خطی و جمله ای را روکند که برخود بلرزم: در رمی یا قیام.
خواستم بگویم ممنونم و مدیون.
---------
سلام

Posted by: بیداری at October 23, 2012 11:33 AM

سلام
تشکر کمترین کاریه که می تونم انجام بدم
ممنون

Posted by: وحید at October 14, 2012 11:33 PM

آقای معروفی..
سلام...
برای شما حرف زدن٬ و نوشتن.. فکر کنم از سخت‌ترین کارهای دنیا باشه.
فقط٬
از دور دست‌هاتون رو می‌بوسم... مرسی!
----------------
مسیح عزیز
روی ماهت را می بوسم

Posted by: مسیح at October 13, 2012 11:13 AM

از دیروز که کتابو دانلود کردم تا امروز از هر فرصت بیکاری در دفتر محل کارم استفاده کردم و بیشتر از نصف کتاب رو خوندم. مدتهاست اینطوری یک کتاب و جریان داستان منو اینجوری با خودش نکشونده بود. خصوصا این پاراگراف داره دنیای منو داد میزنه. البته دیگه کار از کار من گذشته: خودم را اسبي مي ديدم زين و يراق شده. مي ترسيدم ژاله افسارم را به نرمي و مهرباني در دست گيرد، و هروقت خواست چنا ن بكشد تا مرا از هر
مانعي بپراند و در هر دشتي بجولاند. مثل سرزمين پدري ام بود، دوستش
داشتم ولي ازش مي گريختم. برام مسجل بود كه در آن دورة زندگي ام، او
كسي نيست كه من مي خواهم، بلكه من كسي هستم كه او مي خواهد، و دربه در دنبال اين است كه مرا اسير و رام خودش كند!"
فکر میکنم باید این کتاب رو حداقل دوبار دیگه بخونم و جملات و افکاری رو که پشت نوشته ها پنهان شده رو بیرون نویس کنم، روشون فکر کنم و به خاطر بسپارمشون. تازه باید بقیه کتابهای عباس معروفی عزیز رو هم پیدا کنم. در دنیایی که حرف دل کم هست، باید قدر صاحب دلان رو دونست و از تراوشات ذهنیشون تا حد امکان استفاده کرد.

موفق باشین استاد.
رضا پدرام- هرات، افغانستان
------------------
عزیزم رضا پدرام
سلام. و ممنون از لطف شما

Posted by: رضا at October 7, 2012 12:48 PM

استاد عزیزم جناب آقای معروفی

شما اینقدر برای من مقدسید که من از پس نوشتن برای شما بر نمی آیم، حیقت اینست که واژه کم می آورم . من ساکن ایران بودم و هستم، مدتی کوتاه است که برای انجام کاری به خارج از کشور آمده ام و بعد از مدت ها توانستم ملکوت شما را بدون مزاحمت فیلترها زیارت کنم.

استاد من هم دوست دارم مثل بعضی از دوستان دیگر این وبلاگ شما را عمو صدا کنم اما چه کنم که زبانم جز به گفتن استاد نمی چرخد. از آشنایی ام با شما چند سالی می گذرد. از کتاب سمفونی مردگان با قلم توانای بزگ مردی به نام عباس معروفی آشنا شدم. از همان ابتدا حضورتان در زندگی من پررنگ شد. دیدم شما را با برخی از نویسندگان غربی مقایسه می کنند، چه قیاس نابجایی، شما بی نظیرید. همیشه در ذهن من و در قلب من حضور دارید و با شخصیت های داستان هایتان زندگی من رنگ دیگری یافتو هنوز با آیدین، سوجی، زندگی می کنم، از دکتر معصوم متنفرم و نمیدانم در عزای نوشافرین، پیس پیسو، چه باید بکنم. حسینا کجاست؟ هنوز نتوانسته ام با حکم اعدام ایرج با مطلع بسم الله القاسم الجارین کنار بیایم و هر روز فریدون ها و اسدهای زیادی را می بینم. از صدای قطره آب و نشتن آن بر روی پیشانی ذوب می شوم . آه یانوشکا...

استاد کاش روزی فرا رسد که برای دست بوسی به خدمتتان برسم. آیا این تمنایی محال است؟ نمی دانم تنها دلم را به این خوش می کنم که همه چیز ممکن است. شاید روزی در ایران عزیز شما را...

استاد از این که شما در سرزمین مادری نیستید برای خودم متاسفم، برای هم نسلانم متاسفم، برای ایران و ایرانی متاسفم، برای ...

استاد می خواهم به گناهی اعتراف کنم، من مجبور شدم ذوب شده و تماما مخصوص را از همان قاچاقچیانی که اشاره فرمودید تهیه کنم. استاد، آثارتان در ایران سیب ممنوعه است و و من نتوانستم خودم را لذت خوردن سیب محروم کنم. استاد من به سیب گاز زدم مرا از بهشت تان محروم نکنید.

استاد سپاسگزارم که تماما مخصوص را در دسترس عموم قرار داده اید. من هم آن را دانلود کردم و با افتخار دوباره و صدباره خواهم خواند.

از شما سپاسگزارم بابت خلق دنیایی زیبا برای من.

ارداتمند شما
امیر
------------------
امیر عزیزم
ممنونم که کتابهامو می خونی
من هم روی ماهتو می بوسم

Posted by: امیر at October 6, 2012 2:19 PM

ورژن جدید رمان تمام مخصوص شما تا امروز،نزدیک به ۴۵۰ بار از کافه کتاب دانلود شده است.

http://cketab.com/%d9%88%d8%b1%da%98%d9%86-%d8%ac%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85%d8%a7-%d9%85%d8%ae%d8%b5%d9%88%d8%b5-%d8%b9%d8%a8%d8%a7%d8%b3-%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%88%d9%81%db%8c/

Posted by: at October 5, 2012 2:18 AM

عالی بود.
مدت ها بود اینطور تکون نخورده بودم.کل رمان رو یک نفس خوندم،زندگی کردم.
همه ی ما پری و یانوشکا هایی داریم،داشتیم،که یه جایی توی زمان گم شدن،گم کردیم.
با نوشته ها و کلماتتون زندگی کردم،مرور کردم،مردم،مردم.
همه ی داستان دامنه ی کوهی بود که خواننده رو آرام آرام یا با خشونت و رک گویی،مثل سرمایی که سیلی ِ حقیقت هارو به صورت آدم میزنه،از شیب رو به بالا دنبال خودش کشید،کشید،کشید و اوج داستان،مرگ یانوشکا بود.
و بعد از اون،سقوط.
سقوط خواننده،سقوط هوشیاری،سقوط اراده و امید و تلاش،سقوطی که با سرمای قطب همراه شد و همه ی ما رو رسوند به سرگشتگی و مرگ تدریجی صحرای برفی.کویر برف،کویر ناامید.
اینجاست که ما جا موندیم.پشت اون کور سوی امید زوزه های سگ و تن بی جونی که پش سر سورتمه کشیده میشه.
وجودمون داره به سختی و زبریِ این روز ها کشیده میشه،تیکه تیکه ازمون جدا میشه و انگار،کسی نیست که نجواش برامون تو هوا بپیچه:
"کجایی؟گمت کردم.."
-----------------
بهنام عزیزم
ممنونم که کتابمو خوندین
.

Posted by: behnam at October 4, 2012 4:16 PM

سلام مرسی عالیه

Posted by: tara at October 1, 2012 4:42 PM

سلام بر عباس عزیز و تنها.چندروز پیش تصمیم گرفتم که دوباره تماما مخصوص رو بخونم تا یکبار دیگه گرم بشم از سوختنم .سپاس فراوان که ورژن جدید رمان "تماماً مخصوص"رو در اینجا گذاشتین.حتما میخونمش .عاشق جایی هستم که عباس در اداره پلیس توسط افسری تحت بازجویی در مورد خودکشی باوءر قرار میگیره .این صحنه در عین سادگی کاملا پلیسی و غم انگیزه. قلمت رو به خاطر خلق لحظه های ناب میبوسم...:جواد هرمس
--------------
جواد عزیزم
ممنونم
روی ماهت را می بوسم

Posted by: at September 28, 2012 11:02 PM

ممنون از لطف شما .

Posted by: مینا درعلی at September 27, 2012 1:16 PM
Post a comment









Remember personal info?