March 9, 2013

یک سونات و سه مهتاب

-------------------------------
مهتاب یکم - چهره ی مشهور کارگری وقتی از زندان بیرون می آید تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. رفیق و همکارش وقتی سرگردانی او را می بیند بهش می گوید: «بیا خونه ی من عزیزم. خونه ی خودته.» و خودش، این کارگر بیچاره صبح می رفته سر کار، شب با نان و گوشت و میوه و سبزی و شیرینی و لبخند می آمده خانه تا از رفیقش پذیرایی کند. 
چهره ی مشهور کارگری قبل از فرار به ترکیه حدود چهل روزی در خانه ی رفیق جان جانی اش بوده. و از آنجا برای فرار از ایران اقدام کرده. به مسئولان سازمان ملل گفته با زنی که همکارش است و دچار مشکل شده دارد کشور را ترک می کند، اما وقتی به ترکیه می رسد در بهت و ناباوری معلوم می شود که آن زن کسی نیست جز همسر رفیق و همکار پناه دهنده اش!
برای من اصلاً مهم نیست که آن زن با داشتن شوهر و دو فرزند چرا این کار را کرده. شاید خارج رفتن مهمترین انگیزه اش بوده، شاید خانه ای در حومه برایش مهم بوده، یا هر چیزی. مرام و معرفت نداشته. مثل شهاب سوخته و از چرخه افتاده بیرون. شده اختری با شرکای سوخته. مهم نیست. حتا این هم که شوهرش خانه را به اسم او خریده بوده و حالا نمی داند چه خاکی به سرش بریزد مهم نیست.
من می گویم: بیش از سه و نیم میلیارد زن توی این دنیا هست، آنوقت تو به عنوان چهره ی کارگری زندانی کشیده باید صاف می رفتی عاشق زن رفیقت می شدی که به تو پناه داده و تو را به خانه اش برده و نان و نمکش را با تو قسمت کرده؟ خجالت نکشیدی از خودت؟ چرا با رفیقت این کار را کردی آقای چهره ی کارگری زندانی کشیده مشهور؟
-------------
مهتاب دوم- آقای خالی بند (که در واشینگتن به این عنوان مشهور است و این حکایت همانجا سر زبان هاست.) درست در هنگامی که همسرش در بیمارستان با سرطان پنجه نرم می کرده، دختر جوانی (از دانشجویان ت. و. ک. ا) را به اروپا می آورد و در خانه مجردی اش مستقر می کند. براش غذا و کیک می پزد، دورش پرپر می زند، و سرانجام شبی یک جفت کفش پرادا براش می خرد و بهش می گوید: «من عاشقت شده ام. حالم خوب نیست، و فکر می کنم بدون تو دیگر نمی توانم زندگی کنم.»
دختر می گوید از تفاوت سنی بسیارمان که بگذریم تو زن داری، و نمی شود.
خالی بند حرفه ای بدو بدو می رود بیمارستان به همسرش می گوید من عاشق شده ام. زن نگاهش می کند، لبخندی بهش می زند و می گوید: «بیا برویم جدا شویم... خلاصم کن.»
زنش که نازنین انسانی ست به من گفت: «همه ی عمر همین بود، چقدر با آن رفیق اتریشی اش فاحشه خبر می کردند و در خانه مجردی اش بساط درست می کردند. چقدر با آن رفیق اسپانیایی اش هفته به هفته می رفت خوشگذرانی و مرا تنها می گذاشت. چقدر در فاحشه خانه ها لولید و بعدها خبرش به گوشم رسید. اینهمه بازیها سر من درآورد... همان بهتر که رفت.»
طلاقش می دهد و بیرونش می کند.
خالی بند مشهور بدو بدو برمی گردد خانه مجردی، و باز با یک جفت کفش و یک کیف پرادا، به دختر می گوید: «مشکل حل شد عزیزم. حالا مجردم. زنم را به خاطر عشق تو طلاق دادم.»
دختر بهش می گوید: «بیخود طلاق دادی! من کی گفتم برو زنت را طلاق بده؟» و آنجا را ترک می کند. حتا کفش پرادا هم نمی تواند کاری صورت دهد، و عشقش را نگه دارد.
خالی بند حرفه ای برای این که از عذاب وجدانش بکاهد مدام عکسی با دخترش منتشر می کند، و یا عکسی با نوه اش می گذارد تا همه ببینند که این آقا پسر چقدر شبیه پدربزرگ ریش سفیدش شده! و بدین طریق از روابط مستحکم عاطفی و خانوادگی اش برای دیگران حکایتها می کند.
خالی بند مشهور که با آن طبل آویخته بیشتر بهش می آید یک طبال دوره گرد باشد تا خبرفروش، مدتی پیلی پیلی می خورد، تا این که قربانی دیگری را می برد به خانه مجردی اش، دو ماه هم برای او قورمه می پزد، اما بی فایده. این یکی هم می خورد به طاق. خالی بند چون به جان مامانش قسم خورده که هرجور شده امسال باید عاشق شود و به زندگی سگی اش خاتمه دهد، مثل سگ دست و پا سوخته راه می افتد این شهر به آن شهر. تا این که می رود خانه ی رفیقش، عاشق زن جوان رفیقش می شود، پرهایش را مثل طاووس آنجا باز می کند، هزار تمهید به جا می آورد، تا سرانجام زن و عشق رفیقش را از چنگش در می آورد.
من این رفیق مغبونم را پارسال دیدم. دیدم که چگونه قلبش را توی مشتش می فشرد، تا این که همسر و عشقش مثل یک مشت ماسه از میان انگشت هایش بیرون رفت تا تمام شد. بعد هم بار دیگر باز او را در واشینگتن دیدم که از خوشحالی در پوست نمی گنجید.
زنی که می رود، با این نرود با دیگری می رود، به هر بهانه و دلیلی زیر تعهدش می زند و می رود. اصلاً مهم نیست، یا موضوع بحث من نیست. مهم این است که مردی چنین نامردی ای با زنش بکند و چنین بلایی سر رفیقش بیاورد و وجود او را پر از نفرت کند، و کسی هم این قباحت را نکوهیده نداند. هرچه فکر می کنم می بینم هیچ حیوانی بجز خوک اینگونه زشت جفتش را انتخاب نمی کند. این پرنسیپ طویله ی خوک هاست.
---------------
مهتاب سوم - مرد، آن مرد نازنین روزانه چهار پاکت سیگار می کشید. بهش گفتم چرا اینجوری خودتون رو هلاک می کنید؟ اول نمی گفت، خودش را لایه لایه پنهان می کرد. ولی سرانجام دهنش باز شد:
بعد از شانزده سال زندگی مشترک و سه فرزند، تازه یک سالی است که از زنم جدا شده ام. زنم زمانی شاگرد پدرم بود، و در این رفت و آمدها با هم آشنا شدیم. دختر سربه زیر و آرام...! آن روزها ازش خوشم می آمد. عاشقش شدم، و ما با هم ازدواج کردیم.
تمام شانزده سال زندگی مان تغزلی و عاشقانه بود، تا این که دو سال پیش پدرم بیمار شد و فوت کرد. مدتی که در بیمارستان بود زنم مدام بهش سر می زد و من می گفتم این زن یک فرشته است، بیشتر از ماها به پدرمان رسیدگی می کند.
بعد از فوت پدرم متوجه شدم زنم روز به روز افسرده تر می شود. بارها به پزشک و روانشناس مراجعه کردیم، نتیجه ای نداد تا سرانجام ازم خواست شبی با هم برویم یک رستوران غذا و شرابی بخوریم و بعد کنار رودخانه قدمی بزنیم. آن شب او به من گفت که می خواهد یک چیز مهم را اعتراف کند. گفت: تمام مدتی که زن من بوده با پدرم رابطه ی عاشقانه داشته و تقریباً هفته ای دو سه بار وقتش را با او می گذرانده.
عجب! این که مدام می رفت پیش پدرم و من خیال می کردم رابطه پدر فرزندی اش را نگه داشته، می رفته با پدرم معاشقه کند؟ یکباره دنیای من تاریک شد و مرد. زندگی دور سرم چرخید، و بعد خودم سوت شدم به یک فضای پوچ و بی معنا. همه ی غذاها مزه اش را از دست داد. همه ی زیبایی ها جلوه اش خاموش شد. حالا سه فرزند روی دستم مانده که نمی دانم اینها برادرهای من اند یا فرزندانم؟ شما چی فکر می کنید آقای نویسنده؟
گفتم: «من؟ هیچی... هیچ. من هم سوت شدم. باورهایم به هم ریخته. نمی دانم چی بگویم. سیگار من تمام شده، سیگار دارید؟»
«بله. بفرمایید.»
و خودش هم یکی دیگر روشن کرد.
می گفت که: اولش سعی کردم به دلتنگی و عشق و عادتم دهنه بزنم. برای صداش، راه رفتنش، شیطنت هاش دلم تنگ می شد. گریه می کردم. شبها از بی خوابی مچاله می شدم. ولی بیش از این دلتنگی نفرت از پدرم اذیتم می کرد. نمی توانستم نفرتم را از پدرم در خودم چال کنم. تا این که یک شب رفتم قبرستان، درست بالای سر قبر ایستادم و تا دلت بخواهد روی کله ی آن مردکه شاشیدم.
می دانید؟ من عاشق زنم بودم. تقریباً بیشتر صبح های زندگی مان براش صبحانه بردم توی رختخواب. تمام سالهای زندگی کارم این بود که نگاهش کنم و لذت ببرم. همین اواخر یک شب وحشتزده از خواب پریده بود و نفس نفس می زد. بغلش کردم گفتم: «عزیزم چی شده؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «نه. اگر یکوقت مرا ترک کنی من چیکار کنم؟» گفتم: «من عاشقتم، یعنی چی این حرف؟» گفت: «اگر ترکم کنی و تنهام بگذاری خودسوزی می کنم.» بوسیدمش، بغلش کردم. و حالا مدام دارم به این حرفش فکر می کنم. چرا این حرف ها را می زد؟ و بعد چرا این کار را با من کرد؟ اصلاً باورم نمی شود. می دانید آقای نویسنده؟ این روزها فقط شکسپیر می خوانم. نمی دانم چرا.
---------
سونات - وقتی آدم نباشی فرقی نمی کند پدربزرگ باشی یا فعال کارگری زندانی کشیده یا کله پز یا خبرنگار یا قصاب و یا نویسنده. اینجوری است که می بینی جامعه منحط شده، سقوط کرده، به تعهد و وجدان و حرفی که از دهنش زده پشت می کند، جامعه ای که حتا توسط روشنفکرهایش ارزش ها و دستاوردهای انسانی را می گذارد توی جیب پایین تنه اش، و کسی او را تقبیح نمی کند. جامعه ای که به پسرش به رفیقش به دوستش رحم نمی کند. و آیا هر کسی این اجازه را دارد با شاخش زندگی را بر سر دیگری فرو بریزد؟
اینجا من دیده ام که بخاطر شرایط زندگی در اروپا دختر جوانی به خرس تن داده، و دیده ام که انسانی فرهیخته چگونه به موجودی پرریخته تبدیل شده است. این سه زن هم چاره ای نداشته اند لابد، بی چاره بوده اند شاید، مجبور بوده اند حتماً. من به انتخاب و کردار آنها کاری ندارم و موضوع بحث من نیست. چون اگر به این هم بپردازم به من خرده می گیرند که به تو چه مربوط؟ آدم که مالک کسی نیست؛ زنی نخواسته با شوهرش یا مردش زندگی کند، خواسته جور دیگری انتخاب و زندگی کند، و به خودش مربوط است. تو را سنه نه!؟
باشد. به این موضوع وارد نمی شوم. اما برای من رفیق، معنا و مفهومی دارد. اعتماد و احترام معنا و مفهومی دارد. اگر از دزد بدمان می آید بخاطر مالِ باخته نیست، بخاطر توهینی است که به ما شده رنجیده ایم، وگرنه در این طویله می توان جیب همدیگر را زد و باز مثل قبایل صحرانشین هرشب در کمال قدرت به همدیگر حمله کرد و هرروز در کمال وقاحت شعر حماسی سرود! حتا می توان با تمام رذالت تاریخ فتح و پیروزی هر خواستن و هر توانستنی را نوشت. این موضوع بحث من نیست.
من می خواهم به آسیب شناسی یک مسئله ی معرفتی و وجدانی و اخلاقی اشاره کنم و بگویم چرا فروپاشیده ایم؟ چرا سنگ روی سنگ بند نمی شود؟ چون ملاطی نیست؟ چون یکی، دیگری را نردبانی تصور کرده که تا آخرین پله اش بالا برود و بعد واژگونش کند؟
وقتی پیکر اخلاقی و معرفتی جامعه ی روشنفکری سست باشد، نباید توقع داشت که در جامعه ی عادی برادرکشی و قمه کشی و ناکسی و دروغ و دزدی و دودره بازی وجود نداشته باشد. آدمی که نتوانسته مشکل پایین تنه ی خود را حل کند، چه جوری می خواهد در مورد مسائل مهم جامعه نظر بدهد؟
برای این معضل قانونی وجود ندارد. جریمه و مجازاتی وجود ندارد. ولی آیا بالاخره جایی، چیزی، وجدانی، مرگی خواهد بود که درد و رنج آدم ها را از چنین اهانتی تسکین دهد؟ یا آن دونفر باید انتظار بکشند تا آرزویشان جامه ی عمل بپوشد، شبی نیم شبی بروند گورستان قدم بزنند و کمی آرام بگیرند؟