March 9, 2013

یک سونات و سه مهتاب

-------------------------------
مهتاب یکم - چهره ی مشهور کارگری وقتی از زندان بیرون می آید تصمیم می گیرد ایران را ترک کند. رفیق و همکارش وقتی سرگردانی او را می بیند بهش می گوید: «بیا خونه ی من عزیزم. خونه ی خودته.» و خودش، این کارگر بیچاره صبح می رفته سر کار، شب با نان و گوشت و میوه و سبزی و شیرینی و لبخند می آمده خانه تا از رفیقش پذیرایی کند. 
چهره ی مشهور کارگری قبل از فرار به ترکیه حدود چهل روزی در خانه ی رفیق جان جانی اش بوده. و از آنجا برای فرار از ایران اقدام کرده. به مسئولان سازمان ملل گفته با زنی که همکارش است و دچار مشکل شده دارد کشور را ترک می کند، اما وقتی به ترکیه می رسد در بهت و ناباوری معلوم می شود که آن زن کسی نیست جز همسر رفیق و همکار پناه دهنده اش!
برای من اصلاً مهم نیست که آن زن با داشتن شوهر و دو فرزند چرا این کار را کرده. شاید خارج رفتن مهمترین انگیزه اش بوده، شاید خانه ای در حومه برایش مهم بوده، یا هر چیزی. مرام و معرفت نداشته. مثل شهاب سوخته و از چرخه افتاده بیرون. شده اختری با شرکای سوخته. مهم نیست. حتا این هم که شوهرش خانه را به اسم او خریده بوده و حالا نمی داند چه خاکی به سرش بریزد مهم نیست.
من می گویم: بیش از سه و نیم میلیارد زن توی این دنیا هست، آنوقت تو به عنوان چهره ی کارگری زندانی کشیده باید صاف می رفتی عاشق زن رفیقت می شدی که به تو پناه داده و تو را به خانه اش برده و نان و نمکش را با تو قسمت کرده؟ خجالت نکشیدی از خودت؟ چرا با رفیقت این کار را کردی آقای چهره ی کارگری زندانی کشیده مشهور؟
-------------
مهتاب دوم- آقای خالی بند (که در واشینگتن به این عنوان مشهور است و این حکایت همانجا سر زبان هاست.) درست در هنگامی که همسرش در بیمارستان با سرطان پنجه نرم می کرده، دختر جوانی (از دانشجویان ت. و. ک. ا) را به اروپا می آورد و در خانه مجردی اش مستقر می کند. براش غذا و کیک می پزد، دورش پرپر می زند، و سرانجام شبی یک جفت کفش پرادا براش می خرد و بهش می گوید: «من عاشقت شده ام. حالم خوب نیست، و فکر می کنم بدون تو دیگر نمی توانم زندگی کنم.»
دختر می گوید از تفاوت سنی بسیارمان که بگذریم تو زن داری، و نمی شود.
خالی بند حرفه ای بدو بدو می رود بیمارستان به همسرش می گوید من عاشق شده ام. زن نگاهش می کند، لبخندی بهش می زند و می گوید: «بیا برویم جدا شویم... خلاصم کن.»
زنش که نازنین انسانی ست به من گفت: «همه ی عمر همین بود، چقدر با آن رفیق اتریشی اش فاحشه خبر می کردند و در خانه مجردی اش بساط درست می کردند. چقدر با آن رفیق اسپانیایی اش هفته به هفته می رفت خوشگذرانی و مرا تنها می گذاشت. چقدر در فاحشه خانه ها لولید و بعدها خبرش به گوشم رسید. اینهمه بازیها سر من درآورد... همان بهتر که رفت.»
طلاقش می دهد و بیرونش می کند.
خالی بند مشهور بدو بدو برمی گردد خانه مجردی، و باز با یک جفت کفش و یک کیف پرادا، به دختر می گوید: «مشکل حل شد عزیزم. حالا مجردم. زنم را به خاطر عشق تو طلاق دادم.»
دختر بهش می گوید: «بیخود طلاق دادی! من کی گفتم برو زنت را طلاق بده؟» و آنجا را ترک می کند. حتا کفش پرادا هم نمی تواند کاری صورت دهد، و عشقش را نگه دارد.
خالی بند حرفه ای برای این که از عذاب وجدانش بکاهد مدام عکسی با دخترش منتشر می کند، و یا عکسی با نوه اش می گذارد تا همه ببینند که این آقا پسر چقدر شبیه پدربزرگ ریش سفیدش شده! و بدین طریق از روابط مستحکم عاطفی و خانوادگی اش برای دیگران حکایتها می کند.
خالی بند مشهور که با آن طبل آویخته بیشتر بهش می آید یک طبال دوره گرد باشد تا خبرفروش، مدتی پیلی پیلی می خورد، تا این که قربانی دیگری را می برد به خانه مجردی اش، دو ماه هم برای او قورمه می پزد، اما بی فایده. این یکی هم می خورد به طاق. خالی بند چون به جان مامانش قسم خورده که هرجور شده امسال باید عاشق شود و به زندگی سگی اش خاتمه دهد، مثل سگ دست و پا سوخته راه می افتد این شهر به آن شهر. تا این که می رود خانه ی رفیقش، عاشق زن جوان رفیقش می شود، پرهایش را مثل طاووس آنجا باز می کند، هزار تمهید به جا می آورد، تا سرانجام زن و عشق رفیقش را از چنگش در می آورد.
من این رفیق مغبونم را پارسال دیدم. دیدم که چگونه قلبش را توی مشتش می فشرد، تا این که همسر و عشقش مثل یک مشت ماسه از میان انگشت هایش بیرون رفت تا تمام شد. بعد هم بار دیگر باز او را در واشینگتن دیدم که از خوشحالی در پوست نمی گنجید.
زنی که می رود، با این نرود با دیگری می رود، به هر بهانه و دلیلی زیر تعهدش می زند و می رود. اصلاً مهم نیست، یا موضوع بحث من نیست. مهم این است که مردی چنین نامردی ای با زنش بکند و چنین بلایی سر رفیقش بیاورد و وجود او را پر از نفرت کند، و کسی هم این قباحت را نکوهیده نداند. هرچه فکر می کنم می بینم هیچ حیوانی بجز خوک اینگونه زشت جفتش را انتخاب نمی کند. این پرنسیپ طویله ی خوک هاست.
---------------
مهتاب سوم - مرد، آن مرد نازنین روزانه چهار پاکت سیگار می کشید. بهش گفتم چرا اینجوری خودتون رو هلاک می کنید؟ اول نمی گفت، خودش را لایه لایه پنهان می کرد. ولی سرانجام دهنش باز شد:
بعد از شانزده سال زندگی مشترک و سه فرزند، تازه یک سالی است که از زنم جدا شده ام. زنم زمانی شاگرد پدرم بود، و در این رفت و آمدها با هم آشنا شدیم. دختر سربه زیر و آرام...! آن روزها ازش خوشم می آمد. عاشقش شدم، و ما با هم ازدواج کردیم.
تمام شانزده سال زندگی مان تغزلی و عاشقانه بود، تا این که دو سال پیش پدرم بیمار شد و فوت کرد. مدتی که در بیمارستان بود زنم مدام بهش سر می زد و من می گفتم این زن یک فرشته است، بیشتر از ماها به پدرمان رسیدگی می کند.
بعد از فوت پدرم متوجه شدم زنم روز به روز افسرده تر می شود. بارها به پزشک و روانشناس مراجعه کردیم، نتیجه ای نداد تا سرانجام ازم خواست شبی با هم برویم یک رستوران غذا و شرابی بخوریم و بعد کنار رودخانه قدمی بزنیم. آن شب او به من گفت که می خواهد یک چیز مهم را اعتراف کند. گفت: تمام مدتی که زن من بوده با پدرم رابطه ی عاشقانه داشته و تقریباً هفته ای دو سه بار وقتش را با او می گذرانده.
عجب! این که مدام می رفت پیش پدرم و من خیال می کردم رابطه پدر فرزندی اش را نگه داشته، می رفته با پدرم معاشقه کند؟ یکباره دنیای من تاریک شد و مرد. زندگی دور سرم چرخید، و بعد خودم سوت شدم به یک فضای پوچ و بی معنا. همه ی غذاها مزه اش را از دست داد. همه ی زیبایی ها جلوه اش خاموش شد. حالا سه فرزند روی دستم مانده که نمی دانم اینها برادرهای من اند یا فرزندانم؟ شما چی فکر می کنید آقای نویسنده؟
گفتم: «من؟ هیچی... هیچ. من هم سوت شدم. باورهایم به هم ریخته. نمی دانم چی بگویم. سیگار من تمام شده، سیگار دارید؟»
«بله. بفرمایید.»
و خودش هم یکی دیگر روشن کرد.
می گفت که: اولش سعی کردم به دلتنگی و عشق و عادتم دهنه بزنم. برای صداش، راه رفتنش، شیطنت هاش دلم تنگ می شد. گریه می کردم. شبها از بی خوابی مچاله می شدم. ولی بیش از این دلتنگی نفرت از پدرم اذیتم می کرد. نمی توانستم نفرتم را از پدرم در خودم چال کنم. تا این که یک شب رفتم قبرستان، درست بالای سر قبر ایستادم و تا دلت بخواهد روی کله ی آن مردکه شاشیدم.
می دانید؟ من عاشق زنم بودم. تقریباً بیشتر صبح های زندگی مان براش صبحانه بردم توی رختخواب. تمام سالهای زندگی کارم این بود که نگاهش کنم و لذت ببرم. همین اواخر یک شب وحشتزده از خواب پریده بود و نفس نفس می زد. بغلش کردم گفتم: «عزیزم چی شده؟ خواب بد دیدی؟» گفت: «نه. اگر یکوقت مرا ترک کنی من چیکار کنم؟» گفتم: «من عاشقتم، یعنی چی این حرف؟» گفت: «اگر ترکم کنی و تنهام بگذاری خودسوزی می کنم.» بوسیدمش، بغلش کردم. و حالا مدام دارم به این حرفش فکر می کنم. چرا این حرف ها را می زد؟ و بعد چرا این کار را با من کرد؟ اصلاً باورم نمی شود. می دانید آقای نویسنده؟ این روزها فقط شکسپیر می خوانم. نمی دانم چرا.
---------
سونات - وقتی آدم نباشی فرقی نمی کند پدربزرگ باشی یا فعال کارگری زندانی کشیده یا کله پز یا خبرنگار یا قصاب و یا نویسنده. اینجوری است که می بینی جامعه منحط شده، سقوط کرده، به تعهد و وجدان و حرفی که از دهنش زده پشت می کند، جامعه ای که حتا توسط روشنفکرهایش ارزش ها و دستاوردهای انسانی را می گذارد توی جیب پایین تنه اش، و کسی او را تقبیح نمی کند. جامعه ای که به پسرش به رفیقش به دوستش رحم نمی کند. و آیا هر کسی این اجازه را دارد با شاخش زندگی را بر سر دیگری فرو بریزد؟
اینجا من دیده ام که بخاطر شرایط زندگی در اروپا دختر جوانی به خرس تن داده، و دیده ام که انسانی فرهیخته چگونه به موجودی پرریخته تبدیل شده است. این سه زن هم چاره ای نداشته اند لابد، بی چاره بوده اند شاید، مجبور بوده اند حتماً. من به انتخاب و کردار آنها کاری ندارم و موضوع بحث من نیست. چون اگر به این هم بپردازم به من خرده می گیرند که به تو چه مربوط؟ آدم که مالک کسی نیست؛ زنی نخواسته با شوهرش یا مردش زندگی کند، خواسته جور دیگری انتخاب و زندگی کند، و به خودش مربوط است. تو را سنه نه!؟
باشد. به این موضوع وارد نمی شوم. اما برای من رفیق، معنا و مفهومی دارد. اعتماد و احترام معنا و مفهومی دارد. اگر از دزد بدمان می آید بخاطر مالِ باخته نیست، بخاطر توهینی است که به ما شده رنجیده ایم، وگرنه در این طویله می توان جیب همدیگر را زد و باز مثل قبایل صحرانشین هرشب در کمال قدرت به همدیگر حمله کرد و هرروز در کمال وقاحت شعر حماسی سرود! حتا می توان با تمام رذالت تاریخ فتح و پیروزی هر خواستن و هر توانستنی را نوشت. این موضوع بحث من نیست.
من می خواهم به آسیب شناسی یک مسئله ی معرفتی و وجدانی و اخلاقی اشاره کنم و بگویم چرا فروپاشیده ایم؟ چرا سنگ روی سنگ بند نمی شود؟ چون ملاطی نیست؟ چون یکی، دیگری را نردبانی تصور کرده که تا آخرین پله اش بالا برود و بعد واژگونش کند؟
وقتی پیکر اخلاقی و معرفتی جامعه ی روشنفکری سست باشد، نباید توقع داشت که در جامعه ی عادی برادرکشی و قمه کشی و ناکسی و دروغ و دزدی و دودره بازی وجود نداشته باشد. آدمی که نتوانسته مشکل پایین تنه ی خود را حل کند، چه جوری می خواهد در مورد مسائل مهم جامعه نظر بدهد؟
برای این معضل قانونی وجود ندارد. جریمه و مجازاتی وجود ندارد. ولی آیا بالاخره جایی، چیزی، وجدانی، مرگی خواهد بود که درد و رنج آدم ها را از چنین اهانتی تسکین دهد؟ یا آن دونفر باید انتظار بکشند تا آرزویشان جامه ی عمل بپوشد، شبی نیم شبی بروند گورستان قدم بزنند و کمی آرام بگیرند؟
@ March 9, 2013 5:44 AM | TrackBack
Comments

با سلام
مثل همیشه در مورد متن های اجتماعی شما نمی گویم جالب ،چون جذابیت زیبایی برام نداشت ،بلکه تکان دهنده بود .من مددکار اجتماعی هستم و موارد این چنینی زباد دیدم همیشه هم شوک آور هست .هیچ وقت واقعی بودنش یا نبودنش برای من سوال نیست،چونکه بدتر از این هم دیده ام .
درباره وضعیت اخلاق در ایران سالها به این نتیجه رسیدم که وجود نداره شاید پذیرش شرایط زندگی راحت تر بشه ،سعی می کنم خودم پایبند باشم و برای من که یک فرد عادی جامعه هستم روشنفکری ،یعنی درست زندگی کردن ،پایبند بودن ،ایجاد آرامش برای خودت و اطرافیانت وگرنه روشنفکر ما انسانهای هیاهو طلبی هستند (تصور شخصی من این است )که شاید بیشتر به دنبال جواب دادن به نیازهای روحی خودشون هستند وگرنه تو این جامعه اگر مفید باشی حتی برای یک نفر ،شاید بتوانیم زندگی کسی را روشن کنیم . با آرزویهای خوب در زندگی برای شما انسان بزرگوار .

Posted by: سارا at December 20, 2013 6:25 AM

سلام
دوای این معضل همان طور که گفتید قانون نیست بلکه اخلاق است که آنهم متاسفانه بنام تمدن تخریبش می کنند . ما می مانیم و وجودهای تحقیر شده خودمان و فرزندانمان .....افسوس
آقای معروفی.....من به نوشتن و رمان و شعر علاقه دارم و می خوانم نه بصورت جدی آکادمیک بلکه برای دل خودم و کارم غیر از ادبیات است .اول بار من نام شما را در خواب دیدم . بعد ها که در اینترنت سرچ کردم دیدم نویسنده اید و تاکنون در همین ایران سانسور شده ی شما 3 تا از کتابهایتان را خوانده ام که سال بلوا تازه ترینش بود که دیروز خواندم ....افسوس که تنفر شما از نظام هاله ی تاریکی برنوشته هایتان انداخته و مانع لذت بردن من میشد .... حتی به عشق هم از چشم مرگ نگریستید ...کاش نبود این کینه و تنفر ...آنوقت نوشته هایتان بسیار گرم و شور انگیز میشد نه سرد و نا امید کننده ...اگر مسخره ام نمی کنید بگذارید بپرسم نظر شما در مورد خواب من چیست ؟ با سپاس

Posted by: شیرین at December 12, 2013 1:49 PM

سلام. این روایت با این جزئیات دقیق آیا مستند است؟
--------------------
بله. بی کم و کاست

Posted by: narges at July 9, 2013 4:43 PM

این رو از خودتون در آوردید برای چهره ی معروف کارگری که از ایران خارج شده؟ یا حرف مستندیه؟

Posted by: رویا at May 28, 2013 12:13 PM

سلام. خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم. یعنی از وقتی که وبلاگتون فیلتر شد و شما رفتین فیس بوک اینجا سوت و کور شد. یاد دوران بعد از انتخابات 88 بخیر. یک سوال داشتم. شما گفتید که وقتی توی ایران تحت نظر قرار گرفتین و زندگیتون لحظه به لحظه کنترل میشد مجبور شدید از ایران برید. آیا به کسی که امروز همین بلا سرش اومده باز هم رفتن رو توصیه می کنید؟ خیلی برام مهمه که نظر شما رو بدونم. ممنون میشم اگه جواب بدید.

Posted by: هومن علمی at May 11, 2013 8:25 AM

واقعا چرا ؟!؟!هر چی بیشتر دنبال جواب میگردیم بیشتر دقیق تر میشیم رو رفتارهای خودمون و اطرافیانمون و گفته ها و دیده ها ،همونقدر این چرا بزرگ تر میشه ...یه وقتایی فکر میکردم باید دنبال یه جامع شناس بگردم که بتونه بهم بگه به چه دردی دچاریم و چمون شده اما کم کم فهمیدم به اونها هم اعتمادی نیست .... نمی دونم ...

Posted by: مهرنوش at April 21, 2013 12:12 AM

می دونید پیدا کردن و ورق زدن دفتر خاطرات یکی که هلاکشید یعنی چی؟!

این حالِ منه الان!

Posted by: سحر at April 12, 2013 1:56 PM

درود بر شما
من علی مقدم.دانشجوی رشته سینما،و اندکی تجربه شاعری.از ایران باشما ارتباط برقرار کردم.
تقاضا دارم با شما ارتباط (ترجیحا مستقیم) برقرار کنم.اما چگونگی این ارتباط را نمیدانم !!
این ارتباط در مورد رمان "سمفونی مردگان" است. و ایده‌ی بنده در راستای تبدیل آن به یک اثر تصویری، در قالب فیلم سینمایی، و شاید مجموعه تلوزیونی.
بی صبرانه منتظر جواب پیامتان هستم.
برقرار باشید.
---------------
سلام
سالها پیش آقای مهرجویی تلاش کرد و مدتها باهم کار کردیم برای ساختن فیلم و سریال که اجازه ندادند
الان اصلا دلم نمی خواد این رمان فیلم بشه

Posted by: علی مقدم at March 31, 2013 8:17 AM

اقای معروفی عزیز
سال نو مبارک. امیدوارم امسال یک کار زیبا از شما به کتابخانه ما اضافه بشه.
پاینده باشید.
--------------
سلام
من هم امیدوارم این رمان تموم بشه امسال

Posted by: عسل at March 27, 2013 12:37 PM

استاد خیلی تکان دهنده بود و زیبا،مثل همه ی نوشته هایتان...

از اینکه تونستم کتایتون(تماما مخصوص)رو در یک کتاب فروشی پیدا کنم و با وجود اینکه pdf ش رو خونده بوذم...خیلی شادم کرد و سر کیف آوردواین روزها به همه هدیه می دم کتابتون رو،چند تایی رو که دارم... ممنونم از حس خوبی که می دین به ما و از همه ی بچه های گردون هم تشکر میکنم.

.....!

عیدتون مبارک.
---------------
سال نو مبارک
و ممنون

Posted by: کیوان at March 23, 2013 6:19 PM

نوشته های شما رو دوست دارم :)

Posted by: sanaz at March 22, 2013 10:02 PM

زمستان به پایان رسید.چه زیباست. چه زیباست که هنوز زندگی جاریست فارغ از اینکه ما باشیم یا نه.انسانیت بیدار است هر چند دوره اسلامگرایی به ÷ایان رسیده باشد.بازارها پابرجاست با وجودیکه هوگو چاوز مرده است و قلبها می ت÷د چه باک اگر پاها رنجور است.راه را باید با دل رفت نه با ÷ا. نوروز بر شما استاد عزیز مبارک
----------
امیر عزیز
نوروز شما هم مبارک

Posted by: امیر رزمجو at March 22, 2013 5:14 PM

زمستان به پایان رسید.چه زیباست. چه زیباست که هنوز زندگی جاریست فارغ از اینکه ما باشیم یا نه.انسانیت بیدار است هر چند دوره اسلامگرایی به ÷ایان رسیده باشد.بازارها پابرجاست با وجودیکه هوگو چاوز مرده است و قلبها می ت÷د چه باک اگر پاها رنجور است.راه را باید با دل رفت نه با ÷ا. نوروز بر شما استاد عزیز مبارک
------------
مرسی

Posted by: at March 22, 2013 5:14 PM

سلام آقای معروفی عزیز
سال خوب و خوشی را برای شما و همه کسانی که دوستشان دارید آرزو میکنم. نمی دونم یادتون میاد که سه سال پیش از انگلستان زنگ زدم و برای ترجمه کتاب ازتون راهنمایی خواستم. چند وقت بعد کتاب کوچکی را خواندم و بعد تصمیم گرفتم با ترجمه آن بقیه را هم در لذت خواندنش شریک کنم. ترجمه آن فقط حدود23150 کلمه است.سه سال توی کشوی میزم مونده و انگار مثل آرزوهای تحصیلکرده های ایرانی مهاجر یخ زده. شاید توقع زیادی باشه ولی دوست دارم چاپش کنم چون در این کتاب موضوعاتی در مورد مردم لندن مطرح شده که در بین ایرانیان کمتر شناخته شده است. از طرفی میبینم بازار چاپ کتابهای فارسی حتی کتابهای نویسنده ها و مترجمین معروف دچار چه مشکلاتی است. نمی دونم چیکار کنم فقط نمی خوام بیشتر از این توی کشوی میزم باشه لطفا راهنماییم کنید.
----------------
سلام افسانه عزیز
منتظر بودم باهام تماس بگیری وقتی تمام شد

Posted by: افسانه at March 21, 2013 7:19 PM

اقای معروفی عزیز کاملا حق با شماست.
انسان بودن در هاله ای از روشنفکری در حال کپک زدنه. ولی خوب از ان نوع کپکی که حتی نمیشه ازش پنیسیلین گرفت.
شاهین خوب دادش می زنه.
-------------
همینطوره

Posted by: عسل at March 20, 2013 8:54 AM

سلام استاد عزیز
بسیار خوشحالم در فضای وبلاگ شما سیر میکنم
باتقدیم احترام...

Posted by: زری قاضی at March 16, 2013 10:44 AM

سلام. خوب هستید؟ من یک نویسنده هستم. خیلی دوست دارم باهاتون ارتباط داشته باشم. من عاشق سمفونی مردگان شما هستم. من با این کتای شما زندگی میکنم یا به نوعی زندگی خودمه. من خیلی خیلی دوست دارم ارتباط برقرار کنم. و همچنین شما داستان هام رو بخونید. منتظر ایمیلتون هستم.

Posted by: hadi at March 14, 2013 9:12 PM

فاجعه است نمی توانم درک کنم انسان اینقدر وقیح و نامرد پیدا میشه
جایگاهی انسانی کجاست ...............

Posted by: کاردان at March 14, 2013 8:18 PM

اخلاقیات به طرز نامحسوسی توی مسیر آزاد اندیشی داره ذوب می شه ...نیاز به تفکر داره.

خیلی خوب بود جناب معروفی

Posted by: jackmorrison at March 14, 2013 2:05 PM

اگر شما نویسنده اید، ما هم خواننده ایم. نمی‌خواهید بگویید اصلاً هشداری به بی‌وفایی زنانه نداده اید، نه؟ خاموشی به هزار زبان حرفش را می‌زند جناب!
خیانت مخدر وحشتناکی است. درمانش رویکرد اعتیاد شناسانه می طلبد.

Posted by: .س.ن at March 13, 2013 5:37 PM

سلام بر عباس بزرگ خوشحالم كه مطلبي طولاني نوشتين ياد پارك پشت مغازه تان در برلين بخير ،روي ماهت را ميبوسم .روياهاتو از دست نده دوستدارت ؛جواد هرمس

Posted by: at March 12, 2013 8:17 PM

خیلی لذت بردم...این موضوع چند وقته دغدغه ی ذهنم شده...ولی به این قشنگی کی می تونست بیان کنه جز تو؟...

دو تا مشتری دارم که بچه ی سنگسر هستن...یکی شان فکر کنم یک رابطه ی فامیلی دور هم باهات داشته باشه...فامیلیش حسینی هست...حسابی اونوریه...

یکی دیگه هست حسابی اینوریه...فامیلیش مرادعلیان...

یه بار صحبت سنگسر شد...تمام جاهای سنگسر رو براش گفتم...تعجب کرد...گفت سنگسر اومدی ؟ گفتم نه...ولی مثل فیلم افسانه ی 1900 سنگسر را براش تشریح کردم....گفتم اینا رو از کتاب عباس میدونم...سال بلوا....
-----------
جالب بود

Posted by: at March 10, 2013 7:43 PM

راستي اميدوارم در مورد كارگاههاي انلاين داستان نويسي اينجا هم اطلاع رساني كنيد.
----------------
چشم

Posted by: امير رزمجو at March 10, 2013 2:31 PM

سلام استاد عزيزم
ممنون كه تمام نظرها را مي خوانيد و با صبر پاسخ مي دهيد.
در مورد متن...نوشتيد(جامعه ی روشنفکری ) .فكر مي كنيد جايي كه نور هست تاريكي و جهل هم هست؟ پوچ پوچ است. در پوچ نه وجدان هست نه قانون نه حتي هيچ...اما انچه فكر مرا مشغول كرده اين است كه چطور گاهي پوچ بالا مي رود بالا و بالاتر و مي شود تصميم گيرنده يا فلاني و فلاني؟!!! شايد بايد بالا برود تا بتركد. مثل يك حباب.بااامممممبببب
--------------------------------
همینطوره.

Posted by: امير رزمجو at March 10, 2013 2:10 PM
Post a comment









Remember personal info?