September 13, 2013

خرمن ماه

---------

اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟

می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»

«مامانم مم عید میاد؟»

«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»

یکجا در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»

پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»

مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»

سر تکان دادم: «اوهوم.»

بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»

«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...

به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. آیا این خدا بود که هو شده بود؟ انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.

چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شود.»

آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.

مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»

کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. و به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.

امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»

آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی معرفت بگذرد. 

یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

.basi%20321.jpg

خرمن ماه

------------

در خواب تو

بیدار بودم

سرگردان و بیدار

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود

موهات دور صورتت...

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟

آسمان مثل پرده‌های سیاه

از دور صورتش فرومی‌ریزد

دیده‌ای؟

نفس می‌زدی

و من

بین لب‌ها و سینه‌هات

سرگردان بودم

گفتی کجایی؟

گفتم سرگردانی قید زمان است

نه مکان.

@ September 13, 2013 6:12 PM | TrackBack
Comments

استاد استاد استاد
لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا،اجازه و افتخارِ شاگردِ کارگاه های مجازی تون شدن رو بهم بدید.
امشب که برنامه تون رو از من و تو دیدم،نتونستم دوباره نیام و خواهش نکنم.
من آرزو به دلِ شاگردی شمام استاد.لطفا.
----------------------
سلام

Posted by: نیـــــــــــلو at September 12, 2014 6:15 PM

جدا از شخصیت سازی و حس و حال رمان هاتون،
شعرهاتون مینیمال هاتون یه چیز دیگه ست
خیلی عمیق و دلچسبه!

Posted by: sorena at July 9, 2014 2:48 PM

سلام . امیدوارم خوب باشید . کتاب هایتان را می خوانم و دوستشون دارم . و هر از گاهی داستان می نویسم !
شما کارگاه داستان نویسی یا کارگاه ادبیات مجازی ندارید ؟ که از ما هایی که توی ایران هستیم حمایت و راهنمایی کنید تا بهتر بنویسیم .
چگونه داستان هایمان را برایتان بفرستیم ؟ لطفا راهنمایی کنید ....
با تشکر فراوان
---------------------------
یونس عزیز سلام
اتقاقا کارگاه داستان گردون که من اداره می کنم به دوره چهارم رسیده و مشغولیم

Posted by: یونس شجاعی at July 1, 2014 7:32 AM

سلام خدمت آقای معروفی من عباس هستم. اگر زندگی مجال دهد گاهی می نویسم. الان مشغول نوشتن رمانی هستم که بخاطر مطالبش هیچ امیدی به چاپش ندارم ودر حقیقت خودم هم اصلا نمی خواهم تلاشی برای چاپش در ایران کنم. می خواستم بدانم امکان چاپش در خارج کشور وجود دارد؟
-----------------------
عباس عزیز
سلام
بله. در نشر گردون امکانش هست

Posted by: عباس at June 29, 2014 9:44 AM

آقای معروفی عزیز. نوشته های شما را بسیار دوست دارم. شعر های عاشقانتون به میزانی لطیف است که هیچ وقت از خوندنشون سیر نمیشم.
ممنونم ازتون
------------
من هم ممنونم

Posted by: زهیر at June 9, 2014 10:44 AM

از بچگی چشمانم ضعیف بود.نمی دانم تقصیر من بود یا هوای عجیب این شهر.اما چیزی که همیشه به من می گفتند این بود که خدا هیچگاه مقصر نیست...
همیشه وقتی که از دور کسی در حال نزدیک شدن است این حس کنجکاوی که آیا او را میشناسم یا نه، تمام وجودم را فرا می گیرد و انتظار می کشم تا هرچه سریعتر چهره اش را ببینم انگار که تمام مردم این شهر آشنای من هستند.اما به هر حال تنها چیزی که میبینم یک صورت کاملا صورتی با هاله ای از ابهام است.وقتی هم که نزدیکتر میشود تمام حس کنجکاویم از بین میرود و از روی بی تفاوتی سرم را پایین می اندازم هرچند که همیشه می ترسم تا نکند آشنایی از کنارم بگذرد و متوجه او نشوم...هرچند که تماشای یک آشنا فقط از دور آرامبخش است اما همینکه نزدیکش می شوی تنها بیگانه ای را می بینی که جای زخمهایش بر بدنت هنوز آزار دهندست...
اما هیچوقت از عینک خوشم نیامده شاید به این خاطر که هیچ آشنایی را سراغ ندارم که ارزش دیدن را داشته باشد.خدا «آشنا» را تنها برای این آفریده که ما را با تنهایی آشنا کند در حالی که همیشه آشنایی را در کنارمان داریم که همیشه فکر می کردیم با او حس آشناییت داریم...(چه جمله آشنایی...شاید از یک آشنا شنیدمش...شاید هم نه...)
با این وجود یک آشنا را می شناسم که همیشه ترس داشته ام از کنارم بگذرد بی آنکه متوجه حضورش شوم...بالاخره روزی فرا می رسد که او نیز مانند همه مردم آشنای این شهر از کنارم به آرامی خواهد گذشت و سپس خواهد ایستاد و دستی بر روی شانه ام خواهد گذاشت در حالی که اسم مرا صدا می زند...در آن وقت است که دلم خواهد لرزید چون همیشه انتظارش را می کشیدم...سرم را برمی گردانم و آخرین تصویری را که خواهم دید یک لبخند زیبا خواهد بود...مرگ همیشه زیبا می خندد...

Posted by: مجتبی اصغری at May 29, 2014 9:24 AM

سلام استاد.... تولدتون مبارک ...خوشحالم و ممنونم که هستید

Posted by: فاطمه at May 17, 2014 8:34 AM

سلام.اميدوارم خوب خوب خوب باشي مرد... خوب هم نبودي بد نباشي لااقل.
يك چيزي ته دلم نشسته كه آمدم ديديم اينجا وبلاگ عباس معروفي عزيزتر از جان است،گفتم خب،چه بهتر... همينجا براي خودش بگويم...
من نوشته هاي مجازي ت را خواندم ولي،كتاب چيزي ديگري ست... دلم كتاب عباس معروفي ميخواهد،تا بروم نمايشگاه بگويم:"آقا ببخشيد،عباس معروفي كجاست؟" بيايم اين پا و آن پا كنم تا كتاب را برايم امضا كنيد و وقت هايي كه تنهايي بيخ گلوم را گرفته بخوانم انهارا تا لب خند مهمانم شود.دلم كتاب عباس معروفي ميخواهد مرد...

خواستم بگويم بهت،همين چند روز مانده به كنكور اين شعرهاي تو بود كه معجزه
ميكند به حال من مرد...
اين معجزه نه تراز فلان ازمون بود،نه ديفرانسيل بود،نه فيزيك بود، شعر
بود... شعر بود...شعر بود... شعرهاي عباس معروفي بود...
علاقه ي عجيبي به شعر دارم جناب... انگار خدا شعر را فرستاده تا وابسته م
كند به اين دنيا... تا نشانم بدهد دنيا هم حال خوب دارد... دنيا هم معجزه
دارد... دنيا هم لب خند دارد...

اميدوارم هميشه ماه باشي توي آسمان زندگي آقاي شاعر اين وطن... اقاي شاعر اين تن...
برقرار باشي عباس معروفي عزيز از جان :)

+تو شاعر دور و نزديك امثال مني مرد...
-------------
ممنون

Posted by: الف.سين at May 8, 2014 3:32 PM

عجب قلمی! مرسی!

Posted by: xxx at April 15, 2014 4:56 PM

سلام استاد عزیز.
سال ها بود که سمفونی مردگان جزئی از زندگی من شده بود.حالا جزئی از پرونده ی تحصیلی من.راستش من بدون اجازه ی شما موضوع پایان نامه م رو نقد و برسی سمفونی مردگان انتخاب کردم.من شما رو پیرو مکتب سوررئالیسم قرار دادم.چون به این مکتب نزدیکتر بودید.من دارم معنای انجماد و سرما، دیکتاتوری پدر، قداست دختر میزرایان و بدکاره بودن آذر رو مقایسه می کنم با تاریکی و زن اثیری و لکاته در بوف کور.خیلی ها میگن کار من بیهوده س چون سازمان آموزش عالی ممکنه پایان نامه م رو در وقت دفاع رد کنه.ولی من با چنان هیجانی دارم پیش میرم که نمی خوام حرف های اطرافم رو بشنوم.اجازه بدید گاهی، هر از گاهی شما رو در جریان تحقیقم قرار بدم که یه وقت در مورد شخصیت عباس معروفی خیال پردازی نکرده باشم.
قلمت مانا باد

Posted by: سحر at March 30, 2014 1:36 PM

استاد معروفی عزیز،

هفته گذشته کتاب فریدون سه پسر داشت رو تموم کردم. تعجب نکنید، در افغانستان کشورم بعضی کتابها را راحت نمیشه پیدا کرد و شاید به همین خاطر من شخصا خیلی از قافله کتابخوانی به دورم. با صفحه صفحه کتاب، درد نهفته در کلمات رو احساس کردم و از درون گریه کردم. بی تعارف، خدا به امثال شماها صدها سال عمر بده. این سومین کتابی بود که از شما خوندم: تماما مخصوص( که دارم برای بار چهارم می خونمش)، سمفونی مردگان و حالا هم فریدون سه پسر داشت.
میدونین یکی از آرزوهام چیه: اینکه یا شرایط عوض بشه برگردین ایران و من بتونم بیام و ببینمتون. یا هم کارهای اقامتم تو آمریکا به زودی بشه، برم اونجا و بعد از مدتی بتونم سفر کنم به آلمان و شما رو در کتابخونه تون ببینم.
موفق باشین استاد. قدر خودتون رو بدونین چون خیلی ها مثل من منتظر نوشته های زیبای بعدی تون هستیم.
پدرام
هرات، افغانستان
--------------
پدرام عزیز
سلام
امیدوارم ایران به ما بازگردد

Posted by: پدرام at March 27, 2014 9:06 AM

چرا دیگر اینجا ماه خرمن نمیزند؟ چرا اینجا چیزی نمی نویسید؟
...و این یکاد بخوانید و در فراز کنید

Posted by: آزاده at March 24, 2014 10:40 AM

خاطره هایم را
باد برد
آنچه به جا مانده
موهای سپیدی ست
که هر روز
آینه
متذکر می شود ...!!!

Posted by: شقایق فقیه at March 8, 2014 7:23 AM

فقط میتونم بگم شما فوق العاده ای....به بودنتون افتخار میکنم . عاشق قلمتونم

ممنون که هستین

Posted by: بهار at March 6, 2014 9:41 PM

همیشه باش عباس معروفی...همیشه بنویس...من زندگی می کنم با کتابهات با نوشته هات.....درونم نوشایی زندست...!
همیشه موفق باشی امیدوارم روزی از نزدیک ببینمتون...

Posted by: نسترن at February 11, 2014 12:51 PM

سلام استاد
چقدر خوب که اگر چه از خیلی دور، نوشته هاتون رو می خونیم.
و اینکه من واقعاً نمی دونم، شعرهاتون رو بیشتر دوست دارم یا رمان هاتون رو...
ممنون

Posted by: مهسا زهیری at February 7, 2014 8:58 AM

سلام آقای معروفی عزیز
کتابی را چند سال پیش ترجمه کرده بودم که سه سال توی کمدم مونده. دوست داشتم چاپ بشه و قبلا در این مورد پیام گذاشتم ....نوشتید تماس بگیرم باهاتون. زنگ زدم چند بار ولی نبودید. نمیدونم چیکار کنم اگه نشه چاپ کنم میخوام اونو بزارم تو اینترنت .نمیدونم چطوری. قبلا یه بخشی بود به اسم جمهوری نویسندگی که نتونستم پیداش کنم. ممکنه لطفا راهنماییم کنید
ممنونم

Posted by: افسانه at February 1, 2014 8:04 PM

عباس معروفی عزیز تو آخر منو دیوانه میکنی .

Posted by: mohsen nazari at January 26, 2014 3:09 PM

مهمان چند سالهی وبلاگت هستم و در افسوس که به دلایل روزمرگی مدتی از حضور در این خلوت انس محروم.با رمانهایت زندگی کرده ام و در صد افسوسم که چرا رمانهای نویسنده ی محبوبم را باید از قاچاقچیان خیابان انقلاب تهیه کنم.اما چه کنم....مدتیست ردی از دنیایی که با دستانت و با خامه ی دلنشینت می آفریدی نیافته ام.خرسند می شوم اگر در آفرینش اثری دیگر هستی ما را بی خبر نگذاری تا در این چند صباح عمر مدتی از واقعیات وقیح به دنیای داستانهایت پای بگذاریم....بدرود...شهاب 

Posted by: شهاب at January 23, 2014 7:54 PM

خیلیییییییییییییییییییییییییی دوستتون دارم استاد!

Posted by: نوا at January 23, 2014 5:46 PM

نوشته هاتون منو غرق خودش ميكنه، خوشحالم كه فيسبوك دارين

Posted by: سحر at January 13, 2014 5:52 AM

سلام اقای معروفی. نمیخوام تعارف کنم ، در علاقه من به شما همین بس که موضوع پایان نامم رو سمفونی مردگان انتخاب کردم.... دانشجوی ادبیات فرانسه هستم. میخوام تطبیقی کار کنم، اما نمیدونم سمفونی مردگان رو با کدام اثر فرانسوی مقایسه کنم!!! لطفا کمکم کنید........

Posted by: شهره at December 25, 2013 7:06 AM

سلام استاد
یه شب مهتاب یه آرزو کردی مادرت بیاد پیشت! پنجاه سال بعد به ارزوت رسیدی! اونم چی با اشانتیون اشک! این خوبه که! آدم به ارزوش برسه حتی 50 سال بعد! به نظر من خیلی خوبه! هنوز عالی هم هست!
ای کاش دوباره یه آرزوی دیگه میکردی... نمیدونم... همیشه فکر میکردم تنها کسایی که محال ندارن نویسنده ها باشند...
محالی نیست استاد! اگه باز هم شبی، ماهی، خرمنی زد و آن تقدس آمد، آرزو کن! برای خودت! برای ما! و برای همه.
یا علی

Posted by: فرشید at December 17, 2013 10:49 AM

مثل همیشه زیباو خواندنی.. چقدر وجود شما و قلمتان و شناختنتان غنیمت است. نگاه مرا به زندگی و دنیا دگرگون کرده اید . چقدر وامدار مهرتان هستم؟ نمیدانم. ..برقرار باشید.

Posted by: ملوس at December 14, 2013 8:16 PM

سخت لذتناک بود...
مثل همیشه ی نوشته هات!

Posted by: شیوا موسی زاده at December 14, 2013 9:58 AM

سلام استاد.
امیدوارم خوش و پایدار باشید.
دوست دارم همیشه با شما در ارتباط باشم؛ارتباطی نزدیک تر.
من هم می نویسم.به راهنمایی شما نیازمندم.
دست شما را از کرمانشاه؛به گرمی می فشارم!

Posted by: آرش at December 7, 2013 7:34 PM

سلام آقای معروفی عزیز تازه با اینجا آشنا شدم و عالی مینویسید بازم سر میزنم

Posted by: وبلاگ ماد at December 6, 2013 8:34 PM

سلام ... نمی دونم لا به لای این همه مشغله می رسید این کامنت من رو بخونین یا نه ...
نمی دونم چند بار چند نفر این خواسته رو ازتون داشتن ، مطمئنا زیاد، اما من هم می خواستم جرات کنم و ازتون کمک بخوام !

راست داستان اینه که من برای انجام یک مقاله راجب شما با استاد ادبیاتم خیلی کلنجار رفتم... همه ی بچه ها از کسایی مقاله تهیه کرده بودن که متاسفانه فوت شدند و همه ی اطلاعات رو اغلب از ویکی پدیا در آورده بودند... خب کارشون قابل بخششه، بخاطر نمره ، اما من نمره نه که مهم نباشه، اما بیشتر دلم می خواد انقدر مطالبم واقعی باشه و از یک هنرمند زنده ! باشه ! که تا زنده هست همه بشناسن، همه بخوننش... نه مثل همه ی ایرانی ها مرده پرست باشن

استاد ادبیات راضی نمی شدن که راجب شما باشه ، فکر می کنم به خاطر اینکه مجبور به ترک ایران شدین ...

در هر صورت اگر کمک کنین و من بتونم چیز هایی از زندگیتون که نه اون قدر شخصی باشه که نشه گفت ، و نه اونقدر غیر شخصی که تو ویکی پدیا بشه پیداش کرد بدونم ممنون میشم.

الان که اینو نوشتم حس کردم چیز زیادی میخوام ازتون ... اما نمی خوام یه چیز کلیشه ای تحویل استاد بدم و تمام ....

فکر نمی کنم این رو بخونین اصلن انقد طولانی شد

Posted by: Goli at December 2, 2013 6:54 PM

خرمن زدن ماه را در این غزل انوری دیده بودم ولی نمی دانستم اصطلاحی بوده است.
گرد ماه از مشک خرمن می زنی/ وآتش اندر خرمن من می زنی
سپاس

Posted by: Rasoul at December 1, 2013 9:28 PM

کاش عباس معروفی یکی نبود. هزار تا بود. نه ، میلیونها بود. اونوقت ... اونوقت شاید منهم می تونستم نوشته هام رو براش بفرستم. شاید ارزش خوندن داشت. اما نه !عباس معروفی یکدانه اش قشنگه.گوشه کلاس سمفونی مردگان نشسته ام. از آثارش درس می گیرم. عباس معروفی اونجا جاریست.
راستی استاد امسال هم جشنواره تیرگان برگزار خواهد شد؟

Posted by: امیر at November 10, 2013 7:38 PM

سلام استاد عزیز. زیبا بود. اسماعیل از دارالشفا گفت . من از لالو می گم. لالو مرد. چند ماهی می شه. خدا رحمتش کنه. همه ما خاطرات خوشی از نشستن روی اون صندلی داریم.راستی تو ویکیپدیا سال تولد شما رو نوشته 1336. اما من هر چه حساب کردم شما خیلی بزرگترید. شما به اندازه اورهان آیدین و مادر و پدرشون. به اندازه تمام فریدون سه پسر داشت و سال بلوا عمر دارید. و چه عمر جاویدانی.تبریک از صمیم قلب.

Posted by: امیر at November 10, 2013 7:15 PM

ریز ریز خاطرات کودکیم رو حس کردم باسی. مرسی

Posted by: hamed saraee at November 9, 2013 5:50 PM

سلام بر استاد عزیز
من تازه با کتاب های شما آشنا شدم اولین کتابی که از شما خوندم سال بلوا بود که میتونم بگم محشر به تمام معنا بود.
در موقع خوندن این کتاب همش آهنگ های فرهاد از آلبوم وحدت تو گوشم می پیچید.
چی میشد یه فیلم از این کتاب می ساختید این آهنگ ها رو هم میزاشتید روش؟

Posted by: سینا سرحدی at October 30, 2013 11:22 PM

سلام عباس جان...چهارشنبه تا جمعه رفته بودم سنگسر...همه اش بخاطر سال بلوا بود...وقتی میخواستم هتل رزرو کنم به رزوشن هتل گفتم من همه ی سنگسر رو بلدم ولی تا حالا اونجا نرفتم! مثل کافر قلعه...اینو که گفتم رزوشن اونور گوشی ریسه رفت از خنده...بگذریم عباس جان....اونجا با یه راننده ای کل منطقه رو گشتیم ...از دربند و شهمیرزاد گرفته تا چاشم و رودبارک و ...چیزی که اذیتم کرد این بود که راننده همش میگفت مهدیشهر....گفتم سنگسر قشنگتره یا مهدیشهر؟ ...ازش پرسیدم عباس معروفی رو میشناسی؟ گفت نه....گفتم من از تهرون بخاطر عباس اومدم اینجا اونوقت تو نمیشناسیش؟! ....ای بابا....بلایی سر سنگسریها در آوردن که یادشون رفته اسم شهرشون چی بوده....اونجا از راننده پرسیدم تو کتاب عباس یه میخونه بوده که صاحبش کی پور بوده...گفت آره یه کی پور بوده که قبل از انقلاب میخونه داشته...جالب بود برام....حالا قرار شده یه بار دیگه هم بریم اونجا....خیلی خوشم اومده...فقط حیف که تو نیستی

Posted by: حمید at October 27, 2013 10:20 PM

سرگردانی قید زمان است نه مکان...
خاطره ی روزهای دورت مرا برد تا سال های دور خودم. دلم به وسعت غربت لحظه ای مه دلتنگ مادر بودی تنگ شد برای مادرم. دایی عباس عزیز اونقدر زیبا می نویسید که من هم ماه خرمن زده را دیدم و قبل از آرزو کردن اشک ریختم...
دوستت دارم. همیشه باش

Posted by: سویدا at October 15, 2013 10:06 AM

سلام استاد.مثل همیشه زیبا بود

Posted by: shahram at October 13, 2013 10:49 PM


نوشته هایتان را می نوشم ...

من به خواب بعد از این شراب ها سخت معتقد شده ام . ...


اگر خرمن ماه باشد و ببینم می خواهم ارزوی دیدنتان را داشته باشم . ... همین .

Posted by: at October 13, 2013 11:23 AM

آقای معروفی عزیز و دوست داشتنی م،کتاب تماما مخصوص تون را یک نفس خوندم،مثل همیشه عالی بود.
باور می کنید برای تمامِ کلمه هاتون از اول تا آخر بغض کردم؟همه ی کلمه هاتون را مردم،زندگی کردم،نفس کشیدم؟
مرسی که هستید آقای معروفی.
خیلی مرسی که می نویسید.
خودخواهانه دلم خواست آرزو کنم کاش الان شما همین جا پیش ما بودید،آزادانه و کتاب های تان یک عالمه بین ما بود آزادانه.
یک عالمه خوشحالم که اینجا را پیدا کردم.

Posted by: نیلو at October 11, 2013 4:30 PM

چرخ می زنم در دنیا
هر روز
شعله ها کشیده تر
فریادها بلندتر
و سنگ ها بی تاب تر می شوند.
دخترکی صدایم می زند:
مامان...نسترنم را کجا بکارم؟؟
_روی دامنت!

Posted by: ترنج نامه at October 4, 2013 2:11 PM

سلام.
خاطره زیباییست
خاطرات هرقدر خوبتر هستند
یادشان غم انگیز تر میشود استاد
امیدوارم که غم از دلتان بگریزد همیشه
باز هم دعوتتان میکنم که بخوانیدم

Posted by: مجید ذوالفقاری at September 26, 2013 2:46 PM

سلام اقا ...
اینکه یک نفر باشد که اینقدر صاف و صادق باشد ...اینکه آینه باشد و شیشه ای ...هم خوب است و هم سخت ...شعرهایتان را همیشه خوانده ام ...اما راستش را بخواهید هنوزم که هنوز است جرات نکرده ام یکی از کتابهایتان را بخوانم ...اینکه می گویم جرات ...یعنی عظمت قلمتان در همین شعرهایتان برای مدتی طولانی مرا آواره و دربه در می کند ...بس که زیبا و عارفانه می نویسید ....بس که عشق را خوب می فهمید...آمدم اینها را بگویم ...بگویم که بس عزیز هستید و بزرگوار ...
تنتان سلامت و دلتان شاد ..و امیدهایتان همیشگی و بالایی و پایدار...

Posted by: فرشته at September 25, 2013 11:47 AM

سلام. دیشب بعد از سالها که کتاب سمفونی مردگان در کتابخانه ام خاک میخورد برداشتمش و خواندمش. با اینکه تلخ بود اما شیرین روایت شده بود. خوشحالم که نویسنده اش را اینجا پیدا کردم.
بنظرم یکجور مکاشفه بوده نوشتنش برایتان!! الان که بعد از بیست و چهار سال دوباره آنرا میخوانید چه حسی دارید استاد؟

Posted by: شیرین at September 24, 2013 12:24 PM

سلام بر عباس عزيز و تنها ، نوشته تان را خواندم ، بى نهايت لذت بردم و من هم دلتنگ شدم ، ميدانم كه گاهى تلخ ميشود روزگار و قلب مهربانت نا اميد ميشود ، اما كاش بدانى كه خيليها هم مثل من به اميد خواندن چيز جديدى به سايت شما سر ميزنند، پس روياهاتو از دست نده، در ماه كامل آينده يادم ميماند كه بهترينها را برايت آرزو كنم. راستى مزه خرما و چايى كه در كتابفروشيت در برلين با هم خورديم زير دندانم جاودانه است .دستهايت را ميبوسم.ارادتمند: جواد هرمس.

Posted by: جواد at September 22, 2013 5:39 AM

این وبلاگ واقعن مال ِ آقا عباس جان ِ معروفی ِ منه؟؟؟
وااای باورم نمیشه. . .

الان همچین گریه‌م گرفته. . .
آقا عباس جان ِ معروفی ِ نازنین و دوست‌داشتنی ِ من، شما می‌دونید آیا که من چقدر با کتابهای شما زندگی کردم؟؟؟

و می‌دونید آیا یکی از آرزوهام اینه که بتونم بیام برلین و ببینمتون؟؟؟
خدا بهتون عمر بده و همیشه کنار ما بمونید استاد ِ نازنینم. . .

Posted by: پریسا at September 19, 2013 10:41 PM

سلام استاد عزیز
ممنون از اینکه هر چند وقت یکبار ما را با نوشته های زیبایتان برای دقایقی از زندگی سخت و پر استرس دور میکنید.
اینجا دیگر کسی ماه را نگاه نمیکند که متوجه بشود حلقه ای دورش هست یا نه!
فشار زندگی طوری ما را مچاله کرده که یادمان میرود روزی کودک بودیم حتی خیلی از خاطراتمان را فراموش کرده ایم.
این روزها فقط گذشت روز و ماه و سال را میشماریم تا به پایان نزدیکتر شویم...........
لطفا بخاطر ما بنویسید و بنویسید...... بزرگان ادب و هنر یکی یکی میروند شما ما را تنها نگذارید.

Posted by: nader at September 18, 2013 11:54 AM

سلام استاد عزیز
ممنون از اینکه هر چند وقت یکبار ما را با نوشته های زیبایتان برای دقایقی از زندگی سخت و پر استرس دور میکنید.
اینجا دیگر کسی ماه را نگاه نمیکند که متوجه بشود حلقه ای دورش هست یا نه!
فشار زندگی طوری ما را مچاله کرده که یادمان میرود روزی کودک بودیم حتی خیلی از خاطراتمان را فراموش کرده ایم.
این روزها فقط گذشت روز و ماه و سال را میشماریم تا به پایان نزدیکتر شویم...........
لطفا بخاطر ما بنویسید و بنویسید...... بزرگان ادب و هنر یکی یکی میروند شما ما را تنها نگذارید.

Posted by: nader at September 18, 2013 11:54 AM

من آخر دیوانه میشم با نوشته های شما
... سبز آبی کبود

Posted by: الی at September 17, 2013 8:21 AM

من آخر دیوانه میشم با نوشته های شما
... سبز آبی کبود

Posted by: الی at September 17, 2013 8:19 AM

هر وقت که یه چیزی تو وجودم گم میشه سر از خاطرات کودکیم درمیارم...انگار تو اون برهه وجودم تثبیت شده باشه.یا خودِ گم شدمو بخوام پیدا کنم.

یه درد نهفته اس تو این گریز زدن های گاه و بیگاه...

محروممون نکنید از نوشته های زیباتون

Posted by: سوده at September 15, 2013 5:02 PM

واقعن بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال شده باسی عزیز :( مرسی
سلامت باشی و برقرار

Posted by: جانان at September 15, 2013 2:39 PM

سلام.خیلی وقت می شود که خواننده مطالبتان هستم در وبلاگ. کتابهایتان راخواندم.با جان و دل خواندم و سعی کردم یاد بگیرم زندگی ام چطور طعم شاش نگیرد.تا امروز و الان برایتان هیچ کامنتی نگذاشته بودم.نمی دانم چرا.نمی دانم چرا برای عباس معروفی پیکر فرهاد، سال بلوا و سمفونی مردگان کامنت نمی گذاشتم. مطلب تابو و کدام تابو آنقدر برایم دلچسب بود که الان در مقابل عظمت نویسنده بودنتان سر خم می کنم. حس های نوستالژی هم قشنگ بود و دلنشین. برایتان یک چنین حس هایی و اگه بشود گفت نوشته دوست دارم بفرستم.اگر خواستید البته.
-----------------
سلام وحید عزیز
ممنونم که کتابهامو می خونین

Posted by: وحید at September 15, 2013 12:34 PM

خدا صدسال استاد رو زنده نگهداره. آدم یک وقتایی دلش میگیره، دلت تشنه شنیدن حرف دل میشه، اما هر طرف نگاه میکنی جز خون و کشتن و ریا و تقلب نمیبینی. دلت بیشتر میگیره اما میای به دنیای مجازی و میبینی یکی اون بر دنیا، مفت مفت حرف دل توزیع میکنه. حرفهایی که هر مثقالش دنیایی ارزش داره!

همیشه خدا زنده و سلامت باشین استاد.
پدرام
هرات- افغانستان
---------------
پدرام عزیزم سلام

Posted by: پدرام at September 15, 2013 6:56 AM

سلام
این روزها خانقاه، دارالشفاء شده و ماه دیگر خرمن نمی زند و مادرها به بچه هایشان می گویند:« وتی پورو جون مونگ د گاز گرته واندی اگه بی تربیت بو تَ سو روف دم گاز گیره!» ( پسر جانم ببین اگر بی تربیت باشی می گویم آن کسی که ماه را گاز گرفته صورت سیاهت را هم گاز بگیرد) و خرمن خرمن آه می کشند بچه ها وقتی به ماه نگاه می کنند تا ازش بپرسند:« الله تی تی، بابامو دیدی!؟»
سوار ماشین خیال شما که می شوم استاد با همین لذت و نقشین چشمی دوباره به سنگسر نگاه می کنم و انگار اصلا ندیده بودمش. دست و قلمتان را می بوسم...
-------------------
سلام اسماعیل عزیزم
ممنونم

Posted by: اسماعیل at September 14, 2013 10:50 AM

راستی، چقدر این خاطره قشنگ بود!

Posted by: هومان at September 14, 2013 9:16 AM

سلام استاد بزرگوار. مرا یادتان می آید؟ هومان هستم. همان که یک زمان در وبلاگ شما با شما بودم. اما این وبلاگ سوت و کور شد. یعنی از وقتی که فیلتر شد. لعنت بر این سیاست. شما هم که فیس بوکی شدید. حیفتان نیامد وبلاگ را بگذارید بروید فیس بوک؟ باری من چند وقتی است که خودم را در خانه حبس کرده ام و شعر می گویم. به استادی دسترسی ندارم که شعرهایم را نشانش دهم و چون شما را قبول دارم، یعنی از آن وقت که گفتید فروغ بهترین شاعر ماست و چقدر درست گفتید. می شود سری به شعرهای من بزنید؟ و اگر نظرتان را بگویید ممنون می شوم. برقرار باشید و شاد. امیدوارم سایه ی سیاه سیاست از سر شما رخت بر کشد. و ما باز رمان های ناب بخوانیم. سمفونی مردگان بخوانیم. نه فریدون سه پسر داشت.
---------------------
سلام هومان عزیز
چشم می خونم

Posted by: هومان at September 14, 2013 9:00 AM

خاطرات ات هم خوردنی است .

Posted by: وحید پیام نور at September 13, 2013 11:48 PM
Post a comment









Remember personal info?