September 30, 2014

ویزا

-----------------

دل، گرفتاری‌هایی دارد که اگر حرفی را همینجوری بهش بزنی حالیش نمی‌شود. یعنی اصلاً حرف حالیش نمی‌شود. مثل یک بچه‌ی بهانه‌گیر پاهاش را به زمین می‌کوبد که خواسته‌اش را عملی کند. حرف‌پذیر نیست، منطق‌پذیر نیست، مجبوری گاهی براش مثالی بزنی که کمی آرامت بگذارد:

ببین! دیده‌ای گاهی بلیت هست، پول هست، هواپیما هست، سفر هست، وقت هست، اما ویزا نیست؟ خب بفهم. همینجور معلق توی فرودگاه ایستادن و به پروازها و آسمان نگاه کردن چه نتیجه‌ای جز فرسایش و خستگی برات می‌گذارد؟ بفهم! باید برگردی خانه، چمدان را باز کنی، به کارهات برسی.

ویزا نداری. چه اهمیت دارد که چرا؟ خیال کن داشته‌ای حالا مهلتش تمام شده. یا فکر کن جایی که می‌خواستی بروی قوانین صدور ویزایش عوض شده. یا تصور کن اگر به همه‌ی آدم‌های دنیا ویزا بدهند به تو یکی نمی‌دهند. اصلاً به خودت بقبولان که خلاف کرده‌ای و ویزات را باطل کرده‌اند. چه فرقی می‌کند؟ بالاخره یک دلیلی وجود دارد که از سفر مانده‌ای. قیدش را بزن. بمان. فراموش کن. آرام بگیر.

درخت هم می‌خوابد.

September 29, 2014

باز مامان

------------

مامانم آمده. خوشحالم. و خوشحالی‌ام را لحظه به لحظه با تو نصف می‌کنم. اما دوری آنقدر زیاد است که چیزی ذوقم را متلاشی می‌کند. دلم گرفته است.

آخر، آدمی دلش می‌خواهد با همزادش همه چیز را تقسیم کند، و من همه چیزم آوار می‌شود روی سر خودم. شاید اشتباهی است همه چیز. شاید ذوقم اشتباهی است. شاید خودم اشتباهی‌ام.

دست‌هام خاک را می‌خراشد در جستجوی زندگی. دلم زندگی می‌خواهد، بی مرزی، همصدایی.

جایی این آستانه فرو می‌ریزد؛ کجا؟ جایی بالاتر از تحمل من. دلتنگم. خسته‌ام. دلگیرم. دلگیر.

September 24, 2014

سیل سرخ

-------------

چه اتفاقی افتاد که چراغ یک خانه، یک شهر، یک کشور در ذهنم خاموش شد؟ یکباره روشن‌ترین افق دنیا جلو چشم‌هام آنقدر تاریک شد که سردرد کهنه‌ای که هیچوقت نداشتم جمجمه‌ام را پر کرد. احساس می‌کنم سیل زلالی که از راهی دور راه افتاده بود، همه‌ی خاک‌های دنیا را شست و آمد توی جمجمه‌ی من فرو ریخت، بعد یک آرامش ابدی دنیا را فرا گرفت، و من با این سردرد با این سر پر از سیل در جایی تاریک جا ماندم.

چیزی روی سینه‌ام سنگینی می‌کند که تا به حال نمی‌شناختم. حال تهوع و سرگیجه‌ی ناخوشایندی دل و روده‌ام را در هم گره می‌زند. احساس می‌کنم این آخرین کلماتی ست که توی لب تابم می‌نویسم تا هزار سال بخوابم... بخوابم... بخوابم... اگر بی‌تابی امان دهد. اگر هی بلند نشوم و باز راه نیفتم. اگر بخوابم... اگر این سیل وحشتناک سرخ از چشم‌هام بریزد بیرون... اگر بیدار شوم و این کابوس تعبیر شود... اگر بخوابم باز همین کابوس را ببینم...

نه... خدایا تو نخواه...

September 18, 2014

نشانی

--------

من از پروانه‌ها

از زمین

از درخت

از باران

از کائنات

از ستاره‌ها

از کلمات

از نانوشته‌های بین کلمات

کمک می‌خواهم

که تو را به من ببخشند

دلهره‌ی نارنجی!

من از نشانه‌ها دنبال نشانی تو می‌گردم

نفس‌زنان در خودم می‌دوم

می‌ترسم

خورشید روشنی‌اش را از من دریغ کند

و من بی تو از سرما بلرزم.

September 11, 2014

با پدرم بر جهان

----------

زمین آنجا سبز بود، سبز و خیس و دوست‌داشتنی. و هرجا یک نردبام برپا بود، و بالای هر نردبامی یک بشکه‌ی کروم نیکل با شیر برنزی چشم را خیره می‌کرد. پدرم کت و شلوار توسی به تن داشت، با پیرهن سفید. مثل همیشه تمیز و مرتب.

ولی من آشفته بودم. آشفته و سرگردان. قلبم مثل طبلِ بی هنگام زیر نبضم می‌ترکید. درد شکستگی شانه‌ی راستم راه می‌کشید توی انگشت‌هام، و جای آبله‌ی سه‌گانه روی بازوی چپم درد می‌کرد. گفتم: «پدر، اگه می‌خوای کاری برام بکنی، همین حالا بکن. از زمان سربازی که از خونه رفتم، هیچوقت چیزی ازت نخواستم. یادت هست؟ خودم تنهایی همه‌ی سال‌ها رو کشیدم تا رسیدم دم این نردبوم‌ها. می‌بینی این بشکه‌های آبو چه قشنگ درست کرده‌ن گذاشته‌ن بالاش؟ آدم نگاه که می‌کنه تشنه‌اش می‌شه.»

گفت: «می‌خوای بری بالا؟»

«نه.»

نگاهم کرد: «تو که بالاخره می‌ری بالا، برای من هم یه لیوان بریز.»

پشت سر همه چیز تاریک بود، تاریکی آشنایی که نقطه به نقطه‌اش را می‌شناختم. روبرو اما در روشنای ابر و مه و آفتاب، چند درخت پر شاخ و برگ لالوی نردبام‌ها تا دوردست ادامه داشت؛ تا دم صخره‌های سبز. و ما داشتیم می‌رفتیم. لحظه‌ای برگشتم و به قدیم خیره شدم؛ همان‌جایی که قبلاً ها زندگی کرده بودم. صدای خنده‌ی آدم‌ها با بوی غذاهای جورواجور می‌خورد زیر دماغم. صدای موسیقی هم بود.

پدر گفت: «برنگرد.»

گفتم: «آخه... یه چیزایی...»

گفت: «یک لحظه دوری‌تو نمی‌تونم تحمل کنم، ولی برنگرد.»

همان‌جور که رد سایه بالای کوه‌ها دور می‌زند، همان‌جور که دست باد جعد گندمزار را می‌خواباند، زمین زیر پای ما می‌چرخید؛ و ما از روزگار رفته پا برمی‌داشتیم به روزگار نیامده. بی آن که بخواهم داشته‌هام را به نداشته‌هام وا می‌گذاشتم. کجا بودم؟ کجا می‌رفتم؟ انگار سرشتم بود که در گردش روز و ماه عوض می‌شد، بی آن که بخواهم، سرنوشتم مثل کتابی در باد ورق ورق می‌شد. انگار از زندگی درآمده بودم داشتم جزوی از سکوت می‌شدم، و دیگر کسی نمی‌توانست جلو این غارت را بگیرد. کسی نقشه‌ی تنم را گشوده بود؛ هرچه را می‌خواست خط می‌زد، جغرافیای دیگری می‌نوشت.

زمین سبز بود. سبز و خیس و دوست‌داشتنی. به پدر نگاه کردم که خوشحال مرا می‌پایید. گفتم: «هیچ آدمی نیست؟»

با انگشت به آن صخره‌ها اشاره کرد: «پشتِ اون بلندی آدمای تازه خلق شده‌ن. آدمای بهتر. با من بیا.»

دلم می‌خواست بدوم. جلو نگاه پدرم بدوم. نشستم که بند کفش‌هام را سفت کنم. نشد.

گفتم: «این یکی شکسته، این یکی هم واکسن سه گانه...»

گفت: «بذار خودم برات ببندم.» و خم شد جلو پاهام: «تو مراقب دلت نبودی پسر! اصلاً مراقب دلت نبودی، حالا دیگه اقلاً مراقب دستات باش.»

«می‌خوام‌شون چیکار؟»

بی معطلی گفت: «بنویسی.»

بعد بلند شد، سراپام را ورانداز کرد. هیچوقت پدرم را اینهمه خوشحال ندیده بودم. گفت: «حالا برو.»

و من تمام آن راه سرابندی سبز را دویدم. چشم که باز کردم هنوز دم دمای صبح یکشنبه بود. تاریک تاریک.

September 7, 2014

شنبه‌ها

------------
این شنبه‌های لعنتی
که قضا نمی‌شود
حتا با حضور تو

پففففففففففففف

September 3, 2014

یک رویای پوچ

----------

گفت: «دارم میام چی برات بیارم؟»

گفتم: «خودت بیا. تو که می‌دونی اینجا همه چیز هست. ممنون.»

گفت: «اونایی که می‌تونن به همه‌ی دنیا سفر کنن، جز کشور خودشون، این سوال خیلی دل‌انگیزه براشون. می‌دونم اینو. و می‌دونم که نگاه یه تبعیدی با نگاه یه مهاجر به وطن، به سال تحویل، به مرگ، و به خیلی چیزها متفاوته. تو هم حتماً خوشت میاد که ازت بپرسم: چی بیارم برات؟ حتا اگه چیزی نخوای.»

گفتم: «همینطوره. ممنونم ازت، ولی چیز خاصی نمی‌خوام. مامانم مم داره میاد.»

گفت: «مامانت جداست، من جدا. فکر کن ببین چی برات بیارم.»

گفتم: «خودت و سلامتیت و معرفتت. همین گفتنت یعنی همه‌ی دنیا. یعنی این که برات ارزش داشتم.»

گفت: «دنبال کتاب خاصی نیستی؟ ببین! از کتاب بگیر تا خوراک و پوشاک و خاک، هرچی دوست داری. هرچی خوشحالت می‌کنه. بگو.»

گفتم: «یه برگ از درخت بالاسر فروغ فرخزاد.»

...

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشق ست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

آه

سهم من این ست

سهم من این ست...

شکست

---------------

امروز که بیدار شدم هنوز تاریک بود، و به وضوح دیدم زندگی مثل ترمز زیر پاهام خالی شده،

دیگر نمی‌دانم کدام ورطه منتظر است فرو ببلعد تنم را.

صدای جیغ در سرم توفان همه‌ی شکستن‌هاست هنوز.

September 2, 2014

چنین بود

مثل رویا در بیداریام زندگی میکرد و مثل بیداری از خوابم میگریخت.