September 3, 2014

یک رویای پوچ

----------

گفت: «دارم میام چی برات بیارم؟»

گفتم: «خودت بیا. تو که می‌دونی اینجا همه چیز هست. ممنون.»

گفت: «اونایی که می‌تونن به همه‌ی دنیا سفر کنن، جز کشور خودشون، این سوال خیلی دل‌انگیزه براشون. می‌دونم اینو. و می‌دونم که نگاه یه تبعیدی با نگاه یه مهاجر به وطن، به سال تحویل، به مرگ، و به خیلی چیزها متفاوته. تو هم حتماً خوشت میاد که ازت بپرسم: چی بیارم برات؟ حتا اگه چیزی نخوای.»

گفتم: «همینطوره. ممنونم ازت، ولی چیز خاصی نمی‌خوام. مامانم مم داره میاد.»

گفت: «مامانت جداست، من جدا. فکر کن ببین چی برات بیارم.»

گفتم: «خودت و سلامتیت و معرفتت. همین گفتنت یعنی همه‌ی دنیا. یعنی این که برات ارزش داشتم.»

گفت: «دنبال کتاب خاصی نیستی؟ ببین! از کتاب بگیر تا خوراک و پوشاک و خاک، هرچی دوست داری. هرچی خوشحالت می‌کنه. بگو.»

گفتم: «یه برگ از درخت بالاسر فروغ فرخزاد.»

...

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه‌ی یک عشق ست

به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد

به زوال زیبای گل‌ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای

و به آواز قناری‌ها

که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

آه

سهم من این ست

سهم من این ست...

@ September 3, 2014 7:08 PM | TrackBack
Comments

چقدر زیبا آرزو کردید استاد, یک برگ از درخت بالای مزار فروغ فرخزاد...
من هم اونجا یک فانوس نصب کرده ام...
زنده و پاینده باشید

Posted by: هستی at October 23, 2014 4:59 PM

قلب تان بزرگ است. عشق تان جاودانه باد آقای معروفی. دلم براتان تنگ شده...

Posted by: فروغ at September 5, 2014 6:16 PM
Post a comment









Remember personal info?