September 7, 2014

شنبه‌ها

------------
این شنبه‌های لعنتی
که قضا نمی‌شود
حتا با حضور تو

پففففففففففففف

@ September 7, 2014 7:14 PM | TrackBack
Comments

اگه هم میخواین قهر کنین و عصبانی بشین اشکالی نداره چون منم خیلی عصبانی و ناراحتم از اینکه اینجوری میزنین توی ذوق مخاطبهای جدیدالورود!
این رسم مهمان نوازی که نیست یقینا! چیه؟ من نمیدونم والله!

Posted by: هدی at September 14, 2014 8:04 PM

رفتارتونم با تازه واردا اصلا خوب نیست! اصلا!

Posted by: هدی at September 14, 2014 7:42 PM


شما با همه مخاطبهاتون اینقدر سرد و بی احساس روبرو میشیییییییییییین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جواب سوالمم ندادین! اینم یادتون باشه.

Posted by: هدی قاسمی at September 14, 2014 6:44 PM

سلام و درود باسی عزیز
:(

من انبوهی از اين بعد از ظهرهای شنبه را
بياد دارم كه در غروب آن ها
در خيابان از تنهايی گريستيم ...
ما نه آواره بوديم ، نه غريب
اما ...
اين بعد از ظهرها پايان و تمامی نداشت
از كودكی به ما می گفتند كه زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
اين بعد از ظهرها باز می گشتند !
---------------------
بله همینطوره

Posted by: جـانـان at September 13, 2014 10:51 AM

سلام
مدتها با شعرهای شما هم احساس شدم ...
چند روزی ست با این دلنوشته ها ...
می نویسم ... و تنها به عشق نوشتن ... و حس می کنم نوشتن تمام رسالت بعضی هاست روی زمین ... بعضی ها مثل شما ... مثل کریستین بوبن که نوشته هایش روح را پر می دهد ... مثل سیدعلی صالحی که با شعرهایش سبک می شوی انگار ... مثل منزوی ... مثل فاضل نظری ... مثل شاملو ... فروغ ... مثل ژوزه ساراماگو که "کوری" اش عین بینایی ست ......
من بسیار خرسند و خوشوقتم از این که در این روزها به سایت شما رسیدم ... یا رساندنم ... به هرحال چندان هم فرقی نمی کند ... به قول سیدعلی صالحی عزیز: "رفتن" هیچ ربطی به "رسیدن" ندارد ... باید به راه افتاد ...
و من خیلی خوشحالم که این به راه افتادنم مرا به شما رساند ... بی شک مسیر را درست پیموده باشم ... بی شک!
شروع کرده ام به خواندن دلنوشته های شما ... از جولای 2003 پریدم به ژانویه 2006 ... عادت به طی یک مسیر تعیین شده ندارم ... اما حتما برمی گردم و آنها که نخوانده ام را می خوانم ... چون برای روح و ذهنم مهم است خواندن این روزنگاری ها ...
و یک سوال:
من وبلاگی دارم که دلنوشته هام رو در اون وب می کارم ... خواستم بدونم می تونم گاه به گاه بعضی از نوشته هام رو برای شما بفرستم و نظرتون رو درموردشون بدونم؟ فقط اینو بدونین که خیلی خیلی برام مهمه و همینطور خیلی خیلی دلم میخواد و ته دلم دعادعا می کنم که جواب شما مثبت باشه! و اونوقت از شادی در پوست خودم نخواهم گنجید ....
ممنون برای تمام نوشته هاتون .... و برای این که هستید و به خوبی هستید ...
----------------------
من هم ممنونم
آدرس وبلاگ بدین میام می خونم. ولی نظر نمی نویسم
هرگز این کارو نکرده م و نمی کنم
فقط می خونم

Posted by: هدی قاسمی at September 12, 2014 6:05 PM

چه خوب فرمودید آقای معروفی
... و یک اقیانوس پهناورند با عمق یک بند انگشت
دهه روشنفکران روشنفکر مآب است، این دهه.

Posted by: فروغ at September 11, 2014 11:10 PM

افتخار می کنم که در زمانی زندگی میکنم که شما در آن زندگی می کنید و می توانم با شما حرف بزنم.
تازه سمفونی مردگان شما را خوانده ام لذت بردم سیراب شدم پر شدم کیف کردم به قول خودتان روحم را مالش داد دستتان درد نکند عباس معروفی خوبم.
میدانم یک روزی می شود شما را دید امثال شما را دید باهاتان حرف زد و از زندگی لذت برد حالا کی باشد نمیدانم اما می شود.
----------
ممنونم سینای عزیز

Posted by: سینا از رشت at September 9, 2014 9:43 AM

سلام آقای معروفی. مدتی ننوشتید و در این خونه زیباتونو بسته بودید، خلوت شده این جا. دلم می گیره گاهی وقتی سر می زنم به وبلاگ ها... فیس بوک و توییتر جای وبلاگ نویسی رو گرفته... مردم عجول شدن، وقت کم دارن شاید، زندگی سخت شده، مجال فکر کردن کم شده... نمی دونم... این جا نبایست خلوت باشه آقای معروفی. یاد سال ها قبل که می افتم همش نقش های زیبایی تو خاطرم زنده می شه.. همه بچه های وبلاگ نویس بودند... سال های 2007 و 2008 و 2009... یادش به خیر. زنده شون می کنیم دوباره...
------------
سلام
همینطوره. همه فقط تیترها را می خوانند، چیپس می خورند، و یک اقیانوس پهناورند، با عمق یک بند انگشت

Posted by: فروغ at September 8, 2014 7:03 PM
Post a comment









Remember personal info?