September 18, 2014

نشانی

--------

من از پروانه‌ها

از زمین

از درخت

از باران

از کائنات

از ستاره‌ها

از کلمات

از نانوشته‌های بین کلمات

کمک می‌خواهم

که تو را به من ببخشند

دلهره‌ی نارنجی!

من از نشانه‌ها دنبال نشانی تو می‌گردم

نفس‌زنان در خودم می‌دوم

می‌ترسم

خورشید روشنی‌اش را از من دریغ کند

و من بی تو از سرما بلرزم.

@ September 18, 2014 10:16 AM | TrackBack
Comments

مرسی
باشه. من توی لغتنامه دهخدا گشتم نبود!
خواهش می کنم کینه ای نباشین دیگهههه!
من مجبور شدم بحث سانسور رو مطرح کنم چون غیر این صدای من رو نمیشنیدین! اعتنا نمی کردین بهم! :(
اگه هم از سوالات من اینقدر ناراحت میشین خب نمیپرسم دیگه!
من نمیدونم چرا حس می کنم یه کم بدخلقین شما!؟ اگه از من دلخورین و به خاطر حرفای منه، من از همین تریبون از شما معذرت میخوام. شما نویسنده موردعلاقه من هستین، افکار و نوشته هاتون واسه من قابل احترامه و من که قصد ناراحت کردنتون رو ندارم!
شاد می خواهمت! (این جمله رو از خودتون گرته برداری کردم).

Posted by: هدی at September 22, 2014 5:10 PM

سلام
میشه بگین "پرنسیب" یعنی چی؟
----------------------
یعنی اصول اخلاقی

شما یک لغنتامه سخن 8 جلدی تهیه کنید، که اگر چیزی پرسیدید و من نبودم، بحث سانسور و سانسورچی بودن به میان نیاید

Posted by: هدی at September 21, 2014 8:36 PM

سلام.خب سرتون شلوغه.امیدوارم موفق باشید.کاش بدونید با چه بدبختی ایی میاییم اینجا.
بالاخره رمان بهارگل رو چاپ می کنم.قول می دم استاد
به قول سنگسریها:
خدا ت همره
هم د ویر وناکره رفق

Posted by: امیر رزمجو at September 21, 2014 4:40 PM

سلام
تقدیم به شما

شیطان پرست
-----------------
گفت با من مستم از دیدار تو
مثل مستی از شرابی تلخ مست
می پرستم من تو را هر روز و شب
مثل یک شوریده ی شیطان پرست

آمدی بردی مرا تا بوسه ها
تا شب عریانی تن هایمان
آمدی کردی مرا از ره بدر
با خیالی گنگ از فردایمان

بوسه های آتشین بر من زدی
هجمه ای کردی تو در قلب شبم
تو چشاندی تو چشاندی عاقبت
طعم شیرین هوس را بر لبم

هستی من شد شکار از بوسه هات
مسخ گشته آشکار از بوسه هات
روز دیگر شد خمار بوسه هات
بند بندم بی قرار بوسه هات

در به رویم بستی اما آنزمان
رفتی و گفتی که سیری سیر سیر
می شکستم در تب یک بوسه ات
در خیال بوسه ای بودم اسیر

عاشقت گشتم دو چشمم اشک شد
می زدم اندر طلب من دست و پا
با غرور سرکش و سنگین دلی
می زدی با خشم شلاقت مرا

باز روزی دیگرت چون می نمود
آن تن هرزه هوای میوه ام
سوی من می آمدی با اشتیاق
چون که می گشتی خمار شیوه ام

باز می دادم به دست تو کلید
می گشودی تو در شهر تنم
باز می رفتی و می ماندم در آن
اشتیاق و شور با هم بودنم

آه حجبم اینچنین از دست رفت
با دو دست تو، تو ای موجود پست
همچنان می خواهمت اما هنوز
این من، این شوریده ی شیطان پرست

Posted by: هومان at September 20, 2014 10:48 AM

خب قول میدم خیلی وقتتونو نگیره! منم میفهمم گرفتاریهای شما رو ... باورکنین!

Posted by: هدی at September 18, 2014 8:34 PM

من میدونم که شما گرفتارین ... حق هم دارین و شکی هم نیست ... ولی خب من فقط یه سوال ساده داشتم که با یه بله یا خیر جواب داده میشد ... فقط میخواستم بدونم که من میتونم گاهی بعضی از نوشته ها یا داستانهام رو واستون بفرستم تا درموردش نظر بدین؟!
این که جوابش خیلی سخت نیست!مگه نه؟!
--------------
آدرس وبلاگتون رو بذارید خودم میرم می خونم
ولی نظر نمیدم هرگز

Posted by: هدی at September 18, 2014 8:26 PM

سلام آقای معروفی

چرا جواب منو ندادین؟؟؟
مگه اینجا خلوت انس و جمع دوستان نیست؟ و مگه دوستان نباید آینه همدیگه باشن؟دوستی که همیشه به تایید و تحسین نیست! مگه وقتی بحث انتقاد مطرح باشه باید کتمان یا پنهانش کنین؟؟ یا مگه باید با دوستان سرد برخورد کرد؟ اما واقعیتها که پنهان شدنی نیست!! شما هم که به نظر نمیرسه اهل خودفریبی باشین! ترسم که نداره! خب پس چرا کامنتای من همه بیجواب موندن؟ و حتی تاییدیه نگرفتن از شما ... مثل کتابهای خاک خورده توی وزارت ارشاد .....
یعنی شما آدم مغروری هستین که نمیخواد بپذیره مخالفتها رو؟ گمون نمیکنم ... پس موضوع چیه؟
من حق دارم که بدونم ... من به عنوان مخاطب شما حق دارم که بپرسم! مگه خود شما از سانسور بدتون نمیومد؟؟؟ پس چرا منو سانسور کردین اینجا؟؟ این تناقضها اذیت میکنه آدمو ... من میخوام بدونم که اگه یه تازه وارد پاش رسید اینجا باید با بی اعتنایی و کم محلی روبرو بشه؟ مگه خود شما از طرفداران آزادی بیان نیستین؟ و مگه یکی از معضلاتی که ما توی دنیا و ایران باهاش روبروییم همین برچسب خوردن روی دهان سوالاتمون نبوده؟ شما که آزادیخواهین نکنین این کارو ... گاهی ما نمیدونیم که خودآگاه یا ناخودآگاه داریم راهی رو میریم که بهش معتقد نیستیم و سالها به باد انتقاد گرفتیمش ...
نذارین حس کنم ارزش تازه واردها کمتر از قدیمیهاست ... نذارین با تضاد و تناقض روبرو بشم اینجا هم ...
مگه شما خودتون رو هوادار جوونها معرفی نکردین؟ پس کو؟ سهم من به قدر یه جواب گرفتن هم نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-------------------
سلام
اشکالی نداره که تمام سانسور و محاق افتادن کتابها رو در همین جواب ندادن من خلاصه کنید
مسئله اما اینه که من فرصت کافی ندارم.
مشغول نوشتن رمانم هستم، و هزار گرفتاری دیگر هم دارم

Posted by: هدی at September 18, 2014 4:41 PM

سلام آقای معروفی

چرا جواب منو ندادین؟؟؟
مگه اینجا خلوت انس و جمع دوستان نیست؟ و مگه دوستان نباید آینه همدیگه باشن؟دوستی که همیشه به تایید و تحسین نیست! مگه وقتی بحث انتقاد مطرح باشه باید کتمان یا پنهانش کنین؟؟ یا مگه باید با دوستان سرد برخورد کرد؟ اما واقعیتها که پنهان شدنی نیست!! شما هم که به نظر نمیرسه اهل خودفریبی باشین! ترسم که نداره! خب پس چرا کامنتای من همه بیجواب موندن؟ و حتی تاییدیه نگرفتن از شما ... مثل کتابهای خاک خورده توی وزارت ارشاد .....
یعنی شما آدم مغروری هستین که نمیخواد بپذیره مخالفتها رو؟ گمون نمیکنم ... پس موضوع چیه؟
من حق دارم که بدونم ... من به عنوان مخاطب شما حق دارم که بپرسم! مگه خود شما از سانسور بدتون نمیومد؟؟؟ پس چرا منو سانسور کردین اینجا؟؟ این تناقضها اذیت میکنه آدمو ... من میخوام بدونم که اگه یه تازه وارد پاش رسید اینجا باید با بی اعتنایی و کم محلی روبرو بشه؟ مگه خود شما از طرفداران آزادی بیان نیستین؟ و مگه یکی از معضلاتی که ما توی دنیا و ایران باهاش روبروییم همین برچسب خوردن روی دهان سوالاتمون نبوده؟ شما که آزادیخواهین نکنین این کارو ... گاهی ما نمیدونیم که خودآگاه یا ناخودآگاه داریم راهی رو میریم که بهش معتقد نیستیم و سالها به باد انتقاد گرفتیمش ...
نذارین حس کنم ارزش تازه واردها کمتر از قدیمیهاست ... نذارین با تضاد و تناقض روبرو بشم اینجا هم ...
مگه شما خودتون رو هوادار جوونها معرفی نکردین؟ پس کو؟ سهم من به قدر یه جواب گرفتن هم نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: هدی at September 18, 2014 4:40 PM
Post a comment









Remember personal info?