September 30, 2014

ویزا

-----------------

دل، گرفتاری‌هایی دارد که اگر حرفی را همینجوری بهش بزنی حالیش نمی‌شود. یعنی اصلاً حرف حالیش نمی‌شود. مثل یک بچه‌ی بهانه‌گیر پاهاش را به زمین می‌کوبد که خواسته‌اش را عملی کند. حرف‌پذیر نیست، منطق‌پذیر نیست، مجبوری گاهی براش مثالی بزنی که کمی آرامت بگذارد:

ببین! دیده‌ای گاهی بلیت هست، پول هست، هواپیما هست، سفر هست، وقت هست، اما ویزا نیست؟ خب بفهم. همینجور معلق توی فرودگاه ایستادن و به پروازها و آسمان نگاه کردن چه نتیجه‌ای جز فرسایش و خستگی برات می‌گذارد؟ بفهم! باید برگردی خانه، چمدان را باز کنی، به کارهات برسی.

ویزا نداری. چه اهمیت دارد که چرا؟ خیال کن داشته‌ای حالا مهلتش تمام شده. یا فکر کن جایی که می‌خواستی بروی قوانین صدور ویزایش عوض شده. یا تصور کن اگر به همه‌ی آدم‌های دنیا ویزا بدهند به تو یکی نمی‌دهند. اصلاً به خودت بقبولان که خلاف کرده‌ای و ویزات را باطل کرده‌اند. چه فرقی می‌کند؟ بالاخره یک دلیلی وجود دارد که از سفر مانده‌ای. قیدش را بزن. بمان. فراموش کن. آرام بگیر.

درخت هم می‌خوابد.

@ September 30, 2014 5:58 PM | TrackBack
Comments

من که در بندم کجا؟ میدان آزادی کجا؟
کاش راه خانه ات اینقدر طولانی نبود .....

Posted by: هدی at October 4, 2014 9:17 PM

یک شب اندوه مرا مختصر اندازه بگیر

خبرمرگ مرا بی خبراندازه بگیر
یا مرا در نوسانات هوا پر پر کن
یا مرا با هیجانات پر اندازه بگیر
یا به اندازه ی یک ریشه مرا خاک ببخش
یا تمامی مرا با تبر اندازه بگیر
نبض تندی ست قدمهای تو بر سینه ی من
نبض را جان من آهسته تر اندازه بگیر
خانه امن است و نیازی به خطر کردن نیست
مرد را با خطرات سفر اندازه بگیر
یک خیابان سر یک کوچه بلا آورده ست
وسعتش را سر کوچه بپر اندازه بگیر
هنر بی هنران حاشیه پردازی هاست
عمق فریاد مرا با هنر اندازه بگیر
محمد سلمانی

Posted by: هدی at October 4, 2014 9:11 PM

دل دیگه!!! حالیش نیست.
دل من که رسما خره، بعضی وقتا اصلا حرف حالیش نمیشه. :)

Posted by: مرجان at September 30, 2014 9:05 PM
Post a comment









Remember personal info?