March 29, 2015

خواب؟ شاید...

----------------------------

گاهی خواب از کوه صعب‌العبورتر است، هرچه به صخره‌ها چنگ می‌اندازی و پیش می‌خزی بیشتر بیداری، جا می‌مانی انگار جایی جا می‌مانی که دلت می‌خواهد همه‌ی راه رفته را برگردی و خیره‌ی قله شوی؛ شاید خوابت بُرد.

March 22, 2015

اسطوره‌ی زندگی

-----------

تولد، جشن نوروز، مراسم فارغ‌التحصیلی، عروسی، سال نو، کریسمس و روزهای این‌چنینی اسطوره‌ی زندگی ست. آنقدر اهمیت دارد که آدم از مدت‌ها قبل به فکر می‌افتد مثلاً سبزه سبز کند، هدیه بخرد، نرگس‌هاش را بکارد. و هر کس تمهیدی به کار می‌بندد تا چنین روزهایی را با خانواده و یا عزیزترین‌هاش بگذراند. همه کاری می‌کند تا شادی‌های این لحظه‌های مهم را با عزیزانش تقسیم کند، عکس بگیرد، خاطره بسازد، و از ثانیه‌هاش رضایت داشته باشد، چون آدم یکبار زندگی می‌کند، و در این زندگی یک‌نوبتی نکبتی اگر قدر همین لحظه‌هاش را نداند، دیگر به چی دلش خوش باشد؟

ممکن است حتا کسی را که خیلی دوست داری به دلایلی نتوانی در جمع خانواده بپذیری. او هم اگر تو را دوست دارد باید موقعیت و مصلحت تو را در نظر بگیرد، همچون آینه‌ای شادی‌هات را پژواک دهد، اینها را به حساب شرایط بگذارد، و شیشه‌ی آب را سر بکشد.

March 8, 2015

دوچرخه

--------
پسرک در خواب هم بی‌قرار بود. سرواژه می‌کرد؛ چیزی می‌گفت می‌گفت و بعد صداش در نفس کشدارش گم می‌شد. مادرش سر چرخانده بود که ببیند پسرش چه می‌گوید. برای همین حرف‌های مرا نشنید. خندید و صداش را پایین آورد: «خوابه. سرواژه می‌کنه. خسته ست.»
گفتم: «بابابزرگم گفت یه دوره‌گرد اومده اینجا یه دوچرخه‌ی نیم‌دار کوچولو...»
پسرک خواب نبود انگار. در جا نشست: «دوچرخه؟»
پنجشنبه‌ها تا ظهر کار می‌کرد، بعد می‌خوابید. همیشه می‌خوابید. توی کارگاه آسفالت‌سازی پادو بود. سطل سطل قیر می‌رساند به کارگرها. می‌خواست پول یک دوچرخه را دربیاورد. و پدرش که دیوانه بود از این خانه به آن خانه در روستاها برای مردم اخبار می‌گفت. مثلاً رادیو بود. می‌گفتند از بچگی اینجوری بوده. بعد که بزرگ شده براش زن گرفته‌اند که شاید عقلش بیاید سر جا. اما بچه‌دار هم شد و همان رادیو باقی ماند؛ با دهنش آهنگ می‌زد، اخبار شاه می‌گفت، ساعت اعلام می‌کرد، و چند روز یکبار پیداش می‌شد.
ما رفتیم جلو خانه‌ی ما و پدربزرگم دوچرخه را برای پسرک خرید. در آن بعدازظهر داغ بوی قیر و آسفالت با هرم آفتاب جوری می‌خورد توی دماغم که دلم می‌خواست برویم توی دالان خنک خانه‌ی پدربزرگ، اما پسرک می‌خواست وقتی دوچرخه‌اش را سوار می‌شود، من آنجا باشم. ببینم.
دیدم. پا زد و از دستابندی جاده‌ی خاکی روبرو بالا رفت، زیر تیغ خورشید دور شد، و من فقط رنگ شلوار سبز و دوچرخه‌ی قرمزش را می‌دیدم. بعد دیگر چیزی ندیدم. پدربزرگم مرا به دالان کشید: «بیا تو باسی. وگرنه مغزت داغ میشه. دیوونه می‌شی.»
بعدش من خوابم برد. در خواب بود که صدای جیغ و گریه‌ی مادرش را شنیدم. درجا نشستم: «دوچرخه!»
عصر که سایه‌ها مایل شد با پدربزرگم رفتیم دیدن پسرک. باز هم خواب بود اما سرواژه نمی‌کرد، ناله می‌کرد؛ ته هر نفسش ناله می‌شد. سر و دستش را با پارچه‌ی سفید بسته بودند.
وقتی از خانه‌شان درآمدیم پدرش را دیدم که داشت برای دوچرخه‌ی درهم‌پیچیده اخبار می‌گفت.
---------------------------------
داستان کوتاه، عباس معروفی

March 6, 2015

!

----
تنه‌ها به هم می‌خورَد
تن‌ها به هم نمی‌خورَد

خرگوش

دخترک نفس‌تنگی داشت. می‌گفتند درمان ندارد. درمانی اگر باشد گوشت خرگوش است. پدرش برزگر پدربزرگم بود؛ بذر می‌پاشید، درو می‌کرد، خرمن می‌کوبید، و همیشه به کار بود. حالا به خاطر تنها دخترکش آواره‌ی دشت و بیابان شده بود؛ به دنبال خرگوش. هرکس نشانی جایی را می‌داد که روزی خرگوش دیده، او کله‌ی سحر راه می‌افتاد.
دخترک نفس‌تنگی داشت، نفس که می‌کشید خس خس، آدم نفسش بند می‌آمد. با پاهای لاغر آنجا در سایه می‌ایستاد و به کبوترها نگاه می‌کرد، با موهای بور ژولیده و بلند؛ عروسکی را می‌مانست که دیگر از یاد رفته و جایی تنها مانده است. من فقط همین چیزها یادم است، و پدرش که غروب‌ها دست خالی از دشت و بیابان برمی‌گشت.
آن سال‌ها نفس‌تنگی زیاد بود، خرگوش گیر نمی‌آمد.
-------------------------
داستان کوتاه، عباس معروفی