October 29, 2015

درد

-----------

انگار قابیل

یک بار دیگر

هابیل را کشته است

این بار با خنجر

این بار در سینه

چشم در چشم

از ظهر جمعه‌ای در خاطراتم

مزه‌ی همه چیز عوض شده

این که قورت می‌دهم

نان نیست

مامان!

انگار گوشت تنم را تکه تکه

می‌برند و به خوردم می‌دهند

سیب مزه‌ی گِل می‌دهد

آب مزه‌ی گِل می‌دهد

خواب هم مزه‌ی گِل می‌دهد

نه راه رفتن تا پرتگاه خواب

نه خواب تا دلهره‌ی بیداری

نه بیداری تا وسوسه‌ی مرگ

اینهمه واژه در سرم

اینهمه توان دست‌هام

چرا به دادم نمی‌رسد؟

گفتم مامان تو باور می‌کنی؟

گفت مرد که گریه نمی‌کند

گفتم درد که زن و مرد نمی‌شناسد.

October 28, 2015

تکه کاغذ

-------

روی تکه کاغذ کنار تختخوابم نوشتم: اگه حالم بد شد منو ببرین این بیمارستان؛ دونن والد کلینیک. رییسش دوستمه، دکتر سیروس امید. و بخاطر سیگار شونه‌هاشو بالا نمیندازه که تقصیر خودت بود، چشمت کور! می‌خواستی نکشی.

و نوشتم اگه تموم شد منو ببرین گورستان برشت. گاهی که آفتابی میشه کمتر دلتنگی می‌کنم. و هروقت خواستین بیاین دیدنم شلوار بپوشین. سرده.

اگر هم اونجا نشد منو ببرین امامزاده طاهر کرج. اگر اونجا هم نشد ببرین سنگسر، کنار بابام. اگر هم نشد، دیگه هیچی برام مهم نیست. کاش بتونم این روزها رو بگذرونم که یه چیز درست و حسابی بنویسم. کاش شبا اینهمه کش نمی‌اومد، کاش روزا زودتر تموم می‌شد. به شدت دلگیر و خسته‌م. کاش سرعت همه چیز دو برابر می‌شد.

October 26, 2015

..

------

گفتم: «ماه عسل آفتابی هم مبارک!»

گفت: «رفته بودیم مساحت دریا رو تعیین کنیم.»

گفتم: «عجب!»

بیدار که شدم دست کشیدم به پیشانیم. شاخم پاک شده بود.

October 25, 2015

.

----
دنبال چیزی نمی‌گردم، جز مرگ.



October 22, 2015

اگر

-----

اگر عشق، عشق باشد، زمان حرف احمقانه ای است.

 از نامۀ فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان

October 11, 2015

خلاص

------------

گفتم: «هیچ چیزی در زندگی من تغییر نکرده. فقط پیغام‌هایی که می‌خواندم و می‌نوشتم حالا از برنامه‌ی روزانه‌ام حذف شده. خیالپردازی هم نمی‌کنم دیگر. نه برای سفری خیال می‌بافم، نه برای زندگی، نه برای دیداری، نه هیچ امید واهی و پوچی. آدم وقتی با خیالش حرف می‌زند، سفر می‌کند، عشق می‌ورزد، می‌خندد، اشک می‌ریزد، ادا درمی‌آورد، حتا زندگی می‌کند بعد می‌فهمد که همه‌ی این چیزها می‌خورده به دیواری بسته و همانجا چال می‌شده، غمش می‌گیرد، سرخورده می‌شود؛ سرخورده و دلشکسته. حالا فقط خودم را سرزنش می‌کنم؛ چرا اینهمه طول کشید؟ چرا باورش کردم؟ چرا حیثیت و زندگی و آرزوهام را به قماری گذاشتم که مابه‌ازایش ماجراجویی‌های از سر تفنن بود؟ چرا قلبم را گذاشتم توی دست‌هایی اینهمه آهنین که خودشیفتگی‌هاش با هیچ مهری آرام نمی‌شد؟ چرا اعتماد کردم؟ چرا کلمه اینهمه ناامن است؟ چرا گفتن سبکم نمی‌کند. هزار بار اینها را با خودم گفته‌ام، توی دلم گفته‌ام، بلند بلند گفته‌ام، اما انگار لال بوده‌ام و چیزی نگفته‌ام. پُفففف!

شده بود روزگاری از جماعتی می‌گریختم، اما تابه‌حال تجربه نکرده بودم که اینهمه از همان جماعت وحشت داشته باشم. حالا دیگر از همه‌ی آدم‌ها می‌ترسم. چه کودک بدبختی را به این روز انداختم! که دیگر پرتقال هم نمی‌خواهد.

نه! قربانی نیستم. خودم مقصرم. باید تنبیه شوم. آدم شوم.»

آسمان تاریکتر از آنی بود که مثل گذشته‌ها بتوانم با ستاره‌های ذهنم خیالبازی کنم. برگشتم و در را بستم.

October 9, 2015

خانه‌ای کوچک و گرم

-------

آنقدر عمارت بزرگ فرو ریخته که حسابش از دست توفان و سیل و زلزله خارج است. و آنقدر عمارت‌ها فرو ریخته که دخلی به توفان و سیل و زلزله نداشته، از پای‌بست ناامن بوده لابد بایستی آوار می‌شده بر سر یکی یا هردو. تا کسی بیاید بقایای آن را پاک کند، و سرپناهی نو بسازد؛ محکم و گرم و امن، رو به آفتاب. کوچک و گلی.

آنقدر خانه‌ی گلی هست که هنوز هست؛ به قدری کوچک که به چشم هیچ توفان و سیل و زلزله‌ای نمی‌آید. آنقدر بزرگ که دو نفر تا ابدیت در آغوش هم بچرخند و بخندند و بمیرند؛ یک سویش آفتاب، سوی دیگرش مهتاب.

October 7, 2015

تقویم

------------

... گاز را گرفتم، و همینجور که می‌راندم گفتم: «دیروز، آره دیروز هم مثل خیلی از روزها، از آن غروب‌ها بود که تو تجربه کردی و از سر گذراندی، ولی من چیزی را مثل خیلی وقت‌ها حس ‌کردم و مچاله شدم. درد کشیدم. انگار در رگ‌هام جریان برق عبور می‌دادند. همان دردی که موهام را سفید می‌کند.»

با تمسخر نگاهم کرد: «مگر سر می‌بَری؟ یواش‌تر!... علم غیب داری؟»

«نه. حس دارم. کاش به جاش شعور داشتم.»

تقویمش را از کیفش درآورد ورق زد: «دیروز... دیروز... یعنی همین دیروز؟»

گفتم: «تو خودت تقویمی عزیزم. لازم نیست آن را ورق بزنی، ذهنت را هم که ورق نزنی برخی نقطه‌ها توی زندگی آدم هست که هیچوقت از یاد نمی‌رود.»

اخم‌هاش رفت تو هم: «توهین نکن.»

یک قرمز رد کردم و گفتم: «توهین؟ هوم... دیشب خوابم نمی‌برد. با این که از خستگی داشتم می‌مردم، تا صبح از این دنده به آن دنده بال بال زدم. حساب کردم میزان توهین‌هایی که به شعور آدم می‌شود چهل و چهار برابرِ توهین‌های کلامی و رفتاری ست.»

...

------------------------

رمان مده‌آی ایرانی، فصل شوارتزکپف

October 5, 2015

بازی نور و سایه

------------

نور و سایه بر دیوار بلند آن برج عظیم می‌رقصید، و تو در کمرکش پله‌های دورانی منتظر بودی نرده‌های آهنی باز شود بیایی بالا پیش من. مثل همیشه پاها جفت، دست‌ها در جیب، سر بلند کرده بودی با همان متانت همیشگی گاهی لبخند آرامت می‌نشست روی صورتم، و گاه لب‌هات با چشم‌هام بازی می‌کرد، با دلم. از بالای برج محو لب‌ها و نفس کشیدنت بودم، بیچاره‌ی ساق‌هات، می‌آمدم بالاتر؛ پالتو قهوه‌ای تنت بود و برخلاف همیشه کمربندش را نبسته بودی. انگار فاصله‌ای نیست، رگ‌های دست‌هات را هم به وضوح می‌دیدم.

هیچ صدایی نبود، هیچکس نمی‌آمد، جز بازی نور و سایه، از پایین پله‌ها فقط سرما می‌خزید و خودش را می‌کشید بالا، و حالا از بس منتظر شده بودم طاقتم نخ‌نما شده بود. گفتم دیگر به قدر کافی و وافی صبر کرده‌ام، اگر کسی نیامد؟ اگر آن نرده‌ی آهنی باز نشد؟ گفتم بیایم پایین شاید کلیدی کاری چاره‌ای. سراسیمه پله‌ها را گرفتم و شمردم چهل پله پایین آمدم، خودم را رساندم به نرده‌های آهنی.

اما نبودی.

نگاه کردم؛ همان قدری که پایین آمده بودم تو نیز پایین‌تر ایستاده بودی. با همان وقار، با همان لبخند، با همان صبوری نگاهت به من بود. کلید انداختم، در را باز کردم، و باز پله‌ها را چهل پله دور چرخیدم تا رسیدم به نرده‌های بعدی؛ باز هم نبودی. با همان فاصله در دایره‌ای دیگر ایستاده بودی؛ پاها جفت، و ساق‌ها مثل خوشه‌ی گندم ظریف و پابرجا.

و باز پله‌ها را گرفتم و هروله‌کنان پایین آمدم. و باز... و باز... و باز نبودی.

این بار بی آن نگاه از تو بردارم، راه‌پله را گرفتم و چرخیدم؛ پلک نمی‌زدم که مبادا پربکشی بروی، و دهانم از تعجب باز مانده بود. هر پله که پایین می‌آمدم، تو هم می‌چرخیدی و یک پله دور می‌شدی. به بالای برج نگاه کردم، هفت نرده‌ی آهنی در پله‌ها به بالا می‌چرخید، هفت نرده‌ی آهنی به پایین، و همیشه چهل پله بین ما فاصله بود.

درمانده و بی چاره دنبال راهی بودم. تلاشم به جایی قد نمی‌داد. نگاهت کردم؛ نه حرفی می‌زدی و نه کاری می‌کردی، جز نگاه و لبخند، و این مرا می‌ترساند. و هراسی به جانم می‌انداخت که تا آن وقت مزه‌اش نکرده بودم، وحشتی از جنس گم شدن بین مرگ و زندگی، چیزی شبیه زنده‌به‌گوری.

در خواب می‌دانستم که اگر بیدار نشوم، قلبم از وحشت می‌ترکد. به خودم نهیب زدم و از رختخواب درآمدم. ساعت شش صبح بود، و گریه امان نمی‌داد. 

October 3, 2015

درازنای شب، همین دیشب

-----------

گفت: «آره، تنهام. و تنهایی‌مو دوست دارم.»

گفتم: «دیگه نمی‌خوای عاشق بشی؟»

چشم‌هاش خندید: «مگه می‌خوام کفش بخرم؟»

«اگه آمادگی‌شو داشته باشی، فضاش هم فراهم باشه، خودش جور میشه.»

یک جرعه نوشید: «زلزله که خبر نمی‌کنه.»

گفتم: «یادته هر به چندی دلت می‌لرزید و عاشق می‌شدی؟ عاشق کی نشدی تو؟»

«عشق نبود، خیال‌بازی بود. توی ذهنم.»

«خب اینجوری شناخته شدی. همچین توی ذهن هم نبود. آتیش‌هایی سوزوندی که شمر هم جلودارت نبود. من البته می‌فهمیدم داری دنبال عشق می‌گردی و پیداش نمی‌کنی.»

لبخند کجی زد که احساس کردم جایی گم شد. بعد خودش را پیدا کرد: «هر کسی به اندازه‌ی کله‌ی خودش عاشق می‌شه.»

عجب حرفی! خواستم ته ذهنم حک شود. چند جمله‌اش را اصلاً نشنیدم. گفتم: «پس دل چی؟»

جوری خیره‌ام مانده بود که فکر کنم جوابی ندارد. توی این مدتی که ندیده بودمش، چقدر عوض شده بود. یاد گرفته بود برگ‌های ذهنش را دسته کند، و به‌موقع یک برگ مناسب بکشد بیرون: «دل؟ کار دل فقط شعله زدنه؛ زیر هوس یا زیر عشق شعله می‌زنه چیزی رو جوش بیاره که قل قل کنه؛ آب انگور؟ یا شراب؟ فرقی نداره. اما عشق توی کله پخته می‌شه.»

بزرگ شده بود. زن شده بود. با وقار حرف می‌زد، ساکت می‌شد، نگاه می‌کرد، می‌خندید. گفتم: «آره راست میگی. گاهی آدم آب انگور می‌پزه خیال می‌کنه شرابه. میشه شیره. بچه که بودم مامان‌بزرگم یه کاسه پر از برف می‌کرد روش شیره می‌ریخت می‌گفت باسی بیا فالوده.»

دلم می‌خواست خودم را از زیر سکوت و نگاه منتظرش نجات دهم. زدم به شوخی: «اونم بد نیست. خوشمزه‌ست.»

خندید و با شیطنتی زنانه ته صداش را کشید: «نوش جان!»

پاشدم یک موزیک اسپانیش گذاشتم و گفتم: «دلم می‌خواد تو سرم شراب بپزن. یه شراب ناب بی غل و غش.»

«زهی خیال خام! به تریژ قبات برنخوره آقای باسی! بخوای هوس‌بازی کنی راه بازه. امکانش هم زیاده. اما شرابای این روزگار آب توشه که هر چی تو سرت بپزیش، بخار میشه میره هوا. یه بند انگشت تهش می‌مونه که آدم نمی‌دونه باهاش چیکار کنه.»

«تو که اینقدر بدبین نبودی. بودی؟»

باز ساکت شد، و لبخند ماسید به صورتش. انگار که بخواهد خودش را برای یک آیین آماده کند، گوشواره‌هاش را در آورد گذاشت روی میز. احساس می‌کردم خودش را مثل قلم می‌زند ته دوات و می‌آید بالا: «درخت از یه جایی به بعد دیگه با هر نسیمی خم نمیشه. بعدش به هر بادی حتا شاخه‌هاش هم نمی‌لرزه؛ توفان می‌خواد.»

گفتم: «همینطوره.»

و درازنای شب نفس‌های عمیق می‌کشید.