November 30, 2015

میشه؟

-------

یکی بیاد این موزیکای مشترکو از من بگیره. میشه؟ آیا یک زن با حمایت مردش محکم میشه؟ یا پشت سر هر مرد موفقی یک زن وایستاده؟ به چشم‌هاش خیره شدم، طولانی. آیا چشم‌های تو بادامی‌ترین چشمی ست که خدا آفریده؟ نارنجی لعنتی! بادام‌های تو هنوز و هنوز روی میز ریخته گاهی یکی دوتا... هردوتا چشم‌هات را ببوسم آرام می‌شوی؟

بگو

November 27, 2015

مثل منطق خواب

-------

مامان گفت: «همین، کاری باهات نداشتم، فقط خواستم بگم همونجا که هستی بمون.» حرف زدنش گاهی راز مانند است. چیزهای دیگری می‌گوید، حرف، تعریف، و آخرش لابلای خداحافظی اصل حرفش را جوری می‌زند که انگار قبلاً باهات اتمام حجت کرده. گفتم: «من بی اجازه‌ی شما کارهای خطرناک نمی‌کنم، مامان‌جون!» و از همینجا دست‌هاش را بوسیدم و گوشی را گذاشتم. قلبم فشرده شد، چیزی داغ از چشم‌هام زد بیرون. و چه یادم آمد که تمام دیشب را توی خواب گریه کرده بودم.

توی خانه بودیم، ایران. خانه را اول‌بار بود که می‌دیدم، ولی خانه‌ی ما بود، از کتابخانه‌ها و کتاب‌ها و تابلوهای نقاشی فهمیدم که خانه‌ی ماست. و چقدر شلوغ بود، همه بودند، کمی آنطرف‌تر، و یا در اتاق‌های دیگر.

وسط آن اتاق بزرگ یک پسر دوساله‌ی شیرین با مژه‌های تابدار توی بغل مامان نشسته بود، و مامان هردو دستش را روی سینه‌ی پسرک جوری روی هم گذاشته بود که انگار می‌ترسد الان پر بکشد برود آسمان هفتم، یا برود از پله‌ها بیفتد، یا چی؟ گاهی خم می‌شد صورت پسرک را می‌بوسید و به من نگاه می‌کرد: «هوم!» یعنی نگاه کن، عین دوسالگی خودت. یادت هست؟ نه تو کجا یادت باشد؟ چه خوب شد آمدی. پسرک را ببین! هوم. دوباره لُپ پسرک را بوسید. فکر کردم همیشه یک هوم مامان یعنی یک عالمه حرف. نه؟

تو آنجا ایستاده بودی با پیرهن سبز کمرنگی که خودم نمی‌دانم از کجا برات خریده بودم. نگاه می‌کردی. هیچوقت اینهمه خوشحال ندیده بودمت. خوشحال‌تر از تابستان پیرارسال. سه‌تار را از لب کتابخانه برداشتی، و همانجور ایستاده شروع کردی به نواختن.

پسرک محکم توی بغل مامان نشسته بود. لبخند محوی توی نگاه و صورتش بود که دلم براش می‌رفت. تا چشمش به من می‌افتاد نگاهش را می‌دزدید، و من مبهوت آن مژه‌های تابدارش بودم که ته دلم را می‌ریزاند. داری با من چکار می‌کنی؟ پسرم! چرا نگاهت را ازم می‌دزدی؟ پسر ما بود ولی کی به دنیا آمده بود که من نبودم؟ کجا بودم؟ سفر؟ زندان؟ یا چی؟ نمی‌دانستم، ولی حالا دیگر آمده بودم و این را از رفتار تو می‌فهمیدم، از صورت خوشحال مامان؛ از نگاه خجالتی ولی شوخ پسرکم که هی خودش را از من می‌دزدید، و مژه‌های لب‌برگشته‌ی بلندش داشت دیوانه‌ام می‌کرد. اینهمه شباهت آخه؟ به چشم‌های تو نگاه کردم. قلبم فشرده شد، چیزی داغ از چشم‌هام زد بیرون.

بیرون هنوز تاریک بود، یک چیزی مثل منطق خواب به من می‌گفت تمام این تاریکی را باید گریه کنی تا هوا سپید شود، سپید و آفتابی؛ مثل صورت پسرک.

November 25, 2015

قاضی‌های بالفطره؟

--------

شهرزاد من؛

تجربه‌ی چهل سال نوشتن و تماشای دقیق آدم و درخت و آتش به من می‌گوید نقد فمنیستی، کمونیستی، ایدئولوژیکی و هر نقدی که به "ایست" ختم شود، در مورد ادبیات خلاقه مردود و باطل و فاقد اعتبار است؛ بریزش دور. تنها انسان می‌تواند محور عالم باشد؛ نه زن! نه مرد! نه ابلیس! در طرح موضوع جالب بی بی سی با عنوان 100 زن تا این لحظه دو نویسنده هم حضور دارند؛ شهرنوش پارسی‌پور و من. از لحظه‌ی انتشار مطلبم چند نظر فمنیستی و ایدئولوژیکی آمد زیر نوشته‌ام که تا اینجایش می‌گذارمش روی فرق سرم، ولی صاحبان آن نظرها مرا زیر توهین و اتهام گرفتند که چرا اصلاً نوشته‌ام؟ چرا یک رسانه اصلاً اجازه داده در مورد زنها، مردهایی هم مطلب بنویسند. شلاق. شلاق بر تن نویسنده بخاطر نوشته‌اش.

دیروز رفته بودم برای تو شال بخرم، در راه فکر کردم چه خوشم می‌آید مطلب شهرنوش را دستکاری کنم، جای مردها و زن‌ها را عوض کنم؛ دختر باکره بشود پسر نجیب، واژه‌ی فاحشه بشود، فاحشه‌باز، و این جامعه را تست بزنم. این کار را برای تو می‌کنم که تماشا کنی. می‌دانی؟ باید ببینی به کدام نظرها اهمیت بدهی، و برای کدام نظرها وقعی قائل نباشی. شنیدن هم مثل نفس کشیدن، دم و بازدم دارد؛ اکسیژن را بگیر اضافات را بکوب به طاق.
اینجا در این بساط، آش برخی چنان شور شده که برای من روانشناس تجویز کرده‌اند: «گمان مى‌كنم آقاى معروفى دچار نوعى اختلال سيستم و افت ذهنى شده و بجز اين نظرات تصميم جالبى هم براى ١١ اسفند و بازگشت به ايران گرفته‌اند. آقاى معروفى، حالا ديگر مدتى است عقبگردهاى نامتعادلى از خود نشان داده است. به نظرم جدا از نقد، بايد يك روانشناس متبحر، بيست سال اقامت او را در خارج از كشور واكاوى كند. شايد دلايل اين افول را بشود لااقل براى خود او روشن كند و به درمانش بكوشد.» می‌بینی؟ علاوه بر اینهمه توهین، در تصمیم من برای کجا زیستن یا کجا رفتن دخالت می‌کنند، قضاوت می‌کنند، حکم تعیین می‌کنند و شلاق را هم خودشان می‌زنند. دوستی نوشته بود: «جنسیت‌زدگی زن و مرد و رسانه ندارد.» و خب دیدم که در ماچولند، پتیشن امضا کرده‌اند و فریاد وااسلاما به آسمان رسیده است.

چرا در طرح موضوع مهم یک رسانه که باید مثل شعله در بین زن و مرد دربگیرد، بحث و دیالوگی برای تفاهم و شناخت بیشتر شود، عده‌ای دوست دارند رمان‌نویس هم مطلبی بنویسد کلیشه‌ای که: بهشت زیر پای مادران است، زن گل سرسبد آفرینش است، مریم مقدس نمونه زلال یک زن تاریخی است، گل است سنبل است صدایش زیباتر از چهچه بلبل است؟ در مقابل مردها همه ماچو و زنباره و مردسالار و ضعیف‌کش و نره‌خر و عوضی‌اند تا دل عده‌ای که خود را کدخدای این بساط می‌دانند خنک شود؟ چرا؟

راستش تو اگر نباشی، شهرزاد! نمی‌توانم بنویسم. در "سمفونی مردگان" آیدا (نیمه‌ی دوقلوی آیدین) وقتی خودسوزی می‌کند، آیدین دیگر نمی‌تواند شعر بگوید؛ بخش زنانه‌اش، بخش هنرمندش می‌سوزد. در "فریدون سه پسر داشت" خطاب به همه‌ی این قاضی‌ها بارها تکرار کرده‌ام: «تو به رویای من تجاوز کردی.» و بارها نوشته‌ام که این قاضی‌های حقوق‌نخوانده‌ با نگاه سیاسی یا فمنیستی یا ایدئولوژیکی مدام به تخیل ما به رویای ما به شخصیت‌های آفریده‌ی ما با خشونت و اتهام و توهین تجاوز می‌کنند، و اگر کلت به کمرشان باشد به ما شلیک هم می‌کنند. و اگر خنجر به پر دامن‌شان باشد سرمان را گرد تا گرد می‌برند و می‌گذارند روی سینه‌مان که انتقام مردسالاری را یکجا از تک تک ما بگیرند. می‌دانی؟ برای مبارزه با فحشا عده‌ای فاحشه‌کشی می‌کنند، برای مبارزه با اعتیاد بهترین راه‌شان معتادکشی است، و برای مبارزه با فقر هنرشان این است که یک خال هندی بکارند وسط پیشانی فقیر، و برای برچیدن بساط مردسالاری چه راهی بهتر از له کردن یک مرد؟ همان مردی که بازوی من است، نیمه‌ی دیگر تو.
میلان کوندرا می‌گوید: «جامعه‌ای که رمان نخواند، مدنیت را بو نمی‌کند.» راست می‌گوید. اینها با رمان و تخیل بیگانه‌اند، و ما ناچاریم از حیثیت حرفه‌مان دفاع کنیم، همچو مسیح که بازار را بر سر دروغگویان و نیرنگ‌بازان خراب کرد و آنگاه مصلوب شد، ما نیز ناچاریم این بساط نیرنگ را بر سرشان خراب کنیم که بروند جای درستی بساط کنند. دنیای ادبیات و خلاقیت با دنیای "ایست‌دار" بیگانه است. تا زمانی که رمان نخوانند و ادبیات خلاقه را نفهمند انگار از پاکستان یا عراق آمده‌اند حاکم ایران شوند، و بر گرده‌ی مردم ما سوار شوند، و ما می‌نویسیم که افشای‌شان کنیم.
من مطلب شهرنوش را بی کم و کاست در صفحه‌ام ارائه دادم، فقط جای زن و مرد را عوض کردم تا نشانت بدهم که اینها راست نمی‌گویند، قصدشان تخریب نیمه‌ی دیگر است، آنهم با فریبکاری. موج را سوار شده‌اند که بساط مردسالاری را برچینند! اما شاخه‌ای را می‌بُرند که خود بر آن نشسته‌اند: «تفاوت متن شما با متني كه از خانم شهرنوش پارسي پور گذاشتيد اين است كه شما رسماً زن را موجودي شيطان‌صفت، شارلاتان، انتقامجو، مكار، حسود و... تصوير كرده‌ايد و اسمش را گذاشته ايد زن موفق! خانم پارسي پور وضعيتي را ترسيم كرد كه نيازي به شارلاتان‌بازي و مكاري و حسادت نيست فقط رفتار و كردار از سوي جامعه براي يك جنسيت امتيازات بيشتر/ كمتري قايل مي‌شود... شما آنقدر خصومت با زنان داريد كه....»

خب کافی ست... خصومت خصومت خصومت... فکر کن! یک نویسنده (زن یا مرد) با نیمه‌ی دیگرش خصومت داشته باشد! یعنی ممکن است تولستوی بزرگ را به خاطر این جمله‌اش موجودی پست و ضد زن بدانی؟ می‌گوید: «از دور به نظرم دو نفر بودند. وقتی نزدیک شدند دیدم یک مرد است با زنش.»

و راستی با خواندن مطلب شهرنوش کدام مرد اعتراض کرد که بابا! مردها همه اینجور نیستند که با فاحشه بخوابند و دنبال دختری باکره باشند و در مسجد محل هم کمک کنند و سر کار آدمی شریف جلوه کنند؟ من اما بسیار مردهای اینجور را می‌شناسم و دیده‌ام. کدام مرد بساط پهن کرد؟ کدام پتیشن؟ چرا با یک نوشته‌ی خیال‌انگیز از منظر یک رمان‌نویس ارکان برخی می‌لرزد؟ چرا این "اسلام/فمنیسم" اینهمه دشمن دارد؟ چرا اینقدر ضعیف است که با نوشته‌ی من عده‌ای نیزه و سپر برداشته‌اند؟

راستی یک چیزی یادم آمد؛ اینجا که من هستم به موازات کار نویسنده و شاعر کسانی را دیدم که سرگذشت خودشان را نوشتند و با هزینه‌ی خودشان چاپ کردند؛ اثرشان اسمش کتاب است، اما تولیدکنندگان این آثار لزوماً نویسنده یا شاعر نیستند و نشده‌اند. اگر اگر اگر شهرزادی در درون‌ کسی پلک می‌زند باید برود اصول نوشتن را یاد بگیرد، و سال‌ها روی خودش کار کند تا نویسنده شود. من اینجا دیده‌ام کسانی خاطرات زندان نوشته‌اند. برای همه هم احترام قائلم. اما فقط خاطرات زندان شهرنوش است که فرق دارد. می‌گوید: «چهارشنبه‌ها عدس پلو می‌دادند. عدس پلوهای زندان به راستی خوشمزه است.» (نقل به مضمون)

اینجا این روزها همه قاضی و نویسنده می‌توانند بود چرا که نوشتن فقط سواد می‌خواهد. قضاوت حتا این را هم نمی‌خواهد. اما اگر به همین افراد بگویی بیا آپاندیس مرا عمل کن، می‌گوید من جراح نیستم. اما تا بخواهی نویسنده، تا بخواهی قاضی، تا بخواهی زننده‌ی شلاق و تیر خلاص.

کسی آمد پیش محمد موسوی نی‌نواز، گفت «می‌خوام نی زدن یاد بگیرم.» موسوی یک نی به دستش داد: «اینو بگیر، هروقت صداشو درآوردی بیا.» سه ماه بعد آن خانم آمد: «استاد! این صداش در نمیاد. چیکار کنم؟» موسوی گفت: «چرا در میاد. برو یادش بگیر.» بدبختی من و تو شهرزاد جان این است که همه نوشتن را از کلاس اول دبستان یاد گرفته‌اند، همه قاضی‌اند، اما چرا فکر نمی‌کنند که این نوشتن لامذهب هم برای خودش اصول و تکنیک و هزار قر و قمبیل دارد؟ 
برای دوستی نوشتم: «هردو رمان‌نویس تا از خیال خود به این دنیای پر از خشونت واقعی قدم گذارند، کسانی گاوشان را هی می‌کنند که با شاخ برود توی خانه‌ای که دو نوزاد در آن خفته‌اند.» بتهوون در اساس با منتقدان سرشاخ است؛ می‌گوید: «هنرمندان اسبان تیزرویی‌اند که نباید به نیش خرمگسان اعتنا کنند.» من البته نظر دیگری دارم، یک اثر هنری، یک متن خلاقه یک پازل سه تکه است که توسط "نویسنده، خواننده، منتقد" کشف می‌شود.
کسی پرسیده: «چرا یک نویسنده باید درصدد پاسخ به این سوال برآید؟ برای دیده شدن؟ خوانده شدن؟!...» فقط می‌توانم گفت: کار نویسنده؛ آدمی را و زندگی را و عشق و نفرت را و هستی و نیستی را نوشتن است، اما شهرزاد من! نوشتن برای دیده شدن؟ یعنی تو آن هزار و یکشب را برای دیده شدن آفریدی؟ یا برای زنده ماندن دختران شهر؟ بگو! کدام؟ یعنی تو با جانت بازی کردی که فقط دیده شوی؟ باور نمی‌کنم.

این هم لینک مطلب شهرنوش  پارسی‌پور

November 24, 2015

پفففففففففف

------------

کاش اجباری نبود... کاش

بهار

------

خانه با نرگس بهار می‌شود

درخت با شکوفه

زن با گوشواره

و من

با لبخند زیبای تو

معمایی!

باز هم بگویم؟

November 23, 2015

من یک زنم؟

----------

 از نگاه یک رمان‌نویس... از لابلای خیال... در بی بی سی فارسی

من یک زنم؟

عباس معروفی

خیال‌بافی‌هام زندگی واقعی من است، بقیه کشک؟ شاید. وقتی عادتم دادی به یک کلمه، دیگر از تکرارش کوتاهی نکن. با هرچه عادتم بدهی، من یکی بیشتر می‌خواهم. به یک کلمه هم قانع نیستم، هی زیادش کن. بتَن، دور من بتَن که من روی تارت رژه بروم. من سرت را به بازی و نان و دعوا و گریه و خنده و هزار ادا جوری گرم می‌کنم که نفهمی چه‌جوری موهات سفید شد، چه‌جوری پیر شدی، و بهت می‌خندم که پیر شدی و خبر نداری! انگار خودم سی ساله‌ام، که هستم. همیشه بهارم، مگر آن که پیدات نکنم هرگز؛ به یک آن خزان می‌شوم پاخور زمستان.

اگر می‌خواهی میزان عشقم را بفهمی بگذار استقلال شخصیتی و مالی داشته باشم، بگذار روی پای خودم بایستم، عصا نمی‌خواهم، رفیق راه می‌خواهم. مبادا دلم را به یک کلمه بشکنی! هزار کلمه‌ی خوب و بد می‌شود زد و شنید، اما مبادا آن کلمه‌ی شوم که نمی‌دانم کدام یکی از همان هزار کلمه است، مبادا مبادا از زبانت درآید که با همان پرونده‌ات را بگذارم زیر بغلت!

هرچه محکم‌تر حمایتم کنی، محکم‌تر کنارت می‌ایستم. اما گمان مبر که یک لحظه از مکر غافلم! می‌دانی؟ به تنهایی می‌توانم زندگی و خانه را بر سرت خراب کنم، و به تنهایی زندگی و خانه را چنان برات بسازم که مامانت را از یاد ببری. کاری که تو بلد نیستی. تو نمی‌توانی زندگی را بر سر من خراب کنی، این منم که هر جا بروم یکی می‌سازم.

وقتی نیستی هم هستی. مبادا جاخالی بدهی بوسم برود بخورد به دیواری، جایی! مبادا احساس کنی نمی‌بینمت! نباشم هم از طرز لباس پوشیدنت می‌فهمم کجایی. گاهی از کادرت می‌روم بیرون که کاری، مثلاً چه می‌دانم خاکی به کون مورچه کنم. تو کارت را انجام بده، باز ذهنم برمی‌گردد سوی تو. چه نشان بدهم چه نه، حسادت ذات من است، انگشت ششم من، که تو آن را نمی‌بینی، اما نفس می‌کشی، و با آن درگیری. مثل هواست توی سینه‌ات، مثل خون است تو رگهام. برش نیانگیز! که سیلی خواهی خورد، که درد خواهی کشید. من سیلی‌هام را پنهان می‌زنم، غیبی. و غیبی صورتت را غرق بوسه می‌کنم حتا اگر هزاران کیلومتر دور باشم ازت. می‌دانی؟ از شهرزاد یاد گرفته‌ام؛ صورت که جای زدن نیست. جای بوسیدن است. راستی! لب‌هام را اگر زیاد ببوسی، خیال می‌کنم از خودم بیشتر دوستش داری، حسودیم می‌شود، همان لحظه واکنش نشان می‌دهم، یعنی خودم را نشان می‌دهم، چرا خودم را نمی‌بوسی؟

یک چیزهایی هست که تو یادت می‌رود، من اما محال است چیزی را که برام اهمیت دارد یادم برود. سی سال گوشه‌ی ذهنم چیزهایی را نگه می‌دارم که به موقع بتوانم به کارش بگیرم. بایگانی مجهزی دارد ذهنم؛ همه دسته‌بندی شده؛ مثلاً این که وقتی روی بالکن بودیم هولم دادی، و سی سال بعد این صحنه را چنان برات زنده می‌کنم که با گوشت و خون و استخوان برگردی به همان لحظه، برگردی به صحرای کربلا. و تا بخواهی نفس بکشی بغرم: «صدا مده!»

وقتی چیزی می‌پرسی فوراً دو چیز می‌آید توی ذهنم: «راست‌شو بگم؟ یا دروغ‌شو؟» و بعد بر اساس سناریویی که برای زندگی نوشته‌ام انتخاب می‌کنم. دروغ مثل نخود و کشمش توی جیب‌هام پر است؛ باهاش ور می‌روم ولی گاهی مدت‌ها درشان نمی‌آورم. و یادت باشد، حتا اگر عاشقت باشم، تو را ستایش کنم، گاهی آزارت هم می‌دهم، و از این کارم به شدت لذت می‌برم. مثل منت‌کشی که دوست دارم، مثل قربانه‌صدقه رفتنت که نشان نمی‌دهم برام اهمیت دارد، مثل پختن ساچمه‌پلو برای تو که انگار قلبم را برات می‌پزم. وقتی بخواهم مرد من باشی، در همه چیز دخالت می‌کنم، نظر دارم، و هرچه بلد باشم می‌گویم، حامی‌ات می‌شوم؛ مثل شفیره، مثل پیله دورت می‌تنم، حلقه می‌زنم که آسیب نبینی. درست در همین لحظه تنگ بغلم کن.

اینها همه مقدمات راه است، وقتی کنارت راه بیفتم و همراهت شوم، هیچکدام از اینها را که گفتم، نه این که نخواهم، همه را از تو می‌خواهم. بارها این را گفته‌ام که «تا دو نفر بیفتن توی یک مسیر و یاد بگیرن که شونه به شونه‌ی هم راه برن، کلی به هم تنه می‌زنن، یکی عقب می‌مونه، یکی جلو می‌زنه... تا وقتی که همدیگه رو یاد بگیرن.»

وقتی یادت گرفتم، همانقدر که لطیف و ظریف و برگ گلم، ده برابرش قدرت دریدن دارم. مثل پلنگ. هروقت لازم باشد با چهار کلمه از هم می‌درمت. اما آزاد می‌گذارمت که هر کار خواستی بکنی، فقط پیش از هرکاری یک جوری تایید مرا داشته باش، نظر موافق مرا بو بکش، بفهم، وگرنه کاری باهات می‌کنم که بنشینی با دست‌های خودت دانه دانه موهای سرت را بکنی.

چی فکر کردی؟ من زنم.

و تو فکر کن چه خوب می‌شد که زندگی ما آدم‌ها هم مثل برخی حشرات چند مرحله داشت؛ هربار تولد و جوانی و شادابی؛ پوست تازه، حس نو، تماشای جدید، تکوینی دیگر، سه بار چهار بار، و چرا نه هزار بار؟

November 22, 2015

بازگشت از تبعید

-------------

از 11 اسفند 1374 که از چنبره‌ی سعید امامی و باند مخوفش به آلمان گریختم، تا 11 اسفند 1394 بیست سال گذشت. تمام این مدت در روشنایی راه رفتم و کار کردم؛ انگار در آکواریوم زندگی می‌کنم. می‌خواستم همه ببینند کجا می‌روم؟ کجا می‌آیم؟ با کی می‌روم؟ با کی می‌آیم؟ چرا می‌روم؟... از کار و نوشتار تا مرز زندگی‌ام را برای خوانندگانم نوشتم و گفتم. حالا تصمیم گرفته‌ام روز 11 اسفند در روشنایی به تهران برگردم. هیچ چیزی هم نمی‌تواند مانع برگشتنم شود، هیچ چیز. می‌تواند؟

November 20, 2015

همیشه کسی هست

------------------

همیشه کسی هست که از من قشنگ‌تر می‌بیند.

November 19, 2015

خورشیدکم!

------

از بازی‌های کودکی بجز تیله‌بازی، هیجان‌انگیزترینش بادبادک‌بازی بود، که کاغذ گرافی گیر بیاورم، یک قران سریش، و یکی از چوب حصیرهای ایوان طبقه‌ی بالا. کف آجری حیاط بساطم را پهن می‌کردم و می‌ساختم. براش چشم و ابرو می‌کشیدم، لب و دهن خندان، و تا بخواهی دنباله درست می‌کردم، یعنی موهاش. گاهی موهاش از دوسو آویخته بود، گاهی حلقه حلقه زیر گردنش، بعد باید دنبال قرقره می‌گشتم؛ یکی، دوتا، سه تا، از مادربزرگه باید کش می‌رفتم. و همیشه چندتا قرقره توی جعبه‌ام داشتم، هروقت سفره‌ی خیاطی‌اش را پهن می‌کرد مثل گربه دور و برش کش و قوس می‌آمدم تا بالاخره یکیش را بزنم. آن‌هم قرقره‌ی نخ دستی که ضخیم بود، و قرقره‌ی چرخی به درد نمی‌خورد، پِرپِری بود و زود می‌گسست.

کار بادبادک که تمام می‌شد می‌رفتم پشت بام، و باید دنبال کسی می‌گشتم که برام اَلاه بدهد، و من بدوم، تا این خیز بردارد برود بالا. بعد که می‌رفت نخ می‌دادم، قرقره‌ی اول، قرقره‌ی دوم، و با بادبادکم وسط آبی آسمان عاشقی می‌کردم. باهاش حرف می‌زدم؛ بادبادکم! خوشگلکم! خورشیدکم!... تمام دنیای من بود، شب‌ها خوابش را می‌دیدم که روزها جلو چشم‌هام جلوه‌گری کند، تاب بخورد، کش و قوس بیاید، بخندد بخندد بخندد. غروب که می‌شد فرودش می‌آوردم و منتظر می‌شدم روز بعد از مدرسه برگردم و باز بروم پشت بام. امان از وقتی که باد می‌افتاد زیر بادبادکم، دیگر خورشیدک من نبود، دیگر باد افتاده بود زیرش و داشت کله می‌کرد که با سر برود توی خانه‌ی پسر وزیر یا اکبر مشدی یا پاسبانه یا نجاره یا آقای وکیل یا میرزامحمود حسابدار یا جایی دیگر. ردش را می‌گرفتم، گاهی طرف بازارچه، گاهی سمت امامزاده یحیا، و گاهی طرف تکیه دولت... هیچوقت هم پیداش نمی‌کردم، کجا افتادی؟ دست کی؟ سالمی؟ شکسته؟ آه خورشیدکم! مراسمی داشت سوگواری‌اش، تا این که بالاخره مجبور می‌شدم جانش را از آن که رفته بود تهی کنم، بریزم به جسم یکی دیگر؛ کاغذ گراف، سریش، چوب حصیر، (مادربزرگه داد می‌زد حصیر ایوون کچل شد رفت...) نخ. امان از نخ. و باز نقاشی، شکل و شمایل می‌کشیدم، خوشگلش می‌کردم، و باز خورشیدک توی دست‌هام بود که بفرستمش هوا، برود بالا اوج بگیرد خال شود، و من باهاش حرف بزنم؛ آه خورشیدکم!... و باز روزی باد می‌افتاد زیرش، بادبادکم کله می‌کرد، خورشیدکم با سر می‌رفت جایی ناشناس.

خیالپردازم؟ لابد...

------------

چقدر خوشحالم که...

November 18, 2015

زنجیر باگانه یا بیگانه؟

--------------

عشق یک زنجیر یگانه و قیمتی است که وقتی به گردنت افتاد، به صرافت نمی‌افتی ببینی و یا از خودت بپرسی قفل و مُدبرش در هم جا افتاده؟ اصلاً قفل و مُدبری دارد؟ همین که هست و بر سینه‌ات می‌درخشد کافی ست، و حتا وافی، که اخم تمام آینه‌ها باز شده باشد.

یک روز می‌بینی که دیگر نیست. بارها همه‌ی مسیرهای رفته را برمی‌گردی، سربه‌زیر. حتا اگر مطمئن باشی که دارد بر گردن کسی برق می‌زند، نگاهت تا ابد بر زمین می‌چرخد، نه بر گردن دیگران؛ وقتی دلت مُرد، سربه‌زیر می‌شوی.

November 17, 2015

سولیبات

-----

آدم وقتی زخمی شد، از  حرکت شاخه‌ی درخت هم می‌ترسد، از توهم افتادن لوستر، از سایه‌ی دستی ناخلف، از همه چیز. و این زخم هرچه کاری‌تر باشد هراسش بیشتر است. زمان می‌برد تا خون بند بیاید و بتوانی راه بیفتی. دلت می‌خواهد هرچه تابلو ممنوع وجود دارد بیاری دورت علم کنی؛ توقف ممنوع، ورود ممنوع، دست زدن ممنوع، نوازش ممنوع، نگاه ممنوع و... هی سرکوب کنی. کشیش‌ها وقتی لباس به تن می‌کنند و وارد سیستم کلیسا می‌شوند باید سوگند سولیبات بخورند که هرگز به زن دست نزنند. احساس می‌کنم عمیقاً دچار سولیبات فکری شده‌ام.

November 15, 2015

وقتی برمی‌گردی

----------
از سر عادت نیست
که وقتی می‌روی
تا دم در همراهی‌ات می‌کنم
و بعد تا آخرین چشم‌انداز
تا جایی که سر می‌چرخانی لبخند می‌زنی
مبهوت راه رفتنت می‌شوم باز
آخر
چیزی از دلم کنده می‌شود
که می‌خواهم با چشم‌هام نگهش دارم
لعنت به رفتنت
که قشنگ می‌روی
عشق من!
از سر عادت نیست
که هیچوقت باهات خداحافظی نمی‌کنم
رفتنت
همیشه یعنی برگشتن
از سر عادت نیست
که وقتی برمی‌گردی
حتا موهای سرم می‌خندد
هیچ چیزی دل‌انگیز‌تر از برگشتنت نیست
نارنجی!
تو که نمی‌دانی
وقتی برمی‌گردی
دنیا پشت سرت چه بی‌رنگ می‌شود.

November 13, 2015

شمارش

-----

از ته چاه

تا بازار آدم فروشان

که برادران غیورم تدارک دیدند

ردی به جاست

ای معمای خاموش!

ای حماسه ی آغوش!

از شبی که همچون ماه

سر از پیرهن پاره پاره ام درآوردی

و من

عزیز سرزمینت شدم

ردی به جاست

ای تلألو نارنج در غفلت ترنج!

ای شب آفتابی!

شمارش سود و زیان انگشتان کجا؟

رد عاشقی کردن تن و جان کجا؟

November 12, 2015

همیشه کسی هست

همیشه کسی هست که از من قشنگ‌تر می‌رقصد.

November 7, 2015

روزگار ما

------

باورت کرده بودم

عاشقانه

می‌خواستم در آلاچیق حیات

...

November 6, 2015

نان

------

کاش

مثل یک دندان عاریه

با عطسه‌ای از دهان سرنوشتم

می‌افتادی بیرون

و خلاصم می‌کردی

کاش

هر بار که نان می‌جویدم

این گونه عمیق

در جانم فروتر نمی‌رفتی

به من بگو

ته این ریشه‌ها کجاست؟

که نامت از دهانم نمی‌افتد

پاهای این هشت‌پا کجاست؟

کاش

هراس جویدن نبود

در اقیانوس چشم‌هات

نوشیده می‌شدم

کاش

در کویری بی سروته

از گشنگی می‌مردم

نه از دلتنگی.