December 31, 2015

اسمایلی‌ها

------

یک اسمایلی خندان به‌عنوان شادترین نشانه، به لغتنامه‌ی آکسفورد راه یافت. و این یکی از خبرهای پایان سال 2015 بود.

آدم‌ها در درازای تاریخ، حس و مهر و حرف و دلتنگی خود را توسط نامه به همدیگر بیان می‌کردند. در چند مورد نامه‌هایی از نویسندگان و شاعران معاصر دارم که گفته‌اند نامه را به این خاطر تایپ نکرده‌اند که حس‌شان را با جوهر و خودنویس بر کاغذ به من منتقل کنند. ابراهیم گلستان با این که تمام زیر و بم و امکان کامپیوتر و اینترنت را بلد است، هنوز نامه‌هاش را با دستخط می‌نویسد، اسکن می‌کند، و همراه ای میل پیوست می‌کند. این کار گلستان برای من معنا دارد.

آدم‌ها در درازای تاریخ، حس و مهر و حرف و خشم و علاقه‌ی خود را توسط نامه به همدیگر بیان می‌کردند. بعدها کار به ای میل کشید، و دیری نپایید که مسیج‌ها نقش صدا و حرف و گفتگو و نامه و حتا تلفن را به عهده گرفتند.

دنیا اینجوری شده حالا. ما در امواج زندگی می‌کنیم. در آستانه‌ی سال 2016 سرعت به اوج رسیده. این روزها به جای صرف واژه و بیان احساس و مهر صدا، از چپ و راست یک اسمایلی از راه می‌رسد. مثل دارت، یکباره یک چیز خوشگلی، زارت می‌رود توی آستینت یا توی پاچه‌ات. بوس، بغل، ماچ، گاز، گل، رقم به رقم.

فکر کنم آدم‌ها وقتی کلمه و حس و مهرشان ته می‌کشد و از نفس‌شان در نمی‌آید، می‌گردند یکی از همین اسمایلی‌های خوشگل را بارنامه می‌کنند برای رفیق یا معشوق یا عزیزشان! می‌فرستند.

فکر کنم به زودی زن و شوهرها می‌توانند در دو قاره زندگی کنند، و  تمامی مسایل زناشویی را با ارسال مسیج و اسمایلی‌های جورواجور حل کنند، و تا ابد عاشقانه همدیگر را دوست داشته باشند. این همان خوشبختی موعود است، چون فعلاً همین‌ها موجود است.

می‌دانم که به زودی اسمایلی‌های چهاربعدی هم وارد بازار می‌شود...

December 28, 2015

صدای گمشده‌ی تو

--------

جنازه با چهار دست بیرون رفت؛ داشتم می‌دیدم. اول روی شانه‌ها بود، بعد بر دست‌ها بلند شد. بلندبالا از در نمی‌گذشت؛ زانوهاشان را خم کردند و با احتیاط سر دست او را بردند. هوم، من.... منم و... این نگاه، با حافظه‌ی غریبش که بیچاره‌ام کرد، ریزترین جرقه از رنگ یا صدا نابودم کرد آن نگاه دختر کولی که مادرش می‌خواست او را به بابابزرگم بفروشد، التماس می‌کرد، و من می‌خواستم او را بخریم، زندگیت را بده بابابزرگ! بده این زندگی را بگذار برود پای این نگاه سورمه‌ای لعنتی. زندگیت را ببخش به این نگاه، بابابزرگ! نگاه! می‌فهمی؟ معنی اولین نگاه را می‌فهمی؟ اولین صدا، اولین خداحافظی یادت هست؟ لحن صدا تا هنوز کش ‌آمد و توی اتاق ماند. جنازه با چهار دست بیرون رفت. ولی رنگ چشم‌هاش آمد و ماند، با نگاه. در خیابان هم مانده بود، حتا وقتی رفته بودیم. حتا زمستان. من دیدم. از دلم برود، از کله‌ام که نمی‌رود! 

December 24, 2015

اینجام

----------

من آدم محکمی هستم. خیلی محکم. پای هر چیزی بلدم بایستم. تا کشیده شدن ناخن، تا سوختن گوشتم با آتش سیگار، تا ته رفاقت که بشود گفت "میشه با این اسب دزدید" و من چقدر این ضرب‌المثل ترکمنی را دوست دارم. آره، آدم محکمی هستم. حتا تا "بی‌وفایی روزگار" که سیمین دانشور این کلمه را برام دوبار نوشت. و خوب می‌دانم دلیلش چیست؛ من دو سال شیر مادرم را خورده‌ام. محکم. مادری که با عشق مرا آغوش گرفت، باردار شد، زایید، بزرگ کرد، و بعد به دلایلی ما حسرتی همدیگر شدیم. (این را بارها نوشته‌ام، بگذریم.) هرگاه کسی از من تعریف می‌کند مامان می‌گوید: «دو سال شیر منو خورده. به هیچ کدوم از بچه‌هام اینقدر شیر ندادم. فقط باسی دو سال شیر منو می‌خورد، حالا افتخار می‌کنم...» (الاهی برات بمیرم مامان) حالا محکم ایستاده‌ام، پای تمام سختی‌ها. سختی‌های کار را بلدم، سختی‌های احساسی را یاد می‌گیرم، مامان.

امشب زنگ زده بود. امشب را خوب یادش بود؛ یکبار براش گفته بودم که امشب اینجا کجاست. براش یک بار آن لحظه‌های عباس "تماماً مخصوص" و خالد و کریشن باوئر را گفته بودم، و خجالت کشیده بودم وقتی گفت: «خالد عراقی؟ چقدر زندگیش غم‌انگیز بود. هرگز کسی اون سرنوشتو نداشته باشه. هرگز! پدر مادرش کی بودن؟» مامانِ من اگر روزی ده بار این "هرگز" را به زبان نیاورد، خورشیدکم غروب نمی‌کند. وای! مامان! این حافظه‌ات را به من قرض بده که در سه سالگی بمانم و هرگز به این روزها نرسم و این رنگ‌ها را نبینم. وای مامان! تو شب‌ها می‌نیشنی رمان‌های مرا می‌خوانی؟ می‌خواهی یک رمان فقط برای دل تو بنویسم؟ به سلیقه‌ی تو که امیرارسلان با شوقی وافر فرخ‌لقا را در غوش بکشد که من "حالا دیگر بخواب"م؟ چشم‌هام را ببندم و بخوابم؛ با نفس‌های تو بر صورتم وقتی دست‌هات را دور صورتم حلقه می‌کنی و نوک دماغم را می‌بوسی؟ باشد. بهت قول شرف می‌دهم. اولیش مال تو، مال اشک‌هات، مال دلتنگی من؟ یا تو؟ چه فرقی دارد؟ چرا کودکی من از تو خالی و خالی و خالی ست؟ کجا بودی؟ عزیزم کجایی؟

گفت: «باسی! از امشب بگذریم. چرا صدات صدای تو نیست؟ مدت‌هاست خودت نیستی. به من بگو مامان.» نه نمی‌گم. هیچی به تو نمی‌گم. نه، مامان! هیچی نمی‌گم. تو خوبی؟ «خنده‌هات کو؟... باسی من مامانتم، چرا صدات خاکستریه؟» و زد زیر گریه. خواستم بگویم خوب میشم مامان. خوب میشم. لعنت به این رمان‌های غمگین که می‌نویسم. لعنت به این سونات و شش مهتابش... گفتم: «ماشین چاپ خراب بود، کارم زیاده، خسته میشم...» تند مرا برید: «تو؟ واسه‌ی ماشین؟ واسه‌ی سختی کار؟ واسه‌ی مال دنیا؟ تو؟... چی شده باسی!؟ با من شوخی نکن. خودم شیرت دادم دوسال، کجایی؟»

کجایی؟

چه سخت بود. من کجا بودم؟ چقدر سخت بود امشب!؟ سخت و چراغانی‌شده؛ تنها در خیابان ویلمرسدورف. کجایی؟

این روزها، این لحظه‌های تردید

-------------

مایکل هیلمن رییس دپارتمان زبان فارسی دانشگاه تگزاس برای من دعوتنامه‌ای فرستاده بود که می‌توانستم ادبیات فارسی مدرن، و نیز رمان‌های خود را تدریس کنم. چند نامه‌ی پیاپی، و ماجرا رسیده بود به مسایلی چون مسکن و بیمه و کارهای اداری. سر یک دوراهی سخت و توفان درونم براش نوستم: من در ایران مجله‌ی گردون را منتشر می‌کنم که موفق و دوست‌داشتنی ست، دارم رمانم را می‌نویسم، دوستان خوبی دارم، در کانون نویسندگان فعالم، و... هرچند که سختی‌های ناگواری را از سر می‌گذرانم ترجیح می‌دهم در ایران بمانم. با احترام‌های دوستانه، عباس معروفی. و نامه را فرستادم. من در ایران درس خواندم، پا گرفتم، نوشتم، معلمی کردم، آنهمه موسیقی در تالار رودکی به صحنه بردم، آنهمه کتاب و مجله... آه چقدر عاشقانه کار می‌کردم. بعدها زیر چنگال باند سعید امامی به نقطه‌ای رسیدم که دلم می‌خواست قاطی آدم‌های ناشناخته به جایی ناشناخته پناه ببرم، کارگری ساده باشم، ولی باشم. اینهمه مرگ نجوم، اینهمه معلق نباشم، اینهمه از هراس نلرزم. بعدها در رمانم همان حس را با هق هق می‌نوشتم، جوری که قلبم درد می‌گرفت. هنوز هم که می‌خوانمش نمی‌توانم جلو گریه‌ام را بگیرم. تا عمق وجودم درد می‌شود: «يك‌ قوطي‌ نوشابه‌ دستم‌ بود و نمي‌دانستم خودم دست کي‌ام. دلم‌ مي‌خواست‌ از مرز بگذرم، برسم به جايي که ديگر فرار نکنم. با كلنگ‌ بيفتم‌ به‌ جان‌ زمين‌، و آن‌قدر زمين‌ را بكنم‌ كه‌ ديگر كسي‌ مرا نبيند. و چه‌ رؤيايي!

در دل‌ بيابان‌ روزها و روزها با كلنگ‌ بيفتي به‌ جان‌ زمين‌ و برگردي پشت‌ سرت‌ را نگاه‌ كني؛ در كانالي‌ دراز و بي‌انتها‌ عده‌اي‌ با كاسكت‌هاي‌ زرد، زمين را مي‌كنند و تو هي‌ بايد كلنگ‌ بزني‌ تا فاصله‌ات‌ را حفظ‌ كني‌. اما فرار نيست‌‌، شکستن قنداق تفنگ در جناق سينه نيست، مرگ نيست؛ ديگر از هيچ‌كس‌ فرار نمي‌كني‌. فقط‌ فاصله‌ات‌ را حفظ‌ مي‌كني‌. با هر دوازده‌ ضربه‌ يك‌ قدم‌ مي‌روي‌ جلو، و پشت‌ سرت‌ مردي‌ با بيل‌ خاك‌ را مي‌دهد بالا. آشناست‌. بزن‌، بزن‌، دوباره‌ بزن‌. راست‌ نزن‌، چپ‌ نزن‌، به‌ نخ‌هاي‌ دو طرف‌ كانال‌ نگاه‌ كن‌ و همين‌جور وسط‌ را بزن‌. با تمام‌ جان‌ و احساست‌ بزن‌. ديوانه‌ نشو، عصيان‌ نكن‌، داد نكش‌، سر به‌ زير باش‌، بزن‌، همه‌ چيز درست‌ مي‌شود.

آسمان‌ پر از ستاره‌ بود‌ و بوي‌ خاك‌ تفته از زمين بالا مي‌خزيد. در آخرين‌ پناهگاه‌ زمين‌، در انتهاي جايي که روزي وطنم بود،‌ دنيا يك‌ كفش‌ بود و من‌ آن‌ را از پا در آورده‌ بودم‌.» (رمان تماماً مخصوص)

این روزها که می‌گذرد همان روزها را در ذهن من تداعی می‌کند که به‌رغم عشق به ایران مجبور شدم به آلمان پناه بیاورم. فکر قبلی هم نداشتم، و هرگز دلم نمی‌خواست جایی بجز ایران زندگی کنم. زیر فشاری که مرا از هم می‌پاشید در 24 ساعت تصمیم گرفتم و انجامش دادم و پاش ایستادم. و خب حالا سال‌هاست که وقتی هواپیما وارد مرز آلمان می‌شود، احساس می‌کنم به وطنم برگشته‌ام.

این روزها که می‌گذرد آستانه‌ی تحملم به یک کلمه یا یک تاریکی یا یک ضربه رسیده است. در یک سونات دل‌انگیز شناورم، اما مهتاب‌هام کابوسی بیش نیست. لحظه‌هایی را که گذرانده‌ام تا اینجا مدام فکر کرده‌ام؛‌ ایران عشق من است، خاک من است، خواب‌ها و رویاهای من است، اما با من مهربان نبود. هیچ. اصلاً مرا ندید. شاید هم چیزی را از دست نداد، و من دچار توهم بودم.

December 23, 2015

ادامه‌ی دادگاه

------

نوبت من است.

ساعت چهار و چهل و پنج دقیقه است. مرا به عنوان شاهد قسم داده‌اند. به خدا سوگند خورده‌ام که وجداناً حقيقت را بگويم و هيچ چيز را مسكوت نگذارم. دقیقا. هيچ چيز را مسكوت نگذارم. به هنگام سوگند خوردن، سالن ناآرام می‌شود.

چي شده؟

كوتاه برمي‌گردم و حوّا را مي‌بينم. حالا روي نيمكت شاهدها می‌نشيند، يك زندانبان زن همراهي‌اش مي‌كند. از ذهنم مي‌گذرد که دلم می‌خواسته يك‌بار ديگر چشم‌هاش را ببينم. در حینی كه همه چيز را خواهم گفت براندازش خواهم کرد. فرصت دست نمی‌دهد. بايد به او پشت كنم برای اینکه يک صليب روبروي من است. پسر خدا.

از گوشه چشمم به Z نگاه مي‌كنم. مي‌خندد. يعنی دختره هم الآن دارد مي‌خندد؟ پشت سر من؟ به سؤالات قاضي پاسخ مي‌دهم. او دوباره حرف كاكاسياه‌ها را پيش می‌كشد. بله، ما همديگر را مي‌فهميم. يك كارنامه‌ی عالی براي N صادر مي‌کنم. همين‌طور هم براي Z. موقع قتل من اصلاً آن‌جا نبوده‌ام. قاضي مي‌خواهد در‌جا مرخصم كند. وسط حرفش می‌پرم: «فقط يك مورد بسيار كوچك، آقاي رئيس!»

«بفرمائيد!»

«صندوقچه‌‌ای که خاطرات روزانه‌ی Z در آن بود، N بازش نكرده.»

« Nنه؟ پس؟»

«خودم، من بودم كه صندوقچه‌ را با يك سيم باز كردم.»

تأثیر اين كلمات بی‌اندازه بود. مداد از دست رئيس افتاد، وكيل مدافع سريع بلند شد، Z با دهان باز به من زل زد، مادرش داد کشید، استاد نانوا مثل خمير سفيد شد، و قلبش را چنگ زد. و حوّا؟ اين را نمي‌دانم. فقط يك ناآرامي عمومي هراسناك را پشت خودم حس مي‌كنم. همهمه و پچپچه است. دادستان حيران از جا برمی‌خيزد و با انگشتش آرام مرا مورد خطاب قرار می‌دهد، كشيده می‌پرسد: «شما؟»

می‌گویم: «بله.» و از آرامش خودم متعجب می‌شوم. خود را سبك و بسيار خوب حس مي‌كنم. حالا همه چيز را شرح مي‌دهم. چرا دفتر خاطرات روزانه را خواندم و چرا هيچ به عواقب قانوني‌اش فكر نكردم؟ چون که مي‌خواستم حسابی را تصفيه كنم؛ با يك صورتحساب ديگر. بله. من احمق بودم؟ متوجه می‌شوم كه دادستان شروع به نوشتن كرده و اين اصلاً آزارم نمي‌دهد. همه‌اش را، همه‌اش را!

بيش‌تر تعريف كن!

هم آدم و حوا و ابرهاي تيره را، هم آن مرد ماه را! وقتي كه كارم تمام می‌شود، دادستان از جا برمی‌خيزد. «من به شاهد گوشزد مي‌كنم كه ايشان نبايد درباره‌ی عواقب گفته‌هاي جالب‌شان هيچ‌گونه توهمي داشته باشند، دادستاني اين را حق مسلم خود مي‌داند که دادگاه ايشان را به خاطر گمراه کردن مسئولان، و همکاری در سرقت متهم نمايد.»

به آرامی تعظيم مي‌كنم: «خواهش مي‌كنم، من سوگند خورده‌ام که هيچ چيز را مسكوت نگذارم.»

در این لحظه استاد نانوا می‌غرد: «خون پسر من به گردن اوست، فقط او!» سكته قلبي می‌كند و بايد او را ببرند بيرون. زنش تهديدآميز دستش را بالا می‌برد: «شما بترسيد!» رو به من داد می‌زند: «از خدا بترسيد!»

نه، بيش از اين از خدا نمي‌ترسم.

انزجار عمومي را اطراف خودم حس مي‌كنم. فقط دوتا چشم از من منزجر نيستند. آن‌ها بر روي من آرميده‌اند. ساكت، مانند درياچه‌های تيره‌ی ميان جنگل‌هاي سرزمينم...

...

----- - جوانان بی خدا، اُدون فون هوروات، ترجمه عباس معروفی، حمید حائریان، نشر گردون برلین

December 22, 2015

جوانان بی‌خدا

------

... نه، تو زندگي نمي‌كني، تو فقط گذر مي‌كني، و آمدنت هيچ شادماني به همراه نمي‌آورد.

مي‌خواهم گريه كنم. صدا را مي‌شنوم: «اين را بگو، بگو كه تو صندوقچه‌ را شکسته‌اي. اين لطف را در حق من انجام بده و بيش از اين آزارم نده.»...

محاكمه ادامه پيدا مي‌كند. حالا نوبت شاهدهاست. كارگر جنگل، ژاندارم‌ها، افسر تجسس، سرگروهبان، همگي شهادت‌شان را داده‌اند. همچنين استاد نانوا N و همسرش اليزابت هم چيزهايی گفته‌اند. هيچ‌کدام چيزی نمي‌دانستند. استاد نانوا بدون عذاب ‌وجدان نظر مرا در باره‌ی كاكاسياه‌ها ناگفته نمی‌گذارد. او تندترين سرزنش‌ها را در برابر افكار مغشوش من به زبان می‌آورد، و قاضي هم تمسخرآميز او را برانداز می‌کند، اما جرئت ندارد حرفش را قطع كند. 

اينك مادر Z را فرا مي‌خوانند. از جايش بلند می‌شود و جلو می‌رود. قاضي بهش تذكر می‌دهد كه او مي‌تواند از شهادتش چشم بپوشد، اما او وسط حرفش می‌پرد چون که مي‌خواهد شهادت بدهد. حرف مي‌زند، وليكن پوشیه‌اش را برنمی‌دارد. چيزی ناخوشايند در چهره‌اش خوانده می‌شود. توضيح می‌دهد که Z بچه‌اي ساكت، اما خشمگين است، خشمش را هم از پدرش دارد. هيچ وقت مريض نبوده و فقط بيماري‌هاي معمولي بي‌خطر بچه‌ها را گرفته. بيماري‌هاي رواني هم در اين خانواده پيش نيامده. نه از طرف پدر و نه از طرف مادر.

ناگهان خودش حرفش را قطع کرده و می‌پرسد: «آقاي قاضي، آيا اجازه دارم يك سؤال از پسرم بکنم؟»

«خواهش مي‌كنم!»

به سمت ميز دادگاه می‌رود، قطب‌نما را به دست گرفته رو به پسرش می‌كند. می‌پرسد: «از كي قطب‌نما هم داري؟»  و اين مانند سرزنشی گزنده طنين می‌اندازد: «اما تو كه هرگز يكیش را هم نداشتی، حتا ما با هم جر و بحث كرده بوديم. پيش از رفتنت به اردو، چون كه گفتي همه دارند، فقط من ندارم، و من بدون قطب‌نما راهم را گم می‌کنم. پس اين را تو از كجا آوردي؟»

Z به مادرش خيره می‌شود. مادره پيروزمندانه رو به قاضي می‌كند: «اين قطب‌نماي او نيست، و قتل را كسي مرتكب شده که اين قطب‌نما را گم كرده!»

سالن پر از همهمه می‌شود، و قاضي از Z می‌پرسد: «مي‌شنوي که مادرت چي گفت؟»

Z هنوز هم به مادرش زل زده. آهسته می‌گوید: «بله، مادرم دروغ مي‌گويد.»

وكيل مدافع تند از جا می‌پرد: «من درخواست مي‌كنم نظر کارشناسان در مورد شرايط رواني متهم تهيه شود!»

قاضي می‌گوید که دادگاه خودش بعداً اين درخواست را بررسی خواهد کرد. مادر به Z نگاه می‌كند: «تو مي‌گويي که من دروغ مي‌گويم؟»

«بله.»

ناگهان فرياد می‌زند: «من دروغ نمي‌گويم! نه، تا به حال دروغ نگفته‌ام، اما تو هميشه دروغ گفته‌اي، هميشه! من حقيقت را مي‌گويم، تنها حقيقت را، ولي تو مي‌خواهي فقط از آن چهره‌ی كثيف زنانه حفاظت كني، از آن لاشخور هرزه!»

«او يك لاشخور نيست!»

مادره نعره می‌كشد و خشمگين‌تر می‌شود: «دهنت را ببند! تو هميشه پيش از هر چیز فقط به فروافتاده‌های پست فكر مي‌كني، اما هرگز به مادر بي‌چاره‌ات فكر نمي‌كني!»

«اين دختره باارزش‌تر از توست!»

قاضي خشمگين فرياد می‌زند: «ساكت!» و Z را به خاطر توهين به شاهد به دو روز زندان محكوم می‌كند. «باور نکردنی ست!» پسرک را سرزنش می‌كند: «اين چه رفتاری ست که با مادرت داری؟! اين نشان می‌دهد که در چه ورطه‌ای افتاده‌ای!»

Z آرامشش را از دست مي‌دهد. خشمی را كه از پدرش به ارث برده بيرون مي‌ریزد. فرياد می‌زند: «ولي او مادر نيست! هيچ وقت از من مراقبت نمي‌كند، حواسش فقط به ندیمه‌هاش است! و از وقتي به یاد دارم، صداي تهوع‌آورش را مي‌شنوم که چطور در آشپزخانه به اين دخترها فحش مي‌دهد!»

مادره ریز می‌خندد: «هميشه از آن دخترها طرفداري مي‌كند آقاي قاضي! دقيقاً مثل شوهرم!»

او به مادرش دستور می‌دهد: «نخند، مادر! ...»

------ - تکه‌ای از رمان "جوانان بی‌خدا"، اُدون فون هوروات، ترجمه عباس معروفی، حمید حائریان

 

December 21, 2015

خالي‌تر

-------

روزهاي يکشنبه کارم همین بود که لباس‌هام را بر بند پهن کنم، روي کاناپه دراز بکشم و آنقدر به پيرهن‌هام خيره شوم تا خوابم ببرد. برلین هيچ‌وقت آفتابی به موقع نداشت و پيرهن‌ها لاي دود سيگار و گرماي خانه‌ام آرام آرام تنها مي‌شد. تنها و خالي از من. از من هم خالي‌تر، با آستين‌هاي فرو افتاده...

- رمان تماماً مخصوص

December 20, 2015

انشا و افشا

--------

شهرزاد من!

تو خوب می‌دانی که هر خیالی، پایه در واقعیت دارد، و هر واقعیتی در خیال پرو بال می‌گیرد تا مثل شعله پیدا ‌و ناپیدا شود؛ یعنی هر نویسنده‌ای در نهایت خودش را افشا و انشا می‌کند.

December 19, 2015

آبی بنفش؟

-------

آيا روي بالکن ناسوت مشرف به لاهوت ايستاده بودم؟ محو سبز فسفري درخشاني که در عمرم نديده بودم. آسمانش آبي نبود، سياه هم نبود، سبز بود، سبزي که موقع خواب مي‌بيني. آن‌هم در کم‌تر از يک ثانيه، وقتي چشم‌هات را مي‌بندي، مي‌آيد روي رنگ آبي‌ات ورق مي‌خورد، و بعد فيروزه‌اي.

بر ديواره‌ی آن صخره‌ی اريب، برابر چشم‌هاي من يک دسته گل آبي بنفش هم مثل لوستر خودش را رها کرده بود که بدرخشد. باور نمي‌کردم در آن يخ و برف زمستان گلي در صخره‌ها برويد که ازش نور بريزد. نور آبي بنفشي که آرامم مي‌کرد، بوي زندگي مي‌داد، و مرا به طرف خودش مي‌کشيد.

در کنار گل آبي بنفش من، شکاف هولناکي لابه‌لاي صخره‌ها و دره‌هاي عميق به جهنم ختم مي‌شد. پايين دره‌ها هم رودخانه‌اي يخ بسته در تلألو نور خورشيد مثل کريستال مي‌درخشيد. رودخانه‌اي که پيوسته بود به ابديت، به اقيانوسي که زير آسمان سبز وهم‌آلود منجمد و فسفري مي‌شد.

تلاش کردم خودم را جلو بکشم تا شايد دستم به آن گل برسد، نتوانستم. از همان فاصله نگاه کردم. مرا برمي‌گرداند به همان روزهاي بهاري...

- تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص 

December 17, 2015

اعتراف یا اعتراض؟

----------

در زندگی چیزهای مسلّم و معلومی وجود دارد مثل وجود خدا که نمی‌توان اثباتش کرد. فقط می‌توان مثل یک داروی تلخ قورتش داد. آدم هرچه بیشتر در این باور قدم بردارد، بیشتر در هزارتوی حسی اما غیر علمی‌اش فرو می‌رود. انگار می‌افتد توی لجنزاری که هرچه بیشتر دست و پا بزند، فروتر می‌رود. تا جایی که اعتراف کند نه تنها انسان نیست و از نسل میمون است، بلکه اصلاً خودِ خود میمون است.

و اصلاً چه اهمیتی دارد حالا؟

December 14, 2015

پروانگی

-------

فیلمی تماشا می‌کردم که زندگی مورچه‌ها و زنبورها و پروانه‌ها با دوربینی میکروسکوپی (میکروکمرا) فیلمبرداری شده بود، و آنجا صدای پای مورچه را شنیدم و صدای بال پروانه را. و دیدم که وقتی زنبور عسل روی گل می‌نشیند پرچم گل مثل یک دست می‌آید زیر تن زنبور، رنگ زرد یا سبز پررنگی می‌مالد به تنش که وقتی زنبوره رفت روی گلی دیگر این گرده‌ی عاشقانه را بمالد به صورت معشوق. دلربایی پروانه‌ها و تلاش زنبورها را دیدم. لحظه‌ای که مورچه‌ها آب می‌خورند، همدیگر را نوازش می‌کنند، می‌بوسند. لحظه‌ای که یک مورچه قطره‌ای آب به سرش می‌گیرد و برای مورچه‌ی خسته‌ای می‌برد و به او می‌نوشاند با دقت تماشایش می‌کند.

می‌روند، می‌آیند، این راه‌های دراز، گرمای زیاد، قطره‌ی باران که مثل آبشار آسمانی منهدم‌شان می‌کند، این همه شور زندگی، اینهمه ایستادگی، هیچ چیزی نمی‌تواند آنها را از مورچگی یا پروانگی بگیرد، جدا کند... وای چقدر عشق و دلدادگی توی این فیلم می‌شود دید.

بعد کارگردان در یک جعبه‌ی شیشه‌ای مورچه‌ای را روی یک نوار رونده با دو گندم به هم پیوسته راه انداخت. مورچه‌هه آن گندم را که چند برابر خودش بود به دوش کشیده بود و می‌رفت. می‌رفت. می‌رفت. یک لحظه تعلل نمی‌کرد. موانع را پشت سر می‌گذاشت و باز می‌رفت؛ اما نمی‌دانست که هرگز به خانه‌اش نمی‌رسد. چون دیگر خانه‌ای نیست، اما راه چرا. دوربین که نزدیکتر شد دیدم مورچه نیست، خودِ منم. 

December 12, 2015

سبک... سنگین

-------

توی حیاط ایستاده بودم و داشتم درخت را نگاه می‌کردم، و این که برگ‌هاش داشت می‌ریخت. حتا بی نسیم و  باد هم می‌ریخت. سبک می‌ریخت، انگار وزن ندارد. جاذبه کافی بود، به باد و توفان نیازی نداشت. بعد دیدمش که رفت. توی دلم گفتم: هیچ چیزی قطعیت ندارد، برو و آرام دل ببند. و داشتم فکر می‌کردم بهانه مهم نبود، لازم هم نبود. این اهمیت داشت که هانا آرنت گفت: «جایی که هیچکس نمی‌توانست مانع جدال دشواری شود که درون خویش با خود آغاز کرده بودم؛ جدالی مهلک که در "منزل درونی" روح و "حفره‌ی تاریک" قلب رخ می‌داد.»...

و باز گفت: «از این رو هولناک می‌نماید که انسان بتواند به خود فرمان دهد و فرمانش اطاعت نشود. و این هولناکی را تنها در صورتی می‌توان توضیح داد که یک "منِ می‌خواهم" و یک "منِ نمی‌خواهم" همزمان وجود داشته باشد.»

یاد این جمله‌ی معروف ویلیام شکسپیر افتادم که از زبان ریچارد سوم می‌گوید: «چون نمی‌توانم از این روزهای خوش عاشقانه دلربایی کنم، عزم جزم کرده‌ام یک تباهکار شوم، و به خوشی‌های بی‌ارزش روزگار نفرت ورزم.» برگ‌های پاییز تک تک می‌افتادند، و من نگاه برنمی‌داشتم؛ برگ پشت برگ... و چه سبک! بعد جمع‌شان کردم و وقتی خواستم کیسه را بلند کنم زورم نرسید. سنگین‌تر آنی بود که تصور می‌کردم. حالا عصبانی‌ام. مثل سگ هار دارم پاچه می‌گیرم و به خودم می‌پیچم. چیزی به من منتسب شده که روحم خبر ندارد، چیزی آمده روی کولم که از تمام برگ‌های خودم سنگین‌تر است؛ سنگین‌تر از درد کمر و شانه‌هام که دارد لهم می‌کند. اینهمه خشونت آخر!  اینهمه سخت گرفتن! راستی، قرار است خدا آدمها را اینجوری بفرستد جهنم؟

December 11, 2015

امضا

---------

گل‌ریز عزیزم؛

هیچ بداهه‌نوازی اثرش را تمرین نمی‌کند؛ یعنی اگر نویسنده‌ی بزرگی شدی همه‌ی نوشته‌هات بداهه‌نوازی ست.

December 9, 2015

برخیز و راه برو*

--------------

تب داشتم. انگار آتش بلعیده بودم. سه شب بود که خواب به چشم‌هام نمی‌آمد. گاهی نیم ساعتی روی مبل یا پشت میز خوابم می‌برد و ناگهان با کابوسی هراسان می‌پریدم. کلمه‌ها دسته دسته از کله‌ام فرار می‌کردند؛ مثل چلچله‌ها. کاش می‌دانستم به کجا پرمی‌کشند. گفتم: می‌دانی؟ هر کسی خرج یک چیزی می‌شود؛ فکری، حسی، راهی، کاری، تصادفی، مرضی، جنگی، عقده‌ای، عقیده‌ای، عشقی. گفت: جنگ تمام شد. زمان توفان و دل و لرزش است، و همین برای مصلوب کردنت کافی ست. قربانی همین تویی؛ "برخیز و راه برو".

از خواب پریدم دیدم طناب هنوز از سقف بلند اتاق آویخته است. سرم را بالا بردم، و آنجا دنبال کلمه می‌گشتم، شاید دنبال خدا. گفتم: کلمه خداست؛ وگرنه خودم می‌دانستم، از مدت‌ها قبل می‌دانستم. بخدا می‌فهمیدم، احساس می‌کردم، می‌دیدم، نفس‌اش می‌کشیدم؛ و البته درد می‌کشیدم، کودکانه انتظار می‌کشیدم، شده بود که بی‌اختیار مثل گاوی نیزه‌خورده نعره می‌کشیدم؛ اینهمه وقت پرپر می‌زدم و دیگر نمی‌کشیدم. در انتظار این که کسی کتاب را ورق بزند، صفحه‌ای بیاورد که خورشید داشته باشد. یا در انتظار یک کلمه که خلاصم کند تمام شوم. کلمه دیگر در سرم بند نمی‌شد. دست انداختم توی آسمان چند چلچله به چنگم آمد، و باز غوطه خوردم. معلق در عمق دریا که صدا گنگ و توخالی در جمجمه تکرار می‌شود، سرگردان در نارنجی و آبی و سرخ و سفید و سبز و آنهمه رنگ، در انتظار خورشید رویاهام دست و پا می‌زدم. آنجا فهمیدم که در گرداب نمی‌توان شنا کرد، و هرچه دست و پا بیشتر بزنی، غرق‌تر می‌شوی؛ خفه‌تر. باز گردابی دیگر، نعره می‌کشیدم، و بعد تاریکی مطلق آمد و  ظلمات شد. یاد شب‌های بمباران ریخت توی سرم که خواب‌زده در کنج راه‌پله‌ای تاریک سر به آسمان بلند می‌کردم؛ بزن لامصب! بزن خلاصم کن. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. هست؟

خواستم بپرسم می‌شود توی آنهمه رنگ شاد و تماشایی غوطه‌ور باشی، و همیشه دهنت مزه‌ی خاکستر بدهد؟ یعنی جنگل‌ها را و آنهمه رنگ را آتش زده‌‌اند و خاکسترش را توی حلقت فرو کرده‌اند؟ خاکستری از همه‌ی رنگ‌ها تلخ‌تر است. من چشیده‌ام. من اما عاشق و دلباخته‌ی طعم نارنجی بودم، در آرزوی تمامی خورشید، عاقبت تلخی خاکستر در دهانم ماسید. خواستم بپرسم چرا نمی‌شود در عمق آب گریه کرد؟

ون گوک در نامه‌ای به برادرش می‌گوید: هفده رنگ سبز داریم، و بی نهایت خاکستری. حالا معنای حرفش را می‌فهمم درست. حالا دیگر اینجا وادی حیرت نیست، دیگر از ذهنم واژه‌ی "عجب!" نمی‌ریزد، اشک‌هام را ریخته‌ام، سوگواری‌هام را کرده‌ام، فقط خالی‌ام، خالی. می‌دانستم زیر آبم، می‌دانستم دارم غرق می‌شوم، می‌گفتم من دست و پای خودم را می‌زنم، تلاشم را می‌‌کنم، خودم را نگه می‌دارم، از عمق دریا که خلاص شوم خورشیدی دارم که جان و جهانم را گرم می‌کند. چه آرزوهایی! چه شوق بی‌نهایتی! فقط نمی‌دانستم به جای طلوع نارنجی خورشید، کسی دنیای مرا سیاه می‌کند. اما به مذاق یک غریق‌ سرگردان سیاهی از طعم خاکستر  خوشتر است. وقتی در شهر سرنیزه را نشان می‌دهند و تیری شلیک نمی‌شود، سایه‌ی ترس از مرگ هم کشنده‌تر است، وقتی گلوله شلیک شد دیگر ترس هم می‌ریزد، می‌گریزد. بالاتر از سیاهی که مرگی نیست. هست؟

باز صبح شده، همینجور که این ذهن پریشان را می‌نویسم یک پرتقال پوست می‌کنم و در بوی نارنجی‌اش مست می‌شوم. کسی توی گوشم می‌گوید؛ برخیز و راه برو.

* وقتی که مسیح معلول را شفا بخشید دستش را گرفت و گفت: برخیز و راه برو.

 

December 3, 2015

سورملینای من

------------

سورملینای من به این دنیا قدم گذاشت. آمدنش را همیشه می‌بوسم.