December 19, 2015

آبی بنفش؟

-------

آيا روي بالکن ناسوت مشرف به لاهوت ايستاده بودم؟ محو سبز فسفري درخشاني که در عمرم نديده بودم. آسمانش آبي نبود، سياه هم نبود، سبز بود، سبزي که موقع خواب مي‌بيني. آن‌هم در کم‌تر از يک ثانيه، وقتي چشم‌هات را مي‌بندي، مي‌آيد روي رنگ آبي‌ات ورق مي‌خورد، و بعد فيروزه‌اي.

بر ديواره‌ی آن صخره‌ی اريب، برابر چشم‌هاي من يک دسته گل آبي بنفش هم مثل لوستر خودش را رها کرده بود که بدرخشد. باور نمي‌کردم در آن يخ و برف زمستان گلي در صخره‌ها برويد که ازش نور بريزد. نور آبي بنفشي که آرامم مي‌کرد، بوي زندگي مي‌داد، و مرا به طرف خودش مي‌کشيد.

در کنار گل آبي بنفش من، شکاف هولناکي لابه‌لاي صخره‌ها و دره‌هاي عميق به جهنم ختم مي‌شد. پايين دره‌ها هم رودخانه‌اي يخ بسته در تلألو نور خورشيد مثل کريستال مي‌درخشيد. رودخانه‌اي که پيوسته بود به ابديت، به اقيانوسي که زير آسمان سبز وهم‌آلود منجمد و فسفري مي‌شد.

تلاش کردم خودم را جلو بکشم تا شايد دستم به آن گل برسد، نتوانستم. از همان فاصله نگاه کردم. مرا برمي‌گرداند به همان روزهاي بهاري...

- تکه‌ای از رمان تماماً مخصوص 

@ December 19, 2015 10:24 PM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?