December 21, 2015

خالي‌تر

-------

روزهاي يکشنبه کارم همین بود که لباس‌هام را بر بند پهن کنم، روي کاناپه دراز بکشم و آنقدر به پيرهن‌هام خيره شوم تا خوابم ببرد. برلین هيچ‌وقت آفتابی به موقع نداشت و پيرهن‌ها لاي دود سيگار و گرماي خانه‌ام آرام آرام تنها مي‌شد. تنها و خالي از من. از من هم خالي‌تر، با آستين‌هاي فرو افتاده...

- رمان تماماً مخصوص

@ December 21, 2015 2:48 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?