March 25, 2016

گنبد مینایی

----------

وقتی عاشق باشی آسمان آبی که هیچ، خشک‌رود شهرت دجله می‌شود، آب ترانه می‌خواند، خورشید به تن درخت‌ها آرشه می‌کشد، موهات می‌زند زیر آواز، و کوه جواب می‌دهد. هرچند که روزگار خوبی نیست و خبرهای ترور و بمب و انتقام‌های کور لبخند را تلخ می‌کند. هر چند که آدم‌ها ساده‌تر از مردن یک شمع خاموش می‌شوند. اما هنوز چیزهایی هست که بتوانی از ته دل لبخند بزنی و خشنود باشی. و چی بهتر از این که رفیقت در اولین روزهای بهار عاشق شده و عاشقی کند؟ و چی بهتر از این که کوهِ سال و ماهش با همین نخستین سنگ‌های عاشقانه آغاز شود؟ زندگی مگر چیست؟ دلم می‌خواست غمگین نباشد و چشم‌هاش برق بزند، و این خوشحالم می‌کرد.

- از داستان "گنبد مینایی"، عباس معروفی  

March 19, 2016

نوروز 1395 مبارک

-------

دوستان عزیز، خوانندگان نوشته‌های من، سلام.

برای تک تک شما سالی پر از تندرستی و برکت و شادی می‌خواهم؛ سالی سرشار از آشتی و راستی و مهر. نوروزتان مبارک.

March 16, 2016

روشنایی‌های شهر

---------

من از فیلم روشنایی‌های شهر چارلی چاپلین بسیار آموختم. در بسیار موارد  اتفاق‌هایی در زندگیم افتاد که بی‌اختیار این شاهکار سینما در ذهنم تداعی شد.

رفتار رفیقم در آخرین ماه‌ها و روزهای سلام و علیک‌مان شبیه آن مرد ثروتمند فیلم شده بود که وقتی مست می‌کرد، چارلی می‌شد رفیق جان‌جانیش، تا جایی که او را به خانه‌اش می‌برد، همه چیز را باهاش تقسیم می‌کرد، و حتا توی تختخوابِ خودش به او جا می‌داد. صبح که بیدار می‌شد او را نمی‌شناخت. وقتی مستی‌اش می‌پرید به قول‌هاش اهمیت نمی‌داد، به راحتی می‌زد زیر حرف‌هاش، تا جایی که به پیشخدمتش می‌گفت این یارو را بینداز بیرون، این چه‌جوری آمده اینجا؟ و اصلاً او را به‌جا نمی‌آورد.

چارلی چاپلین این تصویرها را ضبط کرد تا از چنین شخصیتی به عنوان یک اسطوره فیلم بسازد. نه ناز کسی را می‌کشید نه از مرام خودش عدول می‌کرد. من هم رفتار رفیقم را ماه‌ها با دقت زیر نظر گرفته بودم که تصویرهاش را توی ذهنم ضبط کنم تا به سادگی خودم بخندم، تا جایی که بتوانم خودم را مسخره کنم!

March 15, 2016

تلاطم

--------

آشفته ست آسمان

پرپر می‌شوند ابرها

پرندگان از یک شهر می‌روند

تا در غربت شهری دیگر تمام شوند

هیچ مَبلغی به رونق اموال نمی‌مانَد

سایه‌ی درختان مهتاب‌گرفته و خیس

اقیانوس را به تلاطم می‌اندازد

و هیچ قایقی

برای هیچ سایه‌ای

انتظار نمی‌کشد.

March 11, 2016

آینه

یک باقالی سبز به دندان کشید و لحظه‌هایی طولانی به سه‌کنج سقف خیره ماند. به زبانم آمد که بگو! ولی ساکت نگاهش کردم. گفت: «حالا که ازش حرف زدی میگم اینو؛ سال‌هاست که اونو بخشیده‌م. هیچ خبری هم ازش ندارم. نه بهش فکر می‌کنم، نه یادگاری ازش تو بساط زندگیم باقی گذاشته‌م که یادش بیفتم. آدمیه مثل بقیه‌ی آدما. اما تو؟ هوم... هیچوقت تو رو نمی‌بخشم، هیچوقت.»

دیگر نتوانستم غذا بخورم. انگار همه‌ی غذاهای دنیا تلمبار شد روی سینه‌ام. دلم می‌خواست زودتر بزنیم بیرون که لای جمعیت یکی بشوم مثل بقیه. پففف! چقدر سخت شده زیستن.

-        از رمان یک سونات و شش مهتاب

March 5, 2016

معماران تخیل

-------

زنبور در ساختن خانه‌ی خود بسیاری از معماران را به شرمندگی می‌اندازد. اما آنچه بدترین معمار را از بهترین زنبور متمایز می‌کند این است که معمار پیش از برپایی ساختمان در واقعیت، آن را در تخیلش عمارت می‌کند.

- کارل مارکس

March 4, 2016

نشانه

---------

چند ماه انتظار، نُه ماه؟ سه ماه؟ یک لحظه؟ چند قرن؟ و چه فرقی دارد؟ دریغ از شور، ذوق، حرف، حتا یک نشانه یا یک اشاره کافی بود همه‌ی رنج‌های سفر را به جان بخرد و پا به این دنیای پر از درد بگذارد. وقتی کسی منتظرش نیست، جز این که چشم‌هاش را ببندد و در همان تاریک‌خانه به خواب طولانی‌اش ادامه دهد، راهی هست؟ وقتی چمدانش خالی ست، از خودش خالی‌تر؛ حتا خالی‌تر از اشک‌دان خاطره‌هاش کجا بیاید؟ جز این که سرش را فرو ببرد در شالی که هیچ خاطره‌ای از بویی در آن نیست چاره‌ای هست برای آن بی‌چاره؟ همین‌جوری، به همین سادگی، دیدار به قیامت. شاید...

کی گفته بود: «درد لحظه را کسی می‌فهمد که منتظر می‌ماند.»؟...