May 4, 2016

عجب! یا عجب؟

-------

گفت: عجب! این رنگ‌شو دیگه ندیده بودم.

گفتم: اتفاقا من خیلی دیده بودم. عجب نداره. هر طرف بچرخین پره از این رنگ. پر. 

گفت: حالا می‌خواینش؟ بپیچم براتون؟

گفتم: نه. قبلاً هم بهتون گفته بودم. من دنبال یه آبی دوست‌داشتنی می‌گشتم؛ چیزی بین آبی و کبود. یه آبی خاص.

گفت: مگه نگفتین دارم؟

گفتم: هیچوقت نمی‌تونین مرز خیال و واقعیت رو تشخیص بدین.

گفت: واقعیت همونی بود که توی خیال پرورده شد و... و... و... گذشت. بله، گذشت. ولی خیال همین چیزیه که وجود داره. همین که سرتون اومد. همین کُنام دربه‌دری. همین راست‌نمایی‌های مشکل‌ساز. همین که هی می‌نویسین و هی پاک می‌کنین. همین...

گفتم: عجب! این رنگ‌شو دیگه ندیده بودم.

گفت: عجب نداره.  اتفاقا من خیلی دیده بودم. خیلی. هر طرف بچرخین پره از این رنگ. پر. 

گفتم: یعنی... 

هزار حرف و فکر توی سرم بود که یکباره همه یادم رفت. افتاده بودیم به تسلسل. راه نجاتی نبود. از هر طرف می‌رفتیم باز سر از بن‌بستی دیگر درمی‌آوردیم، و باز می‌رسیدیم به همین نقطه، و باز یکی از ما می‌گفت عجب! 

@ May 4, 2016 2:43 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?