May 20, 2016

چرا آبی؟

---------

غروبی از شدت خستگی خوابم برد. خستگی مرگ بود. چند شب پیاپی نخوابیده‌ام. تا به حال حالم را از این خراب‌تر نمی‌شناختم. غروب با لباس و کفش رفتم توی رختخواب، و همین حالا سراسیمه از خواب پریدم. بوی اتر دماغم را پر کرده و قلبم تند می‌زند. با یک نایلون پر از دارو دویده بودم توی راهرو بیمارستان و آن را داده بودم دست مامان. از داروخانه‌ی فرهاد در همین خیابان ویلمرسدورف تا دم آن اتاق آبی دویده بودم. خیلی راه بود. نفس نفس می‌زدم و دلم می‌خواست آدم‌های اتاق بروند بیرون تا یواشی صدات کنم و ازت بپرسم همزن برقی کجاست؟ نمی‌دانم چرا اینقدر مهم بود که این را ازت بپرسم. هیچکدام‌ از آن آدم‌ها را نمی‌شناختم. همه دور تخت تو حلقه زده بودند و نگاهت می‌کردند، چشم‌های تو اما جوری بسته بود که انگار همیشه بسته بوده و من نمی‌دانستم. روی تخت بیمارستان بلندقامت‌تر و تکیده‌تر به نظر می‌آمدی. برعکس همیشه تخت و ملافه و لباس تو و حتا دیوارها هم آبی بود. چرا آبی؟ و این باعث تعجبم شده بود که لابد اینجا بیمارستان نیست و کسی به ما کلک زده. حالا نگرانم و نفسم بوی اتر می‌دهد.

@ May 20, 2016 12:11 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?