June 25, 2016

عنصر تکرار

-----------

لابد آدم بی‌ادب و پر از خشونت منم؟! باشد. قبول. اما مدت‌هاست دیالوگ هستی و نیستی آدم را می‌آورد بالا... دیالوگ تبلور منش شخصیت است... دیالوگ نماد و نمود شخصیت است. ویترین شخصیت است. گاهی تاکیدها و تکرارها تم اصلی کار را مثل ضرباهنگ در رگ‌های خواننده به تپش وامی‌دارد. نویسنده باید بلد باشد که کجا از عنصر تکرار استفاده کند تا خواننده خوابش نبرد احساس نکند کسی دارد شیرفهمش می‌کند، بلکه باید با لذتی وافر در موقعیت شخصیت‌ها قرار گیرد و از بازی کلامی بین آنها لذت ببرد. گاهی نویسنده از چیزی حرف می‌زند که بهش اعتراض دارد و دلش نمی‌خواهد به چیزی که اعتراض دارد، مجاز و باب شود و هر به چندی همان بلا سر بشر بیاید. چرا؟ چون خلاف، خلاف است. و تنها راهش تصحیح اشتباه است. سخت نیست. دردناک هم نیست؛ برعکس، آدم بزرگ می‌شود قد می‌کشد که توانسته موقعیت خطیر و غم‌انگیزی را از پیچ و چاله میدان برهاند و در جاده‌ی هموار و تمیز بیندازد. اما گاهی آدم پاهاش را می‌گذارد تا خرخره‌ی حقیقت را له کند خفه کند سیاه کند. روبسپیر می‌گوید: «شما دوازده سطر از نوشته‌ی هرکس را به من بدهید تا من بر اساس آن دوازده سطر حکم اعدامش را تعیین کنم.» البته با یک کلمه هم می‌شود! فقط پیدا کردنش سخت است. کار هر کسی نیست، تخصص بالا می‌طلبد!!!

دیالوگ در رمان

---------

هر آدمی قد و قامتی دارد

و هر درگاهی، آستانه‌ای

بلندایی.

عزیزم؛

لایه‌های دیالوگ با عنصر گمراه‌سازی خواننده جان می‌گیرد. خوب دقت کن! دیالوگ خواننده را اغفال نمی‌کند، بلکه به تردید می‌اندازد. ناتالی ساروت می‌گوید: «دیالوگ ادامه‌ی اطلاعات درونی در بیرون است.»

من دیالوگ را نشانی از باغبانی می‌بینم؛ درست مثل هرس کردن درخت است. می‌دانی؟ هر ساقه‌ی گل سرخ یا هر درختی را اگر قیچی کنی، دوشاخه می‌شود، و اگر همان دو ساقه‌ی جدید را قیچی کنی، هرکدام باز دوشاخه می‌شود. دیالوگ باید ساقه‌ی قیچی شده‌ی یک گفتار باشد؛ با دو لایه دو شاخه دو معنا. یکی همان معنای صریح، یکی لایه‌ی پنهانی که تردید می‌سازد. یعنی هر دیالوگ تو همان ساقه‌ی قیچی شده است که وقتی به رؤیت خواننده می‌رسد، دوشاخه می‌شود.

بریک: یه نفر ممکنه تو زندگیش به یه چیز حقیقی و پاک ایمان داشته باشه. یه چیز پاک که حقیقت داشته باشه... بین من و اسکیپر دوستی وجود داشت... تو داری لجن‏‌مالش می‏‌کنی!

مارگارت: من لجن‏‌مالش نمی‏‌کنم! خیلی هم پاک می‌‏دونم.

بریک: تو عشقو پاک نمی‌‏دونی مگی، ولی دوستی با اسکیپر همون چیز پاک و مقدس بود. تو داری لجن‏‌مالش می‏‌کنی!

مارگارت: پس تا حالا گوش نمی‌‏کردی، نفهمیدی من چی گفتم!؟ من دارم می‏گم این دوستی طوری پاک بود که بالاخره اسکیپر بیچاره رو به کشتن داد!... شما دو تا بین خودتون ماجراهایی داشتین که بایس همیشه اونو تو یخ نگه می‌‏داشتین! آره، فاسدنشدنی، آره!... و مرگ هم تنها جای سردی بود که می‌‏تونست ماجرا رو مخفی نگه داره. (پفففف یعنی!)

بریک: من با تو عروسی کردم مگی! دلیل نداشت با تو ازدواج کنم اگه من... (پفففففف تر یعنی!)

مارگارت: بریک، حالا منو حرف پیچم نکن، بذار حرفمو تموم کنم. من می‌‏دونم، باورکن می‌‏دونم. این فقط اسکیپر بود که تمایلات غیر طبیعی ولو غیر عمد رو بین تو و خودش باقی نمی‌‏ذاشت... بذار حالا کمی به گذشته برگردیم.

بریک: من خیلی درباره‌‏ش فکر کردم تا فهمیدم اشتباهم کجا بوده. آره اشتباه من این بود که حقیقت جریانو راجع به اسکیپر بهت گفتم. (تنسی ویلیامز، گربه روی شیروانی داغ، ترجمه‏ی پرویز ارشد، انتشارات مروارید، تهران، 1342)

دیالوگ سخنرانی و پند و پیام نیست، بلکه همین گفتگوی صریح بین آدم‌هاست که از اصل تضاد پیروی می‌کند پیش می‌رود. این که تو یک چیزی بگویی و من هی تاییدت کنم، دیالوگ پیش نمی‌رود. ممکن است ارتباط من و تو را ظاهرا تقویت کند، اما قابل نوشتن و ارائه به دیگری نیست. فقط به درد خودمان می‌خورد.

دیالوگ متن زندگی ست. افشای آدم‌هاست که گاه با دیدن دستی چنان دچار شور می‌شوند که خودشان را بروز می‌دهند. دیالوگ هستی و نیستی آدم را می‌آورد بالا.

بریک: درو واسه چی قفل کردی؟

مارگارت: واسه این‏که کمی تنها باشیم.

بریک: خودت که می‌‏دونی مگی!

مارگارت: نه، هیچ هم نمی‏‌دونم...

بریک: مگی، تو داری مشروب منو زهرمارم می‏‌کنی. تازگیا صدات جوری شده که انگار دویدی بالا خبر بدی خونه آتیش گرفته!

دیالوگ باید مثل چرخدنده در هم چفت شود بگردد و کل یک مجموعه را به حرکت درآورد، نه این که کار نویسنده را راه بیندازد. بسیاری از آدم‌های کم‌تجربه دیالوگ را در این حد می‌بینند که کارشان راه بیفتد و از مخمصه‌ای نجات‌شان دهد.  

دیالوگ تبلور منش شخصیت است که با روش راست‌نمایی گاهی از صوت و نق و حرف کمک می‌گیرد تا به‌طور طبیعی در متن رمان بافته شود. اگر کل متن یک قالی باشد، تصویرسازی تار است و دیالوگ پود. و هر شخصیتی می‌تواند دارای منش باشد؛ منش یعنی این که پای حرفت بایستی ولو این که جانت بیاید بالا. راه دیگری ندارد. حرف، چیزی مثل پول است که نقد خرج می‌کنی می‌رود پی کارش، و گاه چیزی مثل چک بانکی است که اگر بی‌محل باشد برگشت می‌خورد. بیهوده نیست اینهمه آدم در زندان بخاطر کشیدن همین چک بی‌محل، دارند مو سفید می‌کنند. همه هم آدم‌های محترمی‌اند؛ یکی رفیقش جیبش را زده، یکی بهش گفته‌اند این پول را نپرداز، دیگری یک جوری کم آورده و زیر چک بی‌محلش زاییده و رفته به فاک فنا.

و هر شخصیت در رمان مرامی دارد. مرام یعنی پرنسیپ. یعنی آدمی آزاد است هر کاری بکند، اما مجبور است برای کاری که می‌کند دلیل و منطق داشته باشد. یعنی نمی‌تواند شخصیت خودش را متزلزل کند، نمی‌تواند مثلا عاشق یکی باشد ولی برای دیگری شعر عاشقانه بگوید و قربان دست و پای بلوری‌اش برود. نمی‌تواند آقا! نمی‌تواند. تکلیفش باید با خودش روشن باشد. دیالوگ نماد و نمود شخصیت است. ویترین شخصیت است. بنابراین ما برای نوشتن دیالوگ باید نمای شخصیت (ظاهر و سن و...)، جنس شخصیت (زن؟ مرد؟ ...؟) روان شخصیت (عقده‌ها و کمبودها و بیماری‌ها و فداکاری‌ها و احساس‌ها و...)، تیک شخصیت (تکه کلام و لحن و...)، عمق شخصیت (سکوت و بروز، ظاهر و باطن، درون و برون، و...)، دلبستگی شخصیت (لایه‌های غریزی و عاشقانه و اشتیاق و خواسته‌های درونی که معمولا پشت کلمه‌ها پنهان می‌شوند یعنی ظاهری از باطن)، منافع شخصیت (چرا این حرف را می‌زند؟ چه منافعی دارد؟)، خاستگاه شخصیت (کجا متولد شده بزرگ شده تربیت شده؟...)، اقلیم شخصیت (خانه و محل و شهر و کشور و...)، سواد شخصیت (چی خوانده؟ آگاهی‌اش در چه سطحی ست؟)، ریتم شخصیت (هر آدمی ریتم و نبض خاص خودش را دارد، کند؟ ملایم؟ تند؟...؟)، محور شخصیت (عشق‌محور؟ سکس‌محور؟ منطق‌محور؟ زیبایی‌محور؟ غریزه‌محور؟ حرف‌محور؟ عمل‌محور؟ مجادله‌محور؟ تمردمحور؟ توقع‌محور؟ خدامحور؟ شکم‌محور؟ شعارمحور؟ دروغ‌محور؟ دورویی‌محور؟ تظاهرمحور؟ سودمحور؟ گلواژه‌محور؟ یا...؟) (در مورد محور شخصیت مفصل نوشته‌ام.)

موقع نوشتن دیالوگ‌های رمان یا داستان و یا نمایشنامه نویسنده ناچار است این وجهه‌ی شخصیت را مد نظر داشته باشد، چون بدون توجه به محور شخصیت، امکان ندارد دیالوگ‌هایی از دهان شخصیت‌ها دربیاوری که در جان باور بنشیند. زمانی که سوفوکل ادیپوس شهریار را آفرید نخست دو محور اصلی او را معماری کرد؛ دیونیزوس و آپولون. ادیپوس مردی است دوگانه و ناهمساز، با سرشتی دیونیزوسی (غرق در مستی و کامجویی و غریزه و لذت)؛ ولی دوستدار آپولون (دلبسته‌ی روشنایی و خرد و اعتدال و حقیقت.) تبلور این دو خدای ناسازگار در ادیپوس گرد آمد تا او را از پا درآورد؛ همچنان که در سقراط. نقطه‌ی زخم‌پذیر این دو مرد، عشق به دانایی و حقیقت بود که هر دو بر سر آن مردند و زنده شدند و مردند...

یکی از تواناترین نویسندگان قرن بیستم، تنسی ویلیامز برای ساختن چهره‌های ماندگاری چون بریک و مگی گربه‌هه و آبجی بلانش و استنلی و دیگران، بدون در نظر گرفتن محورهای شخصیت آنان محال بود بتواند این بافت و ساختار را ایجاد کند.

بابا بزرگ: این زن تو با این ریخت و هیکلش از زن گوپر بهتره. نمی‌‏دونم چیه که هردوشون یه حالت دارن.

بریک: چه‌جور حالتی رو می‏گین بابابزرگ؟!

بابابزرگ: نمی‏‌دونم، چه جوری بگم؟ ولی می‌‏دونم هردوشون یه حالت دارن.

بریک: سر جاشون بند نیستن، اینو می‏‌خواین بگین؟

بابابزرگ: این یکیش که ردخور نداره.

بریک: مثل گربه‌‏های عصبی و ناراحتن.

بابابزرگ: درسته، مثل گربه‏‌های عصبی و ناراحتن.

بریک: مثل دو تا گربه روی شیروونی داغ، عصبی و ناراحتن.

بابابزرگ: درست گفتی پسر، مثل دو تا گربه رو شیروونی داغ...

گاهی تاکیدها و تکرارها تم اصلی کار را مثل ضرباهنگ در رگ‌های خواننده به تپش وامی‌دارد. نویسنده باید بلد باشد که کجا از عنصر تکرار استفاده کند تا خواننده خوابش نبرد احساس نکند کسی دارد شیرفهمش می‌کند، بلکه با لذتی وافر در موقعیت شخصیت‌ها قرار گیرد و از بازی کلامی بین آنها لذت ببرد.

بابابزرگ: من با تو یه معامله می‌‏کنم. تو به من بگو واسه چی مشروب می‌‏خوری؟ اونوقت یه گیلاس بهت می‏دم. خودم برات می‏‌ریزم و بهت می‏دم.

بریک: واسه چی من مشروب می‏‌خورم؟

بابابزرگ: آره! واسه چی؟ (پفففففففف یعنی!)

در ماه ژوئن 2016 در کارگاه پیشرفته‌ی داستان‌نویسی آکادمی گردون، در ساختار نمایش و دیالوگ، کارهای ارزشمند و قابل اجرایی از دست نویسندگان جوان درآوردم که به رغم محدودیت در 250 کلمه این احساس خوشایند را در من به وجود آورد  که با افتخار یکی از این تمرین‌های دونفره را اینجا نقل کنم:

اسیر

سمانه رشیدی / مهرزاد سلیمانی

-------

پرستار: برادر، اخوی، نفهم، این داره از خونریزی می‌میره.

سرباز: به درک! این یکی حقشه!

پرستار: بی‌سیم زدن آمبولانس بیاد.

سرباز: تو بهش دست نزن ها! آمبولانس رسید مال خودش!

پرستار: ببین احمد! تو کارت با توپ و تانک و تفنگه، من هم کارم با سوزن و سرباز و سرنگه.

سرباز: شاعر شده‌ی!

پرستار: آره. بیا کاری به کار هم نداشته باشیم

سرباز: من با اینایی که گفتی کار نمی‌کنم. قاتل می‌کشم. متجاوز. تو هم که دامپزشک نیستی! هستی؟ پس با این حیوون کاری نداشته باش.

پرستار: یا همین الان از سنگر میری، یا می‌گم بیان بندازنت بیرون.

سرباز: برو بگو بیان.

پرستار: ببین! تفنگتو بگیر کنار، چفیه‌تم بده من، کمک کن زخم‌شو ببندم.

سرباز: من چفیه‌مو به خون شغال نجس نمی‌کنم!

پرستار: با کی داری می‌جنگی؟

سرباز: با هرکی سر جنگ داره!

پرستار: یا تمومش کن یا گمشو از اینجا بیرون!

سرباز: گم می‌شم، ولی این سگتم می‌برم بیرون یه دوری بزنه...

پرستار: یقه‌شو ول کن!

سرباز: دستتو بکش!

پرستار: چه‌کار داری با این بچه؟

سرباز: بچه؟ گلوی مجیدو با کارد جر داده. جلو چشام... حرف زدی پاش واستا. نامزدی‌مون نیست که بزنی زیرش!

پرستار: با این اخلاق گهت می‌خواستی چکار کنم؟ زن کسی بشم که آدم نیست؟!...

سرباز: تو تو اون لباس تمیزت آدم باش!

پرستار: میخوای اسیر بکشی؟

سرباز: تو اسارت آدم کشته. حکمش قصاصه!

پرستار: با این کار فقط خون مجیدو حلالش می‌کنی!

سرباز: حلالت!

پرستار: به خدا  اگه اون ماشه‌رو بکشی، خودمو سر به نیست می‌کنم...

سرباز: یا منتقم انتقم لنا...

June 24, 2016

چقدر؟

--------

...

چقدر خواب می‌آید تو را می‌آورد

چقدر باد می‌آید تو را می‌برد...

June 23, 2016

تمااااام

-------

کلاف سردرگم ریسه‌ی چراغانی در تاریکی پیدا نیست. باد می‌آید و طنابی خودش را می‌کوبد به شیشه‌ی پنجره. طرح طناب در نور و سایه ورم کرده و خودش را به رخ من می‌کشد که نشسته‌ام دل‌گرفته به تمااااام چراغ‌های خاموش نگاه می‌کنم. واقعیت همیشه خودش را از لالوی کلمه‌ها نشان می‌دهد. این فکر که یکی از آن چراغ‌ها بوده‌ام اذیتم می‌کند؛ هم خجالت می‌کشم، هم درد می‌کشم. خاموش یا روشن بودنم فرقی ندارد. الان فقط حس صحنه برام مهم است.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

June 16, 2016

گوشواره

-----

زمین بی درخت

حکایت غم‌انگیز آسمان است

بدون خورشید بدون ماه

حکایت شبی ست بی ستاره

من

بدون تو

تو

بی گوشواره.

June 13, 2016

رنگی یا سیاه و سفید؟

-------------

هر کسی بالاخره روزی باید این را بفهمد که دست و پا زدن در دنیای بی‌خبری و بی‌توجهی و بدقولی و خشونت و اهانت، بد است؛ هزار بار دردناک‌تر و هولناک‌تر از آن که آدم امیدش را و دار و ندارش را از رنگ دلخواه تهی کند بفرستد لای جمعیت سیاه و سفید، خیال کند همه‌ی آنچه بوده یک رویا (یا کابوس؟) نبوده بلکه یک فیلم بوده و تمام شده. کسی رفته لای جماعتی همرنگ شده که قلب پراحساس دخترکی رازآمیز را پاره پاره کند بیندازد دور. و چه حیف! تلاش کرده بودم بگویم هیچ چیزی در این یک سال و نیم فرق نکرده. شکل واقعی ماجرا همین بود که حالا هست... 

...

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

شاکون باخ این روزها در رگ‌هام نواخته می‌شد و مرا از هیاهوی پوچ دور نگه می‌داشت.

https://youtu.be/JNEnzNHTkd8

نان دیم

---------

پدربزرگم نزدیک‌های کوه زرنگیس، در آسرون و اُرپلنگ زمین داشت که چون در آن منطقه امکان آبیاری نبود، فقط گندم دیم می‌کاشتند که از باران سیراب می‌شد و اگر خشکسالی نبود خوشه‌های گندم دیمی، تیره‌تر و سنگین‌تر از گندم معمولی عمل می‌آمد. خریدار بهتر هم داشت. اما این گندم و نانش به من سازگار نبود. وقتی می‌خوردم اول تب می‌کردم بعد سرم سنگین می‌شد جوری که دیگر نه می‌شنیدم نه می‌دیدم؛ فقط می‌خوابیدم تا خوب شوم. تاریخ یکی از نامه‌های پدربزرگم مال زمانی است که من ‌پنج ساله بوده‌ام؛‌ به عمویم نوشته: «نان گندم دیم به باسی سازگار نیست. سنگین است. فورا از برنامه‌ی خانواده خارج کنید

June 5, 2016

پرده

--------

«کلمه‌ها مرده‌اند. هیچ کلمه‌ای معنا ندارد. حتا بهت، حتا این تیک تاک ساعت که ساعت‌هاست در سرم تکرار می‌شود، دیگر معنا ندارد...» وقتی گفت همه چیز کابوس بوده و تمام شده، تنها یک مسئله مدت‌ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و خیال می‌کردم اگر به‌موقع انجامش داده بودم هرگز شاهد دود شدن آنهمه سال نمی‌شدم. اما بعد که کبریت را کشید، این از ذهنم رفت تا دیگر خودم را سرزنش نکنم. آخر، همه‌ی راه‌ها را امتحان کرده بودم، فقط همین یک کار یادم رفته بود که آخرین لحظه دو تا ساعت بخرم هردو را کوک کنم اولی را ببندم به مچ باریک و شکننده‌ی او، دومی را به مچ خودم. که هرجا هستیم زمان‌مان با هم نبض بزند. آدم وقتی دلش بند کسی باشد با هر چیزی می‌خواهد خودش را بهش وصل کند؛ حتا با زمان، یا خورشید، یا باران، یا ستاره. گاهی با یک خواسته‌ی ساده که مثلاً اگر به سفر می‌رود با چشم تو دنیا را تماشا کند، خب خیلی جاها که من رفته‌ام، او ندیده. احتمالاً این خواسته‌ی زیادی بود که من نمی‌فهمیدم. یا این که وقتی به ساعت نگاه می‌کردم همیشه دو تا زمان را می‌خواندم. دست خودم نبود، و نمی‌فهمیدم آیا وقتی کنار هم بودیم اینهمه مصیبت سرمان می‌آمد؟ مثلاً اگر در یک سیاره‌ی کوچکتر زندگی می‌کردیم وضعیت فرق نداشت؟ در همین سیاره ب 612 که یک گل سرخ دارد یک درخت یک کلبه و یک بره، همه چیز جور دیگری نمی‌شد؟ آیا فاصله و اختلاف ساعت چنین بلایی سر آدم‌ها می‌آورد؟ الان می‌دانم اما آن‌موقع نمی‌دانستم. چون هر چی فکر می‌کردم به نتیجه نمی‌رسیدم. بر نیمکت آن کلیسای همیشه خاموش نشسته بودم بی‌خود و بی‌جهت به این فکر می‌کردم که زمان را می‌شود تا کرد، می‌شود کوتاه کرد، می‌شود نصف کرد، اما همه رو به جلو. زمان به عقب برنمی‌گردد. می‌دانی؟ چروک‌های صورت پدربزرگم هیچوقت یادم نمی‌رود. جوانی و زیبایی مادرم هیچوقت یادم نمی‌رود. چهره‌ی مردی که قاطی گوسفندها از مرز گریخته بود تا جانش را نجات دهد هیچوقت یادم نمی‌رود؛ پوست گوسفند به تنش بسته بود و لای گوسفندها چند ساعت چهار دست‌وپا راه رفته بود. من در آن قهوه‌خانه‌ی دنگال منتظرش بودم. وقتی رسید سرش را به شانه‌ام گذاشت و نمی‌توانست جلو هق‌هقش را بگیرد. تنها لای گریه‌هاش گفت: «من آدمم، آقا! گوسفند نیستم.» دستم را به کتفش کشیدم: «یعنی فکر کرده‌ای امروز آخرین روز دنیاست؟ نه عزیزم! زندگی ادامه دارد.» چای پشت چای نوشیدیم و غروب از قهوه‌خانه درآمدیم تا کمی راه برویم. آن جلوتر جوی خون بود که از پشت ساختمان نیمه‌کاره‌ای به فاضلاب شهر می‌ریخت. به درون آن ساختمان سرک کشیدم؛ تمام آن گوسفندها سلاخی و آویزان شده بودند، و کسی آنطرف داشت دست‌هاش را می‌شست که بعد از موفقیت کاری سخت به خانه‌اش برود زندگی کند بخورد بنوشد حرف بزند بخندد بخوابد، و پیش از غرق شدن در خواب، ساعت‌ها گوسفند بشمرد... ساعت کلیسا از صبح در سرم می‌کوبید، یک لحظه به این نقطه رسیدم که هر تیک یک قرارداد است، و هر تاک یک عصیان. هر تیک گذر زمان را یادت می‌آورد، و هر تاک پنجه می‌کشد به یک قرارداد نانوشته و می‌خواهد پرپرش کند. ساده بودم مثل یک کودک آنهمه عمر و احساس و فکر گذاشته بودم، نمی‌دانستم این مواد خام قابل اشتعال با یک کبریت دود می‌شود؛ و آخرین‌بار با کبریت بی‌خطر.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده‌

June 4, 2016

تاریکی صحنه

------

همیشه از خودم می‌پرسیدم آیا می‌شود در این روزگار که عصر افسانه و اسطوره سرآمده، افسانه‌ی نو آفرید؟ چرا نشود؟ بُن‌مایه و زمینه و هوش و دقت و جان و متن می‌خواهد. سال‌ها تلاش کردم. شد؛ چون کار یک نفره بود. هیجان دستیابی‌ام به این مشروطه با نوشتن چند کار پیاپی سبب شد که همیشه آرزوی بزرگتری در سرم بپرورم. خیال می‌کردم می‌شود در همین عصر همچو افسانه‌های تاریخ، مثل رومئو و ژولیت، مثل خیلی از افسانه‌های دیگر به این آرزو نیز لباسی برازنده پوشاند. قشنگ و برازنده. می‌خواستم با عشق شورانگیز زندگی کنم. یعنی می‌شود؟ چرا نشود؟ می‌دانستم کسی را می‌خواهد که دارای شکوه و قامت و نفس یک عشق شورانگیز باشد. داشت؟ نمی‌دانم. پا به سرنوشتم گذاشت. می‌دانستم هزینه‌اش سنگین است، پرداختم. می‌دانستم دویدن و راه و نگاه می‌طلبد، دویدم. می‌دانستم راستی و یکدلی لازم است، دلم را به دستش سپردم. هرچه داشتم رو کردم تمام‌قد خودم را کشتم. نشد.

زمان گذشت. و من در این گذر تلخ آنقدر سیگار کشیدم که ریه‌هام به‌گا رفت. سرخوردگی این آرزو هیچ شباهتی با سرخوردگی در نوشتن نمایشنامه نداشت. در نوشتن همیشه راهی بود که بالاخره سر از دهی درآورم، اما این یکی همه به دیوار تاریک و سختی خورد که زخمی‌تر شدم. گاهی خودم را مسخره می‌کردم، گاهی راه می‌رفتم راه زیاد که از شب شروع می‌شد و صبح در انتهای شهر جایی دلم می‌خواست دیگر یک قدم هم نروم بگیرم روی نیمکت ایستگاه اتوبوس بخوابم، و این جمله‌ها را مثل گوسفندهای بی‌گناه بشمرم تا شاید خوابم ببرد: حالا بگو طلا. بگو آفتاب عالمتاب. بگو روز اول خلقت. بگو شورانگیزترین عشق عالم. نیستم آقا! نیستم...

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده