June 5, 2016

پرده

--------

«کلمه‌ها مرده‌اند. هیچ کلمه‌ای معنا ندارد. حتا بهت، حتا این تیک تاک ساعت که ساعت‌هاست در سرم تکرار می‌شود، دیگر معنا ندارد...» وقتی گفت همه چیز کابوس بوده و تمام شده، تنها یک مسئله مدت‌ها ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و خیال می‌کردم اگر به‌موقع انجامش داده بودم هرگز شاهد دود شدن آنهمه سال نمی‌شدم. اما بعد که کبریت را کشید، این از ذهنم رفت تا دیگر خودم را سرزنش نکنم. آخر، همه‌ی راه‌ها را امتحان کرده بودم، فقط همین یک کار یادم رفته بود که آخرین لحظه دو تا ساعت بخرم هردو را کوک کنم اولی را ببندم به مچ باریک و شکننده‌ی او، دومی را به مچ خودم. که هرجا هستیم زمان‌مان با هم نبض بزند. آدم وقتی دلش بند کسی باشد با هر چیزی می‌خواهد خودش را بهش وصل کند؛ حتا با زمان، یا خورشید، یا باران، یا ستاره. گاهی با یک خواسته‌ی ساده که مثلاً اگر به سفر می‌رود با چشم تو دنیا را تماشا کند، خب خیلی جاها که من رفته‌ام، او ندیده. احتمالاً این خواسته‌ی زیادی بود که من نمی‌فهمیدم. یا این که وقتی به ساعت نگاه می‌کردم همیشه دو تا زمان را می‌خواندم. دست خودم نبود، و نمی‌فهمیدم آیا وقتی کنار هم بودیم اینهمه مصیبت سرمان می‌آمد؟ مثلاً اگر در یک سیاره‌ی کوچکتر زندگی می‌کردیم وضعیت فرق نداشت؟ در همین سیاره ب 612 که یک گل سرخ دارد یک درخت یک کلبه و یک بره، همه چیز جور دیگری نمی‌شد؟ آیا فاصله و اختلاف ساعت چنین بلایی سر آدم‌ها می‌آورد؟ الان می‌دانم اما آن‌موقع نمی‌دانستم. چون هر چی فکر می‌کردم به نتیجه نمی‌رسیدم. بر نیمکت آن کلیسای همیشه خاموش نشسته بودم بی‌خود و بی‌جهت به این فکر می‌کردم که زمان را می‌شود تا کرد، می‌شود کوتاه کرد، می‌شود نصف کرد، اما همه رو به جلو. زمان به عقب برنمی‌گردد. می‌دانی؟ چروک‌های صورت پدربزرگم هیچوقت یادم نمی‌رود. جوانی و زیبایی مادرم هیچوقت یادم نمی‌رود. چهره‌ی مردی که قاطی گوسفندها از مرز گریخته بود تا جانش را نجات دهد هیچوقت یادم نمی‌رود؛ پوست گوسفند به تنش بسته بود و لای گوسفندها چند ساعت چهار دست‌وپا راه رفته بود. من در آن قهوه‌خانه‌ی دنگال منتظرش بودم. وقتی رسید سرش را به شانه‌ام گذاشت و نمی‌توانست جلو هق‌هقش را بگیرد. تنها لای گریه‌هاش گفت: «من آدمم، آقا! گوسفند نیستم.» دستم را به کتفش کشیدم: «یعنی فکر کرده‌ای امروز آخرین روز دنیاست؟ نه عزیزم! زندگی ادامه دارد.» چای پشت چای نوشیدیم و غروب از قهوه‌خانه درآمدیم تا کمی راه برویم. آن جلوتر جوی خون بود که از پشت ساختمان نیمه‌کاره‌ای به فاضلاب شهر می‌ریخت. به درون آن ساختمان سرک کشیدم؛ تمام آن گوسفندها سلاخی و آویزان شده بودند، و کسی آنطرف داشت دست‌هاش را می‌شست که بعد از موفقیت کاری سخت به خانه‌اش برود زندگی کند بخورد بنوشد حرف بزند بخندد بخوابد، و پیش از غرق شدن در خواب، ساعت‌ها گوسفند بشمرد... ساعت کلیسا از صبح در سرم می‌کوبید، یک لحظه به این نقطه رسیدم که هر تیک یک قرارداد است، و هر تاک یک عصیان. هر تیک گذر زمان را یادت می‌آورد، و هر تاک پنجه می‌کشد به یک قرارداد نانوشته و می‌خواهد پرپرش کند. ساده بودم مثل یک کودک آنهمه عمر و احساس و فکر گذاشته بودم، نمی‌دانستم این مواد خام قابل اشتعال با یک کبریت دود می‌شود؛ و آخرین‌بار با کبریت بی‌خطر.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده‌

@ June 5, 2016 11:12 PM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?