June 23, 2016

تمااااام

-------

کلاف سردرگم ریسه‌ی چراغانی در تاریکی پیدا نیست. باد می‌آید و طنابی خودش را می‌کوبد به شیشه‌ی پنجره. طرح طناب در نور و سایه ورم کرده و خودش را به رخ من می‌کشد که نشسته‌ام دل‌گرفته به تمااااام چراغ‌های خاموش نگاه می‌کنم. واقعیت همیشه خودش را از لالوی کلمه‌ها نشان می‌دهد. این فکر که یکی از آن چراغ‌ها بوده‌ام اذیتم می‌کند؛ هم خجالت می‌کشم، هم درد می‌کشم. خاموش یا روشن بودنم فرقی ندارد. الان فقط حس صحنه برام مهم است.

- خاطرات یک بازیگر شکست‌نخورده

@ June 23, 2016 2:29 PM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?