August 13, 2016

فرمانروای پنهانِ نوشتن

قلب جانوری است که نمی‌شود بهش اعتماد کرد.

عقل هم همینطور. اما لااقل عقل از عشق دم نمی‌زند.

-  گراهام گرین

عزیزم!

نمی‌دانی بهانه و انگیزه‌ی نوشتن چه مخمصه‌ی لعنتیِ کوفت عجیبی ست. نمی‌دانی این کرم نوشتن از کجا آب می‌خورد. نمی‌دانی هر کس در بارگاه نویسندگی‌اش یک ملک مقرب دارد؛ نمی‌دانی بالاتر از عشق است روشنتر از خورشید باهوش‌تر از نهاد آدم. نمی‌دانی که حتا وقتی برای نماسازی ظاهری یکی دو اسم غلط‌انداز را هم به عنوان طرف نقل ردیف می‌کنی، داری ته دلت فقط برای یک نفر می‌نویسی، نداری برای مخاطب یا طرف نقل رسمی می‌نویسی. نمی‌دانی هر کاری می‌کنی می‌خواهی فقط به همان یک نفر گزارش بدهی و هر چه می‌نویسی دلت می‌خواهد از نظر او بگذرد. نمی‌دانی نویسنده بچه نمی‌زاید، مار هفت‌سر می‌زاید!  نمی‌دانی. اگر می‌دانستی اینهمه بلا سر نوشتن من و خودت نمی‌آوردی.

انگیزه یا بهانه‌ی نوشتن یعنی وجود همان آدمی که ظاهراً او را طرف نقل می‌خوانیم. نوشتن التهاب می‌خواهد شوق می‌خواهد نفس می‌خواهد، و اینها همه از وجود یک نفر ساطع می‌شود، نمی‌شود دوتا خورشید جهانت را روشن کند. جنجال می‌شود.

گاه آدمی ست حساس و ریزبین و احساساتی و حسود و... اصلاً خر! اما فقط اوست که هفتاد بار نوشته‌ات را می‌خواند، ویرایش می‌کند، اخم‌هاش می‌رود تو هم، یا لبخند می‌زند، حتا اگر هیچ ارتباطی بین نویسنده و طرف نقلش برقرار نباشد، حتا اگر همدیگر را نشناسند، از لای سنگ نوشته‌های نویسنده را پیدا می‌کند می‌خواند، گاه مثل لباس به تن خودش اندازه می‌کند، همزاد می‌شود، اگر تنگ یا گشاد باشد از عصبانیت پا بر زمین می‌کوبد و پدر خودش را، و بعد اگر توانست پدر نویسنده را درمی‌آورد.

گاهی آدمی ست عهدشکن و هوسباز و لوس و خودخواه که هیچ چیزی جز خودش براش اهمیت ندارد، اما نویسنده در ذهنش برای او می‌نویسد، و خیال می‌کند که همه‌ی هوش و حواس او را به نوشته‌ی خودش جلب کرده، اما کور خوانده. او اصلاً توی این باغ‌ها نیست، عین خیالش نیست، جز خودش به فکر هیچ چیز و هیچ کس نیست.

داشتم فکر می‌کردم این آدم اگر نباشد، باز هم می‌توانم بنویسم؟ بعد فکر کردم یعنی چی که نباشد؟ کجا نباشد؟ بالاخره یک جایی هست. نمی‌تواند نباشد. من دوست دارم خودم را فریب بدهم و خیال کنم که هست. همینجا نشسته روبروی من، چانه‌اش را گذاشته‌ی تو مشتش، سرش را کمی کج کرده دارد به من لبخند می‌زند. دارد توی یک سالن بزرگ داستان می‌خواند، ندارد می‌رود اداره که تا غروب تنها بمانم. دارد داستان می‌خواند که من گوش کنم که من نگاهش کنم که من کیف کنم. خب چهارچوب‌هایی که در ذهنم برای نوشتن رمان دارم با نبودن او فرو می‌پاشد. انگار یک مهمان همیشگی داری و می‌دانی چه‌جور چایی باید براش بیاوری. بعد اگر تصور کنی نیست، توی هزار رقم چای سرگردان نمی‌شوی؟ ذائقه‌های نوشیدن در آدم‌ها که فقط چای نیست، بعضی آب می‌نوشند، برخی شراب، و عده‌ای قهوه. هزارجور آدم توی این دنیا هست. بود و نبودشان موقع نوشتن چه اهمیتی دارد؟ بعد هم فکر کردم نه. اگر او نباشد اصلاً برای کی بنویسم؟ برای چی بنویسم؟

اینها همان جاذبه‌ی پنهان و خط‌کش نوشتن است. مرزهای نوشتن. یعنی مخمصه‌ی نوشتن و ننوشتن. گاهی می‌خواهی چیزی بنویسی به خودت می‌گویی: نه. نمی‌نویسم. این خر خوشش نمی‌آید. یعنی این انگیزه یا بهانه جغرافیای نوشته‌ات را هم تعیین می‌کند. این مخمصه یا همان محرک اصلی که تو را از رختخواب بیرون می‌کشد می‌برد پشت میز می‌نشاند می‌گوید: بنویس؛ برای من بنویس. به من بگو. بگو کجا بودی؟ چی خوردی؟ چکار کردی؟ چی نوشتی؟ به چی فکر می‌کنی؟ و هزار چیز دیگر، تعریف علمی ندارد. همچنان که من هیچ دلیلی ندارم بگویم عدس‌پلو عاشقانه‌ترین غذای دنیاست. اما هست. با همین بهانه‌ها و نشانه‌ها کمی خط و ربط آدم پیدا می‌شود. بیشتر نویسندگان دنیا این چیزهای ریز و ظریف را با خودشان به گور می‌برند، اما برای من که چیزی برای پنهان کردن نداشته‌ام چه باک؟! چه باک که گاهی یک دلخوشی کوچک را نشانه می‌بینم؟ مثلاً در طول چهل سالی که می‌نویسم، آیا از بین اینهمه آدم که می‌نوشتند و می‌نویسند، فقط یک نفر باید قلم را عین خودم توی دستش بگیرد؟ همه معمولاً قلم را بین سه انگشت شست و سبابه و میانی به دست می‌گیرند، من اما موقع نوشتن، قلمم روی انگشت چهارم می‌ایستد. اینجوری. چون محکمتر است، و از بچگی به این صورت می‌نوشتم و همینجور عادت کردم. حالا؟ نمی‌دانم... چرا. می‌دانم. سال‌هاست که می‌دانم هر نویسنده‌ای برای چی نوشتن و چرا نوشتن یک فرمانروا دارد. ندارد؟

@ August 13, 2016 10:33 PM | TrackBack
Comments

نداری برای مخاطب؟!
ندارد می‌رود اداره؟!

Posted by: مخاطب at August 28, 2016 10:05 PM

اصلا فکرشم خوبه...که بیام ببینم هم رنگ صفحه هم اون قلم آبی عوض شده..

Posted by: مخاطب at August 28, 2016 10:02 PM
Post a comment









Remember personal info?