October 27, 2016

ختم

--------

پنجشنبه‌ها می‌رفتیم شمال جمعه شب یا شنبه صبح برمی‌گشتیم. پدرم از اولین گروه دیپلمه‌های دارالفنون بود که از آنهمه درس و ریاضی و ادبیات و فیزیک و فلان، فقط آداب و تشریفات را خوب به خاطر سپرده بود. سرش را می‌انداخت پایین تا چشمم توی چشمش نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «با کی میری با چی میری کجا میری چرا میری؟» زیرچشمی می‌پاییدمش تا یکباره نگاهش به چشم‌هام نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «پدرجان! داریم میریم رامسر، هواخوری. با حمید و حسین و همین علی. با ماشین خودم میریم. یواش هم میریم. بعد از یک هفته کار روزانه و درس شبانه اینو هم نمی‌تونی به ما ببینی؟» «کجا می‌مونین؟» «ویلا ویلا اوتاق اوتاق!» «نمیشه! یا نرین یا هتل بگیرین مثل آدم...»

پیش از انقلاب بزرگترین معضل ما هجده ساله‌ها مشکل مسکن بود. هویدا نتوانسته بود مشکل مسکن جوانان را حل کند. مملکت داشت از هم می‌پاشید. راستی راستی داشت انقلاب می‌شد. این لایه‌های مذاب غریزه و شهوت مثل ورزایی که خون دیده، شاخ‌هاش را تیز کرده بود که بزند کون مملکت را پاره کند. شمر هم جلودارش نبود. وزیر آب و انرژی در یک سخنرانی گفته بود: «خانوم‌ها! آقایون! بذارین با زبون ساده حرف بزنم. بذارین بگم دیگه! جلومو نگیرین! ما که دیگه با هم تعارف نداریم. داریم؟ هستی یعنی آب و انرژی. به عبارتی، اگر هستی رو از انرژی تهی کنیم، آب بخار میشه میره هوا، اما...کل این دنیا میشه اندازه‌ی یک توپ تخم مرغی. یعنی ما کجاییم؟ باور بفرمایین مشکل آتی بشر در سال‌های آتی دو چیزه؛ آب و انرژی... باور می‌کنین؟» با نوک انگشت‌های دست چپش توی جیب شلوار به نرمی با خودش ور می‌رفت، انگار داشت هستی‌اش را می‌چرخاند که باور کند هستی همین است که هست: «به من اجازه بدین بگم که سرنوشت و آینده‌ی ما همینجا تعیین و تبیین میشه.» کف کف کف... همه داشتند براش دست می‌زدند. و فکر می‌کردند لابد یادش رفته مشکل اصلی را بگوید. اما من مطمئن بودم دارد با تمهیدی هنرمندانه صورت مسئله را با طرح دو مسئله‌ی اساسی بشر پاک می‌کند؛ آب و انرژی را بزرگ می‌کند که مسئله‌ی مسکن ماست‌مالی شود؛ به همین راحتی. دوربین روی صورتش تمرکز کرده بود؛ رسمی و لباس‌پوشیده، نه لخت و ژولیده. ظاهر و باطن به هم نمی‌خورد. نمی‌توانستی تصور کنی مردی که کراوات از گردنش نمی‌افتد، همین آقای مهندس همین جناب دکتر چه موجود مچاله‌ای ست توی رختخواب، یا زنی که این‌چنین لباس مرتب به تن دارد، با آن فیس و افاده، لای ملافه‌های درهم‌پیچیده قیافه‌اش چه‌جوری می‌شود. پففففف! برای همین بود که معتقد شده بودم: «هر آدمی و هر شهری...» و چقدر فروپاشی! چقدر ریزش! عمارت‌های بزرگ را دیده بودم که لای این مواد مذاب فرو می‌ریخت و تمام می‌شد. پمپئی را دیده بودم. هر سال یک لایه از چروک روی پوست زمین نقش می‌بست. همه خیال می‌کردند دو خال موی سفید و دو خط چروک را می‌شود رنگ کرد، اما یکباره می‌دیدند که مثل ته کفش سوراخ شده‌اند. چرک شده‌اند. تخریب شده‌اند. بیچاره مادام بوبولینا! بدبخت شاهزاده‌ای که زیباترین قصر جهان را برای عشقش بر  کوه‌های مونیخ ساخت و پیش از آن که زندگیش را آغاز کند، مرد. گاهی فکر می‌کنم چه لجنزاری ست جهان. برای همین همه شتابزده می‌دویدند. به هر کسی نگاه می‌کردی مثل دیوانه‌ها می‌خواست با کله‌اش بزند زرت مملکت را قمصور کند. همه غصه‌دار، همه تابلو، همه گرفتار!

پدر من آنهمه ملک و املاک و باغ داشت ولی ما یک وجب جا نداشتیم. تف! هیچوقت جا نداشتیم. می‌رفتیم شمال. ویلا ویلا! اوتاق! اوتاق! پدرم پاهاش را به زمین می‌کوبید: «هتل بگیرید مثل آدم، همینجوری نه!» چقدر بهانه بارش کردیم؛ چرا بیخود اینهمه پول برای هتل؟  نداریم، ندارند. ندا... می‌گفت: «کافیه!» و البته خوب می‌دانست که هتل از ما شناسنامه مطالبه می‌کند... ولی به روی‌مان نمی‌آورد و از درِ دیگرش وارد می‌شد. هر هفته یک بساطی باهاش داشتیم، یک مصیبت هم با صاحبان ویلا ویلا اوتاق اوتاق، که دندان‌شان گرد می‌شد. می‌دانستند خلافیم، تلکه‌مان می‌کردند. ما هم داشتیم و ناچار می‌سلفیدیم. بعد که برمی‌گشتیم در راه همه خواب بودیم. اصلاً همه چیز دیگر خوابیده بود، جز دغدغه. تا برسیم چقدر دغدغه داشتیم! از کدام در داخل شویم؟ چه جوری بگذریم؟ خدا این مامان‌های ما را از ما نگیرد بخدا! یکی دو روز روابط تیره بود. با پادرمیانی مامان خلاصه تا نیمه‌ی هفته یواش یواش روابط در حد کاردار بهبود می‌یافت. و تا می‌آمد به استقرار سفیر بینجامد، شده بود پنجشنبه، و باز روز از نو روزی از نو، فیل‌مان هندوستانش می‌گرفت. موی مدل بیتلز، موزیک پینک فلوید و داریوش و فروغی و فرهاد، شلوار لوله تفنگی جیمز دین، عطر پوران هوم، و وفور نعمت. همه هم اهل، ما هم ختم. البته آن روزگار رابطه‌ها مثل این روزگار نکبت، هیئتی و ضربدری و خوکی و طویله‌ای نبود. هر کس سرش تو آخور خودش بود. پرنسیپ و مرامی وجود داشت هنوز. موبایل و اینترنت نبود اما دوزاری زیاد بود. سی چهل تایی همیشه ته جیب‌مان داشتیم که لنگ نمانیم، و با همان کار دیگران را هم گاهی راه بیندازیم. لامصب معجزه می‌کرد. کافی بود یک دختر مستاصل سر چهارراه را که زل زده بودی توی چشم‌هاش به زبان بیاری: «ببخشین! آقا! شما دوزاری دارین؟» آخ آره. چند تا می‌خوای؟ کف دستم را جلوش گرفته بودم پر از سکه‌های نو. توی راه شمال سرش را گذاشته بود به شانه‌ام: «یعنی با یه دوزاری؟» گفتم: «به کی می‌خواستی تلفن کنی؟» معصومانه نگاهم کرد: «هیشکی بخدا. یه لحظه ترسیدم بری رد بشی دیگه نبینمت. خونه‌تون منیریه ست؟» «نه! خونه نداریم که.» «اذیت نکن دیگه! خونه‌تون کجاست؟» «تو باغچه.» «واااااه! پس منیریه چیکار می‌کردی؟ کجا می‌رفتی؟» «دنبال تو می‌گشتم.» بازوی راستم را بغل زد: «آخ! واقعا؟ چه خوب کردی اومدی. اصلاً به من چه خونه‌تون کجاست!؟ خوب کردی اومدی.» آخ! چه صدایی! فکر کن! یک هفته مغزمان داغ می‌کرد و هر دری می‌زدیم نمی‌توانستیم مشکل مسکن مملکت را حل کنیم. حل نمی‌شد سگ‌پدر. امورات‌مان هم با پاتیناژ و قصر یخ و دانسینگ و دیسکو و سینما و لاس‌خشکه نمی‌گشت، یک هفته بکوب بکوب کار و درس، آن هم ریاضی، لحظه‌شماری می‌کردیم تا پنجشنبه برسد بزنیم به جاده. در طول راه بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق بود که کمتر سرکیسه‌مان کند. آن اواخر یک جای ثابت هم در محله‌ی لَمتر رامسر پیدا کرده بودیم که نزدیک‌های انقلاب مردکه یک قبضه ریش گذاشته بود و از ما اصول دین می‌پرسید. ما می‌گفتیم اوصول‌لولو! یک شب از پشت پنجره دیدم دوست مرا در تاریکی چسبانده سه‌کنج دیوار: «پدر مادرت کین؟ واسه چی راه می‌افتی هر هفته با این جوان نامحرم میای اینجا؟ خواهر من! دختر من! حیف زیبایی تو نیست؟» آمدم توی ایوان، هنوز داشت روضه می‌خواند: «می‌دانی اینی که تو باهاش میای تا به حال چند تا مثل تو رو...؟ چرا فریب‌شو می‌خوری خواهر من؟! دختر من! چرا با این نامحرم بی...» و بی‌ناموس جوری به من اشاره کرد که انگار کلاشینکوفش را توی سینه‌ام خالی می‌کند. دخترک ترسیده بود و گریه می‌کرد. اسمش یادم نیست. دوید طرفم تنگ بغلم کرد. دلش می‌خواست پشتش بایستم. و البته ایستادم. یادم هست زاهدانی‌الاصل بود و ماه بود. با چشم‌های سیاه تیزهوش که آتش از وجودش زبانه می‌کشید. یک جور مینیاتوری قشنگ بود. توی تاریکی هم چشم‌هاش مثل زغالی آتش‌گرفته می‌سوخت. قیافه‌اش هنوز از یادم نرفته اما اسمش؟ یادم نیست. اسم هیچکدام‌شان یادم نمانده.

آن شب کار بالا گرفت. مردکه یک طویله خر بود، می‌خواست ما را به کمیته تحویل دهد. زنش با ما رودرواسی داشت، هی می‌آمد جلو و آن مردک می‌کوبید تخت سینه‌اش و باز هوار هوار می‌کرد. خون جلو چشم‌هاش را گرفته بود. دنبال راهی می‌گشت که هرچی زودتر تحویل‌مان دهد. چندتا اسکناس درشت جلو چشمش ورق زدم چپاندم توی جیب پیرهنش. نیشش باز شد، ولی زود خودش را جمع و جور کرد: «با اسلام من بازی نکن!» گفتم: «باشه. بذار بریم غذا بخوریم، برمی‌گردیم حرف می‌زنیم.» «باشه. من اینجا منتظرم.» پیش از این که کار بالا بگیرد سوار شدیم و زدیم بیرون. اصلاً منطقه را تغییر دادیم. رفتیم جواهرده مجاور شدیم. دخترک زابلی خیلی کیف کرد. بهم افتخار کرد. عجب مهی! عجب کوهی! عجب شبی! عجب سرشیر و عسل صبحانه‌ای. می‌گفت: «اگه پروژه‌ی نیم ترم نداشتم تمام لاستیک‌هاتو پنچر می‌کردم که بمونیم.» گفتم پدسسسسگ! و در حیاط بزرگ آن ویلای سبز پر از پرتقال و نارنج دنبالش کردم و توی استخری که آبش را کشیده بودند، گرفتمش. نفس‌زنان چسباندمش به آن دیوار آبی، نفسم را در سینه حبس کردم و خواستم بهش بگویم: «از تو قشنگ‌تر خدا زنی آفریده‌؟» حباب‌های نفس از بالاسرش گذشت. زبانش را چسباند به سق تا بگوید «نه!» آخ! و به من آویخت. دلم ریخت. کم آوردم. با چشم‌هام بهش فهماندم که نفس کم دارم. لب‌هاش را گذاشت روی لب‌هام، موج اکسیژن ریخت توی ریه‌هام. سبک شدم. موهاش را چنگ زدم. گفت نکن! خندیدم. موهاش را بیشتر توی چنگم گرفتم. خندید گفت بکن! آب بالای سر ما آسمان را به رقص آورده بود. نگاهش می‌کردم. نگاهش می‌کردم. داشت فرو می‌رفت. چشم‌هاش بسته بود. گرفتمش. دست انداختم دور گودی کمرش. لباس‌هاش را در تنش جر دادم و رها کردم. شاخه‌های پر از پرتقال سنگین شده بود خمیده روی آب تاب می‌خورد. یک تکه از لباسش را آوردم جلوی چشمش. خندید. زن شد و خندید. خواستم سبک شود بیاید بالاتر، بیاید روی تنم. با اخم قشنگی خندید خندید خندید. تکه تکه لباس‌هاش مثل ابر می‌رفت بالای آب، نزدیک شاخه‌های خمیده. گفتم: «ببین! از من نمی‌تونی فرار کنی. خب؟» گفت: «خب.» و درست همان لحظه لب‌هاش را آرام بوسیدم. طعم نارنجی پرتقال تسخیرم کرد. گفتم: «نارنج دزدیدی؟» «اوهوم.» باز بوسیدمش. بعد روی تنم سبک آرام گرفت. داشتم غرق می‌شدم، ولی او باله می‌زد که مرا زیر تنش نگه دارد. لبم را می‌بوسید و می‌گفت: «دوستت دارم...» و تکرار می‌کرد، تکرار می‌کرد: «دوستت دارم.» ماه آسمان افتاده بود لای موهاش، و من توی فکر بودم مگر می‌شود از ظهر تا شب زیر آب عشقبازی کرد؟

گفتم تو؟ باز زبانش را گذاشت پشت سق: «نه! تو. فقط تو» و انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفته بود و هی به من نزدیکتر می‌شد تا به ترفندی مرا از جمع ببرد بیرون بچسباند به دیوار پشت درِ آشپزخانه: «منو با با این دوستات قاطی نکن. منو بغل کن! بو کن! ببین! میخوام مستت کنم. می‌خوای؟» همه خواب بودند و او با صدای یواش روی زندگی‌ام راه می‌رفت: «می‌خوای؟» و یک پر پرتقال گذاشت توی دهن خواب‌زده‌ام. دست‌هاش بوی پرتقال نارس می‌داد و مستم می‌کرد. می‌دانستم شب‌ها زیر شاخه‌های باغ، پرتقال‌های نارس را با ناخن پوست می‌کند، می‌خورد و چند پر برای من می‌آورد که خوابم را حرام کند. پدسسسسگ! کجایی؟ اگر حالا اینجا بود بهش می‌گفتم شاید به خاطر همین خوب گشتن روزگار بود که چشم و نظر اینجوری معلول‌مان کرد، کژ و کول‌مان کرد. مادربزرگم می‌گفت چشم نظر تیرآهن را کج می‌کند، و هی برام اسپند دود می‌کرد. می‌فهمی؟ انقلاب شد. جوان‌ها علیه مشکل مسکن شورش کردند، فریاد کشیدند، خون دادند تا بلکه این معضل را شکست دهند. آنهمه جوان پرپر آنهمه معلول آنهمه حجله، هیچ هیچ هیچ! بعد از انقلاب هم مشکل مسکن و شناسنامه حل نشد که نشد. حتا بدتر هم شد. باز این معضل شناسنامه و هتل و ویلا ویلا اوتاق اوتاق بحث هر هفته‌ی ما بود، بعد هم اوایل دهه‌ی شصت، دختر و پسر بی شناسنامه توی یک ماشین به سوی شمال یعنی حرکت تند سیاسی، یعنی ضد انقلاب، یعنی ته بدبختی! «خواهر! با این برادر چه نسبتی داری؟» «من؟» «آره. تو! پیاده شین! برادرا اونطرف، خواهرا اینطرف!»

البته که ما ختم بودیم، می‌زدیم راه بهتر پیدا می‌کردیم؛ دخترها با اتوبوس، پسرها با ماشین من. همیشه هم زودتر می‌رسیدیم آنجا ویلا ویلا اوتاق اوتاق را می‌گرفتیم بعد می‌رفتیم در تاریکی یواشکی دشمنان اسلام را می‌آوردیم. وخب با ترس و لرز هیجانش بیشتر بود کیفش هم بیشتر بود. می‌گفتند دوای عاجل سکته‌ی قلبی ست. قلب قوی می‌شود؛ مثل تیرآهن! و ما همه قوی بودیم. بدیش این بود که اینور و آنور نمی‌شد رفت. خریدی می‌کردیم، غذایی می‌گرفتیم برمی‌گشتیم توی سالن می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم و بی‌خیال دنیا و مافیها می‌خندیدیم، و آخر شب هر کسی دست دوستش را می‌گرفت و می‌رفت بالا. پرده‌ها انداخته، گوش‌ها تیز، همیشه آماده‌ی یورش احتمالی برادران کمیته. به‌هوش بودیم از اول که... فقط مامان علی خرش کرده بود و تلفن صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق را برای روز مبادا «قربونت برم علی جون» ازش گرفته بود. بعد هم این نمره تلفن را یواشکی داده بود به شهلا که نامزد حسین بود و خانه‌شان دیوار به دیوار خانه‌ی علی این‌ها. یک شب، واااای! نصفه‌های شب داشتیم مرضیه و شجریان گوش می‌دادیم، بحث سیاسی بالا گرفته بود، دست‌مان در دامن ساقی سیمین ساق، مست لایعقل ولو شده بودیم، صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق خواب‌آلود آمد دم در سالن: «آقا جان، نامزد این حسین آقا تلفن زده باهاش کار واجب داره...»

تف! عجب مصیبتی! عجب مصیبتی! قشنگ دیدم که حسین جلو چشم همه‌ی ما مریض شد. رسماً مریض شد. شروع کرد به لرزیدن، بعد لقوه گرفت، مثل محمدعلی کلی در سالیان آتی، با پارکینسون طول آن سالن را عقب عقب طی می‌کرد و با دست‌هاش جلو صورتش جوری گارد بسته بود که هوک چپ جوفریزر توی صورتش پهن نشود! دختری که همراهش بود (اسمش یادم نیست) جیغ می‌کشید، موهاش را چنگ می‌زد، نامزد؟! گازش می‌گرفت، با پاشنه‌ی کفشش بی‌وقفه می‌کوبید توی کله‌اش، نامزد؟! و آن بخت‌برگشته سرواژه می‌کرد. نه این که توی خواب حرف بزند، نه. در بیداری شعر می‌گفت. آنوقت غش کرد. دهنش کف کرد و بیهوش افتاد. آب ریختیم به هوشش آوردیم. پاشد نشست، انگار از سفر قطب شمال آمده شروع کرد سوره‌ی والذاریات خواندن. بعد دوباره مریض شد. باور می‌کنید؟ انگار شب یلدا بشود شام غریبان. تا به حال ندیده بودم یک جوان از دو طرف چنان قیچی شود که کرک و پرش برای ابد بریزد. از زیر کتک و فحش بیرونش کشیدم، همراهش رفتم تا اقلاً آنسوی جبهه‌اش را جمع و جور کنم. پای تلفن خیس عرق به وضوح می‌لرزید. بعد بالا آورد. بعد لال شد. گوشی را گرفتم به شهلا گفتم: «شهلا خانوم! این حسین دو روز مریض بود. نمی‌خواست شما غصه بخورین. یواشکی آوردیمش اینجا یه کم بهتر...»

غرید: «پرستار لطیف هم که براش گرفتین؟! خب بمونین همون‌جا خوب بشین خالی بشین برین سر زندگی‌تون خوش باشین. به حسین بگو دیگه اسم منو نیار. دیگه هیچ رقم به من فکر نکن. برو خوشبخت شو!» فهمیدم دل و روده‌ی زن میزبان را مفصل کشیده بیرون، ته و توی همه چیز را درآورده و حتا رنگ لباس‌ها را هم می‌داند. عجیب بود! این یکی با تسلطی کامل با کلماتی دقیق حرف می‌زد، آن که در خانه بود جیغ می‌کشید و پاره می‌کرد و ضجه می‌زد. هم خودش را می‌زد هم حسین را. و چه اشکی! شب، آن شب با مویه‌های دختری که اسمش یادم نیست صبح نمی‌شد. من توی بغل دختری داغ و آتش‌گرفته به سرنوشت فکر می‌کردم. پدرم در ذهنم نبود. سفر و جاده و عشق و زندگی و آینده، همه زاری دختری بود که حسین را دیوانه‌وار دوست داشت. آن شب فهمیدم چقدر دنیا شخمی و بی‌مرام است. آن سفر آخرین سفر ما بود. وقتی برگشتیم، از هم گسیختیم. جنگ هم شروع شده بود. حمید رفت ایتالیا و قهرمان جهان شد. من که پذیرشم از فرانسه باطل شده بود رفتم سراغ معلمی، چشم و دلم سیر بود از این جنگولک‌بازی‌ها که لازمه‌ی سن و سال آدم است، مدتی بعد هم ازدواج کردم، رفتم توی دنیای خیال. علی معتاد شد، افتاد به هرویین. اما پر و بال‌سوخته‌ی گروه‌ ما حسین بود که مدت‌ها ازش بی‌خبر بودیم. بعدها فهمیدیم فعالیت سیاسی‌اش را تشدید کرده. دیگر پیداش نکردیم. دیگر ندیدیمش. تابستان شصت اعدام شد.

---------

بخشی از یک داستان

October 26, 2016

سفر شرق

-------

دفتر را بستم. از پشت میزم پاشدم. گفت: «واااااه! چی شد یهو؟ کجا میری؟»

«میرم قدم بزنم. میرم خودمو خسته کنم از راه خیس عرق برگردم دوش بگیرم بشورم بشورم بشورم...»

خسته و دلزده‌ام. ویران از تکرار چکشی که تیک تاک تیک تاک توی سرم درجا زدن کوبید. من آدم راهم که در سال، هفت بار اقیانوس را طی می‌کردم، بی خستگی. خستگیش اما توی چشم‌ها و جمجمه‌ام پخش شد، و اشک و خون صورتم با دستمال و دست مهربان مهماندار هواپیما در دنگ دنگ ضربه‌ی درد و تاریکی آرام گرفت. آخ نگفتم. بقیه‌اش در آن اتاق تاریک صبح می‌شد. آن شب‌ها درد معنا نداشت، حالا تا دستم بهش می‌خورد دردم می‌آید. خسته و دلمرده‌ام. دلم زندگی می‌خواهد؛ دستی برای گرفتن، شانه‌ای برای گریستن، دلی برای باختن، لبی برای بوسیدن، حسی برای نوشتن و کار و خواندن و شعر و نگاه و راه... همین روزها چمدانم را می‌بندم به سوی نپال، بعد استرالیا، و بعد هند... همین زمستان، و نه وقتی دیگر. خیال واهی برگشتن به خاک پاک شهرم را برای همیشه از سرم بیرون می‌ریزم، گرچه نفس زده بودم تقلا کرده بودم چتری بر سرم گشوده شود. که تقریباً نصفه نیمه، شد. گرچه دل دل می‌زدم خودم را خرج دلم کنم. آخر، هر کسی خرج یک چیزی می‌شود؛ یکی دلش، یکی عقیده‌اش، یکی آرمانش، یکی تنش، یکی مرضش، یکی تصادفش، یکی اعتیادش، یکی لحظه‌اش، خلاصه یک جوری زندگیش را به فاک می‌دهد... من می‌خواستم خودم را خرج دلم کنم، با تمامی ثروت و فقرش، با تمامی فراز و فرودش؛ اما اینجا و این لحظه حالا خوب می‌دانم که سنگِ روی یخ می‌شوم؛ جوری که هرگز نتوانم خودم را ببخشم.  حالا وسوسه‌ی این، که از بالای سر کشورم بگذرم بی‌تابم کرده. هیجان دارم. می‌دانم که سفر حال و نگاه آدم را تازه می‌کند.

تو بگو

----

یک عالمه آسمان دارم

کجای خنده‌هات بریزم؟

خورشیدکم!

کجای لب‌هات؟


October 25, 2016

یک گفتگوی تب‌آلود

-------------

گفتگوی نشریه‌ی آلمانی  (Esthetic Pure) را که هنوز منتشر نشده و هفته‌ی آینده منتشر می‌شود، اینجا انتشار می‌دهم. متن اصلی آلمانی ست، از یک گفتگوی صمیمی خانم زیگرید تیله با من به متن درآمده. خانم تیله متن نهایی را برای من فرستاد که ببینم و تایید کنم. ترجمه‌ی فارسی‌اش را می‌گذارم اینجا تو ببینی.

استتیک: آقای معروفی، شما در سال 1996 به آلمان آمدید. چرا ایران را ترک کردید؟ آیا خود را مخالف رژیم جمهوری اسلامی می‌دانید؟

عباس معروفی: در سال 1996 من بعد از گذراندن سه دادگاه پیاپی برای نوشتن و انتشار مجله‌ی ادبی گردون، به شلاق و زندان و دو سال ممنوعیت از نوشتن محکوم شدم. با کمک سفیر آلمان توانستم ایران را ترک کنم و به آلمان بیایم. مدت هفت ماه در خانه‌ی هاینریش بُل زندگی کردم. روزی خانم آنه ماری بُل به من گفت آقای معروفی! شما خیلی موبیل هستید، می‌خواهید اینجا کار کنید؟ گفتم بله، با افتخار. و مدت یک سال هم آنجا کار کردم. و در خانه‌ی هاینریش بُل بود که فرصت یافتم خودم را ببینم. ببینم کجا افتاده‌ام؟ چرا افتاده‌ام؟ کجایم شکسته؟ و حالا چکار باید بکنم؟ آن روزها نویسنده‌ی 38 ساله‌ای بودم که کشورش را به خاطر نوشتن از دست داده، فرصت خداحافظی از خواهرها و برادرهاش نداشته، و حتا نتوانسته دست‌نوشته‌های خودش را جمع و جور کند. 24 ساعت فرصت داشته حکم قضایی را دور بزند و کشور را به مقصد آلمان ترک کند. آن شب شبی سیاه در عمرم بود؛ دو ماشین پر از پاسدار ما را تا فرودگاه تعقیب می‌کردند.

حدود 4 سال در دست بازجوهای رنگارنگ وزارت اطلاعات اسیر بودم، هفته‌ای سه یا چهار بار مرا در وزارت اطلاعات یا در اتاق‌های هتل هیلتون زیر فشار می‌گذاشتند و اذیتم می‌کردند. بعدها در آلمان فهمیدم که تمام آن مدت زیر دست تیمی اسیر بودم که به قتل‌های زنجیره‌ای شناخته شد؛ تیم سعید امامی مخوف! و همان‌ها چند شاعر و نویسنده را ربودند و با طناب خفه کردند یا با چاقو قطعه قطعه کردند. من از دست اینها بود که گریختم؛ نه از حکم شلاق و زندان. می‌دانستم اگر بروم زندان مثل دوست نویسنده‌ام، سعیدی سیرجانی، با شیاف پتاسیم سکته خواهم کرد..

من نویسنده‌ام، عضو تشکیلات سیاسی نیستم، اما کار یک نویسنده و روشنفکر چیست؟ جنگیدن با وضعیت موجود برای رسیدن به وضعیت موعود. نه؟

استتیک: شما آلمان و برلین را به عنوان وطن جدید هدفمند انتخاب کردید؟ و نیز هوفمند کتابفروشی‌تان را در خیابان کانت باز کردید؟ چرا کانت؟ چرا ادبیات فارسی؟

عباس معروفی: بله. کتاب سمفونی مردگان در آستانه‌ی انتشار بود، دعوتنامه‌ی دوست بزرگم، گونتر گراس و دعوتنامه‌های اتحادیه‌ی ناشران آلمان و انتشارات سورکامپ برای من چراغ‌های روشنی بود که می‌دانستم مثل اکثر پناهنده‌ها در جهان، پا به درون تونل تاریکی نمی‌گذارم که آن سویش را نشناسم. من آلمان را با ادبیات و تئاتر و موسیقی و فرهنگش خوب می‌شناختم. کانت را می‌شناختم، و از این که توانستم با دقت یک کتابفروشی به نام صادق هدایت، نویسنده‌ی بزرگ کشورم در خیابان کانت تاسیس کنم، خیلی خوشحالم.

استتیک: آیا شخصیت‌های رمان‌های شما بازتاب تجربه‌ی شخصی‌اند؟  یا دارید شرایط خاص زمان‌ها را بازگو می‌کنید؟ آیا شما نقد اجتماعی و یا جامعه‌شناسانه‌ای را بازتاب می‌دهید؟

عباس معروفی: هر نویسنده‌ای در نهایت خودش را می‌نویسد. با اینهمه، لزوما شخصیت‌های رمان‌های من خود من نیستند. من به عنوان نویسنده جوهری هستم جاری در تن خودنویسم؛ باید این جوهر را در رگ‌های شخصیت‌های رمان بریزم. من آدمم، با تمام اشتباهاتش. آدمم با تمام عشقش. یک دوربین پر از چشمم، با حافظه‌ای دسته‌بندی شده، که باید همه چیز را حول محور انسان ببینم و بشنوم و بعد خرج کنم. طبیعی است که در رمان‌هایم جامعه و انسان را نقد می‌کنم.  هر روز می‌نویسم؛ رمان، وبلاگ، فیس بوک، و گاهی در دفتر یادداشت‌های روزانه. 

استتیک: مهمترین رمان‌های شما کدامند؟... مثلاً یکی از جمله‌های رمان "فریدون سه پسر داشت"؟ و تم آخرین کار شما چیست؟

عباس معروفی: مشهورترین رمان من "سمفونی مردگان" است، اما نیمی از خواننده‌های من رمان "فریدون سه پسر داشت" را عمیقا دوست دارند، و جالب است که یکی از تم‌های پارالل هردو رمان، برادرکشی است. در اولی برادرکشی غریزی است، در دومی برادرکشی ایدئولوژیک. این را یک نویسنده در نقدی که نوشته بود به آن اشاره کرده بود، و تازه فهمیدم که هنوز برادرکشی دارد ناخودآگاهم را قلقلک می‌دهد، تازه فهمیدم این برادرکشی تمامی ندارد، اما یک سرش دست سیاستمدارهای منطقه‌ی ماست، که قدرت را برای قدرت می‌خواهند، نه برای خدمت به مردم، و همین جاه‌طلبی مادام‌العمر بلایی به سر مردم و جامعه می‌آورد که باز هم نویسندگانی تازه‌نفس بیایند و از برادرکشی بنویسند.

فاشیست‌ها می‌گویند با بمب بزن صاف کن، بعد بساز! ولی ما نویسنده‌ها اهل صاف کردن نیستیم، ما دو تا دست داریم، و با همین دو تا دست باید درخت بکاریم. درخت را یکی یکی بکاریم، و آبش دهیم. آنقدر بکاریم تا همه جا را سبز کنیم. این دعوا تمامی ندارد! نگاه کنید به ترکیه! نگاه کنید به عراق و افغانستان و عربستان و اسراییل و سوریه! در این نظام‌ها انسان یک عدد است، که می‌شود به سادگی صفرش کرد.

تم‌های رمان‌های من همیشه با یک اسطوره بافته شده، در یکی هابیل و قابیل، در یکی فریدون و پسرهاش، در یکی آنتیگونه، در تازه‌ترین رمانم، مده‌آ. عنوانش هست: «مده‌آی ایرانی!» و مثل مده‌آی اوریپید سخت عاشقانه است، سخت سیاه و تلخ.

و این را خوب می‌دانم که سرنوشت انسان با اسطوره‌ها عجین شده است. نمی‌توان از این سرنوشت‌ها گریخت. انگار آدم‌ها دارند همان اسطوره‌ها را بار دیگر زندگی می‌کنند، و هر بار با امکانات زمان خودشان.

تکه‌ای فریدون سه پسر داشت:

پدر گفت‌: «وقتي‌ يك‌ تسمه‌كش‌ بازار، مثل‌ اسدالله‌ لاجوردي‌ بتواند بچه‌ات‌ را بگذارد سينة‌ ديوار، چه‌ توقعي‌ داري‌؟ من‌ خودم‌ نماينده‌ مجلسم‌، از معتمدان‌ بازار، اما هيچ‌ حساب‌ و كتابي‌ در كار نيست‌. اصلاً معلوم‌ نيست‌ مملكت‌ را كي‌ اداره‌ مي‌كند.»

مامان گفت: «هركس‌ صبح‌ زودتر از خواب‌ بيدار شد.»

پدر گفت: «چه‌ مي‌شود كرد؟»

مامان گفت: «بچه‌ام‌ را سربه‌نيست‌ كرديد، خدا ازتان‌ نگذرد.»

پدر گفت: «براي‌ همين‌ است‌ كه‌ مي‌گويم‌ فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌.»

مامان گفت: «لابد اسد و مجيد و سعيد!»

پدر گفت: «نخير. فريدونِ شاهنامه‌ را عرض‌ مي‌كنم‌، بانو. فريدون‌ سه‌ پسر داشت‌: ايرج‌ و سلم‌ و تور، كه‌ جهان‌ را بين‌ آنان‌ تقسيم‌ كرد. ايران‌ را كه‌ بهترين‌ بخش‌ بود به‌ ايرج‌ سپرد. يونان‌ و روم‌ و شام‌ را به‌ سلم‌ داد، و توران‌زمين‌ را به‌ تور. اما سلم‌ و تور به‌ ايرج‌ حسد بردند و در جنگي‌ او را از پاي‌ درآوردند.»

مامان گفت: «فردوسي‌ هم‌ مزخرف‌ گفته‌. فريدونِ شاهنامه‌ چهار پسر داشت‌، ولي‌ همه‌ مي‌گويند سه‌تا. معلوم‌ نشد چه‌ بلايي‌ سرِ آن‌ يكي‌ آمد. همة‌ آدم‌ها يك‌ چيز پنهاني‌ دارند كه‌ حاشا مي‌كنند و رازشان‌ را با خود به‌ گور مي‌برند. مثل‌ گربه‌اي‌ كه‌ چهارتا مي‌زايد، يكيش‌ را مي‌خورد و خودش‌ هم‌ باورش‌ مي‌شود كه‌ سه‌تا زاييده‌. فردوسي‌ هم‌ مثل‌ تو مزخرف‌ گفته‌، فريدون‌. راستش‌ را بخواهي‌ فريدون‌ چهار پسر داشت‌: ايرج‌ و اسد و مجيد و سعيد. يك‌ دختر هم‌ داشت‌، انسي‌.»

استتیک: در غرب به نظر می‌آید که بخش فرهنگ ایران خودش را از بازتاب دادن شرایط حکومتی کمی آزاد کرده. شما هم همین‌جور فکر می‌کنید؟

عباس معروفی: در منطقه‌ی ما، حکومت‌ها یک تصویر از خودشان برای مصرف داخلی دارند، یک تصویر هم برای نماهای خارجی. رفتارشان دوگانه است. در داخل نویسنده و روزنامه‌نگار را زیر فشار می‌گذارند و زندان‌هاشان را از آنها پر کرده‌اند، در تریبون‌های بیرونی اما شعار آزادی و دموکراسی می‌دهند. هر کس هم بیشتر شعار می‌دهد، خطرناک‌تر است. اردوغان را در ترکیه ببینید! اسد را در سوریه ببینید! اینها دارند خودشان را می‌سازند اما به قیمت نابود شدن مردم و کشور خودشان. حتا نابود کردن دنیا. هرگز نمی‌فهمند که یک جامعه باید با سلیقه و خرد جمعی ساخته و پرداخته شود.

ناشر ایرانی من هنوز برای گرفتن مجوز انتشار کتاب‌هایم تلاش می‌کند، و هنوز پنج کتاب من اجازه‌ی انتشار ندارد. رژیمی که از حضور نویسنده و انتشار کتابش هراسان باشد، قطعا کشور را با سرنیزه اداره می‌کند، نه با خرد جمعی.

استتیک: نظر شما در مورد نقش سیاسی ایران در منطقه چیست؟ در منطقه‌ی بحرانی خاورمیانه، و از دیدگاه سیاست غرب و اروپا...

عباس معروفی: منطقه‌ی ما از سال‌ها پیش منطقه‌ی دیوارهاست. آمریکا در افغانستان با طالبان یک دیوار گوشتی ساخت که خطر کمونیسم را بی اثر کند. اما این دیوار گوشتی پا درآورد، بال درآورد، و عاقبت از برج‌های دوقلوی نیویورک سر درآورد. این تجربه انگار چیزی به آنها نیاموخت، باز دیوار ساختند و این بار در برابر طالبان. اما این بار دیوار گوشتی، بچه‌های خودشان بودند. بچه‌های دلبند خودشان را شیر دادند، بزرگ کردند که از آنها دیوار بسازند در برابر طالبان؟ باور می‌کنید؟ نه. آنها هیچ از دیوار برلین درس نیاموختند، و هیچ دقت نکردند که علیرغم فروریزی دیوار برلین، جای زخمش مانده است؛ جای زخم بر زمین مانده است، بر دل‌ها و خاطره‌ی آدم‌ها مانده است. این چیزها خون تلخی است که می‌رود به رگ‌های مردم، و در ذهن‌شان تبدیل به حافظه می‌شود.

منطقه‌ی ما منطقه‌ی قلدرهاست. منطقه‌ی قلدربازی. بکش تا زنده بمانی! رژیم ایران هم این را فهمیده دارد از خودش حفاظت می‌کند، و قیمت این قلدربازی هم براش مهم نیست، مهم این است که جمهوری اسلامی تبدیل به حکومت اسلامی شود، و یک نفر برای همه‌ی آن 80 میلیون نفر تصمیم بگیرد. بعد هم راست‌ترین آخوند شورای عالی امنیت ملی، حسن روحانی با شعارهای بسیار برای آزادی و دموکراسی و حقوق بشر رییس جمهور شد، فقط به این خاطر که احمدی‌نژاد نبود.

استتیک: نویسنده‌های محبوب شما؟ در جهان؟ در ایران؟

عباس معروفی: نویسنده‌ی محبوب من همیشه چخوف و داستایوفسکی و آلبرکامو و گراهام گرین و گابریل گارسیا مارکز و هاینریش بل و شکسپیر و همینگوی بوده‌اند. در ایران نویسنده‌های جوان و خوبی در راهند. چهار سال است که دارم تجربه‌ی 40 ساله‌ام را از طریق کلاس‌های آنلاین با آنها تقسیم می‌کنم. اما هنوز نام "صادق هدایت" بر پیشانی کتابفروشی‌ام در خیابان کانت برلین می‌درخشد.

October 24, 2016

درس پانزدهم؛

------

همیشه بین دو سنگ

گندم که هیچ

سنگ هم آسیاب می‌شود.

--------------------

خسته‌ام به شدت. خسته و دلزده از خستگی. احساس می‌کنم هرچقدر محکم هم که می‌بودم زیر اینهمه فشار یک جایی باید دخلم می‌آمد. چرا تا حالا نیامده؟ نمی‌دانم. در لحظه و نقطه‌ی خاصی از زندگی‌ام بر پرتگاه آخر ایستاده‌ام. اینهمه تا به حال استخوان‌هام نشکسته بود. درد بدی دارد این استخوان شکسته لای زخم. نه می‌خواهم نه می‌توانم. یادم آمد شبی را که با احمد شاملو و نصرت رحمانی به صبح رساندم، نصرت گفت: «من و احمد می‌‌بایس تو همون چهل سالگی مرده باشیم. چی شد که دووم آوردیم؟...»

شاملو روی قالی به پشتی تکیه داده بود، سرش را چند بار تکان داد: «همینطوره.»

جز آیدا، نصرت تنها کسی بود که اجازه داشت شاملو را به راحتی احمد خطاب کند.

October 23, 2016

هست

-------

به همین قناعت کن. برای تو کافی ست. نیست؟


چرا دیشب تا صبح خواب تو را می‌دیدم؟ از سفر برگشته بودی. خسته ولی خوشحال. کمی روی تخت نشستی لباس‌هات را تا کردی گذاشتی روی هم، کمی با من راه آمدی در طول اتاق پذیرایی و حرف زدی، کمی لب طاقچه نشستی. بعد پاشدی آمدی کنار من روی مبل دراز کشیدی. پاهات را دراز کردی روی زانوهام. دست‌هام راه افتاد روی ساق‌هات. بعد خم شدم انگشت کله‌گنده‌ی پای راستت را بوسیدم. خندیدی. هیجان داشتم. برات حرف داشتم. تعریف داشتم. اما باز می‌خواستی بروی سفر. گفتم نیامده؟

خدا حافظ رویاهای خیالی و خالی.

October 20, 2016

اسم گل

-------

هرگز فراموشت نمی‌کنم.

 

October 18, 2016

خبر

-----

حافظ گفت سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوش. این مصرع حضرتش بدجوری بار دارد. یعنی از یک جایی به بعد دیگر باید یاد بگیری، بفهمی، بدانی که برخی مسایل را به کل رها کنی. مثل تیری که آرش بر چله‌ی کمان نهاد و رها کرد، بی آن که خودش بداند تیر بر تنه‌ی بزرگ‌ترین درخت جهان نشست و مرز ایران و توران را تعیین کرد. اما خودش؟ پیکرش؟ پاره پاره شد. فردوسی می‌خواهد بگوید تبیین و تعیین مرز، آدم را پاره پاره می‌کند؟ می‌دانم. اگر فلسفه از چرایی زندگی حرف می‌زند، این یکی که اسمی براش ندارم از کجایی زندگی می‌گوید. یک روزگاری فلسفه رابطه‌ی شهروند و شهریار را تبیین می‌کرد. بعدها رسید به چرایی زندگی. چرایی زندگی مهم بوده؟ کجایی زندگی اهمیت نداشته؟ بشر اینهمه در زمان و مکان زندگی، سرگردانی کشیده، اما برای آن علمی تعریف نکرده. احتمالا تا آمده از کجایی زندگی‌اش سر دربیاورد از چرایی آن سر درآورده. فیلسوف شده. برخی هم کشیده‌اند به عرفان رفته‌اند توی پستو. بعضی هم سر از حکمت درآورده‌اند رفته‌اند لای کتاب. یک روز برات نوشتم سرگردانی قید زمان است، نه مکان. یادت هست؟ گلشیری به من گفت: «ندیدم هیچوقت در این سطوح بچرخی. تفنگ دورزن داری؟» دست‌هاش را به دورها گرفت و یکی از چشم‌هاش را بست. بعد خندید و گفت: «کجا؟» در جوابش چیزی گفتم که به قول علما در این مختصر نمی‌گنجد. بگذریم... برای تو اما تعریف کرده‌ام. امشب دیروقت دلم گرفته بود. کارگاه که تمام شد رفتم بیرون که از این وضعیت کمی خودم را نجات دهم. آسمان چنان ابری بود که ماه را ندیدم. گفتم چه اهمیت دارد؟ وقتی چوب بلندی ندارم که ابرها را کنار بزنم، زیر همین ابرها برای خودم ماه تصویر می‌کنم، بلدم، می‌سازم که در سیاهی نیفتم. به تو بارها گفته‌ام من از تاریکی و سیاه‌چاله می‌ترسم. دست خودم نیست. دلهره می‌گیرم. عاشق روشنی و نورم. برخلاف هدایت که مرگ‌آگاه بود، من عاشق زندگی‌ام. می‌دانی؟ قبر مزه‌ی مار و مور می‌دهد، زندگی نور می‌دهد. ولی بعضی وقت‌ها دست‌هام را می‌کنم توی جیب‌هام، می‌روم می‌روم می‌روم... و خیلی چیزها را نمی‌فهمم. آدم توقف نیستم. آدم تاریکی و پسله نیستم. یک روز باید برات تعریف کنم این حالم را. چرا؟ چون هستم. یعنی یا هستم یا نیستم. از تعلیق و ناروشنی می‌گریزم. می‌دوم به سویی که خورشید بدرخشد، می‌روم به سویی که خدا کند تو برابرم آغوش گشوده باشی. دیوانه‌ام؟ نه. روشنی‌ات صدام کرد. 

October 17, 2016

دست‌هات

------

دلم گرفته. با اینهمه خنده‌هات که صداش در گوشم هنوز می‌رقصد دارم به یک تنهایی هزارساله فکر می‌کنم که یک روز دست‌های تو ظرفی پرتقال پرپر شده گذاشت توی بغلم. من ظرف پرتقال را ندیدم، دست‌های تو را دیدم. و از همان روز تنها شدم. دیگر هیچکس زبان مرا نمی‌فهمد. هیچ دستی به مهربانی دست‌های تو نیست. و من دلتنگم. می‌دانی؟

October 15, 2016

بوی نان

------

فقط نان

به هزار دلیل بوی شرافت می‌دهد

و آغوش تو

بی‌دلیل چنان پر از بوی نان است

که آتش تنور

نفس‌هات را در تنم شعله می‌کشد

خورشیدکم!

چهار ساعت نوشته‌ام

و حالا گرسنه‌ام

یعنی چقدر عاشق توام؟

برای تو نوشته‌ام

برای مهربانی‌هات

و آن سه ظرف فیروزه‌ای

که روی میز کارم

مثل چشمه‌های معمایی

تعبیر قشنگ خوابم بود

راستی

چرا تمام آرزوهای من

در موهای تو گیر افتاده؟

چرا هرچه می‌نویسم

فقط تو می‌خوانی؟

چرا به هر جاده‌ای نگاه می‌کنم

تو داری می‌آیی؟

گل من!

تا به حال شده دوباره عاشق یک نفر بشوی؟

October 14, 2016

راه

-------

من چقدر عاشق توام؟

زیاد؟ کم؟ چه اهمیت دارد؟

مهم این است که جز تو

کسی برابر نگاه من راه نمی‌رود

عشق من!

مهم این است که ساقه‌های گندم زیباست

زیبا و بوسیدنی.



October 13, 2016

درس چهاردهم؛

-------

آدم فقط یک بار عاشق می‌شود

گفته بودم ؟

October 11, 2016

خود تو


 هزار سال پیش از میلاد  


106914339_n.jpg

October 8, 2016

سلام

------

دیگر از تردید هراسی نیست

مگر چقدر می‌توان سیاه پوشید؟

سوگوار پاییز و زمستان

تمام می‌شود، عشق من!

مگر چقدر اشک توی چشم‌های من بود؟

آدم از سرمای یک زمستان یاد می‌گیرد لباس گرم بپوشد

بعد دیگر تا شکوفه نبیند برهنه نمی‌شود

این خاصیت بهار است

و من بهار توام

گل کوچولو!

و تو

امانت چشم‌های منی تا ابد

می‌دانستی امروز چقدر شبیه مژه‌های توست؟


October 7, 2016

آوار

تب دارم.. کسی دیوار کاخ دادگستری را بر سرم خراب کرده گذاشته رفته. ساعت‌هاست زیر این آوار سنگین  پلک‌هام می‌سوزد... تب دارم.

October 6, 2016

رمانی از عشقی شورانگیز

----------

مادربزرگم خیلی پدربزرگم را دوست داشت. حتا می‌توانم بگویم عاشقانه. پدربزرگم یعنی میرزا حسن رییس، نیز عاشق مادربزرگم بود. یکبار یادم هست سیب و گلابی پوست کند قاچ کرد توی یک بشقاب گل‌سرخی کنار هم چید، یک موز هم قطعه قطعه کرد کنار سیب و گلابی. گفت: «باسی! ببر بده بهش بخوره.» گفتم: «کی؟» انگشت شستش را به طرف بالا نشان داد: «اون.» مادربزرگم طبقه‌ی بالای آن خانه‌ی بزرگ بر درگاه سه‌دری می‌نشست که دنیا زیر پر نگاهش باشد. و آن خانه جولانگاه نوشا بود که در ذهن من عاشق حسینا بود ولی داشت با دکتر معصوم زندگیش را می‌کرد. یک بار جمله‌ای از خاطرش گذشت که سال‌ها پیش به زبان آورده بود: «ای خدایی که هرچه دست‌نیافتنی‌تر، خداتر!... کوزه‌گر بدبخت من!» می‌خواستم بشقاب را بردارم بدوم پیش مادربزرگم، بگویم این ها را باباجی برای تو فرستاده، خب حالا آشتی کنید دیگر! می‌شود؟ نه نمی‌شود. در خانه‌ای که شیب کوه، دامنه‌ی صخره‌ها را تا کنار حوض وسط حیاط کش داده بود، و من اجازه نداشتم پابرهنه بر صخره‌های تیز راه بروم، هزار چیز دیگر هم بود؛ نگاه مادربزرگم که: «پای بچه آش و لاش شد.» و پدربزرگم از بیروت برام یک دمپایی لاانگشتی سبز خریده بود که هیچکس حق نداشت آن را بپوشد. می‌گفت: «باسی جون، یه وقت حواست نیست می‌دوی روی این صخره‌ها خدانکرده شیشه‌خره‌ای سنگی میخی پاهاتو می‌بُره. تابستون که زمین داغه می‌سوزه. گفته بودم برات؟ من خودم تو صحرای مصر کف پاهام ظل آفتاب سوخت مرض قند گرفتم. تو مراقب باش. من پابرهنه مریضی گرفتم. تو پابرهنه نباش. هیچوقت دمپایی‌تو از پات در نیار. حتا اینجا توی اتاق.» مادربزرگم همیشه می‌گفت: «دروغ میگه. صحرای مصر کجا بود؟ زمین هرچی هم که داغ باشه پای آدم نمی‌سوزه. لابد اونجاها مزخرف گفته آتیش گذاشتن کف پاش که آدمش کنن. اصلاً معلوم نیست کجا بوده. معلوم نیست چهل روز کدوم گوری رفت که اینجوری شد. وال‌لا این قند و نباتی که این می‌خوره پای درخت بریزی خشک میشه. حالا هی حکیم و دکتر خبر می‌کنه، میان میرن، هی قرص و دوا می‌گیره. میگه مرض قند دارم. من، تو دیدی تا به حال برم دکتر؟ فشار خون دارم باسی، صدام هم در نمیاد.» پدربزرگم آدم ترکه‌ای بلندبالایی بود. لباس مرتب می‌پوشید و غذا به اندازه می‌خورد. بارها گفته بود: «باسی جون، یه لقمه مونده سیر شی، دست بکش.» و من نمی‌دانستم آن یک لقمه که مانده سیر شوم کدام است. گاهی کم می‌خوردم گاهی زیاد. سر این مدام باهاش بحث و جدل می‌کردم. یک بار که داشتیم از درخت لای کوه باغ، انجیر می‌چیدیم و می‌خوردیم یک مار پیچیده بود به تنه‌ی درخت. گفت: «ببین چه خوشگله! به چشم‌هاش نگاه نکن. مسحور میشی. این عین همون مادربزرگ تو رفته اون بالا که ما رو زیر نظر داشته باشه. می‌بینی؟ بهش توجه نکن. انجیر بخور. ولی یه بار ازش بپرس چرا اینهمه گوشت و چربی می‌خوره؟ راحت یه رون گوسفندو می‌خوره. بخوره نوش جونش. ولی فشار خون می‌گیره، می‌میره. بگو اگه می‌خواد زنده بمونه شوید بخوره. زیاد. زیاد. بگو تا می‌تونه جای غذا میوه بخوره...»

بشقاب را که برداشتم گفت: «صبر کن. بذار چند پاپا انگور هم براش بذارم.» و خوشه‌ی انگور را پاپا کرد و ریخت لای میوه‌ها. بشقاب را برداشتم از پله‌ها بالا دویدم. مادربزرگم می‌دید که از آن سر حیاط یک بشقاب میوه براش آورده‌ام جوری نگاهم می‌کرد که انگار حضورم اضافه است سایه کرده‌ام چرا نمی‌روم پی کارم؟ همان مادربزرگی که همیشه مرا زیر نظر داشت و وقتی می‌رسیدم کنارش بغل می‌گشود و می‌پرسید و می‌خندید و قربان‌صدقه‌ام می‌رفت، حالا براش بیگانه‌ای بودم که از طرف "او" آمده بودم. بیخود!

بشقاب را از دستم گرفت و گذاشت روی میز کنار دستش: «هوم! وقتی بلد نیست واسه چی میوه پوست می‌کنه؟ نگاه!» پر سیبی را با انگشت نشانم داد که پوستش کامل گرفته نشده بود. و یک پاپا انگور برداشت نشانم داد که تقریباً مویز شده بود. پرتش کرد توی حیاط: «تو بخور. من لب نمی‌زنم.»

آن سال‌ها موز کمیاب و حتا نایاب بود. مادربزرگم خیلی موز دوست داشت، هی به بشقاب نگاه کرد. آخرش هم نخورد. گفت: «خودش که میگه مرض قند داره، خودش چرا نخورد؟» پدربزرگم توت و قند و خرما و بستنی و عسل و مربا و چای شیرین می‌خورد مثل همه، اما دلش می‌خواست بگوید مرض قند دارد. و عاشق نبات بود. عموجانم می‌گفت: «باباجی مرض قند نداره. مرض نبات داره.» و ما می‌خندیدیم.

یک‌ روز که با هم رفته بودیم باغات درگزین، سری هم به جالیز صیفی‌جات زدیم. پدربزرگم یک هندوانه‌ی جمع و جور انتخاب کرد، با چاقوی دسته‌شاخی‌اش آن را از ساقه برید. رفتیم نشستیم کنار چشمه زیر سایه‌ی درخت‌های گردو، هندوانه را با سلیقه قاچ کرد، با هم خوردیم و حرف زدیم. چند تکه هم انداخت توی چشمه برای ماهی‌ها. حواسش به همه‌ی موجودات بود. بعد دست‌هاش را زد توی چشمه گفت: «باسی، بریم یه طالبی شیرین پیدا کنیم؟ این هندونه اصلاً شیرین نبود.» گفتم: «بود.» گفت: «نه. نبود. بذار یه طالبی شیرین بچینم ببینی شیرین یعنی چی.» و ما باز توی صیفی‌جات راه افتادیم و دنبال طالبی شیرین از این‌در و آن‌در حرف زدیم. گفت: «می‌دونی اگه توجه داشت با اینهمه هلوی باغ ما، چند هزار شیشه مربا می‌تونست درست کنه؟ توجه نداشت. اصلاً. حواسش به زندگی نبود. گوشت و دنبه می‌خورد می‌گفت فشار خون دارم. خب نخور. خب شوید بخور. خب بیا از این میوه‌ها بخور. یه بار اومد میوه بچینه بشینه کنار چشمه بشوره بخوره؟ بیا. ببین! این طالبی قنده.» یک طالبی را با ساقه و برگ‌هاش از مرز جالیز بلند کرد و چند بار با کف دست کوبید روش: «این قنده. چرا؟ گوش کن! صداش...»

آخ صدات

طالبی را روی دست گرفت: «بریم سر چشمه نشونت بدم. زندگی پیچ و خم زیاد داره باسی. مثلاً یه گوسفند شیش ماه و شیش روز طول می‌کشه که بره‌شو بزاد. ولی یه آدم نُه ماه و نُه روز. فرق آدم و گوسفند این سه ماه و سه روز نیست. معرفتشه. عقلشه. احساسشه. شعورشه. مرامشه. چه بسا زن‌هایی که شیش ماهه زاییدن. یعنی بره زاییدن؟ نه! بچه زاییدن. آدم! شاید تو اینو نفهمی الان، سخت باشه برات باسی؛ بره‌ها هزار بار زندگی می‌کنن. ولی آدم یه بار. گوش نمی‌کرد به حرف من. لج می‌کرد. می‌رفت پارچه می‌خرید پیرهن بدوزه بلد نبود خراب می‌کرد می‌شد ملافه. ملافه‌ی گل‌منگلی. تمام لحاف‌های ما ملافه‌هاش شده بود گل‌منگلی. می‌رفت ظرف بخره چینی آلمانی و روسی نمی‌شناخت، گردنر نمی‌شناخت، کلاه سرش میذاشتن. گل‌سرخی می‌خرید گل‌شویدی می‌خرید تمام ظرفای ما شد لنگه به لنگه. می‌گفتم به جای ظرف گل‌شویدی، شوید بخور فشارت بیاد پایین. صورتحساب می‌فرستادن پرداخت می‌کردم. چه اهمیتی داره؟ اما من کی دوست داشتم اینجور زندگی کنم؟ باسی! حواست باشه به روزگار من نیفتی. افسار زندگی حواست نباشه یه جا پاره می‌شه دیگه اختیار خودت هم دست خودت نیست...» چقدر حرف داشت! چقدر دلش پر بود! آخ باباجی! کجایی؟ مادربزرگم گفت: «یه جایی هست. هرجا باشه بدبختی برمی‌گرده. میرزا قشمشم! براش لباس اتو کنم بپوشه بره خیابون خودنمایی کنه برگرده بره اتاقش کتاب بخونه. پففففففف!» یک بار گفتم: «یعنی برنگرده؟» گفت: «آره. برنگرده. هرگز.» گفتم: « کجا بره؟» گفت: «نمی‌دونم. چون باید دور و دورتر باشه.»

عجب!

در یک خانه زندگی می‌کردند، بدون زندگی مشترک. بدون عشقبازی، بدون همکاری، بدون حرف زدن، بدون گفتگو، سی و پنج سال با هم قهر بودند. حرف نمی‌زدند. از کنار هم نمی‌گذشتند. سر یک سفره نمی‌نشستند. سی و پنج سال همینجور عاشقانه همدیگر را دوست داشتند.

این عشق آنقدر عمیق بود که مادربزرگم خیلی آگاهانه گفته بود: «به هر دلیلی می‌خوام دور باشه.» فکر نکنید قصد توهین داشت. نه. این یعنی نهایت عشق. سرش به گلدوزی‌هاش گرم بود، رنگ و وارنگ گلدوزی می‌کرد اما در عشق مردش هلاک بود! پدربزرگم با همین یک جمله آخرین امیدش را هم از دست داده بود. احتمالاً شعور زنانه نداشت. و بقیه‌ی عمرش را با سکوت با متلک با پوزخند با شانه بالا انداختن سر کرد. سی و پنج سال! فکر کن! هوم! گرچه مادربزرگم با مهربانی تمام گفته بود: «دور شو! کور شو!» اما پدربزرگم خیلی خشک جواب داده بود: «باشه. دورتر میشم. اونقدر دور که هیچوقت منو نبینی.» همانجا خانه‌ی دیگری ساخت و رفت که دیگر نبیندش. که او زندگیش را بکند، خوش باشد، مثل همیشه. خوب و بدش به خودش مربوط باشد. همه چیز را رها کرد رفت توی اتاق تنهایی‌اش. و توی همان اتاق تنهایی مرد. اینها قشنگ بود، سخت عاشقانه و قشنگ! کم دیده‌ام دو نفر چنین همدیگر را دوست داشته باشند و برای هم بمیرند! آنقدر عاشقانه که عشق همینجوری از در و دیوار این دو دلداده شره می‌کرد! لحظه‌ای که پدربزرگم تمام کرد، مادربزرگم بر درگاه سه‌دری نشسته بود. گفت: «خلاص!» و همینجور که داشت گلدوزی می‌کرد دوباره گفت: «خلاص!» به زیبایی هرچه تمام‌تر. داستان این عشق چنان شورانگیز است که تصمیم گرفته‌ام آن را بنویسم! یک رمان حماسی عاشقانه که وامدار عشق و دلداده‌گی ست! به همین قشنگی! به همین بزرگی.

October 3, 2016

درس سیزدهم؛

-------

تا خودم را تخریب نکنم، نو نمی‌شوم؛

تنهایی به من آموخت.

October 2, 2016

درس دوازدهم؛

-------

آدم برخی خصلت‌های خود را دیر می‌فهمد، خیلی دیر!

مثلاً ظرف محدود و مضروف نامحدود  پاشنه‌ی آشیل غم‌انگیز عمر من بود.