October 17, 2016

دست‌هات

------

دلم گرفته. با اینهمه خنده‌هات که صداش در گوشم هنوز می‌رقصد دارم به یک تنهایی هزارساله فکر می‌کنم که یک روز دست‌های تو ظرفی پرتقال پرپر شده گذاشت توی بغلم. من ظرف پرتقال را ندیدم، دست‌های تو را دیدم. و از همان روز تنها شدم. دیگر هیچکس زبان مرا نمی‌فهمد. هیچ دستی به مهربانی دست‌های تو نیست. و من دلتنگم. می‌دانی؟

@ October 17, 2016 2:26 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?