October 23, 2016

هست

-------

به همین قناعت کن. برای تو کافی ست. نیست؟


چرا دیشب تا صبح خواب تو را می‌دیدم؟ از سفر برگشته بودی. خسته ولی خوشحال. کمی روی تخت نشستی لباس‌هات را تا کردی گذاشتی روی هم، کمی با من راه آمدی در طول اتاق پذیرایی و حرف زدی، کمی لب طاقچه نشستی. بعد پاشدی آمدی کنار من روی مبل دراز کشیدی. پاهات را دراز کردی روی زانوهام. دست‌هام راه افتاد روی ساق‌هات. بعد خم شدم انگشت کله‌گنده‌ی پای راستت را بوسیدم. خندیدی. هیجان داشتم. برات حرف داشتم. تعریف داشتم. اما باز می‌خواستی بروی سفر. گفتم نیامده؟

خدا حافظ رویاهای خیالی و خالی.

@ October 23, 2016 12:03 AM | TrackBack
Comments

چه تلخه این: «رویاهای خیالی و خالی»
آدم می خواد دق کنه!

Posted by: شهرزاد at October 25, 2016 8:02 AM
Post a comment









Remember personal info?