October 26, 2016

سفر شرق

-------

دفتر را بستم. از پشت میزم پاشدم. گفت: «واااااه! چی شد یهو؟ کجا میری؟»

«میرم قدم بزنم. میرم خودمو خسته کنم از راه خیس عرق برگردم دوش بگیرم بشورم بشورم بشورم...»

خسته و دلزده‌ام. ویران از تکرار چکشی که تیک تاک تیک تاک توی سرم درجا زدن کوبید. من آدم راهم که در سال، هفت بار اقیانوس را طی می‌کردم، بی خستگی. خستگیش اما توی چشم‌ها و جمجمه‌ام پخش شد، و اشک و خون صورتم با دستمال و دست مهربان مهماندار هواپیما در دنگ دنگ ضربه‌ی درد و تاریکی آرام گرفت. آخ نگفتم. بقیه‌اش در آن اتاق تاریک صبح می‌شد. آن شب‌ها درد معنا نداشت، حالا تا دستم بهش می‌خورد دردم می‌آید. خسته و دلمرده‌ام. دلم زندگی می‌خواهد؛ دستی برای گرفتن، شانه‌ای برای گریستن، دلی برای باختن، لبی برای بوسیدن، حسی برای نوشتن و کار و خواندن و شعر و نگاه و راه... همین روزها چمدانم را می‌بندم به سوی نپال، بعد استرالیا، و بعد هند... همین زمستان، و نه وقتی دیگر. خیال واهی برگشتن به خاک پاک شهرم را برای همیشه از سرم بیرون می‌ریزم، گرچه نفس زده بودم تقلا کرده بودم چتری بر سرم گشوده شود. که تقریباً نصفه نیمه، شد. گرچه دل دل می‌زدم خودم را خرج دلم کنم. آخر، هر کسی خرج یک چیزی می‌شود؛ یکی دلش، یکی عقیده‌اش، یکی آرمانش، یکی تنش، یکی مرضش، یکی تصادفش، یکی اعتیادش، یکی لحظه‌اش، خلاصه یک جوری زندگیش را به فاک می‌دهد... من می‌خواستم خودم را خرج دلم کنم، با تمامی ثروت و فقرش، با تمامی فراز و فرودش؛ اما اینجا و این لحظه حالا خوب می‌دانم که سنگِ روی یخ می‌شوم؛ جوری که هرگز نتوانم خودم را ببخشم.  حالا وسوسه‌ی این، که از بالای سر کشورم بگذرم بی‌تابم کرده. هیجان دارم. می‌دانم که سفر حال و نگاه آدم را تازه می‌کند.

@ October 26, 2016 1:13 PM | TrackBack
Comments

سلام،
دوباره تشكر مى كنم از قلم زيباتون.
دو سه روز پيش يه متنى گذاشته بودين كه خيلى جالب بود. خيلى خوب بود و آدم رو به قديماى پدر مادرامون مى برد. اما خيلى زود برش داشتين. خواستم بگم كه خيلى اون تيپ داستان هاتونو دوست دارم.
بى صبرانه منتظر نوشته هاتون هستم.
قلمتون سبز

با تشكر،
الناز
------------
توی دفترم می نویسم

Posted by: الناز at October 30, 2016 9:27 PM
Post a comment









Remember personal info?