October 27, 2016

ختم

--------

پنجشنبه‌ها می‌رفتیم شمال جمعه شب یا شنبه صبح برمی‌گشتیم. پدرم از اولین گروه دیپلمه‌های دارالفنون بود که از آنهمه درس و ریاضی و ادبیات و فیزیک و فلان، فقط آداب و تشریفات را خوب به خاطر سپرده بود. سرش را می‌انداخت پایین تا چشمم توی چشمش نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «با کی میری با چی میری کجا میری چرا میری؟» زیرچشمی می‌پاییدمش تا یکباره نگاهش به چشم‌هام نیفتد که روی‌مان به هم باز شود: «پدرجان! داریم میریم رامسر، هواخوری. با حمید و حسین و همین علی. با ماشین خودم میریم. یواش هم میریم. بعد از یک هفته کار روزانه و درس شبانه اینو هم نمی‌تونی به ما ببینی؟» «کجا می‌مونین؟» «ویلا ویلا اوتاق اوتاق!» «نمیشه! یا نرین یا هتل بگیرین مثل آدم...»

پیش از انقلاب بزرگترین معضل ما هجده ساله‌ها مشکل مسکن بود. هویدا نتوانسته بود مشکل مسکن جوانان را حل کند. مملکت داشت از هم می‌پاشید. راستی راستی داشت انقلاب می‌شد. این لایه‌های مذاب غریزه و شهوت مثل ورزایی که خون دیده، شاخ‌هاش را تیز کرده بود که بزند کون مملکت را پاره کند. شمر هم جلودارش نبود. وزیر آب و انرژی در یک سخنرانی گفته بود: «خانوم‌ها! آقایون! بذارین با زبون ساده حرف بزنم. بذارین بگم دیگه! جلومو نگیرین! ما که دیگه با هم تعارف نداریم. داریم؟ هستی یعنی آب و انرژی. به عبارتی، اگر هستی رو از انرژی تهی کنیم، آب بخار میشه میره هوا، اما...کل این دنیا میشه اندازه‌ی یک توپ تخم مرغی. یعنی ما کجاییم؟ باور بفرمایین مشکل آتی بشر در سال‌های آتی دو چیزه؛ آب و انرژی... باور می‌کنین؟» با نوک انگشت‌های دست چپش توی جیب شلوار به نرمی با خودش ور می‌رفت، انگار داشت هستی‌اش را می‌چرخاند که باور کند هستی همین است که هست: «به من اجازه بدین بگم که سرنوشت و آینده‌ی ما همینجا تعیین و تبیین میشه.» کف کف کف... همه داشتند براش دست می‌زدند. و فکر می‌کردند لابد یادش رفته مشکل اصلی را بگوید. اما من مطمئن بودم دارد با تمهیدی هنرمندانه صورت مسئله را با طرح دو مسئله‌ی اساسی بشر پاک می‌کند؛ آب و انرژی را بزرگ می‌کند که مسئله‌ی مسکن ماست‌مالی شود؛ به همین راحتی. دوربین روی صورتش تمرکز کرده بود؛ رسمی و لباس‌پوشیده، نه لخت و ژولیده. ظاهر و باطن به هم نمی‌خورد. نمی‌توانستی تصور کنی مردی که کراوات از گردنش نمی‌افتد، همین آقای مهندس همین جناب دکتر چه موجود مچاله‌ای ست توی رختخواب، یا زنی که این‌چنین لباس مرتب به تن دارد، با آن فیس و افاده، لای ملافه‌های درهم‌پیچیده قیافه‌اش چه‌جوری می‌شود. پففففف! برای همین بود که معتقد شده بودم: «هر آدمی و هر شهری...» و چقدر فروپاشی! چقدر ریزش! عمارت‌های بزرگ را دیده بودم که لای این مواد مذاب فرو می‌ریخت و تمام می‌شد. پمپئی را دیده بودم. هر سال یک لایه از چروک روی پوست زمین نقش می‌بست. همه خیال می‌کردند دو خال موی سفید و دو خط چروک را می‌شود رنگ کرد، اما یکباره می‌دیدند که مثل ته کفش سوراخ شده‌اند. چرک شده‌اند. تخریب شده‌اند. بیچاره مادام بوبولینا! بدبخت شاهزاده‌ای که زیباترین قصر جهان را برای عشقش بر  کوه‌های مونیخ ساخت و پیش از آن که زندگیش را آغاز کند، مرد. گاهی فکر می‌کنم چه لجنزاری ست جهان. برای همین همه شتابزده می‌دویدند. به هر کسی نگاه می‌کردی مثل دیوانه‌ها می‌خواست با کله‌اش بزند زرت مملکت را قمصور کند. همه غصه‌دار، همه تابلو، همه گرفتار!

پدر من آنهمه ملک و املاک و باغ داشت ولی ما یک وجب جا نداشتیم. تف! هیچوقت جا نداشتیم. می‌رفتیم شمال. ویلا ویلا! اوتاق! اوتاق! پدرم پاهاش را به زمین می‌کوبید: «هتل بگیرید مثل آدم، همینجوری نه!» چقدر بهانه بارش کردیم؛ چرا بیخود اینهمه پول برای هتل؟  نداریم، ندارند. ندا... می‌گفت: «کافیه!» و البته خوب می‌دانست که هتل از ما شناسنامه مطالبه می‌کند... ولی به روی‌مان نمی‌آورد و از درِ دیگرش وارد می‌شد. هر هفته یک بساطی باهاش داشتیم، یک مصیبت هم با صاحبان ویلا ویلا اوتاق اوتاق، که دندان‌شان گرد می‌شد. می‌دانستند خلافیم، تلکه‌مان می‌کردند. ما هم داشتیم و ناچار می‌سلفیدیم. بعد که برمی‌گشتیم در راه همه خواب بودیم. اصلاً همه چیز دیگر خوابیده بود، جز دغدغه. تا برسیم چقدر دغدغه داشتیم! از کدام در داخل شویم؟ چه جوری بگذریم؟ خدا این مامان‌های ما را از ما نگیرد بخدا! یکی دو روز روابط تیره بود. با پادرمیانی مامان خلاصه تا نیمه‌ی هفته یواش یواش روابط در حد کاردار بهبود می‌یافت. و تا می‌آمد به استقرار سفیر بینجامد، شده بود پنجشنبه، و باز روز از نو روزی از نو، فیل‌مان هندوستانش می‌گرفت. موی مدل بیتلز، موزیک پینک فلوید و داریوش و فروغی و فرهاد، شلوار لوله تفنگی جیمز دین، عطر پوران هوم، و وفور نعمت. همه هم اهل، ما هم ختم. البته آن روزگار رابطه‌ها مثل این روزگار نکبت، هیئتی و ضربدری و خوکی و طویله‌ای نبود. هر کس سرش تو آخور خودش بود. پرنسیپ و مرامی وجود داشت هنوز. موبایل و اینترنت نبود اما دوزاری زیاد بود. سی چهل تایی همیشه ته جیب‌مان داشتیم که لنگ نمانیم، و با همان کار دیگران را هم گاهی راه بیندازیم. لامصب معجزه می‌کرد. کافی بود یک دختر مستاصل سر چهارراه را که زل زده بودی توی چشم‌هاش به زبان بیاری: «ببخشین! آقا! شما دوزاری دارین؟» آخ آره. چند تا می‌خوای؟ کف دستم را جلوش گرفته بودم پر از سکه‌های نو. توی راه شمال سرش را گذاشته بود به شانه‌ام: «یعنی با یه دوزاری؟» گفتم: «به کی می‌خواستی تلفن کنی؟» معصومانه نگاهم کرد: «هیشکی بخدا. یه لحظه ترسیدم بری رد بشی دیگه نبینمت. خونه‌تون منیریه ست؟» «نه! خونه نداریم که.» «اذیت نکن دیگه! خونه‌تون کجاست؟» «تو باغچه.» «واااااه! پس منیریه چیکار می‌کردی؟ کجا می‌رفتی؟» «دنبال تو می‌گشتم.» بازوی راستم را بغل زد: «آخ! واقعا؟ چه خوب کردی اومدی. اصلاً به من چه خونه‌تون کجاست!؟ خوب کردی اومدی.» آخ! چه صدایی! فکر کن! یک هفته مغزمان داغ می‌کرد و هر دری می‌زدیم نمی‌توانستیم مشکل مسکن مملکت را حل کنیم. حل نمی‌شد سگ‌پدر. امورات‌مان هم با پاتیناژ و قصر یخ و دانسینگ و دیسکو و سینما و لاس‌خشکه نمی‌گشت، یک هفته بکوب بکوب کار و درس، آن هم ریاضی، لحظه‌شماری می‌کردیم تا پنجشنبه برسد بزنیم به جاده. در طول راه بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق بود که کمتر سرکیسه‌مان کند. آن اواخر یک جای ثابت هم در محله‌ی لَمتر رامسر پیدا کرده بودیم که نزدیک‌های انقلاب مردکه یک قبضه ریش گذاشته بود و از ما اصول دین می‌پرسید. ما می‌گفتیم اوصول‌لولو! یک شب از پشت پنجره دیدم دوست مرا در تاریکی چسبانده سه‌کنج دیوار: «پدر مادرت کین؟ واسه چی راه می‌افتی هر هفته با این جوان نامحرم میای اینجا؟ خواهر من! دختر من! حیف زیبایی تو نیست؟» آمدم توی ایوان، هنوز داشت روضه می‌خواند: «می‌دانی اینی که تو باهاش میای تا به حال چند تا مثل تو رو...؟ چرا فریب‌شو می‌خوری خواهر من؟! دختر من! چرا با این نامحرم بی...» و بی‌ناموس جوری به من اشاره کرد که انگار کلاشینکوفش را توی سینه‌ام خالی می‌کند. دخترک ترسیده بود و گریه می‌کرد. اسمش یادم نیست. دوید طرفم تنگ بغلم کرد. دلش می‌خواست پشتش بایستم. و البته ایستادم. یادم هست زاهدانی‌الاصل بود و ماه بود. با چشم‌های سیاه تیزهوش که آتش از وجودش زبانه می‌کشید. یک جور مینیاتوری قشنگ بود. توی تاریکی هم چشم‌هاش مثل زغالی آتش‌گرفته می‌سوخت. قیافه‌اش هنوز از یادم نرفته اما اسمش؟ یادم نیست. اسم هیچکدام‌شان یادم نمانده.

آن شب کار بالا گرفت. مردکه یک طویله خر بود، می‌خواست ما را به کمیته تحویل دهد. زنش با ما رودرواسی داشت، هی می‌آمد جلو و آن مردک می‌کوبید تخت سینه‌اش و باز هوار هوار می‌کرد. خون جلو چشم‌هاش را گرفته بود. دنبال راهی می‌گشت که هرچی زودتر تحویل‌مان دهد. چندتا اسکناس درشت جلو چشمش ورق زدم چپاندم توی جیب پیرهنش. نیشش باز شد، ولی زود خودش را جمع و جور کرد: «با اسلام من بازی نکن!» گفتم: «باشه. بذار بریم غذا بخوریم، برمی‌گردیم حرف می‌زنیم.» «باشه. من اینجا منتظرم.» پیش از این که کار بالا بگیرد سوار شدیم و زدیم بیرون. اصلاً منطقه را تغییر دادیم. رفتیم جواهرده مجاور شدیم. دخترک زابلی خیلی کیف کرد. بهم افتخار کرد. عجب مهی! عجب کوهی! عجب شبی! عجب سرشیر و عسل صبحانه‌ای. می‌گفت: «اگه پروژه‌ی نیم ترم نداشتم تمام لاستیک‌هاتو پنچر می‌کردم که بمونیم.» گفتم پدسسسسگ! و در حیاط بزرگ آن ویلای سبز پر از پرتقال و نارنج دنبالش کردم و توی استخری که آبش را کشیده بودند، گرفتمش. نفس‌زنان چسباندمش به آن دیوار آبی، نفسم را در سینه حبس کردم و خواستم بهش بگویم: «از تو قشنگ‌تر خدا زنی آفریده‌؟» حباب‌های نفس از بالاسرش گذشت. زبانش را چسباند به سق تا بگوید «نه!» آخ! و به من آویخت. دلم ریخت. کم آوردم. با چشم‌هام بهش فهماندم که نفس کم دارم. لب‌هاش را گذاشت روی لب‌هام، موج اکسیژن ریخت توی ریه‌هام. سبک شدم. موهاش را چنگ زدم. گفت نکن! خندیدم. موهاش را بیشتر توی چنگم گرفتم. خندید گفت بکن! آب بالای سر ما آسمان را به رقص آورده بود. نگاهش می‌کردم. نگاهش می‌کردم. داشت فرو می‌رفت. چشم‌هاش بسته بود. گرفتمش. دست انداختم دور گودی کمرش. لباس‌هاش را در تنش جر دادم و رها کردم. شاخه‌های پر از پرتقال سنگین شده بود خمیده روی آب تاب می‌خورد. یک تکه از لباسش را آوردم جلوی چشمش. خندید. زن شد و خندید. خواستم سبک شود بیاید بالاتر، بیاید روی تنم. با اخم قشنگی خندید خندید خندید. تکه تکه لباس‌هاش مثل ابر می‌رفت بالای آب، نزدیک شاخه‌های خمیده. گفتم: «ببین! از من نمی‌تونی فرار کنی. خب؟» گفت: «خب.» و درست همان لحظه لب‌هاش را آرام بوسیدم. طعم نارنجی پرتقال تسخیرم کرد. گفتم: «نارنج دزدیدی؟» «اوهوم.» باز بوسیدمش. بعد روی تنم سبک آرام گرفت. داشتم غرق می‌شدم، ولی او باله می‌زد که مرا زیر تنش نگه دارد. لبم را می‌بوسید و می‌گفت: «دوستت دارم...» و تکرار می‌کرد، تکرار می‌کرد: «دوستت دارم.» ماه آسمان افتاده بود لای موهاش، و من توی فکر بودم مگر می‌شود از ظهر تا شب زیر آب عشقبازی کرد؟

گفتم تو؟ باز زبانش را گذاشت پشت سق: «نه! تو. فقط تو» و انگشت اشاره‌اش را به طرفم گرفته بود و هی به من نزدیکتر می‌شد تا به ترفندی مرا از جمع ببرد بیرون بچسباند به دیوار پشت درِ آشپزخانه: «منو با با این دوستات قاطی نکن. منو بغل کن! بو کن! ببین! میخوام مستت کنم. می‌خوای؟» همه خواب بودند و او با صدای یواش روی زندگی‌ام راه می‌رفت: «می‌خوای؟» و یک پر پرتقال گذاشت توی دهن خواب‌زده‌ام. دست‌هاش بوی پرتقال نارس می‌داد و مستم می‌کرد. می‌دانستم شب‌ها زیر شاخه‌های باغ، پرتقال‌های نارس را با ناخن پوست می‌کند، می‌خورد و چند پر برای من می‌آورد که خوابم را حرام کند. پدسسسسگ! کجایی؟ اگر حالا اینجا بود بهش می‌گفتم شاید به خاطر همین خوب گشتن روزگار بود که چشم و نظر اینجوری معلول‌مان کرد، کژ و کول‌مان کرد. مادربزرگم می‌گفت چشم نظر تیرآهن را کج می‌کند، و هی برام اسپند دود می‌کرد. می‌فهمی؟ انقلاب شد. جوان‌ها علیه مشکل مسکن شورش کردند، فریاد کشیدند، خون دادند تا بلکه این معضل را شکست دهند. آنهمه جوان پرپر آنهمه معلول آنهمه حجله، هیچ هیچ هیچ! بعد از انقلاب هم مشکل مسکن و شناسنامه حل نشد که نشد. حتا بدتر هم شد. باز این معضل شناسنامه و هتل و ویلا ویلا اوتاق اوتاق بحث هر هفته‌ی ما بود، بعد هم اوایل دهه‌ی شصت، دختر و پسر بی شناسنامه توی یک ماشین به سوی شمال یعنی حرکت تند سیاسی، یعنی ضد انقلاب، یعنی ته بدبختی! «خواهر! با این برادر چه نسبتی داری؟» «من؟» «آره. تو! پیاده شین! برادرا اونطرف، خواهرا اینطرف!»

البته که ما ختم بودیم، می‌زدیم راه بهتر پیدا می‌کردیم؛ دخترها با اتوبوس، پسرها با ماشین من. همیشه هم زودتر می‌رسیدیم آنجا ویلا ویلا اوتاق اوتاق را می‌گرفتیم بعد می‌رفتیم در تاریکی یواشکی دشمنان اسلام را می‌آوردیم. وخب با ترس و لرز هیجانش بیشتر بود کیفش هم بیشتر بود. می‌گفتند دوای عاجل سکته‌ی قلبی ست. قلب قوی می‌شود؛ مثل تیرآهن! و ما همه قوی بودیم. بدیش این بود که اینور و آنور نمی‌شد رفت. خریدی می‌کردیم، غذایی می‌گرفتیم برمی‌گشتیم توی سالن می‌خوردیم و می‌نوشیدیم و حرف می‌زدیم و بی‌خیال دنیا و مافیها می‌خندیدیم، و آخر شب هر کسی دست دوستش را می‌گرفت و می‌رفت بالا. پرده‌ها انداخته، گوش‌ها تیز، همیشه آماده‌ی یورش احتمالی برادران کمیته. به‌هوش بودیم از اول که... فقط مامان علی خرش کرده بود و تلفن صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق را برای روز مبادا «قربونت برم علی جون» ازش گرفته بود. بعد هم این نمره تلفن را یواشکی داده بود به شهلا که نامزد حسین بود و خانه‌شان دیوار به دیوار خانه‌ی علی این‌ها. یک شب، واااای! نصفه‌های شب داشتیم مرضیه و شجریان گوش می‌دادیم، بحث سیاسی بالا گرفته بود، دست‌مان در دامن ساقی سیمین ساق، مست لایعقل ولو شده بودیم، صاحب ویلا ویلا اوتاق اوتاق خواب‌آلود آمد دم در سالن: «آقا جان، نامزد این حسین آقا تلفن زده باهاش کار واجب داره...»

تف! عجب مصیبتی! عجب مصیبتی! قشنگ دیدم که حسین جلو چشم همه‌ی ما مریض شد. رسماً مریض شد. شروع کرد به لرزیدن، بعد لقوه گرفت، مثل محمدعلی کلی در سالیان آتی، با پارکینسون طول آن سالن را عقب عقب طی می‌کرد و با دست‌هاش جلو صورتش جوری گارد بسته بود که هوک چپ جوفریزر توی صورتش پهن نشود! دختری که همراهش بود (اسمش یادم نیست) جیغ می‌کشید، موهاش را چنگ می‌زد، نامزد؟! گازش می‌گرفت، با پاشنه‌ی کفشش بی‌وقفه می‌کوبید توی کله‌اش، نامزد؟! و آن بخت‌برگشته سرواژه می‌کرد. نه این که توی خواب حرف بزند، نه. در بیداری شعر می‌گفت. آنوقت غش کرد. دهنش کف کرد و بیهوش افتاد. آب ریختیم به هوشش آوردیم. پاشد نشست، انگار از سفر قطب شمال آمده شروع کرد سوره‌ی والذاریات خواندن. بعد دوباره مریض شد. باور می‌کنید؟ انگار شب یلدا بشود شام غریبان. تا به حال ندیده بودم یک جوان از دو طرف چنان قیچی شود که کرک و پرش برای ابد بریزد. از زیر کتک و فحش بیرونش کشیدم، همراهش رفتم تا اقلاً آنسوی جبهه‌اش را جمع و جور کنم. پای تلفن خیس عرق به وضوح می‌لرزید. بعد بالا آورد. بعد لال شد. گوشی را گرفتم به شهلا گفتم: «شهلا خانوم! این حسین دو روز مریض بود. نمی‌خواست شما غصه بخورین. یواشکی آوردیمش اینجا یه کم بهتر...»

غرید: «پرستار لطیف هم که براش گرفتین؟! خب بمونین همون‌جا خوب بشین خالی بشین برین سر زندگی‌تون خوش باشین. به حسین بگو دیگه اسم منو نیار. دیگه هیچ رقم به من فکر نکن. برو خوشبخت شو!» فهمیدم دل و روده‌ی زن میزبان را مفصل کشیده بیرون، ته و توی همه چیز را درآورده و حتا رنگ لباس‌ها را هم می‌داند. عجیب بود! این یکی با تسلطی کامل با کلماتی دقیق حرف می‌زد، آن که در خانه بود جیغ می‌کشید و پاره می‌کرد و ضجه می‌زد. هم خودش را می‌زد هم حسین را. و چه اشکی! شب، آن شب با مویه‌های دختری که اسمش یادم نیست صبح نمی‌شد. من توی بغل دختری داغ و آتش‌گرفته به سرنوشت فکر می‌کردم. پدرم در ذهنم نبود. سفر و جاده و عشق و زندگی و آینده، همه زاری دختری بود که حسین را دیوانه‌وار دوست داشت. آن شب فهمیدم چقدر دنیا شخمی و بی‌مرام است. آن سفر آخرین سفر ما بود. وقتی برگشتیم، از هم گسیختیم. جنگ هم شروع شده بود. حمید رفت ایتالیا و قهرمان جهان شد. من که پذیرشم از فرانسه باطل شده بود رفتم سراغ معلمی، چشم و دلم سیر بود از این جنگولک‌بازی‌ها که لازمه‌ی سن و سال آدم است، مدتی بعد هم ازدواج کردم، رفتم توی دنیای خیال. علی معتاد شد، افتاد به هرویین. اما پر و بال‌سوخته‌ی گروه‌ ما حسین بود که مدت‌ها ازش بی‌خبر بودیم. بعدها فهمیدیم فعالیت سیاسی‌اش را تشدید کرده. دیگر پیداش نکردیم. دیگر ندیدیمش. تابستان شصت اعدام شد.

---------

بخشی از یک داستان

@ October 27, 2016 11:22 PM | TrackBack
Comments

هیچ کسی استاد عباس معروفی نمیشه ....شاهکاره این نوشته ... زبان گفتاری جدیدی داره معرفی میشه... ادبیات داستانی ما مدیون شما خواهد بود. ممنون که می نویسید
-----------
ممنونم که خوندین

Posted by: فرزان at December 9, 2016 5:11 AM

مرسى كه اين نوشته رو دوباره گذاشتيد. يك هفتس چك مى كنم اينجارو ببينم چرا برش داشتيد؟ هى با خودم مى گم كاش باز بنويسيدش.

Posted by: الناز at November 7, 2016 12:34 AM

گیرا نوشته شده بود... به نظر میرسه مثل عباس تماما مخصوص، عباس این داستان هم شخصیت حقیقی نیست؟؟

Posted by: محمد at November 6, 2016 4:42 AM
Post a comment









Remember personal info?