February 19, 2017

سبز

--------

برای "روز بلند کتاب" در یکی بزرگترین و قشنگترین سالن‌های شهر، خانه‌ی دم کلیسای بزرگ فرانکفورت، آنهمه جمعیت شگفت‌انگیز بود. فکر کردم می‌شود در تهران هم مردم برای خریدن کتاب یا گرفتن امضا یا به کار نویسندگان معنا بخشیدن وقت و احساس بگذارند؟ می‌شود خودشان را به آدم برسانند که فقط این جمله را یواشکی بازگو کنند: «سیاست موج‌سواری ست، و ادبیات غواصی.»؟ یا «اگر می‌خواهی آدم شوی این را بخوان؛ سیر روز در شب... بیگانه... سیذارتا...» این بخشش بزرگی است که تکه‌ای از عمرت را بدهی تا یک نویسنده خیال نکند از تنهایی دارد حرام می‌شود. می‌دانی؟ قشنگ است خیلی قشنگ است که خواننده‌هات بیایند یک جمله‌ی رمانت را اینجوری بریزند روی سرت، مثل نقل و نبات، مثل یک جایزه، مثل ثروت. هر ساعت یک نویسنده می‌رفت پشت تریبون، و جمعیت موج می‌زد، دو طبقه‌ی سال پر بود. ملت اهل کتاب آلمان احترام‌برانگیز و عزیزند. کاش می‌شد در تهران، شهری که زاده شدم سرم را بالا بگیرم و از بین جمعیت بروم پشت میز بنشینم تا قطره قطره بچکم روی میز تا تمام شوم. برنامه‌ی "فریدون سه پسر داشت" ساعت 5 عصر بود. آنیتا جعفری، من و کتاب را معرفی کرد، از اسطوره تا واقعیت، از ایرج شاهنامه تا ایرج من، از مجید قورباغه تا سایه‌های گم‌شده در شعار. یوخن نیکس هنرپیشه مشهور آلمان رمان را خواند، من به پرسش‌ها جواب دادم و برخی جاها را خواندم. نیکس کلمات را با حسی ادا می‌کرد که بی‌اختیار نگاهش می‌کردم و براش کف می‌زدم. گفت «این رمان وحشی است، و چه خوب است که خودم می‌خوانمش.» وحشی!؟ اولین بار بود این را می‌شنیدم. آخرهای برنامه، فصل تو را که می‌خواند چیزی گرم، داغ، مذاب از سینه‌ام بالا خزید و از چشم‌هام ریخت. چرا هروقت پای تو به میان می‌آید اینجور خراب می‌شوم در خودم فرو می‌ریزم؟ نتوانستم یک عبارت را تا انتها بخوانم. گریه امانم را برید. راستی! خوب نکردم به جای هفت ساعت رانندگی، با قطار سریع‌السیر رفتم؟ این روزها از تنهایی جاده هراس دارم. از جمعیت البته نمی‌ترسم، اما خوشحالم نمی‌کنند. هر قدر که بیشتر باشند تنهایی‌ام کامل‌تر می‌شود؛ موقع کتابخوانی گاهی در سالن باز می‌شد کسی می‌آمد تو، جمعیت بیشتر می‌شد، ولی هیچکدام‌شان تو نبودی. داشتم فکر می‌کردم این دیوانه‌گری در تو هست که یکباره یک جایی جلو نگاهم سبز شوی؟

دیشب توی هتل یک ساعت و نیم نوشتم نوشتم نوشتم، وقتی پابلیش کردم ملانصرالدین داشت دنبال خرش می‌گشت. همه‌اش پریده بود. خیلی‌هاش یادم نیست، چند خطی در ذهنم بود، خدمت شما؛

February 17, 2017

هفت

-------

عزیزکم! یک زمانی چپ بودن یعنی سبیل استالینی داشتن. یعنی کمونیست بودن. یعنی توده‌ای بودن. من خودم توی همین تهران بارها دیده بودم که افرادی عکس انورخوجه رهبر آلبانی را چسبانده‌اند کنار عکس چه‌گوارا. چون یک رادیو ضد شاه هم از کشورش به سوی ما شلیک می‌شد و گاهی خِرخِری می‌کرد: خلق قهرمان ایران! همان موقع بهشان می‌گفتم تو خجالت نمی‌کشی این عقب مانده را چپ می‌دانی؟ مخدوش و بی معنا و مسخره شده بود این کلمه. باید جای دیگر جستجو می‌کردند. شاید در لغت و معنا. یک بوکسور زمانی هوک چپش را می‌زند که تمامی وجودش در آن خلاصه شده باشد. کار روشنفکر این است که با  وضعیت موجود (هر چه باشد) مبارزه کند برای رسیدن به وضعیت موعود. چپ بودن نسبی است. خیام و نظامی و حافظ و بیهقی در زمانه‌ی خودشان انسان‌هایی روشنفکر و تجددخواه و چپ بوده‌اند. می‌خواهم بگویم چپ بودن ربطی به کمونیست بودن ندارد، در چرخه‌ی سازوکار شهریار و شهروند، یک مفهوم فلسفی است. فکر کن ببین مثلاً اوباما نسبت به این دلقک‌ها یک روشنفکر چپ به نظر می‌آید؟ نسبت به جامعه‌ی خودش؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم. از دید من چپ یعنی آلبر کامو، چپ یعنی ایرج. چپ یعنی آدمی که نشکند، مدام خودش را نو کند بخواند ببیند بشنود در برابر اینهمه نُمود کژ و کولِ هزارلا، کوه باشد.

راستی چپ‌ترین دهلیز قلب تو در ساعت هفت به چی فکر می‌کند؟


February 15, 2017

دوسر

------

کوچولو بودم، گوشه‌ی قهوه‌خانه نقالی تماشا می‌کردم. از غارغار صدای نقال خوشم می‌آمد. گفت: «رستم، پهلوان ایران، اسفندیار را با تیری دوسر از پا درآورد.» داشتم به دوسر بودن تیر نگاه می‌کردم که چه جوری از پا درآورده؟ از خواب پریدم...  

February 14, 2017

ماه

--------

امروز جایی خواندم که زمین دو ماه دارد. دانستنش برام جالب بود، ولی شانه بالا انداختم؛ من که جز تو کسی را ندارم.

صادق هدایت نوشت: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره‌ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد، شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام.» - بوف کور


February 13, 2017

بیداری

----------

بیدار ماندن در یک اتاق تاریک تا صبح و به نور ماشین‌ها بر سقف و دیوار توجه نکردن یک سرنوشت است. یک آهنگ هفده دقیقه‌ای داشت روی تنم آرشه می‌کشید؛ دل‌سپاری به نوعی موزیک هم یک سرنوشت است. این که دنیا یعنی تو؛ و چیز دیگری به ذهن خطور نکند هم یک سرنوشت است اما فقط در خواب اتفاق می‌افتد. می‌آید؟ نمی‌آید؟ در بیداری همه چیز جور دیگری ست. آدم وقتی بیدار می‌شود هزار فکر و خیال و کار می‌ریزد روی سرش، خواب‌آلود در یک میدان تک و تنها از هر طرف بهش حمله می‌شود، هیچ قدرت دفاعی ندارد و باید با همه چیز بجنگد. گفتم "دلم!"  گفتی "بگذار خستگی در کند!" گفتم این آهنگ که تمام شد می‌روم کنارش آرام می‌گیرم. می‌روم؟ نمی‌روم؟ یکباره در تاریکی صدای پای برهنه‌ات را حس کردم. گفتم چشم باز نمی‌کنم شاید خیال باشد. خیال نبود. تو آمده بودی. از این گوشه‌ی تخت کنارم دوزانو نشستی سرت را گذاشتی روی سینه‌ام. دست‌هات را مشت کرده بودی. آهنگ که تمام شد یک نفس عمیق بیرون دادی، و در سکوت به همان حال ماندی. یک دستم را گذاشتم روی شانه‌ات و دست دیگرم را بردم توی موهات. گفتم اگر نمی‌آمدی دیگر نمی‌نوشتم. از خواب که بیدار شدم قلبم آمده بود توی دهنم.

February 12, 2017

خواب هر شب

-------

مدت‌هاست تقریباً هر شب خواب پدرم را می‌بینم. از کارگاه داستان یکراست می‌روم توی رختخواب سر و کله‌اش پیدا می‌شود. از پای رمان می‌روم می‌خوابم هنوز چشم‌هام گرم نشده می‌آید. از آغوش تو می‌غلتم به خواب، هرجور شده خودش را می‌رساند؛ هر بار یک جور، هربار خوب و مهربان، هر بار همدل‌تر و خوشحال‌تر. انگار دارد طرح می‌ریزد نقشه می‌کشد طعمه می‌پاشد که هرچه زودتر مرا ببرد پیش خودش. انگار حس و حالم را فهمیده که از همه چیز بریده و خسته‌ام. یازده سال همدیگر را ندیدیم تا این که ساعت چهار آن شب لعنتی سال 2009 مامان تلفن زد: «باسی! تمام شد...» دیشب این‌ها را برات تعریف کردم. گفتی: «لابد مرگش برات حل نشده هنوز.» و همین‌جور چرخیدی و حرف زدی که نفهمیدم کی لابلای صدات خوابم برد. بعد دوباره خواب پدرم را دیدم؛ در مراسم انتشار کتابم به زبان ژاپنی حضور داشت. گفت: «چین و تایوان و تایلندو رها کن. ژاپنی‌ها و سوییسی‌ها وجدان کاری دارن. برو سوییس.» و با هم بودیم تا صبح. صبح داشتم چای می‌نوشیدم، هیچ حرفی هم از خواب دیشب نزدم، توی خودم بودم. گفتی: «هنوز داری بهش فکر می‌کنی؟» گفتم: «کی؟» گفتی: «باباجون... هنوز از ذهنت نرفته؟» گفتم: «نه. اصلاً توی فکرش نیستم. فقط شبا میاد. بی زمینه‌ی قبلی. بی این که بهش فکر کنم.» گفتی: «خاک سرده. چون نبوده‌ی که ببینی دفنش می‌کنن برات زنده‌ست. چون نبوده‌ی باهاش خداحافظی کنی اینجوری گرفتار شده‌ی.» گفتم: «شاید... نمی‌دونم... ولی گرفتار نیستم. یه جورایی برام خوبه که می‌تونم ببینمش... بپوش یه طرفی بریم. بریم ببینیم این خیابونی که می‌رسه به دریاچه کجا به کجاست. تا حالا رفته‌ی؟» تا بپوشی و یکی از آن شال‌هات را با رنگ لباس امتحان کنی فرصتی بود بروم توی بالکن، یک سیگار چاق کنم، کمی به افق خیره شوم، ببینم آخرش کجاست؟ چرا می‌آید به خوابم؟ یعنی یواش یواش باید دست و بالم را جمع کنم؟ آدم چه زود تمام می‌شود! چه آفتاب قشنگی! اگر ابرها بگذارند. اه! چقدر سرد شده. هیچ چیزی بدتر از سیگار کشیدن توی باد نیست. نصفه نیمه خاموش کردم برگشتم تو. رفتم به دست‌هام کرم زدم برگشتم. آمده بودی آماده و مرتب؛ چقدر ماه شده‌ی. نگفتم. فقط نگاه کردم؛ از پایین به بالا، و از بالا به پایین: «بریم؟» گفتی: «این یعنی عمرت بلند میشه. یعنی باباجون ازت رضایت داره. یعنی...» یک نگاه به دامن کوتاهت انداختم و توی ساق‌هات ماندم: «اینجوری؟» بعد اخم‌هام را کردم تو هم: «اگر سرما خوردی؟» خندیدی: «حسود!...» گفتم «هرگز نیاسود. بریم؟» گفتی: «کدوم طرفی؟» گفتم: «هر جا تو بخوای.»

February 10, 2017

خیانت به کلمات

----------

«بعد از هیتلر تمام آلمان درک کردند که او چه بلایی بر سر کشور و زیربناهای آن آورده است... اما یک چیز نابودشده هم بود که فقط ما روشنفکران آن را می‌فهمیدیم و آن خیانت هیتلر به کلمات بود. خیلی از کلمات شریف دیگر معانی خودشان را از دست داده بودند، پوچ شده بودند، مسخره شده بودند، عوض شده بودند، آشغال شده بودند. کلماتی مانند آزادی، آگاهی، پیشرفت، عدالت!»

- هاینریش بُل


February 7, 2017

چرا تبر؟

--------

داستایوفسکی اگر "جنایت و مکافات" را نمی‌نوشت، جنایت می‌کرد؟ آن هم با تبر؟ وحشی‌تر و خونین‌تر از گیوتین؟ اینهمه آلت قتاله هست، پس چرا تبر را داد دست راسکولنیکوف؟ آنوقت برای این که از شر مکافاتش خلاص شود چکار می‌کرد؟

گاهی اوقات به خودم شک می‌کنم که یک نویسنده‌ام. همین چند روز پیش یک عنکبوت آخرین پناه زمستانی‌اش را توی گودی دستگیره‌ی در پیدا کرده بود داشت برای طعمه‌اش تار می‌زد. در را باز کردم بیاید تو. طاقت آنهمه سرما را نداشتم. من آدم احساسی بدبختی‌ام که طاقت و تحمل خیلی چیزها را ندارم، آقای راسکولنیکوف! باور نمی‌کنید؟ خدمت شما؛

--- تکه‌ای از جنایت و مکافات ---

«خب در این‌صورت، قالش بگذار، خیلی ساده.»

«نه. ممکن نیست.»

«چرا؟»

«خیلی ساده ممکن نیست، همین. آدم خودش را متعهد احساس می‌کند، می‌فهمی؟»

«ولی چرا وسوسه‌اش کرده‌ای که پایبندت شود؟»

«به هیچ‌وجه وسوسه‌اش نکرده‌ام. شاید خودم وسوسه و پایبندش شده‌ام. آن هم به لطف حماقتم. او هم اهمیتی نمی‌دهد که "من" باشم یا "تو". فقط می‌خواهد دلباخته‌ای کنارش داشته باشد. این را دوست من!... نه. نمی‌توانم توضیح بدهم... می‌دانم که تو ریاضیات خوب سرت می‌شود؛ با او درباره‌ی حساب استدلالی حرف بزن؛ باورکن شوخی نمی‌کنم، قسم می‌خورم که او هم اهمیتی نمی‌دهد. به این اکتفا خواهد کرد که تمام سال را به تو نگاه کند و آه بکشد. من دو روز تمام برایش درباره‌ی پارلمان روسیه حرف می‌زدم، چون درباره‌ی چه چیز دیگری می‌شود باهاش حرف زد؟ او هم تمام مدت آه می‌کشید و عرق می‌ریخت. فقط حواست باشد از عشق حرفی نزنی، امکان دارد به شدت خجالت بکشد، ولی وانمود کن قادر نیستی ترکش کنی، و همین کافی است. آن‌وقت انگار درست در خانه‌ی خودت هستی؛ بخوان، بخور، بخواب، بنویس. حتا می‌توانی بوسه‌ای هم به او بدهی... ولی احتیاط کن!...»

«خب عوض این کارها چه انتظاری از من داری؟»

«آه! معلوم می‌شود نتوانسته‌ام منظورم را به تو بفهمانم! می‌دانی؟ شما دو نفر کاملاً مناسب هم هستید. پیش از این هم به فکر تو بودم... چون بالاخره تو سرانجامت به این جاها خواهد کشید. حالا چه اهمیتی دارد که زودتر باشد یا دیرتر؟ اینجا زندگی مثل خوابیدن توی پر قوست؛ زندگی‌ای که آدم را می‌گیرد و می‌بلعد، آخر زمان است، لنگر، بندر، ناف دنیا، خلاصه و در یک کلام؛ بهشت. غذاهای خوشمزه، ماهی‌های لذیذ، سماور روشن شب هنگام، آه‌های محبت‌آمیز، لباس خانه‌ی ملایم و وان حمام داغ. درست انگار مرده‌ای و در عین حال زنده، دوگانه...»

February 6, 2017

سهم من

------

می‌خواستم هم‌قد تو دسته گلی که مثل خودت کمرش باریک باشد بگذارم آنجای آشپزخانه، روبروی گاز. همانجا که سطل برنج را می‌گذاریم. می‌خواستم وقتی نیستی خیال کنم آنجا ایستاده‌ای داری زیرچشمی نگاهم می‌کنی حواسم باشد از اینجا که نشسته‌ام بی آن که بفهمی هی ساق‌هات را از بر کنم در بوی گندمزار رام و آرام شوم. می‌خواستم خانه را عوض کنم. آنجایی را بخرم که همیشه در خواب‌هام می‌بینم، همان خانه آجری طاق‌ضربی که وقتی صبح بیدار می‌شویم از هر پنجره تصویر کوه خودش بیاید توی چشم‌های ما. زمستان‌ها برف قله، تابستان‌ها نارنجی گلی سبزی گیاهی از لابلای شکاف‌ها لبخند بزند. همان خانه‌ای که هر بار که از جلوش رد می‌شدیم می‌زدم بغل از ماشین پیاده می‌شدم مثل مساحان شهرداری دورش راه می‌افتادم اینجا و آنجاش را ورانداز می‌کردم، می‌گفتی «مگه میخوای بخریش اینجوری دورش می‌چرخی؟» همان خانه‌ای که دیشب هم نشانت دادم. می‌خواستم یکی از باغ‌های پدربزرگم را در اختیار بگیرم درخت‌هاش را نو کنم آنهمه آفتاب تابستان‌های کودکی‌ام را از اینهمه غربت ابری پس بگیرم، یک کلاه حصیری سرم بگذارم راه بیفتم توی باغ مدام بکارم بردارم هرس کنم قلمه بزنم دور باشم از فضاهای مجازی بی‌ثبات، مثل عموجان تنه‌ی توخالی یک درخت را اریب بگذارم روی پشت بام که زنبورهای عسل بیایند برای خودشان خانه بسازند و من از آن‌سرش به شان عسل انگشت انگشت ناخنک بزنم و گاهی بادیه مسی بگذارم زیرش که برای صبحانه بی‌عسل نمانیم. می‌خواستم بعضی وقت‌ها همینجوری سرزده برویم پیش مامان ببینیم چی پخته کمی دور و برش بچرخیم سهم لواشک‌مان را بگیریم، بعد ازش بپرسم این خطمی را کی بکارم؟ اصلاً قدش تا کجا می‌آید بالا؟ راستی نشای نعنا داری؟ می‌خواستم بعضی وقت‌ها... ولش کن! کارهای دیگر هم بود که خیلی دوست داشتم ذوق داشتم تجربه داشتم و حالا دیگر مدتی ست هرچه چوب می‌بینم دلم می‌خواهد بریزم توی شومینه بنشینم به شعله‌ها خیره شوم. می‌خواستم توی اسم‌ها بچرخم بچرخم بچرخم خیال کنم نمی‌دانم اسمش چیست مدام با حرف اول اسم تو بازی کنم. می‌خواستم شکم ورقلمبیده‌ات را هی ببوسم و به این فکر کنم که مژه‌ی لب‌برگشته‌ی این دخترک پدسسسگ کجای شکم مامانش قایم می‌شود. کجا؟ بعد فهمیدم  هر آدمی ظرفی دستش است که از هستی سهم بردارد. نیست؟

February 5, 2017

ماجراهای زرد

---------

این ماجرا زرد است، اما دارد اذیتم می‌کند، باید آن را بنویسم و برای خوانندگان آثارم انتشار دهم، هم اینجا هم در فیس بوک. در این چند روز یک موش کور بی پدر مادر و بی‌همه‌چیز جایی برای کسی نوشت: «از این توهم بیرون نمیای تا نخوای. می‌فهمی؟ مهشید اولی نبوده. به بودن نبودن تو هم ربطی نداره. یه سر برو فیس بوک از اون آقا که نوشته‌های عشقی و رابطه‌ای می‌نویسه بپرس چند نفر درباره عباس معروفی یا آقای باسی تهوع‌آور باهاش حرف زدن. چند نفر قصه سفر ترکیه و مسیج‌های سکسی دارن. شعرای شخمی دارن. فکر کن. فکر کن ببین چطوری یه مکالمه به بیا بریم ترکیه ببینمت می‌رسه. فکر کن ببین اون چرندیات زیر همین فیس بوک و وبلاگ تا حالا برای چند نفر فوروارد شده. بعد ببین هنوز می‌تونی کسشر بنویسی؟...» و این نوشته جایی دیگر بازنشر شد. که هنوز هم هر دو جا هست.

1 - پیش از این که وارد بحث شوم لازم می‌دانم به این بی پدرمادر بگویم هروقت به خواهر تو نوشتم "بیا بریم ترکیه ببینمت"، بیا وسط چاقو بکش! وگرنه خفه شو و گه زیادی نخور. یاد بگیر در مورد چیزی که اطمینان نداری خفه شوی حرف نزنی. تو می‌توانی با یک نویسنده مخالف باشی، ولی گه می‌خوری اتهام بزنی و توهین کنی. پیش از این که از تخم دربیایی راه بیفتی توی اجتماع، باید آدم باشی. من اینجا دستم کوتاه است، اگر در ایران بودم ازت جوری شکایت می‌کردم که برگردی توی طویله‌ات و سرت به آخور خودت باشد؛ بی‌تربیت! اگر آدمی از سوراخت بیا بیرون همه ببینیم چه آشغالی هستی. اصلاً چه منافعی را دنبال می‌کنی؟ نکبت! عوضی! دنبال چی می‌گردی؟

2 - من اگر امروز این پچپچه و شایعه و ترور از تاریکی را افشا نکنم، فورواردها سر از جاهای دیگر درمی‌آورد که دیگر نمی‌شود جمعش کرد. به جایی می‌رسد که تو، همین تو به جای محکم پشتم ایستادن می‌روی آنطرف می‌ایستی تا بگویی: «چرا اسناد را منتشر نکردی؟ چرا جواب‌شان را ندادی؟ حالا بکش!»

3 - من سنگین‌تر از آنم که ساده از جایم تکان بخورم. محکم‌تر آنم که بلغزم. گرفتارتر از آنم که راحت سفر کنم. مگر مراسم کتابخوانی و سخنرانی (سفر حرفه‌ای) باشد، یا انگیزه‌ی سفرم از رمانم بیشتر و قیمتی‌تر باشد. آدم پا به رکابی نیستم که بپرم اینجا و آنجا بخواهم تفریح کنم یا بیفتم توی یک رابطه‌ی سرسری. هیچوقت چنین آدمی نبوده‌ام. از این گذشته من آدمی آزادم که در برلین همه‌ی امکانات را دارم، بنابراین لزومی ندارد برای تفریح، رنج سفر ترکیه (آن هم ترکیه! و نه همین اروپای زیبا و امن) را بر خودم هموار کنم.

4 - این مزخرفات و حرف‌های بی سند و مدرک خاله‌زنکی و پچپچه و شایعه به درد جامعه‌ای می‌خورد که گله گله شب و روز نقشه می‌کشند ترتیب همدیگر را بدهند، و سیرمانی ندارند، آرام نمی‌گیرند، بر اضطراب‌شان غلبه نمی‌کنند؛ می‌افتند به جان فرهنگ‌سازان مملکت. هفته‌ی پیش خانمی از تهران زنگ زده بود و لابلای حرف‌هاش تعریف می‌کرد که: «شاعری از جنوب ایران آمده بوده تهران و ما در کافه‌ای همدیگر را ملاقات کردیم. حرف شما و کتاب‌های شما پیش آمد، آن آقای شاعر گفت: "این عباس معروفی چنین و چنان..." و شروع کرد به دری وری بافتن علیه شما. بهش گفتم شما مگر عباس معروفی رو می‌شناسین؟ مگر از زندگیش خبر دارین؟ گفت نه، من هم شنیده‌‌م.»

5 -آدمی که علاوه بر رمان‌ها و آثار ادبیش، مدیر یکی از مهم‌ترین نشریه‌های ادبی کشورش بود، در اوج جوانی و شهرت پاش نغلتید و سقوط نکرد و لکه‌ی سیاه به جا نگذاشت، بلد است تا آخر عمر روی اعتبار و شخصیت و مرام و پرنسیپ بماند، اندازه‌های خودش را می‌شناسد.

6 – اما سر و کله‌ی چنین پچپچه‌ای چطور به فضای مجازی کشیده شد؟ راستش مدتی پیش‌تر یک دستیار یا همکار سابقم نوشته و گرا داده بود: «... وقتی آقای الف زل زد توی چشم‌های من و گفت مهشید پیغام‌های آقای ب را نشانش داده که براش بلیت ترکیه گرفته بوده و هزینه‌هاش را پرداخت کرده‌ بوده که همدیگر را ببینند، تعجب نمی‌کنم و تعجب می‌کنم و تعجب نمی‌کنم و در نهایت انگار که آقای حیاتی شبکه‌‌ی یک دارد از تیرانذازی و کشته‌ شدن ۳۹ نفر در یک کلاب معروف در استانبول می‌‌گوید می‌شنوم و در لحظه اخم به ابروهام می‌آید و بعد می‌گذرم. من کی اینهمه بی‌تفاوت شدم؟... کی دنیا و آدم‌هاش به تخمم هم نبودند؟...» حالا این آدم چرا اینها را نوشته و منتشر کرده؟ نمی‌فهمم، اما این را می‌فهمم که لابد پچپچه‌ای بوده در محفلی زرد، و این همکار سابق با انتشار پچپچه به آن بی‌همه‌چیز گرا داده بیا عباس معروفی را بکوب. دست همه درد نکند. اما پرسشم این است که از این فریب‌خوردگان (لابد نابالغ) که با یک بلیت و هزینه‌ی هتل به ترکیه می‌روند تا موجب تفریح شوند، یکی‌شان نمی‌تواند از حق خودش دفاع کند؟ حتماً این ناهیان از منکر باید در مورد شخصیت و حریم اشخاص حقیقی قضاوت کنند و حکم اتهام و توهین را به اجرا درآورند؟ آن هم از تاریکی؟ بی نام و نشان؟ و بی‌همه‌چیز؟

7 - بیماری افتاده توی جامعه. چندی پیش یک دوست قدیمی از آن‌سر دنیا دچار این توهم شده بود که من برای دوست دخترش شعر گفته‌ام. بهش گفتم اگر مرا می‌شناسی این حرف را دیگر تکرار نکن، اگر نمی‌شناسی برو بشناس. جنونش تا جایی او را کشانده بود که به نزدیک‌ترین فرد من تماس گرفته و ازش چیزهایی پرسیده بود. او هم گفته بود: «چی بگم وال‌لا!؟» و موضوع برابر چشم‌های حیرت‌زده‌ی من شد یک پست وبلاگی. تماشا می‌کردم و زجر می‌کشیدم. بعدش این دوست قدیمی که ارتباطش با من و برادرش و نزدیکانش قطع شد برای من نوشته بود: «عباس جان، افسرده و تنها شده‌ام. این زنیکه رذل به من دروغ گفته بود که رابطه‌ی مرا با تمام بستگانم و برادرم خراب کند. می‌دانم که اشتباه کردم حرف‌هاش را باور کردم. بزرگواری کن و این خطای مرا بخاطر این دوستی بیست ساله ندیده بگیر...» جوابش را ندادم. فهمیده بودم که دوست دخترش شعرهای مرا که در تلگرام و اینستاگرام دست به دست می‌چرخد نشانش داده و بهش فخر فروخته که: «ببین! عباس معروفی برام شعر گفته!» تف به این روزگار نکبت عوضی گُه پست که هرجاش را نگاه کنی خرابی و کثافت است.

8 - من حالا توی این گوشه‌ی شهر برلین نشسته‌ام و به منتشرشده‌های این فضای بی در و پیکر مجازی نگاه می‌کنم. یعنی بزرگترین افتخار یک آدم این است که به نویسنده‌ی معاصرش بگوید تهوع‌آور؟ و بهش تهمت بزند؟ میزبان هم جواب بدهد: «چشم! شما حرص نخور»؟ آیا این همان جامعه‌ای نیست که به فروغ فرخزاد می‌گفت "جنده"؟ بر اساس کدام مدرک؟ و چرا؟ 

پناه می‌برم به رمان تماماً مخصوص: «دست‌مان به مقصر اصلی نمی‌رسد، از همدیگر انتقام می‌گیریم.» بارها نوشته‌ام که من توی آکواریوم زندگی می‌کنم. هیچ چیز تاریک و پنهان در زندگی من نیست. آدم زیرجلکی نبوده و نیستم. اما این تاسف همیشه با من خواهد ماند که چرا بخشی از جامعه‌ی ما چه در داخل چه در خارج حاشیه‌ی زرد ژورنال‌های کهنه را نشخوار می‌کند؟ چرا شایعه می‌سازد تا در نهایت یک نویسنده را زخمی کند؟ فرض کنیم زدید آدم‌های مملکت‌تان را خُرد و خراب کردید، بعدش دیگر چی دارید که بهش افتخار کنید؟ نفت؟ سیاست؟ تکنولوژی؟ چه روزها و شب‌هایی بر آدم می‌گذرد! پس این کابوس کی تمام می‌شود؟

غمگینم؛ آزرده و غمگین.