February 5, 2017

ماجراهای زرد

---------

این ماجرا زرد است، اما دارد اذیتم می‌کند، باید آن را بنویسم و برای خوانندگان آثارم انتشار دهم، هم اینجا هم در فیس بوک. در این چند روز یک موش کور بی پدر مادر و بی‌همه‌چیز جایی برای کسی نوشت: «از این توهم بیرون نمیای تا نخوای. می‌فهمی؟ مهشید اولی نبوده. به بودن نبودن تو هم ربطی نداره. یه سر برو فیس بوک از اون آقا که نوشته‌های عشقی و رابطه‌ای می‌نویسه بپرس چند نفر درباره عباس معروفی یا آقای باسی تهوع‌آور باهاش حرف زدن. چند نفر قصه سفر ترکیه و مسیج‌های سکسی دارن. شعرای شخمی دارن. فکر کن. فکر کن ببین چطوری یه مکالمه به بیا بریم ترکیه ببینمت می‌رسه. فکر کن ببین اون چرندیات زیر همین فیس بوک و وبلاگ تا حالا برای چند نفر فوروارد شده. بعد ببین هنوز می‌تونی کسشر بنویسی؟...» و این نوشته جایی دیگر بازنشر شد. که هنوز هم هر دو جا هست.

1 - پیش از این که وارد بحث شوم لازم می‌دانم به این بی پدرمادر بگویم هروقت به خواهر تو نوشتم "بیا بریم ترکیه ببینمت"، بیا وسط چاقو بکش! وگرنه خفه شو و گه زیادی نخور. یاد بگیر در مورد چیزی که اطمینان نداری خفه شوی حرف نزنی. تو می‌توانی با یک نویسنده مخالف باشی، ولی گه می‌خوری اتهام بزنی و توهین کنی. پیش از این که از تخم دربیایی راه بیفتی توی اجتماع، باید آدم باشی. من اینجا دستم کوتاه است، اگر در ایران بودم ازت جوری شکایت می‌کردم که برگردی توی طویله‌ات و سرت به آخور خودت باشد؛ بی‌تربیت! اگر آدمی از سوراخت بیا بیرون همه ببینیم چه آشغالی هستی. اصلاً چه منافعی را دنبال می‌کنی؟ نکبت! عوضی! دنبال چی می‌گردی؟

2 - من اگر امروز این پچپچه و شایعه و ترور از تاریکی را افشا نکنم، فورواردها سر از جاهای دیگر درمی‌آورد که دیگر نمی‌شود جمعش کرد. به جایی می‌رسد که تو، همین تو به جای محکم پشتم ایستادن می‌روی آنطرف می‌ایستی تا بگویی: «چرا اسناد را منتشر نکردی؟ چرا جواب‌شان را ندادی؟ حالا بکش!»

3 - من سنگین‌تر از آنم که ساده از جایم تکان بخورم. محکم‌تر آنم که بلغزم. گرفتارتر از آنم که راحت سفر کنم. مگر مراسم کتابخوانی و سخنرانی (سفر حرفه‌ای) باشد، یا انگیزه‌ی سفرم از رمانم بیشتر و قیمتی‌تر باشد. آدم پا به رکابی نیستم که بپرم اینجا و آنجا بخواهم تفریح کنم یا بیفتم توی یک رابطه‌ی سرسری. هیچوقت چنین آدمی نبوده‌ام. از این گذشته من آدمی آزادم که در برلین همه‌ی امکانات را دارم، بنابراین لزومی ندارد برای تفریح، رنج سفر ترکیه (آن هم ترکیه! و نه همین اروپای زیبا و امن) را بر خودم هموار کنم.

4 - این مزخرفات و حرف‌های بی سند و مدرک خاله‌زنکی و پچپچه و شایعه به درد جامعه‌ای می‌خورد که گله گله شب و روز نقشه می‌کشند ترتیب همدیگر را بدهند، و سیرمانی ندارند، آرام نمی‌گیرند، بر اضطراب‌شان غلبه نمی‌کنند؛ می‌افتند به جان فرهنگ‌سازان مملکت. هفته‌ی پیش خانمی از تهران زنگ زده بود و لابلای حرف‌هاش تعریف می‌کرد که: «شاعری از جنوب ایران آمده بوده تهران و ما در کافه‌ای همدیگر را ملاقات کردیم. حرف شما و کتاب‌های شما پیش آمد، آن آقای شاعر گفت: "این عباس معروفی چنین و چنان..." و شروع کرد به دری وری بافتن علیه شما. بهش گفتم شما مگر عباس معروفی رو می‌شناسین؟ مگر از زندگیش خبر دارین؟ گفت نه، من هم شنیده‌‌م.»

5 -آدمی که علاوه بر رمان‌ها و آثار ادبیش، مدیر یکی از مهم‌ترین نشریه‌های ادبی کشورش بود، در اوج جوانی و شهرت پاش نغلتید و سقوط نکرد و لکه‌ی سیاه به جا نگذاشت، بلد است تا آخر عمر روی اعتبار و شخصیت و مرام و پرنسیپ بماند، اندازه‌های خودش را می‌شناسد.

6 – اما سر و کله‌ی چنین پچپچه‌ای چطور به فضای مجازی کشیده شد؟ راستش مدتی پیش‌تر یک دستیار یا همکار سابقم نوشته و گرا داده بود: «... وقتی آقای الف زل زد توی چشم‌های من و گفت مهشید پیغام‌های آقای ب را نشانش داده که براش بلیت ترکیه گرفته بوده و هزینه‌هاش را پرداخت کرده‌ بوده که همدیگر را ببینند، تعجب نمی‌کنم و تعجب می‌کنم و تعجب نمی‌کنم و در نهایت انگار که آقای حیاتی شبکه‌‌ی یک دارد از تیرانذازی و کشته‌ شدن ۳۹ نفر در یک کلاب معروف در استانبول می‌‌گوید می‌شنوم و در لحظه اخم به ابروهام می‌آید و بعد می‌گذرم. من کی اینهمه بی‌تفاوت شدم؟... کی دنیا و آدم‌هاش به تخمم هم نبودند؟...» حالا این آدم چرا اینها را نوشته و منتشر کرده؟ نمی‌فهمم، اما این را می‌فهمم که لابد پچپچه‌ای بوده در محفلی زرد، و این همکار سابق با انتشار پچپچه به آن بی‌همه‌چیز گرا داده بیا عباس معروفی را بکوب. دست همه درد نکند. اما پرسشم این است که از این فریب‌خوردگان (لابد نابالغ) که با یک بلیت و هزینه‌ی هتل به ترکیه می‌روند تا موجب تفریح شوند، یکی‌شان نمی‌تواند از حق خودش دفاع کند؟ حتماً این ناهیان از منکر باید در مورد شخصیت و حریم اشخاص حقیقی قضاوت کنند و حکم اتهام و توهین را به اجرا درآورند؟ آن هم از تاریکی؟ بی نام و نشان؟ و بی‌همه‌چیز؟

7 - بیماری افتاده توی جامعه. چندی پیش یک دوست قدیمی از آن‌سر دنیا دچار این توهم شده بود که من برای دوست دخترش شعر گفته‌ام. بهش گفتم اگر مرا می‌شناسی این حرف را دیگر تکرار نکن، اگر نمی‌شناسی برو بشناس. جنونش تا جایی او را کشانده بود که به نزدیک‌ترین فرد من تماس گرفته و ازش چیزهایی پرسیده بود. او هم گفته بود: «چی بگم وال‌لا!؟» و موضوع برابر چشم‌های حیرت‌زده‌ی من شد یک پست وبلاگی. تماشا می‌کردم و زجر می‌کشیدم. بعدش این دوست قدیمی که ارتباطش با من و برادرش و نزدیکانش قطع شد برای من نوشته بود: «عباس جان، افسرده و تنها شده‌ام. این زنیکه رذل به من دروغ گفته بود که رابطه‌ی مرا با تمام بستگانم و برادرم خراب کند. می‌دانم که اشتباه کردم حرف‌هاش را باور کردم. بزرگواری کن و این خطای مرا بخاطر این دوستی بیست ساله ندیده بگیر...» جوابش را ندادم. فهمیده بودم که دوست دخترش شعرهای مرا که در تلگرام و اینستاگرام دست به دست می‌چرخد نشانش داده و بهش فخر فروخته که: «ببین! عباس معروفی برام شعر گفته!» تف به این روزگار نکبت عوضی گُه پست که هرجاش را نگاه کنی خرابی و کثافت است.

8 - من حالا توی این گوشه‌ی شهر برلین نشسته‌ام و به منتشرشده‌های این فضای بی در و پیکر مجازی نگاه می‌کنم. یعنی بزرگترین افتخار یک آدم این است که به نویسنده‌ی معاصرش بگوید تهوع‌آور؟ و بهش تهمت بزند؟ میزبان هم جواب بدهد: «چشم! شما حرص نخور»؟ آیا این همان جامعه‌ای نیست که به فروغ فرخزاد می‌گفت "جنده"؟ بر اساس کدام مدرک؟ و چرا؟ 

پناه می‌برم به رمان تماماً مخصوص: «دست‌مان به مقصر اصلی نمی‌رسد، از همدیگر انتقام می‌گیریم.» بارها نوشته‌ام که من توی آکواریوم زندگی می‌کنم. هیچ چیز تاریک و پنهان در زندگی من نیست. آدم زیرجلکی نبوده و نیستم. اما این تاسف همیشه با من خواهد ماند که چرا بخشی از جامعه‌ی ما چه در داخل چه در خارج حاشیه‌ی زرد ژورنال‌های کهنه را نشخوار می‌کند؟ چرا شایعه می‌سازد تا در نهایت یک نویسنده را زخمی کند؟ فرض کنیم زدید آدم‌های مملکت‌تان را خُرد و خراب کردید، بعدش دیگر چی دارید که بهش افتخار کنید؟ نفت؟ سیاست؟ تکنولوژی؟ چه روزها و شب‌هایی بر آدم می‌گذرد! پس این کابوس کی تمام می‌شود؟

غمگینم؛ آزرده و غمگین.

@ February 5, 2017 6:26 PM | TrackBack
Comments

یه استادی داشتیم سالهای دور، وقتی از آزارهای اینجوری براش گفتیم ،گفت اگه همینجور که دارید راه می رید یه سگ پارس کنه چیکار می کنید؟دلخور میشید؟غصه می خورید؟ !ا
شما از بهترین نویسنده های ایرانید و با ج.ا هم موافق نیستید و دلیل این رفتارها م خب لابد همین هاست.
به بند 3 اضافه کنید قویتر از اینکه....
خواهش می کنم خوشحال باشید آقای نویسنده !اصلا بیاید بریم سوار دلیجان خرس بشیم ......خوندینش؟یه بخشاییش خیلی خوبه

Posted by: مخاطب at February 11, 2017 10:10 AM
Post a comment









Remember personal info?