March 22, 2017

فقط یک قطره

---------

مامان من شهربانو، زنی است که نه دروغ می‌گوید و نه پشت سر کسی حرف می‌زند. ندیده‌ام تا به حال چیز بدی از کسی بگوید. معمولا سکوت می‌کند. اما دیده‌ام که جنبه‌های ارزشمند آدم‌ها را برجسته می‌کند، با کمی اغراق. اگر با کسی حرفی داشته باشد تند و پوست‌کنده همانجا فی‌المجلس حقش را می‌گذارد کف دستش. کینه هم به دل نمی‌گیرد. وای اگر کسی از من بد بگوید! آویزانش می‌کند! صبور نیست، و البته من کمی بدترم، که مامان به من می‌گوید "قهوه‌جوش"! یکباره جوش می‌آورم کف می‌کنم سر می‌روم، و بعد سرد می‌شوم آرام می‌گیرم. من هم مثل او آدم پشت سر حرف زدن نیستم که گفتار و کردار کسی را قورت بدهم بعد پشت سرش صفحه بگذارم. یک چیز بد هم دارد؛ حرف توی دلش نمی‌ماند. این اخلاقش فکر کنم به من رفته.

مرام سرش می‌شود. منش دارد. آدم‌های دنیا ارجمندند، دنیاش فقط همین جوجه‌های خودش نیستند، همه حق دارند، مگر خلافش ثابت شود. ساده اعتماد می‌کند، اما اگر اعتمادش بشکند رو برمی‌گرداند. جانش را بگیرند از حرفش عدول نمی‌کند عهد نمی‌شکند. اگر کاغذ و محضر را بشود پاره کرد، حرف را نه، نمی‌شود جر داد. حس شهرزادی دارد و اهل تعریف کردن و خیالپردازی است. احساسش بر منطقش می‌چربد؛ منطق را با آجرهای احساس عمارت می‌کند؛ همیشه همینطور دیدم و شناختمش. آدمی ست دلی، و عمر را با دلش طی کرده. بیست و سه ساله بوده که مرا به دنیا آورده، از یک عشق بی‌اندازه؛ حافظه‌اش چنان سرشار است که ساعت و دقیقه را به یاد دارد. تمیز، مستقل، باهوش و نقشین‌چشم است. ظرف‌باز است، عتیقه باز. اهل رادیو هفت موج و بی بی سی و اخبار و داستان و امیر ارسلان نامدار هم هست. هنوز هم گلستان سعدی و بخش‌هایی از حافظ را از بر می‌خواند. همیشه در خانه‌اش تنور داشته؛ چه در تهران چه حالا در شهمیرزاد. نان در وهله‌ی اول با دست‌های خودش پخته می‌شود، بله. لنگ نمی‌ماند این عزیز دردانه‌ی پدرش، و بعدها عزیز دردانه‌ی شوهرش.

با شور سعدی می‌خواند، با عشق غذا می‌پزد. با مهر غذا خوردنت را نگاه می‌کند، و اگر بی‌اشتها باشی نمی‌گوید لابد چیزی خورده‌ی و لابد سیری؛ دنبال عیب غذا می‌گردد. و من پیدا نمی‌کنم.

مغرور و باوقار و بزرگوار است؛ زنی ایرانی. برای من سمبل ایران من است، نوروز را با تمام سنت‌هاش به‌جا می‌آورد، با نرگس و اسپند و آینه. سالی باید آدمی خوشقدم باشد که به خانه‌اش پا بگذارد. مناسک چله و مهرگان و سیزده تیرماه و سیزده به‌در را کامل باید به‌جا آورد، وگرنه سال، سال نمی‌شود. زنی بلندبالا و زیبا با دو گیس بافته‌ی سیاه که از دو طرف صورتش به زمین می‌رسد، همیشه مرا از زمین بلند می‌کند، با نگاهش؛ برخیز و راه برو!

بخشنده است. هیچوقت ندیدم دست‌خالی جایی برود. ندیدم هدیه را به صاحبخانه نشان دهد. بی‌صدا یک گوشه می‌گذارد می‌گریزد. اهل دم‌غنیمت نبوده و نیست. از کسی جز پدرم پول نگرفته. بعد از هفتاد و پنج سال زندگی در تهران، بعد از فوت پدرم با دنیا قهر کرد و رفت شهمیرزاد تا در باغ پدرم تنهایی‌هاش را از بر کند. در تهران جای خالی‌اش برای دوستان و افراد فامیل سخت شده. فقط ما بچه‌هاش نیستیم که "مامان‌جون" صداش می‌کنیم، خیلی‌ها که حتا اسمش را نمی‌دانند او را با این اسم می‌شناسند. حتا عمو و عمه و دایی.

هر روز صبح که پدرم می‌خواست برود سر کار، مامان تمام آن حیاط بزرگ را همراهش طی می‌کرد تا دم در، زیر چفته‌ی انگور با هم کمی حرف می‌زدند، بعد موقع برگشتن خندان می‌دوید، خندان و زیبا. این تصویر را در کودکی و نوجوانی هزار بار از پشت پنجره یا از بالکن با دقت تماشا کرده‌ام. یک چیز جالب دیگر این که هروقت دل‌درد یا سردرد پا پادرد داشتم یک لیوان چای نبات می‌داد دستم. و عجیب این که خوب می‌شدم. چای نبات دوای همه‌ی دردهای من بود. حالا البته نگرانم است. غصه می‌خورد، و می‌داند برخی چیزها با چای نبات خوب نمی‌شود. زن پر حرفی نیست، اما کلمه‌هایی مخصوص دارد که هزار حرف را با آن بیان می‌کند. تمثیل. همیشه آدم‌هایی که کلمه داشته‌اند، کلمه‌ی مخصوص خودشان را داشته‌اند، دقت و توجهم را جلب کرده‌اند. وقتی اینجاست توی اتاق‌ها می‌چرخد، کمدهام را زیر و رو می‌کند، عتیقه‌هایی را که خریده‌ام، لباس‌هام، خرت و پرت‌هام، یکی یکی با دقت نگاه می‌کند می‌پرسد باز نگاه می‌کند و با هم حرف می‌زنیم. همیشه سعی کرده‌ام خوبی‌هاش را یاد بگیرم ملکه‌ی ذهنم کنم، و نتوانسته‌ام. هزار عیب دارم، هزار مسئله دارم، هزار نقطه ضعف. آدم‌های قدیم محکم‌تر بودند، قابل اعتماد و به‌اندازه. خیلی چیزها هنوز از او ننوشته‌ام، اما در شخصیت مادر هر کدام از رمان‌هام، یک قطره هم از مامان چکانده‌ام. فقط یک قطره. 

من، عباس، پسر شهربانو رفته‌ام توی روزشماری معکوس، چهارده روز دیگر دست‌های مامانم را می‌بوسم، اینجا در برلین بهاری. چهارده روز می‌ماند و برمی‌گردد. می‌داند که باز من و قلم تنها می‌شویم، تنها و منتظر.

@ March 22, 2017 1:53 AM | TrackBack
Comments

من هم امسال چهارمين عيدى بود كه كنار خانوادم نبودم. امان از دورى! درك مى كنم حالتونو كه بايد پر باشه از خوشحالى اومدن مامان و نگرانى نزديك شدن لحظه ى خداحافظى. ولى به قسمتهاى شيرينش فكر كنيد و سعى كنيد تك تك لحظه هاى باهم بودنتونو توى ذهنتون ثبت كنيد. مثل يه آلبوم پراز خاطره ى رنگ و وارنگ!
خوشحالم براتون:)
الناز
----------------
ممنونم الناز عزیز

Posted by: الناز at March 22, 2017 11:40 PM

اقای معروفی عاشق نوشته های شما هستم در نوشتهای شما فریدون سه پسر داشت قطرها مشخصه ❤❤❤❤❤❤❤❤شما و نوشته هاتون بی نظیره

Posted by: سمیرا at March 22, 2017 6:18 PM
Post a comment









Remember personal info?