April 19, 2017

سنگ

-----------

انگار صبح شده بود. نگاه بره‌ی سفید هنوز برق می‌زد. یحیا لحظه‌ای دراز خیره‌اش شد: «خشک ولی نشده هنوز، پس یعنی زنده است؟» دست دراز کرد بره را بگیرد بغل کند کمی گرم شود، دستش بر قالب یخ ماند. سنگ شده بود. کِی قصه‌ی دل و سنگ مرمر را برای من گفته بودی که حالا زیر این کوه یخ هی می‌ریزد توی سرم؟ مادر! مادری دخترش را برده بود تماشای یک باغ معلق، گفت برویم ببینیم چرا اینجا اینقدر قشنگ است! رفتند توی باغ داشتند گردش می‌کردند که ناگهان چاهی دهن باز کرد و بعد دیواری بین او و دختر حایل شد. دختر پشت دیوار سنگ مرمر ماند که ماند. روزها کارش این بود که هی برود برود بلکه راهی پیدا کند، شب‌ها خسته پشت دیوار می‌نشست گریه می‌کرد با سنگ حرف می‌زد. یک شب صدایی از نهادش برآمد: «ای سنگ مرمر! من اینهمه از دلتنگی گریه می‌کنم یا باید دل من بترکد یا دل تو.» سنگ مرمر طاقتش تمام شد ترکید، رگه‌هاش از هم پاشید. حالا من اینجا ای کوه یخ! این‌همه وقت این‌همه خواب دیده‌ام این‌همه زار زده‌ام، یا باید دل من بترکد، یا دل تو. از سنگ سخت‌تری؟ نوری رقصان پشت پلک‌هاش بازی می‌کرد. لبخند یحیا ترک خورد و خون راه کشید روی چانه‌اش...

- از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

April 15, 2017

شینه

-------

آنقدر که آدم در خواب دندان‌قروچه می‌کند که دندانپزشک بهش دندان‌بند (شب‌بندِ دندان) می‌دهد تا خودش را نجود تمام نکند، اگر در بیداری تنها سلاحش همین باشد آدم برق تولید می‌کند.

April 13, 2017

در لایه‌ای دیگر

---------

رمه در سینه‌کش کوه روی برف پیش می‌رفت، سنگسر جلو چشم یحیا بود. ها کرد نفسش نشست به جان سرما. یک هوی دیگر می‌رسید خانه و می‌خوابید. نانش را می‌خورد و قدر یک عمر می‌خوابید. برف بند آمده بود و آفتاب خودش را روی دنیا پهن کرده بود. پژواک گنگ صدایی در کوه تکرار شد. برگشت به پشت سرش نگاه کرد همانجور مبهوت خشکید؛ دایره‌ی بزرگ بهمن فغان می‌کرد و می‌چرخید و می‌آمد. انگار این لقمه‌ای بزرگ را برای او گرفته‌اند که سیر شود. فقط آدم وقتی تب دارد این دایره به سویش خیز برمی‌دارد بزرگ و بزرگتر می‌شود و عاقبت بر سرش می‌خوابد دنیاش را تاریک می‌کند و باز از نو؛ یک نقطه‌ی کوچک از بالای کوه نزدیک آسمان خیز برمی‌دارد و راه می‌افتد. باید پناه بگیری پا به فرار گذاری بروی نباشی، یحیا! نباشی نبینی این روزهای تلخ را که مثل یک آه سیاه سرزمینت را تیره می‌کند تار می‌کند دودمانت را به باد می‌دهد. خدا کند دیر نشود. خواست بگوید یاهو مرا دریاب، نگاهش در ستیغ کوه یخ بسته بود. لب‌هاش جنبید: «یا کوه مرا دریاب!» و بهمن تاریکش کرد.

چند سال است همان زن را که در خاطر من مادرم است ندیدهام؟ حتما خوب است. زنده است. دوتا گیس‌هاش را می‌بافد می‌اندازد جلو سینه یکی اینطرف یکی آنطرف. هست. می‌خندد. به روزگار می‌خندد به نداری می‌خندد به غم می‌خندد همان زن که داغ هفت فرزند در سینه دارد؛ از کارگاهش درمی‌آید از حیاط که می‌گذرد به آسمان نگاه می‌کند، چشمش را نور می‌زند، اشک‌هاش سُر می‌خورد روی صورتش. با کف دست پاکش می‌کند می‌رود توی اتاق و هست. هست؟ آخرین بار که دیدمش، سه سال پیش بود؟ باز هم خندید. فقط یک دندان توی دهنش بود. بغلم کرد. گفت: «الاهی آباد شوی مادر!» براش یک سطل ماست و یک بادیه پنیر برده بودم. گفت: «چرا اینقدر زیاد آورده‌ای من که یک نفرم!» سرم را زیر انداختم. شیرین خندید چشم‌هاش کوچک شد. من هم خندیدم. «الاهی آباد شوی مادر!» این زبان بسته‌ها چه می‌دانستند؟ مادر! سیاه‌بهار نبود لای علف‌ها گم شدند آباد شدند خیک باد شدند. اگر برف نمی‌گرفت ما الان اینجا کجا بودیم؟ این چه بلایی بود سرم آمد، مادر؟! چه می‌دانستم پیش از این که برگردم، خبر ماست و پنیر را گذاشته‌اند کف دست خنسا. سه سال نگذاشت بیایم سری بهت بزنم ببینم زنده‌ای‌. هستی؟ پای مرا برید. روزگارم را سیاه کرد. مدام یادت می‌کنم مادر!

چه می‌دانست دولیلی تمام موهاش سفید شده بود حتا یک خال موی سیاه نداشت. راه که می‌رفت چهارستون بدنش لرز می‌افتاد خودش را می‌کشید می‌برد، بود. سه سال نان خالی خورد و چشمش به در ماند. چه می‌دانست؟ «تو کجایی مادر؟! من کجا؟!» اگر زنده باشد چهارپاره استخوان در آستانه‌ی کارگاهش آفتابی می‌شود به آسمان نگاه می‌کند لابد چشم‌هاش می‌سوزد اشک‌هاش راه می‌افتد یکی اینطرف یکی آنطرف: «الاهی گوسفندهات خوک بشوند، مادر! الاهی تک تک گوسفندهات خوک بشوند که یک سر به مادر تنهات نمی‌زنی!» خوک شده‌اند مادر! چوب شده‌اند! یخ بسته‌اند! حرام رفته‌اند!

خوک نشده بودند. تجزیه شده بودند، در چرخش یک عمر. زیر کوه برف سال‌ها مرده بودند و درون قالب یخ در مردگی‌شان جا مانده بودند. یحیا خواب دید که چهل سال پیش مرده است. و مرده بود. نوری خفیف پشت پلک‌هاش کم و زیاد می‌شد. چه تقدیری! چرا اینهمه خواب می‌دید؟ خواب در خواب! لایه در لایه. مثل دفترچه‌ی کهنه‌ای ورق می‌خورد؛ از این ورق به آن ورق، زندگی می‌آمد جلو چشمش. روشن و آفتابی از برابرش می‌گذشت تا نفهمد کجا رقم خورده این تقدیر اما کسی که آن را نوشته آیا مرده بود؟ «پدرم ولی خسته مرد. خسته و درهم‌شکسته.» و باز در خوابی دیگر غرق شد.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست

April 12, 2017

نان

-----

ما را فقیر آفریدی خدایا شکر، ولی پدرم خسته مرد. آن سال یک کفاش برای من کفش دوخته بود. خیلی کوچک نبودم. نان می‌خوردم بزرگ می‌شدم. نان خیلی دوست داشتم. گرسنگی اگر نبود کجا بودی خدا؟! آنقدر می‌خوردم تا خسته شوم، سیر نمی‌شدم. می‌زدم به ماست و می‌خوردم. آنقدر که همان زن از پشت کارگاه پلاس‌بافیش خیره‌ام می‌شد، اخم می‌کرد، با دستش در هوا بین من و نان فاصله می‌انداخت: «کارش به کوربو می‌ماند!» پرحرف نبود. حرف به قاعده می‌زد. نمی‌گفت بس کن! همین کوربو را که می‌گفت خودم می‌فهمیدم. کوربو (بوف کور) رفت پیش کبک دید خیلی خوشگل شده. گفت: «تو چکار کرده‌ای که اینقدر خوشگل شده‌ای؟!» کبک گفت: «به چشم‌هام سورمه کشیده‌ام.» کوربو سرش را کج کرد چرخید زل زد توی چشم‌های کبک، دوباره سرش را کج کرد. انگار عاشقش شده. گفت: «بده ببرم به بقیه‌ی پرنده‌ها هم بدهم همه خوشگل شویم.» کبک سورمه‌دان را داد به کوربو. این هم رفت تمام سورمه را کرد توی چشم‌های خودش، کور شد.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست.

April 11, 2017

آب نیسان

گفته بودم؟

همان زن که در خاطر من مادرم است، تشت مسی را کش داد جلو زیر باران گفت: «باران بیست و دوم فروردین آب نیسان است! آب نیسان!» قبلاًها گفته بود بارها، تشت را گذاشته بود زیر باران. و باران تند می‌بارید. بچه بودم. آنقدر بچه که هنوز برای من کفش نخریده بودند. تشت پر شد، باران خیلی تند گرفته بود. همان زن کاسه را زد توی تشت: «بنوش!» توی چشم‌هام نگاه کرد و خندید. من تا ته کاسه را نوشیدم. به گمانم از همان روز عاشق آب شدم. هرچه می‌نوشم سیر نمی‌شوم.

- تکه‌ای از رمان نام تمام مردگان یحیاست.

April 4, 2017

از فردا

------

صبح می‌روم فرودگاه استقبال مامان، و برادرم سعید. سعید برادر بلافصل من است که با هم مدرسه رفتیم دعوا کردیم دوست بودیم سفر رفتیم بزرگ شدیم، و حالا بعد از بیست سال اولین بار است که همدیگر را می‌بینیم. می‌دانی؟ چهارده روز گذشته را مثل عقربه‌ی ثانیه‌شمار ساعت تیک تاک... تیک تاک... نبض زدم تا تمامش کنم. یادم آمد یک چهارده روز دیگر هم در زمان گذشته هنوز در حافظه‌ام نبض می‌زند بی‌صدا؛ گذشته اما گذشته. الان مهم است که هیجان دارم، هیجان دیدار. اینجا یک ساعتی روی مبل خوابم برد؛ ولی چرا تمام مدت خواب تو را دیدم؟ کنار ساحل داشتی موزیک‌ها و فیلم‌هات را نشانم می‌دادی. گفتی به کجای دنیا بر می‌خوره؟ چقدر همه چیز روشن و آفتابی بود! پس خودت کجا بودی؟ چقدر دلم می‌خواست ببینمت! دست‌هات را البته دیدم؛ آخ! همان انگشت‌های کشیده. نوشتم: کوشی؟ چرا نبودی همش؟