June 6, 2017

برگ برنده

---------

در دست‌های کودکی‌ام

هزار برگ برنده

جا ماند

هزار حرف و کلام نگفته

هزار راز نهفته

با هزار گل و رود و پرنده...

... که خوابم برد

هر برگ را

با مرگ

هزار سال فاصله‌ی بی‌قراری بود

زیرا خون تو

در برگ‌های من جاری بود

حالا در بیداری

مبهوتِ این مشت‌های بسته‌ام؛

نگشایم

خواب را برده‌ای

بگشایم

مرده‌ای.

@ June 6, 2017 11:57 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?