July 5, 2017

سفید

-------

چقدر پیرهنت دگمه داشت! هر چه باز می‌کردم تمام نمی‌شد. وقتی بیدار شدم دیدم دگمه‌های پیرهنم همه کنده شده. می‌دانی؟ هنوز با زمین تو آشنا نیستم آنقدر که شبت را مهتابی کنم روزت را آفتابی. فقط می‌دانم که هیچ صبحی بی نگاه تو چشم باز نخواهم کرد، لیلا! این را هم بگویم که سفید به تو می‌آید. همیشه سفید بپوش که شب هم بدرخشی، آفتابی، مثل نگاه متلاطمت در خواب بی‌کرانه‌ی من. ببین! من از تاریکی ترسیدم از ظلمات می‌ترسم عاشق روشنایی‌ام. گفته بودم؟

@ July 5, 2017 12:30 AM | TrackBack
Comments

سلام آقای معروفی خوشحالم که شما رو داریم
زیباست
قلم شما فوق العادست هر روز میام چک میکنم ببینم نوشته ای دیگه ای هست یا نه راستش واسه نوشته هاتون قرار ندارم با روح آدم بازی میکنن
-------------------
ممنون که می‌خونین

Posted by: Mahnaz at July 21, 2017 8:44 PM

سلام قشنگ بود ولی میتونست قشنگترم باشه .. یکم سخت تونستم ارتباظ بگیرم با چیدمان کلمات ... در ضمن راه میشه ایمیل شمارو داشته باشم ...
موفق باشید ..
ارادتمن شما فرزانه

Posted by: فرزانه at July 20, 2017 7:07 PM

من از شما که با حس پشت کلماتتون الهام بخش میشید برای قلم من، ممنونم.
---------
امیدوارم از قلم تان کار بکشید

Posted by: هدی at July 10, 2017 9:42 AM

از هزاران دل ، یکی راباشد
استعداد_ عشق.
که اونم دل شماست .

Posted by: گیتی at July 5, 2017 12:57 PM
Post a comment









Remember personal info?