August 11, 2017

انگشت‌های باریک تو

--------

دوباره برگشته‌ام به موزیک سمفونی مردگان، و نمی‌دانم چه کنم. یکی بیاید این را از پیش من بردارد وگرنه همینجور هر شب باهاش می‌روم در موومان سوم ناپدید می‌شوم. زمانی که رمان سمفونی مردگان برای انتشار آماده می‌شد هفده صفحه از برف‌بازی آیدین و سورملینا را ازش حذف کردم. ماجرای این برف‌بازی حکایتی بود که می‌دانستم رمان را به رمانتیسم بیش از حد می‌برد، جایی که مد نظر من نیست؛ در ضمن چشم اسفندیاری می‌شود که کل رمان را مثل کار قبلی‌ام "ذوب شده" به بن‌بست می‌کشاند؛ جایی که 26 سال تاخیر کند یا حتا اصلا از تخم درنیاید. بنابرین عاشقانه بغلش کردم از رمان بیرونش کشیدم گذاشتم توی کشو میزم. چیز خاصی هم در این هفده صفحه نبود جز تکریم عشق. چیزی که برای خودم یک سطح محسوب می‌شد و می‌شود. اسطوره‌ای که دیگر وجود ندارد با اطفای غریزه آبش به یک جوب افتاده. در سالهای تبعید بارها بهش فکر کرده‌ام، کجاست؟ از مادرم هم که پرسیدم نمی‌دانست. پیداش نکرد. قیدش را زدم. مثل خیلی چیزها خیلی نوشته‌ها خیلی آدم‌ها خیلی حسرت‌ها خیلی داشته‌ها و نداشته‌ها. مهم نیست دیگر. گفتم من بلدم از صفر شروع کنم. موزیکم را گذاشتم و نوشتم؛


از همان زمستان اول آن شب برفی که مثل یک تندیس پرستیدمش، فهمیدم بعضی چیزها توی این دنیا هست که هرگز تمام نمی‌شود؛ زندگی در زیرزمین او را به صرافت نینداخته بود که برای خودش پالتو بخرد. ژاکت‌هاش را خودم براش انتخاب کرده و خریده بودم. وقتی تنش می‌کرد انگار خودم بغلش کرده‌ام، یا نه، در بوی چوب و لاک الکلش آمیخته‌ام. گفتم: «بیا بیرون نگاه کن. آقای آیدین! بیا این سکوت پاک را تماشا کن.» گفت: «حالا؟ این نصفه شبی؟» گفتم: «همین حالا. همین نصفه شبی که دنیا خواب است.»

مثل یک نفسِ بی‌قرار آنقدر در نی دمیدم که آرام آرام کشیدمش بیرون. همان کوچه‌ی ارمنستان. و تنها صدای من و او بود که تمام اردبیل را فتح می‌کرد. پچپچه می‌کردیم ولی در آن سکوت خواب‌رفته‌ی شهر صدای نفس‌های همدیگر را می‌شنیدیم. گفتم: «بیا خودت را تماشا کن!» دست و پاش را گم کرده بود. زیر نور تیر چراغ برق به زمین خیره شد و دنباله‌ی حرفم را گرفت: «آخ سورملینا! نگاه کن! هنوز لک به صورتش نیفتاده... هنوز خواب کسی را ندیده... هنوز...» نه این که بقیه‌ی حرف‌هاش یادم نباشد، نه! می‌خواهم برخی حرف‌هاش را توی دلم چال کنم بلکه پژواک صداش تا ابد در سینه‌ام بلرزد و از مردن نجاتم بدهد. نمی‌خواهم حتا سایه‌ام بشنود که شاعر دلسوخته‌ی من در آن لحظه‌ها چی گفت و من چه‌جوری اخم‌هام را کردم توی هم لبخند زدم که باز بگوید. صداش در سرما لرزید. خودش را بغل کرد. گفتم: «اگر سرما بخوری مادام یوگینه مرا می‌کشد! کاش پالتو می‌پوشیدی.» گفت: «مادام یوگینه؟ چرا؟» گفتم: «هفته‌ی پیش که پیش ما بودی شام را خودش پخت. گفت من امشب خاشلاما می‌پزم، به شرطی که آقای آیدین را دعوت کنی. احساس کردم آن شال گردن ارغوانی را پیش از آمدنت برای من و تو می‌بافته لابد. وقتی از غذا تعریف کردی خوشحال بود. بهش گفتم من بلد نیستم خاشلاما بپزم، یادم می‌دهی؟ گفت: البته. من عاشق این البته‌ گفتن‌هاشم. می‌دانی؟ امروز غروبی یادم داد. حالا خودم بلدم برات خاشلاما بپزم آیدین! فکر کن!» گفت: «هیچوقت نخورده بودم.» گفتم: «غذای ارمنی‌هاست. یک جوری بلد شده‌ام که انگشت‌هات را هم باهاش می‌خوری.» خندید: «اگر دلم بخواهد به جاش انگشت‌های باریک تو را ببوسم چی؟» دلم ریخت. باز عاشقش شدم. و فکر کردم آیا همه‌ی مردها همینقدر انگشت‌های ظریف یک زن را می‌بینند؟ و یادم آمد که نه، هیچ مردی در عمرم ندیده‌ام که به اندازه‌ی آیدین من ریزبین و احساساتی باشد. گفتم: «از وقتی فهمیده جز تو چیزی ندارم، خیلی هوای مرا دارد. امشب گفت سورملینا! آقای آیدین چرا غمگین است؟ غمگین و دلمرده! گفتم: شما از کجا می‌دانید؟ جوری خیره‌ام شد که آب شدم. گفت اگر مردی را دوست داشته باشی و او غمگین و دلمرده باشد یعنی آفتابت مقوایی است، یا فکری بکن، یا برو پی کارت! جا خوردم. بعدش گفتم من چه کاری ازم ساخته است؟ گفت مراقبش باش، بهش سر بزن.  گفتم یعنی همین امشب؟ گفت بله. پس کی؟ بهار یک زن، سی سالگی است. آخ، تو داری می‌لرزی؟»

یادم افتاد که پالتوش را ازش گرفته بودم. گفتم: «پالتو نداری؟» نگاهش به پرپر افتاد. گفتم: «مگر من مرده بودم که تو بی پالتو بمانی؟ اردبیل بی پالتو یعنی این که خانه‌ات سقف نداشته باشد.» گفت: «توی زیرزمین هیچوقت به صرافتش نبودم. سورملینا! آخر من که جایی ندارم بروم.» گفتم: «من هم برای همین آوردمت بیرون که دلت نگیرد نپوسد نمیرد.» لب ورچید اما تندی آن را تبدیل به لبخند کرد. جوری که داشتم براش می‌مردم، چقدر قشنگ می‌خندید وقتی آن چشم‌های تاتاری‌اش تنگ‌تر میشد! توی دلم گفتم نکن با من! فهمید، و خندید. گفتم: «بروم پالتوت را بیاورم؟» گفت: «پالتوی من؟ مگر دورش نینداخته بودی؟» گفتم: «دور؟ دور کجاست؟» آشکارا می‌لرزید. گفتم: «بروم پالتو را برات بیاورم. سرما قابل تحمل نیست. »

حالا یاد من افتاده بود. یاد آن شب برفی. یاد وقتی که اسمش را صدا می‌کردم. داشت چوب می‌ریخت توی پیت حلبی، دود را با دست پس می‌زد و نگاه از آتش بر نمی‌داشت. پریشان بود. و برای همین آتش درست کرده بود، چون درست پشت مدرسه‌ی انوشیروان دادگر داشت به همان لحظه‌ها فکر می‌کرد. می‌دانستم این لرز ربطی به سرما ندارد. در سرما آدم بالاخره خودش را یک جوری گرم می‌کند؛ نمی‌گذارد نفس‌هاش بلرزید. اما اگر جای خودت را در دل معشوق ندانی مثل این است که زنده زنده زیر کوه یخ چالت کرده باشند، و تو با چشم‌های باز دنیا را تماشا کنی. از درون بلرزی و ارتعاش صدات روی برف گم شود.

گفت: «تو که قبلا گفتی از آن پالتو هیچ خوشت نمی‌آید. پس...؟» گفتم: «برای این که تا آدم تو را قانع نکند نمی‌تواند پرسشی را از ذهنت بر دارد. دلم می‌خواست به هر ترفندی شده برات آن کت و شلوار سورمه‌ای را بخرم. اما راست راستش این که... دلم می‌خواست پالتو را از چنگت در بیاورم که شب‌ها بتوانم سرم را توی آن بوی لعنتی فرو کنم.»

هیچوقت او را اینقدر مبهوت ندیده بودم. گفت: «عجب!» جوری که اگر نگاه ازم بر می‌داشت مثل روح از زمین پر می‌کشیدم می‌رفتم آسمان چهارم پیش آقای مسیح. گفتم: «عجب؟ واقعا که! عاشقی کردن زحمت دارد آقای آیدین.» با لبخندی ملایم فقط نگاهم می‌کرد. گفت: «من با تو چه کنم؟» و انگشت‌های دستش توی هوا این‌جوری چرخید. گفتم: «عاشقی.» دلم می‌خواست بغلم کند. بغلم کن لامذهب! گفت: «هر چه جلوتر می‌رویم من بیشتر گرفتارت می‌شوم. سورملینا! تو را بخدا به من هم فکر کن!» یقیه‌ی پالتوش را از دو طرف چنگ زدم چسباندمش به در خانه: «به تو هم فکر کنم؟ مگر تو می‌گذاری به چیزی جز تو فکر کنم؟ لامذهب اخمو! بی انصاف!» زدم زیر گریه. انگار مغزش را متلاشی کرده‌ام خونش پاشیده به صورتم حالا خیره‌ی لکه‌های سرخ سرش را کج کرده حیران تماشا می‌کند. لب‌هاش حالتی از حیرت داشت جوری که بپرسد؛ چرا؟ و من از لای چشم‌های بسته‌ام از لابلای اشک، اندوه معصومانه‌اش را که می‌دیدم بیشتر گریه می‌کردم. برام مهم نبود قیافه‌ام چه‌جوری شده.

مرا به خودش کشید: «من جز تو چی دارم؟ سورملینا! اگر یک روز رهام کنی بروی؟ توی آن زیرزمین دنگال چه بلایی سر خودم بیاورم؟ اگر یک روز نباشی؟... اگر...» زود خودم را تو دست‌هام گرفتم: «کجا نباشم؟ از بغل تو کجا را دارم بروم؟» لب‌هاش آشکارا می‌لرزید. با مشت کوبیدم به شانه‌اش: «باید بروم پالتو‌ات را بیاورم. داری از سرما می‌لرزی.» و راه افتادم. گفت: «تنها؟ نه نه. با هم می‌رویم.» دست انداخت به کمرم و ما روی رد پاهامان قدم گذاشتیم، زیر نور سردر حیاط هردو به نیم‌دایره‌ای خیره بودیم که باید طی می‌کردیم تا برسیم به راه‌پله‌ی زیرزمین. بازوش را دودستی گرفته بودم و تقریبا خودم را بهش آویخته بودم. راه راست را نرفتیم، در همان نیم‌دایره ماندیم. با این که می‌لرزید دستش را محکم دور کمرم گرفته بود. چقدر گریه دلم را شسته بود، چقدر غرور آدم را سرزنده می‌کند. تا برسیم به زیرزمین چنان سبک بودم که خیال می‌کردم ابرها مرا برده‌اند. گفت: «سورملینا، بیا نرویم! به جاش برات کتاب می‌خوانم. از یک نویسنده‌ی خیلی مهم، آلبرکامو.» گفتم: «باهات کارها دارم. بیا برویم. خب؟» باز معصومانه گفت: «خب.» ...

@ August 11, 2017 1:22 AM | TrackBack
Comments

راستش چند روزه هى اين صفحه رو چك مى كنم مى بينم چيزى برامون ننوشتين مى رم موسيقى موهاى تورو از اول با عشق مى خونم. نمى دونم چى داره كه هربار آدم مى تونه باهاش گريه كنه و خالى شه. ولى خب از صفحه ى اينستاتون مى دونستم سفرين و احتمالا وقت نوشتنتون كمه. اما ديگه طاقتم تموم شده بود اومدم كه بنويسم توروخدا به فكر ماهم باشين كه ديدم از انگشت هاى باريك سورملينا برامون گفتين. يه نفس راحت كشيدم، انگار دنيا رو بهم دادن. كاش انقد در مورد عشق آيدين و سورملينا و حرفا و عشق بازيشون بنويسين كه جاودانه ترين عشق دنيا بشه. عشقشون بشه سمبل همه ى عشق هاى دنيا! كاش آيدين ها و سورمليناها زياد و زيادتر بشن تو دنيا.
من منتظرم بازم بشنوم و بخونم در موردشون.
مرسى كه انقد خوب مى نويسين.

الناز

Posted by: الناز at August 11, 2017 8:42 AM
Post a comment









Remember personal info?