August 25, 2017

بهانه

---------

هرشب یک بهانه، هرشب یک نقش. عشق پری مثل طرح يک رمان در سرم وول میخورد و زنده بود. تنها با عشق او خودم را مي‌کشيدم. مي‌دانستم بر مي‌گردد، وگرنه در خواب و خيالم اين‌همه رخ نمي‌نمود و سر نمي‌کشيد. مي‌دانستم اگر آتشش توي دل من نمرده باشد، يک‌جايي خودش را نشان مي‌دهد. و به اين ايمان داشتم.

دلگیر بودم که قفل تنهايیام شکسته و حريم امن ندارم. از این که گوشه‌ی خلوت ندارم عصبی بودم از اين که درِ زندگیام چهارتاق باز مانده، نمي‌توانم‌ راحت‌ لخت‌ شوم‌، نمي‌توانم‌ درِ حمام‌ را باز بگذارم‌، يا هر جا دلم‌ خواست‌ دراز بكشم‌ بي ‌آن‌كه‌ كسي‌ نگران‌ من‌ باشد كه‌ متكا دارم‌ يا نه‌، سردم‌ است‌ يا نه‌، جايم‌ راحت‌ است‌ يا نه‌. نمي‌خواستم ناگاه پتويي بيايد روي تنم، و بعد يکي بخزد زير پتو و سخت بغلم کند.

آخ، ولم کن! مي‌خواستم تنها باشم و نمي‌توانستم، انگار دوربيني‌ به‌ زندگي‌ام‌ باز بود كه‌ حركاتم‌ را ضبط‌ مي‌كرد. دنبال‌ خودم‌ مي‌گشتم‌ و پيدا نمي‌كردم‌. شايد هم‌ بيهوده دنبال‌ پري‌ مي‌گشتم‌. بعد مي‌ديدم که آنجاست، آنجا که من هم جلو آينه‌ دستشويي‌ ايستاده‌ام و دارم به‌ صورتم‌ آب‌ مي‌زنم.

«اين خانمه کي بود؟»

«تو کجايي؟»

مثل يک رمان ناتمام در ذهنم تپش داشت، اين‌همه سال گذشته بود ولي من نمي‌توانستم‌ تن کسي را تن او تصور كنم‌. دوربيني‌ هم در كار نبود. خودش‌ بود كه‌ مرا زير نظر داشت، در تاريکي محض پيداش مي‌شد، در خواب مي‌آمد، و آرام نگاه مي‌کرد.

چقدر در لحظه‌هاي دردناک او را بر درگاه‌ حمام ديدم و به خود لرزيدم. چقدر نيمهشب‌ها همين‌جور كه‌ توي‌ بغل‌ ژاله‌ بودم‌، يكباره‌ سر بلند كردم‌ و او‌ را گوشه‌ی اتاق ديدم.‌ خيس‌ عرق‌، تند و تند لباس‌ پوشيدم‌ و هراسان خودم را رساندم به دستشويی و شير آب را باز کردم.

ژاله‌ نگاهم‌ مي‌كرد: «چه‌ت‌ شد؟»

«هيچي‌.»

«پس چرا يکباره فرار کردي؟ خواب بد ديدي؟»

«نه... خوبم. تو بخواب.»

چقدر صداش را میشنيدم، بی آنکه بهش فکر کرده باشم ناگاه صداش را میشنيدم و به دنبالش میدويدم. مطمئن بودم که خودش بوده، صدايم زده و دارد مرا میکشاند يک گوشه‌ی خلوت تا خودش را بيندازد توی بغلم: «عباس، کجا رفتی؟»

«گمت کردم، پری! گمت کردم.»

و همين "گمت کردم" روزی صدبار توی ذهنم منفجر میشد؛ مثل يک فاجعه، مثل یک سقوط از بام، مثل مرگ. چقدر نيمه‌ شب‌ها چشم‌هاي‌ نگرانش‌ را در آينه‌ ‌ديدم‌ که با لب‌هاي‌ لرزان مي‌پرسيد‌: «اين‌ كي‌ بود؟»

آبي‌ به‌ صورتم‌ مي‌زدم‌، و در آينه‌ به‌ او نگاه‌ مي‌کردم‌: «تو كجايي‌؟»

«يك‌ جايي‌ هستم‌.»

«گمت کردم، پری! گمت کردم.»

وقتي‌ به اتاق خواب برمي‌گشتم‌ نه‌ پري‌ در كار بود و نه‌ ژاله‌ و نه‌ هيچ‌كس‌ ديگر. تنها بودم، برف‌ مي‌باريد، و من دنبال يک بهانه‌ مي‌گشتم.

- رمان "تماماً مخصوص" نشر گردون برلین، چاپ یازدهم، فصل سوم 

@ August 25, 2017 3:50 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?