August 31, 2017

شورانگیز؟ یا...؟

-----------

... نفس راحتی کشیدم. نفهميدم‌ چه‌جوري‌ از پله‌ها بالا رفتم‌، چه‌جوري‌ با آن‌ پنجه‌هاي‌ از سرما چنگ‌شده‌ درِ آپارتمانم‌ را باز كردم‌، و چه‌جوري‌ پوتين‌هام‌ را درآوردم‌. وقتي‌ بند پوتين‌هام‌ را باز مي‌كردم‌، بار ديگر چشمم‌ به‌ ساق پاي‌ پري افتاد. بالا رفتم‌. دامن کوتاه‌ شرابي چسباني‌ تنش‌ بود، با بلوزي‌ صورتي‌ كه‌ روي‌ سينه‌اش‌ نوشته‌ شده‌ بود بيست‌ و پنج‌. جرئت نکردم بالاتر بروم. مي‌ترسيدم باز خواب باشم و نتوانم خيال پري را کنار خودم بند کنم.

نگاهي‌ به‌ چمدان‌ دستش‌ انداختم‌، و خوشحال‌ بودم‌ که در آپارتمان‌ خودم‌ احساس‌ آرامش‌ دارم‌. به‌خصوص‌ كه‌ پنجه‌هاش‌ را در موهام‌ فرو برده‌ و سرم‌ را به‌ شكمش‌ ‌چسبانده بود. هنوز نفس‌ نفس‌ مي‌زدم‌.

بار ديگر دانستم كه‌ اين‌ تصوير را ديده‌ام‌. اما كي‌ و كجا؟ هر چه‌ فكر كردم‌ يادم‌ نيامد. همه‌ چيز برايم‌ تكرار همه‌ چيز بود. مي‌ترسيدم‌ حرفي بزنم كه‌ بعد احساس‌ كنم‌ قبلاً در همين‌ لحظه‌ آن‌ را گفته‌ام‌، و بعد از ترس بميرم. با اين‌ حال‌ دل‌ به‌ دريا زدم‌ و گفتم‌: «مي‌خواستي‌ دوش‌ بگيري‌؟»

«آره، داغ‌.»

«انگار بدنت‌ يخ‌ زده.»

سخت بغلم کرد: «تو خيلي‌ داغي عباس‌!»

«دوش‌ بگير‌ تماشات‌ كنم‌.»

پري خنديد: «آره‌؟» و با ظرافت‌ زيپ‌ دامنش‌ را باز كرد، و مثل‌ ماهي‌ يكي‌ دو پيچ‌ خورد و دامن‌ را با سرانگشت‌هاش‌ داد پايين‌، جوري‌ كه‌ بيفتد دور پاهاش‌. مثل رنگ به‌ ديوار راهرو شرّه کردم و نشستم.

انگار كه‌ از يك‌ تشت‌ آب‌ درمي‌آيد، از لاي‌ دامنش‌ درآمد و نزديك‌ من‌ ايستاد: باريک و ظريف. بلوزش‌ را از دو طرف‌ بالا آورد، از سرش بيرون كشيد، و پرت کرد روي‌ دامنش‌. بعد جلوم‌ زانو زد و آمد توي‌ بغلم‌. دست‌هام‌ در كمرگاهش‌ چرخيد‌ و چشم‌هام‌ بسته شد‌. دلم‌ مي‌خواست‌ زير شرشر آب‌ همان‌جور كه‌ چشم‌هاش‌ بسته‌ است‌؛ با دستي‌ روي‌ پستان‌ راست‌، و يك‌ دست‌ بر شكم‌، لبش‌ را خيس ببوسم‌.

پري گفت: «هي‌! خوابت‌ بُرد؟» وقتي چشم باز کردم تنها توانستم به يانوشکا لبخند بزنم. بعد پيشاني‌اش‌ را بوسيدم‌ و پاشدم‌. احساس‌ كردم‌ ازم‌ دور شده‌. رهاش‌ كردم‌ و رفتم‌ به‌ اتاق. گفت‌: «چي‌ شد؟»

«هيچي‌، مي‌خواهم‌ سيگار بكشم‌. تو هم‌ مي‌خواهي‌؟»

«آره‌ لطفاً.»

دو تا روشن‌ كردم‌ و برگشتم‌. وقتي سيگارش‌ را گرفت‌ به رسم ما با نوك‌ انگشت‌ زد پشت دستم. با دقت‌ نگاهم‌ كرد: «چي‌ شد؟ چرا به‌ هم‌ ريختي‌!»

«چيزيم‌ نيست‌.»

دوباره‌ نشستم‌، پاهام‌ را دراز كردم‌ و به‌ ديوار راهرو تكيه‌ دادم‌. دقايقي در سکوت گذشت و دود سيگار تمامي ذهنم را پر کرد. گفت: «با حرف‌هاي‌ آن‌ تازه ‌به‌ دوران‌ رسيده‌ عصبي‌ شدي؟»

«تو مگر شنيدي‌ چي‌ مي‌گفت‌؟»

«معلوم است که شنيدم! نمي‌دانم‌ چرا اصلاً بهش‌ اجازه‌ مي‌دهي‌ با تو اين‌جوري‌ حرف‌ بزند!»

ساكت‌ ماندم‌ و به‌ انگشتر بدلي‌اش‌ نگاه‌ كردم‌ كه‌ نگين‌ سبز داشت‌. ساعدش‌ روي‌ زانوش بود‌: «چه‌ حقي‌ دارد كه‌ سر تو داد بكشد؟»

گفتم‌: «يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ تبعيد اين‌ است‌ كه‌ تعادل‌ آدم‌ به‌ هم‌ مي‌ريزد. وقتي‌ آدم‌ سر جاي‌ خودش‌ نباشد ديگر فرقي‌ ندارد كجاست‌، مهم‌ اين‌ است‌ كه‌ سرجاش‌ نيست‌.»

«مي‌داني‌ جاي‌ تو كجاست‌؟»

سر تكان‌ دادم‌ و پا شدم‌ به‌ چارچوب‌ در حمام‌ تكيه‌ دادم‌. سکوت خانه را برداشته بود و من دنبال کلمه‌اي مي‌گشتم که مرا نجات دهد. پري دست‌ راستش‌ را به‌ نرمي‌ گذاشت‌ قسمت چپ سينه‌اش، و با كوچك‌ كردن‌ چشم‌هاش‌ گفت‌: «اين‌جا.»

نگاهم‌ از توي‌ آينه‌ روي‌ كمرش‌ مي‌چرخيد، و منتظر بودم‌ ببينم‌ كي‌ بلند مي‌شود برود دوش‌ بگيرد.

يانوشکا گفت‌: «نمي‌دانم‌ چرا فكر كردم‌ برهنگي‌ من‌ خورد توي‌ ذوقت‌.» و وقتي‌ سيگارش‌ را خاموش‌ مي‌كرد گفت: «يکباره به‌هم ريختي.»

با تحسين نگاهش کردم و ساکت ماندم.

گفت: «در كتابي‌ خواندم‌ كه‌ مردهاي شرقي‌ از برهنگي‌ مفرط‌ خوش‌شان‌ نمي‌آيد.»

«نمي‌دانستم. واقعاً؟»

يانوشكا عجيب‌ كتاب‌ مي‌خواند. برام‌ تعريف‌ كرده‌ بود كه‌ در زمان‌ حكومت‌ كمونيستي‌ يك‌ كانال‌ تلويزيوني‌ تمام‌ روز كارتون‌‌ افسانه‌اي‌ پخش‌ مي‌كرده‌. و حالا پس‌ از دوازده‌ سال‌ كه‌ ديگر از آن‌ افسانه‌ها خبري‌ نبود، كتاب‌ مي‌خواند. هر كتابي‌ براش‌ مي‌بردم‌، سه‌ روزه‌ مي‌خواند و پس‌ مي‌داد. دوباره‌ گفتم‌: «واقعاً؟»

حالت‌ پرنده‌اي‌ را داشت‌ كه‌ مي‌خواهد پرواز كند: «بهت‌ بر مي‌خورد كه درباره‌ی دکتر برنارد چيزي بگويم؟»

«نه. اصلاً.»

«من هيچوقت نتوانستم بفهمم چرا پذيرفتي که در اين هتل کار کني. ببين، دكتر برنارد فقط‌ پول‌ دارد. آدم‌ خوشبختي‌ نيست‌. من‌ هيچ‌ احترامي‌ براش‌ قائل‌ نيستم‌. مي‌داني‌؟ مي‌خواهد همه‌ چيز را با پول‌ بخرد. همه‌ چيز دارد، جز يك‌ چيز.»

ناگهان‌ صداي‌ زنگ‌ در پيچيد. يانوشكا نيم‌خيز شد و به‌ من‌ نگاه‌ كرد. با صداي‌ خفه‌اي‌ گفتم‌: «نکند خودش‌ باشد؟»

«اوه‌ ماي‌ گاد! اينجا خانه‌ی توست!» و ايستاد. برابر آينه‌ی‌ قدي‌ راهرو ايستاد.

«ولي خوب نيست تو را اينجا ببيند. مي‌ترسم برات دردسر درست کند.»

«غلط کرده! چه درد سري؟» و بعد آرام شد: «اگر نروي سفر چطور مي‌شود؟ هتل هم که تقريباً سوت و کور شده. یعنی تعطیل.»

چشم‌هاش‌ به‌ دودو افتاده‌ بود، اما تا در آينه‌ مرا ديد لبخندي‌ زد، كف‌ دو دستش‌ را در پهلوهاش‌ بالا كشيد و زير پستان‌هاش‌ گرفت‌: «داشتم فکر مي‌کردم چند روزي پيش تو بمانم.»

«خب يکباره اسباب‌کشي کن بيا اينجا.»

«آره؟»

با لبخندي توأم با شرم دخترانه‌ بي‌صدا گفت‌: «نگاهم مي‌کني؟»

دوباره‌ زنگ‌ زدند، و اين‌بار طولاني‌تر. گفتم‌: «آب داغ را باز کن که بخار همه‌جا را بگيرد.»

«آره؟» و با لبخند از برابرم‌ لغزيد.‌

درِ حمام‌ را بستم‌. خودم‌ را مرتب‌ كردم‌ كه‌ به‌ محض‌ باز كردن‌ در به‌ برنارد بگويم‌ به‌ هيچ‌ قيمتي‌ آمادگي‌ سفر ندارم‌. مي‌تواند اخراجم‌ كند.

در را باز كردم‌ و شانه‌ كشيدم‌. همسايه‌ عراقي‌ام‌ بود، خالد‌. سه‌ سال‌ بود كه‌ مرده بود، و من مي‌دانستم‌ چه‌ مي‌خواهد. مي‌دانستم‌ انگشتش را بالا مي‌آورد و‌ مي‌گويد: «سلام‌ حبيبي‌. امشب‌ مهمان‌ دارم‌، يك‌ بشقاب‌ به‌ من‌ قرض‌ مي‌دهي‌؟» مي‌دانستم‌ كه‌ مي‌روم‌ يك‌ بشقاب‌ براش‌ مي‌آورم‌ مي‌گويم‌: «فروشگاه‌ كايزرز بشقاب‌ آورده‌ دانه‌اي يك‌ مارك‌...» و مي‌دانستم‌ كه‌ جواب می‌دهد‌: «من‌ مي‌خواهم‌ برگردم‌، حبيبي‌! براي چي بشقاب جمع کنم؟»

در چهارچوب‌ در خشكم‌ زده‌ بود. تأسف‌ مي‌خوردم‌ چرا برنارد را پشت‌ در نديده‌ام‌ تا حرف‌ آخرم‌ را بهش‌ بزنم‌. مي‌ترسيدم‌ ديگر هرگز اين‌ حس‌ و حال‌ را نداشته‌ باشم‌ و نتوانم‌ بگويم‌ كه‌ از سفر منصرف‌ شده‌ام‌. گفتم: «خالد! بعد از خودكشي‌ تو كساني‌ از طرف‌ دولت‌ آمدند، خرت‌ و پرت‌هات‌ را ريختند دور، آپارتمانت‌ را اجاره‌ دادند به‌ يك‌ دختر لهستاني‌.»

«من؟» 

سوز وحشتناك‌ سردي‌ از پله‌ها‌ بالا مي‌خزيد. دندان‌هام‌ را به‌هم‌ فشرده‌ بودم‌ و منتظر‌ بودم‌ كسي‌ كه‌ زنگ‌ زده‌ بيايد بالا. در را بستم‌ و پشت‌ در تكيه‌ دادم‌. خودم آنجا بودم اما ذهنم مثل‌ يك‌ توپ‌ شوت‌ شده‌ بود‌ توي‌ آسمان‌. و نمي‌فهميدم‌ چرا. احساس‌ مي‌كردم‌ يانوشكا تبعيدگاه‌ من‌ است‌؛ جزيره‌اي‌ آرام‌ در انتهاي‌ دنيا كه‌ همه‌ی‌ نعمت‌هاي‌ خدا در آن‌ هست‌، ولي‌ من‌ به‌ هيچ‌ نعمتي‌ جز فراموشي‌ نياز ندارم‌. به‌ شكل‌ بدي‌ غمگين بودم‌ و دلم‌ با هيچ‌ چيز باز نمي‌شد.

 درِ حمام‌ را كه‌ باز كردم‌، سوز تندي‌ خورد توي‌ صورتم‌. يادم‌ رفته‌ بود پنجره‌ را ببندم‌. و شير‌ آب‌ چك‌ چك‌ مي‌كرد. پنجره‌ را بستم. نمي‌دانستم‌ بعد‌ چه‌ مي‌شود. فقط‌ مي‌خواستم‌ روي‌ تخت‌ دراز بكشم‌ و به‌ آسمان‌ نگاه‌ كنم‌.

شير‌ آب‌ همچنان‌ چك‌ چك‌ مي‌كرد، و صداي پري توي گوشم تکرار مي‌شد: «شورانگيز، يا...؟»

- رمان "تماماً مخصوص" نشر گردون برلین، چاپ یازدهم، فصل بیست و چهارم 

@ August 31, 2017 2:40 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?