September 5, 2017

خوش‌تراش

----------

امشب موقع نوشتن داشتم فکر می‌کردم من، من خارج از رمان، همین آدمی که دارم می‌نویسم و همین پنج دقیقه‌ی پیش یک پرتقال را پوست کندم و خوردم و در عطر نارنجی‌اش غوطه‌ور شدم دیوانه‌وار از بین چهره‌های طبیعت دلباخته‌ی کدام‌شانم؟ دریا؟ کویر؟ آسمان؟ ماه؟ خورشید؟ برف؟ باران؟ باد؟ جنگل؟ شب؟ روز؟ راه شیری؟ ستاره؟ ابر؟ کمان‌رنگین؟ یا چی؟

- کوه.

من عاشق کوهم. همین حالا اگر اتفاقی بیفتد که تصمیم به زندگی در یک کلبه‌ی کوهی بگیرم، بی‌معطلی می‌گیرم. دلم می‌خواهد برای زنده بودن و زندگی کردنم با طبیعت حرف بزنم حتا اگر پاش افتاد با هر چیزی بجنگم که بفهمد من حق خودم را می‌خواهم. می‌خواهم بجنگم که حالیش کنم اینجا مرز من است، برو کنار. تجاوز نکن، وگرنه لهت می‌کنم! بلدم. من آدمی ساده اما پیچیده‌ام؛ در تن تو پیچیده‌ام. می‌خواهم فکر کنم بخندم حرف بزنم بشنوم ببینم بنویسم بخوانم رویا ببافم خیال طبیعت را دستکاری کنم، و حافظه‌ی تازه‌ای هم برای کوه به‌جا بگذارم.

کاش می‌شد که در کوه بمیرم! و اگر جایی دیگر مردم کاش می‌شد در کوه چالم کنند. هیچوقت نفهمیدم این علاقه به کوه از کجا می‌آید؟ سال‌های زندگی‌ام در ایران وقتی از پنجره به پشت سرم نگاه می‌کنم کوه شمیران دارد می‌آید توی دهنم؟ سپانلو همیشه به من می‌گفت: «نگاه کن عباس! تهران از هر کوچه و خیابونی نگاه کنی کوه می‌بینی.» با همین کوه جهت‌یابی می‌کردیم. یا در کودکی وقتی تابستان‌ها پدربزرگم مرا با خودش می‌برد سنگسر آشپزخانه‌ی ما در دامنه‌ی کوه بود؟ که از این گودی خیز برمی‌داشتم به آن انحنا؟ این تپه ماهورهای صیقلی تمیز و مهربان تن زنانه‌ی کوه اینجور عاشقم کرد؟ چرا از بچگی فکر می‌کردم کوه یک زن خوش‌تراش و باوقار و مغرور و مهربان و زیباست؟

هر دو کوه روستای درگزین صخره‌ای بود؛ یکی بنفش و دیگری سرخ. روزهای بلند تابستان در باغات می‌چرخیدم سرم به خاک و گل و خانه‌سازی و چشمه و درخت گرم بود هنوز ته روز را در نیاورده بودم که عموجان از بلندی صدا می‌زد: «هاااای عباس! هاااای! شام یخ کرد.» «اومدم هووووی! هااااای!»راه زیگزاگ را می‌گرفتم تا برسم بالا چند بار آن دو کوه را می‌دیدم؟ دو کوه سخت. یک شب پیش پدربزرگه می‌خوابیدم یک شب پیش مادربزرگه. یک شب ایوان عمارت، یک شب ایوان پشتی. این از خاصیت دنیا و گیاه و زندگی می‌گفت، آن از افسانه‌ها و ستاره‌ها و جادوها. من نگاهم به آن دو کوه بود تا خوابم ببرد. می‌دانستم که کوه نیستند دو خواهرند نشسته کنار هم شانه به شانه، سرها فرو رفته در مخمل ستاره‌ها. چرا؟ که دور سر و شانه‌شان برق برق بزند و چشم مرا خیره کند؟ آن که بلندتر بود و با لبخند نگاهم می‌کرد بهمنا بود. همه می‌گفتند کوه‌های چهل‌تَن. من اسمش را گذاشته بودم بهمنا و خواهرش.

- ذهن کودک زلالی خداست؟

خب حتما هست. داشتم فکر می‌کردم اگر یک روز بزرگ شوم و بخواهم برای خودم یک خانه بسازم کجا می‌سازم؟

- قله‌ی کوه. یا روی شانه‌ی بهمنا. نیم‌سانتیمتر پایین‌تر از خدا. روزها یک آدم معمولی باشم، بنده و سپاسگزار. اما شب‌ها که می‌نویسم هی شاخش بزنم که یا برو بالاتر، یا برو کنار من رد شوم. برو کنار، خوش‌تراش!

@ September 5, 2017 2:37 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?