September 28, 2017

فریبکاری کودکانه

-----------

خیلی گشتم روستایی پیدا کنم که نه آب داشته باشد نه برق. بالاخره یکی در لوکزامبورک لاماهای کوه پیدا کردم. گیرم آن بالاهاست. بهتر. داشتم فکر می‌کردم من چه این‌همه راه سرابندی در پیش داشته‌ام! بیشتر راه‌هایی که رفته‌ام سربالا بوده هن‌هن‌کنان رفته‌ام باز هم باید بروم. خسته‌ام؛ خسته و ناآرام. اما به خودم گفتم عوضش مجبور نبوده‌ای سرت را زیر بیندازی نفهمی چی بارت کرده‌اند، نگاهت به آسمان بوده نفس‌زنان کشیده‌ای رفته‌ای. اینجوری سر خودم گول مالیدم؛ فریبکاری کودکانه به خود، بیشترین قدرت من بوده. فریبکاری کودکانه‌ای که به هیچکس آسیب نرسانده فقط خودم را کشیده از یک راه سرابندی بالا برده خستگی‌اش را جا گذاشته تا با فریبکاری دیگری از یک سنگی چوبی برگی صدایی رنگی دلخوشم کند. دلخوشم حالا؛ خسته و دلخوش.

من و سرنوشت جمعه می‌رویم که از این‌همه کار و خون و خبر و بار و جنگ و دروغ و بوق دور شویم آب چشمه بنوشیم با نور شمع کتاب بخوانیم به بچه‌ی تاریکی خیره شویم ببینیم چرا مادرش او را تنها گذاشته؟ آخر هیچ‌کس تنهاتر از بچه‌ی تاریکی نیست.

روز سه‌شنبه هم برمی‌گردیم دوسلدورف برای حضور در فستیوال بین‌المللی ادبیات "نویس" که کتابخانه‌ی مرکزی شهر برگزار کرده. باز هم باید رمان "فریدون سه پسر داشت" بخوانیم و با علاقه‌مندان کتاب گفت و شنود کنیم. برنامه‌ی من روز چهارشنبه 4 اکتبر است، در ساعت 7 عصر.

@ September 28, 2017 2:52 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?