January 15, 2018

پروانه‌های سوخته

----------------

مسیحا مثل یحیا از آب در نیامد، جنم دیگری شد، آدمی دیگر. سر از می‌فروشی کی‌پور درآورد. روزها می‌رفت معدن مس دربند کلنگ می‌زد، سرشب یواش یواش پیداش می‌شد که بخزد لای جمعیت می‌فروشی گوشه‌ی دنجی برای خودش پیدا کند یک پنج سیری را نم نم بچکاند روی زبانش بعد برود توی رختخوابش لای خستگی‌هاش گم شود؛ پیچه‌ی آبی‌رنگی روی صورتش بکشد بخوابد، تن ورزیده‌اش را بسپارد به نفس‌های تنهایی مردی که در حسرت یک نگاه سوخت با باد در روزگار پخش شد رفت به عالمی دیگر. فقط ذهن آمُخته‌اش بلد بود آن یک جفت نگاه گداخته را بار دیگر بسازد و تا ابدیت نگاه دارد؛ همان دو زغال گداخته‌ی ملتمس که گُر گرفت.

مال منی؟ تا ابد؟

سنگ شد مسیحا لال و منگ شد همانجا ماند. تنها توانست طرح اندام آن نازک‌اندام وحشی را از بالا تا پایین یک‌نفس توی یادش جا بدهد. وحشی رمیده‌ای که به جای یک قلب دو تا کبوتر از سینه‌اش پرکشیدند بال بال زدند رفتند توی آسمان خال شدند.

خال سیاه کوچکی گوشه‌ی راست لبش بود، درست همان وقت که خدا خال را می‌گذاشت بالای لبش، گفت: آه! بعد دستش در هوا چرخید گوشه‌ی پیچه‌اش را لای انگشت‌های باریکش چنگ زد و زیر دندان گرفت. اینهمه ناز را کدام عَشَقه دور درخت می‌رقصاند؟ خواست فرار کند اما پیچه توی دست‌های مسیجا جا مانده بود. دل دل کرد، لبش جنبید خواست چیزی بگوید. باز گفت: آه!

مسیحا تب کرده بود. پلک نمی‌زد مبادا جادوی خوابش باطل شود. آدم وقتی در بیداری چنین خوابی ببیند دیگر می‌ترسد بخوابد. می‌ترسد بخوابد خواب ببیند که تمام گذشته‌هاش خیالی بیش نبوده. می‌ترسید دولیلی صداش کند: «مادر! می‌دانم خسته‌ای. خواب نمانی!»

نه خسته بود نه خواب، از شانه‌ی دختر چرخیده بود به سینه‌هاش، کبوترها که بال بال زدند، نگاهش نشست در چال کمر یک گلابی نورس. اما چرا تا رسید به زمین، آن ساق‌های باریک گندمی غزال شده گریخته بود.

آخ! کی بود؟ کجا بود؟ کجا رفت؟

آدم وقتی از چانه‌ی خدا مثل یک قطره سُر بخورد، می‌چکد به خاک؟ گم می‌شود؟ ولی نگاه که قطره قطره نمی‌چکد! از سر شانه راه می‌افتد می‌سُرد پایین. راه را مثل کف دستش بلد است. پلک‌ها براش مثل درهای قلعه باز می‌مانند که شاهزاده‌ بر چله‌ی باد سوار شود، برسد به گندمزار. چرا آتش گرفت، سوخت. چرا خاک و دود عالم را برداشت؟

حالا کجا دنبالش بگردد؟ کدام طلوع؟ کدام غروب؟ به افق پای چپ یا راست؟ خلخال دور ساق راستش نگین کبود داشت، یک قدم آن‌طرف‌تر به زمین نشست، بلند شد، سکندری خورد، خاک کرد، بعد در خاک و غبار گم شد.

مسیحا خیز برداشت؛ شتاب کرد. دوید. آواره شد. وقتی آدم توی دلش آواره می‌شود، زندگیش دو پاره می‌شود، عطف می‌خورد، نیمیش آنطرف به باد می‌رود، نیمیش اینطرف آتش می‌گیرد، نمی‌فهمد کجا سرگردان شده.

در مکان؟ نه! در زمان.

زمان را به دودی آغشته می‌کند که از نفس خودش خیز برمی‌دارد. در دود دلش گم می‌شود دیگر جایی را نمی‌بیند، حتا خاک را، حتا مغاک را.

با سر فرو غلتید توی گودال. کار از کار گذشت.  تمام آن روز رد نفس‌های دختر را گرفت و دوید. تا دو آبادی آن‌طرف‌تر هنوز می‌دوید که فهمید  سرگردان شده؛

هم در مکان، هم در زمان.

تا آدم عاشق نشود نمی‌فهمد این چه بلایی ست که سر خودش می‌آورد؟ تا حسینا نباشی از کجا بدانی نوشا کیست؟ و کیست که داستان این دو تا آدم را نداند؟ چرا وقتی در بچگی قصه تعرف می‌کنند فقط یکیش هست که در جان آدم می‌نشیند؟ که عاقبت دچار آن قصه‌اش کند؟

لابد!

اما مگر سرنوشت آدم را در بچگی رقم می‌زنند؟ مسیحا که نوشا را ندیده بود پس چرا خیال می‌کرد آن وحشی رمیده نوشا بوده که سال‌ها بعد سر راه او سبز شده اغوایش کرده؟! چرا به این‌جا رسیده بود که لابد خودش هم حسیناست و در قامت مسیحا زنده شده؟ چرا تمام شب، خودش را در می‌فروشی کی‌پور قطره قطره نم می‌داد؟ می‌ترسید از تشنگی هلاک شود؟

لابد نرگس بود؛ آخرهای اسفند می‌آمد، بهار را دیده ندیده خم‌شده در خودش فرو می‌رفت تا تمام شود. وقتی می‌رسید به بهار پرپر می‌شد. آتشی بود که از گور خودش بلند شده بود. بلایی که خودش سر خودش می‌آورد. نرگس بود؛ هرچی هم پاهاش را در آب می‌گذاشتند تبش پایین نمی‌آمد. پس اگر اشک‌هاش نبود شب‌ها توی رختخواب چه می‌کرد؟ تا الاه صبح مثل ماهی بر خاک می‌گفت آب؟

نه! در تب می‌سوخت مثل یک ستاره‌‌ی آتش‌گرفته در سیاهی شب گم می‌شد. مثل سایه از کوچه‌ها راه می‌کشید به می‌فروشی کی‌پور، پنج سیری‌اش را می‌گرفت با یک نمکدان می‌رفت گوشه‌ای می‌نشست، پیچه‌ی آبی رنگ دور گردنش را نفس می‌کشید، خودش را از خودش تنها می‌کرد، بعد دنبالش می‌گشت: «کجایی؟»

همین که قطره روی زبانش می‌نشست سرگردانی‌اش از راه می‌رسید. فقط این را نمی‌فهمید که آیا در یک برهوت سرگردان شده؟ یا الان یک شب از سال دیگر است؟ چرا این قطره‌های تلخ را روی زبان می‌گرداند که قورت ندهد؟ چرا آن تنهایی را روی پرز زبانش به کام می‌کشید؟ یعنی تلخی را با خودش به رختخواب می‌برده بریزدشان توی آن دریای شور؟ یعنی از بین آن‌همه آدم یک نفر نبوده بپرسد لابلای آنهمه نمک چه جوری آب دریاها تلخ شد؟

بود و نبود آن دختر نمک بود. نمک تلخ‌شده‌ای که بوی شبدر و دود می‌داد. تا نگاهش افتاد به مسیحا گفت آه! مسیحا دید که او آه کشید. حتا صداش را شنید. شاید هم صدای بال بال زدن آن دو کبوتر سفید بود که از سینه‌ی دختر سربرآوردند پر زدند خال شدند.

از آسمان پولک خورشید می‌بارید. آفتاب حسابی آمده بود بالا. سوت معدن مس دربند در هوا تاب می‌خورد. هوا بوی بید می‌داد. تا مسیحا سر بچرخاند به صرافت بیفتد که پیچه‌ی دختر را بهش برگرداند،  آن غزال وحشی جست زده و رمیده بود. خلخال طلایش نگین کبود داشت. در قدم سوم پشت سرش خاک بلند شد، پیچه در دست‌های مسیحا ماند که ماند. خم شد سرش را فرو کرد توی بوی تابستانه‌ی باغی که هزار شمع روشن داشت، با پروانه‌های سوخته.

شمع‌ها شعله بودند، درخت‌ها شعله بودند، پروانه‌ها شعله بودند!

آدم فقط یکبار تبش می‌رسد به تب نرگس‌ها؟ همان‌وقت که سینه‌اش به جای نفس پر از پروانه‌های سوخته می‌شود؟ لابد! لابد کسی یا چیزی می‌خواست خوابش کند تا نفس کشیدن را از یادش ببرد. دلش از همه چیز و همه جا سر می‌رفت. می‌ترسید چشم باز کند ببیند دیگر نفس نمانده روی هوا. قحطی نفس شده تمام آدم‌ها چشم‌هاشان را بسته‌اند که کسی کسی را نبیند. انگار یادشان رفته پلک‌شان را باز کنند.

وقتی دو بال پروانه به هم بچسبد، دیگر مجال پروازش نیست؛ پاهاش از زمین کنده نمی‌شود، نفس نمی‌آید. طاق‌های گنبدی با رگه‌های مس آسمان می‌شوند نفس را بند می‌آورند. به هر طاقی بدوی آسمان همان رنگ است. می‌خواست بزند زیر گریه می‌خواست زمین و زمان را گواه بگیرد دست به پیچه‌ی دختر ببرد که او را بگیرد. وقتی پلکش باز شد دید که دختری در کار نبوده همه خواب و خیال بوده، یا آهوی وحشی رمیده‌ای بوده که جست زده رفته است. اما پیچه از کجا آمده بود توی دست‌های مسیحا؟ از آسمان که نیفتاده بود!

چه غبنی!

هفت سال آزگار پیچه را روی چشم‌هاش می‌گذاشت می‌خوابید. و چرا تمام نمی‌شد بوی آن گیاه نایاب؟ طعم کندر و شیر مادر داشت. یا عطر مه و تاب تن گلابی. یا چیزی بینابین؟ انگار نفسش ابر شده رفته بود توی خورشید که وقتی به آسمان نگاه می‌کرد باران پولک می‌بارید توی نگاهش، مسیحا نفسش می‌کشید لبخند می‌زد.

از صبح که بیدار می‌شد این بو را از رختخوابش بیرون می‌آورد و با خودش می‌برد: «چه بوی خوبی، مادر!»

باز پلک زد. از جایی دور شنید که دولیلی گفت: «داریم نان می‌پزیم. پنجشنبه است، مادر! بیا نان بخور. مربا هم داریم.»

نه. هیچکدام از آن بوها نبود. آن گریخته بوی نان می‌داد، بوی لحظه‌ی آفرینش بوی آدم. پیچه را نفس کشید و به این خیال رسید اگر جای پیچه خود آن دختر توی دستم‌هاش بود چی می‌شد؟ بازوهاش را به چنگ نمی‌گرفت؟ محو آن دو تا زعال روشن نمی‌شد؟ یکباره یکجا نفسش نمی‌کشید که وقتی پلک‌هاش را باز کرد، فقط یک پیچه‌ی آبی توی دست‌هاش مانده باشد؟

تا آدم عاشق نباشد از کجا بداند که خودش را در کسی تمام کرده؟ تا معشوق را با نگاهش قورت ندهد چه‌جوری از او پُر شود؟ انگار خدا با پر جبرییل غبار نگاه مسیحا را می‌زدوده تا دود کنار برود او بتواند به یک نظر ته دنیا را مثل پیرهن در بیاورد آنجا سرگردان و برهنه شود. مثل کسی که معشوق را با نگاهش چنان قورت داده که خودش را از او پر کرده؟ چه‌جوری یک تن می‌تواند نگاهی را جلد خودش کند؟ چه‌جوری؟ مثل کسی که از تشنگی رفته سر چاه عکس خودش را توی آب دیده خودش را حلق‌آویز کرده؟ و کجا؟

در زمان! نه مکان!

- تکه از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"

@ January 15, 2018 1:24 AM | TrackBack
Comments
Post a comment









Remember personal info?