February 26, 2018

رمان‌بازی

------

ماه را مثل نان نصف می‌کرد، یک تکه‌اش را می‌داد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستاره‌ها را می‌خورد. بعضی وقت‌ها هم نمی‌توانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک می‌کرد می‌گذاشت توی جیبش برای وقت‌های نداری.

اینها اگر معجزه نیست، پس معجزه چیست؟

- تکه‌ای از رمان "نام تمام مردگان یحیاست"


February 24, 2018

نثربازی

-------------

هود همان نبود که دود را می‌ربود از مطبخ می‌زدود؟ یا حضرت هود!

February 17, 2018

یحیا

-------

پسرک به ته آسمان خیره گفت: «من هم نشنیده می‌گیرم.» و در بوی موهای پدر خوابش برد. رفته بود لابلای بوی موهای بلند پدرش گرفته بود خوابیده بود.

یحیا.

اولین بچه‌ی داور به نوزده سالگی نرسیده در رعد و برق خاکستر شد. داور موهاش را با دو دست تکاند، خاکسترها ریخت.

- از رمان نام تمام مردگان یحیاست

February 5, 2018

هر صبح

----------

هر شب با تو زندگی می‌کنم

هر صبح خوابت را می‌بینم

هر صبح

هر صبح تا چشم باز می‌کنم

می‌آیی پشت پنجره‌ام

دست‌هات را دور صورتت کاسه می‌کنی

دنبال من می‌گردی؛

ولی سال‌هاست که این اتاق خالی ست

دیگر کسی اینجا نیست.